X
تبلیغات
safarmoha@yahoo
 
safarmoha@yahoo
 
 
سلام بر دوستان
 

درنكوهش خودپسندي و غفلت از گناه

و اعجبا للمرء في ذاته يجر ذيل التيه في خطرته
يزجره الوعظ فلاينتهي كانه الميت في سكرته
يبارز الله بعصيانه جهراً مولا يخشاه في خلوته
و إن يقع في شدة يبتهل فان نجي عادالي عادته


ترجمه:

شگفتم آيد از آن مرد نادان كه اندر كبر خود مانده است حيران
نه عقل عاقبت انديش دارد نه فكر شر و خير خويش دارد
فرو رفته به گرداب گناهان زسرتاپاي آلوده به خسران
چنان سرمست جام خودپسندي است كه گوشش كر ز هر اندرز و پنديست
از آن ايزد كه دادش جود خلقت ببخشيدش همه اقسام نعمت
نميترسد به خلوتها زماني ندارد پاس او اندر نهاني
چو سختي ديد نالد روي برخاك رود دود دل مسكين به افلاك
نجاتش چون دهد لطف خدايي رود چون خوگران بر بي وفايي


  

 پيوستگي با خدا


ارغب لمولاك و كن راشداً و اعلم بان العزفي خدمته

ترجمه:

بيا اي بنده گر خواهي تو عزت خدا را ياد كن از روي رغبت
بدان كه عزت اندر خدمت اوست شرف دربندگي حضرت اوست
كساني كاندرين ره كاردانند به راه بندگي جان ميفشانند


  

 اهتمام در خواندن قرآن و پيروي از شريعت

واتل كتاب الله تهدي به واتبع الشرع علي سنته

ترجمه:

كتاب حق بخوان كان در هدايت برونت سازد از چاه ضلالت


  

 مفاسد حرص و طمع

لا تحرصن فالحرص يزري الفتي و يذهب الرونق من بهجته

ترجمه:

ز حرص و آز خود را دار يكسو خرد را حرص چون لكه است بر رو
كه حرص و آز چون باد خزان است خلاف آبروي گل رخان است
شود افسرده زان گلهاي رخسار بريزد بار و برگ جان هشيار


  

 مقدرات آسماني و نصيب و بهره آدمي

و الخط لا تجليه جيلة كيف يخاف المرء من فوتته
ما فاتك اليوم سياتي غداً ما في الذي قدر من حيلته
قضائه المحتوم في خلقه و حكمه النافذ مع قدرته

ترجمه:

و آنچه گشته بر خطت مقدر بحيله رد آن نايد ميسر
نشد امروز اگر فردا بيايد كه دام حيله عنقا را نشايد
قضا محتوم و جاري از خدا شد نوشته از قلم ردش كجا شد
زحكم و قدرتش جاريست هركار به جز تسليم امرش ني سزاوار


  

 روزی آفريدگان


والرزق مقسوم علي واحد مفاتح الاشياء في قبضته
قد يرزق العاجز مع عجزه و يحرم الكيس مع فطنته

ترجمه:

خدا روزي ده هر كور لنگ است و هم كرمي كه زادش توي سنگ است
كليد گنج فوق و تحت عالم بود در دست آن خلاق اعظم


  

 رنجه نداشتن بينوايان و مستمندان

لا تنهر المسكين يوماً اتي فقد نهاك الله عن نهرته

ترجمه:

هر آن مسكين كه آيد بر در تو دل محرومش از انعام مي جو
به خوش خويي دل زارش بدست آر دل چون شيشهاش را هان ميازار
خدا لا تنهر السائل بفرمود مكن با زجر سائل را تو مردود


  

 شكيبايي در برابر حوادث

ان عضك الدهر فكن صابراً علي الذي نالك من عضته
او مسك الضر فلا تشتكي الالمن تطمع في رحمته

ترجمه:

چون اين عالم پر از اضداد باشد حوادث را در آن امداد باشد
اگر روزي به پيشت سختي آرد دل تنگ به دندانش فشارد
حريفش نيستي صبر آر پيشه فرج چون شاخه و صبر است ريشه
گره چون درفتد اندركمندت كشيدن بيشتر آرد به بندت
بر آن شاه شهان آور شكايت كه از وي داري اميد عنايت
خراشيدن چو گل گرخار باشد كه با دست ظفر ناگه گشايد


  

 منافع خموشي

لسانك احفظه و حين نطقه و احذر علي نفسك من عثرته
فالصمت زين و وقار و قد يؤتي علي الانسان من لفظته
من اطلق القول بلا مهلة لاشك ان يعثر في عجلته
من لزم الصحت نجا سالماً لايندم المرء علي سكتته

ترجمه:

زبانت رابه خاموشي نگهدار سرسبزت دهد بر باد گفتار
زبان سرخ، رو زردي بيارد ولي خاموشي افسوسي ندارد
زحرف بيهده جانا حذر كن بغير از ياد حق از دل بدركن
همه زيب و وقار مرد عاقل به خاموشي بود اندرمحافل
اگر خاموش بودي کبک كهسار كجا شهباز را ميگشت اشكار
نجات و فر، همي ازخاموشي جو كه باشددر خطر پيوسته برگو.


  

 فاش نبودن اسرار

من اظهر الناس علي سده يستوجب الكي علي مقلته

ترجمه:

زبان از راز بنهفته نگهدار مكن با ديگران اسرار اظهار
به اسرار تو نبود جز تو محرم كسي را نيست از ناگفتنش غم
هر آن كس راز خود گويد به ناچار به مژگان داغ كردن شد سزاوار

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:46  توسط صفر مهاجری  | 

زیارت

محمود ابوالقاسمی

تلق تلوق تلق تلوق
می رسد این صدا به گوش
صدای رفتن قطار میان خنده و خروش

تلق تلوق تلق تلوق
صدای خنده قطار
پیچید میان کوپه ها
هم توی دشت و سبزه زار

به سوی مشهد می رویم
سری به آنجا بزنیم
در حرم امام رضا
بوسه به درها بزنیم

ما به زیارت می رویم
تا به امام دعا کنیم
نگاه پر محبتی
به گنبد طلا کنیم

ای مار پیکرآهنی
قطار خوب و خوش صدا
اکنون به مشهدم ببر
سال دگر به کربلا


  

 یک صحن کبوتر

جواد محقق

خسته از راه، کنار مادر
توی ماشین پدر خوابیدم
پلکهایم که به هم افتادند
خواب یک صحن کبوتر دیدم

صبح وقتی که دو چشمم وا شد
شادمان مثل گلی خندیدم
آخر از پنجره پشت اتاق
گنبد زرد رضا را دیدم

دل من مثل کبوتر پر زرد
رفت و بر شانه گلدسته نشست
اشک در چشمه چشمم جوشید
بغضم آیینه شد اما نشکست

پدر آماده شد از من پرسید:
دوست داری که تو را هم ببرم؟
گفتم:آری! ولی آنجا چه کنم؟
مادرم گفت: زیارت پسرم!

گر چه زود آمده بودیم ولی
در حرم جای دل من کم بود
هر کسی با او؛ چیزی می گفت
گوییا با همه کس محرم بود

هر کجا رفتیم آنجا پر بود
پر ز نجوای دل و دست دعا
یک طرف قصه پر غصه در
یک طرف ذکر غریب الغربا

در رواق حرم پر نورش
کاش دست دل من رو می شد
می شدم من آن آهوی غریب
باز او ضامن آهو می شد


  

 گنبد رضا

شکوه قاسم نیا

غرق نور است و طلا
گنبد زرد رضا
بوی گل، بوی گلاب
می رسد از همه جا

مثل یک خورشید است
می درخشد از دور
شده از این خورشید
شهر مشهد پر نور

چشمها خیره به او
قلبها غرق دعاست
بر لب پیر و جوان
یا رضا یا رضاست

ای خدا کاش که من
یک کبوتر بودم
روی این گنبد زرد
شاد می آسودم

می زدم بال و پری
دور تا دور حرم
از دلم پر می زد
ماتم و غصه و غم


  

 چون کبوتر حرم

محمد علیمحمدی

زیر چتر آفتاب
در حرم نشسته ام
دل به روی غصه ها
شادمانه بسته ام

ابر تیره دلم
پاره پاره می شود
آسمان قلب من
پر ستاره می شود

یک صدای آشنا
از فضای رو به رو
می رسد به گوش من
بق بقو بقو بقو

بق بقو بقو کنان
دسته کبوتران
آب و دانه می خورند
می پرند در آسمان

می شوم کبوتری
چون کبوتر حرم
دور گنبد طلا
شادمانه می پرم

5- ضامن آهو
افسانه شعبان نژاد

کاش من یک بچه آهو می شدم
می دویدم روز و شب در دشتها
توی کوه و دشت و صحرا روز و شب
می دویدم تا که می دیدم تو را

کاش روزی می نشستی پیش من
می کشیدی دست خود را بر سرم
شاد می کردی مرا با خنده ات
دوست بودی با من و با خواهرم

چونکه روزی مادر م می گفت تو
دوست با یک بچه آهو بوده ای
خوش به حال بچه آهویی که تو
توی صحرا ضامن او بوده ای

پس بیا من بچه آهو می شوم
بچه آهویی که تنها مانده است
بچه آهویی که تنها و غریب
در میان دشت و صحرا مانده است

روز و شب در انتظارم پس بیا
دوست شو با من مرا هم ناز کن
بند غم را از دو پای کوچکم
با دو دست مهربانت باز کن



  

 هوای پرواز

سید سعید هاشمی

صحن حرم از نسیم پر بود
از پرپر یا کریم پر بود

خورشید دوباره بوسه می زد
بر چهره مهربان گنبد

گنبد پر از آفاتاب می شد
آهسته غم من آب می شد

رفتم طرف ضریح او باز
تا پر شوم از هوای پرواز

اطراف ضریح گریه ها بود
دلهای شکسته و دعا بود

دلها همه زیر بارش اشک
مانند کبوتری رها بود

عطر گل یاس در دل من
عطر صلوات در فضا بود


  

 کوچه های خراسان

قیصر امین پور

چشمه های خروشان تو را می شناسند
موجهای پریشان تو را می شناسند
پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی
ریگهای بیابان تو را می شناسند
نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران تو را می شناسند
از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی
ای که امواج طوفان تو را می شناسند
اینک ای خوب فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان تو را می شناسند
کاش من هم عبور تو را دیده بودم
کوچه های خراسان تو را می شناسند


  

 بوی زیارت

مهری ماهوتی

دور سقاخانه می گردد نسیم
دانه می پاشد کنار حوض آب
چادرش بوی زیارت می دهد
بوی اشک و گریه و بوی گلاب

آسمان چشم او پر می شود
باز، از پرواز شاد کفتران
صحن را آهسته جارو می کند
خادمی با دستهای مهربان

می نشیند در نگاه خیس او
مثل یک گل، سایه فواره ها
قلب من پر می کشد مثل نسیم
هردومان هستیم مهمان رضا


  

 شمع جمع شاپرکها

محمد عزیزی«نسیم»

پای خود را می گذارم در حرم
از دلم پر می کشد اندوه و غم

با کبوترهای گنبد می روم
توی خال آسمان گم می شوم

شاپرکها، تشنه دیدار نور
شادمان سر می رسند از راه دور

چشم خود را در حرم وا می کنند
شمع را یکباره پیدا می کنند

شمع جمع شاپرکهایی رضا
ای کلید ساده مشکل گشا

آن گل زیبا گل خوشبو تویی
ای رضا جان ضامن آهو تویی
با نگاهت چون کبوتر کن، مرا
تا بگیرم اوج، خوشحال و رها

می شوم من روز و شب همسایه ات
می شود چتر دو بالم سایه ات


  

 حرم

دوباره یک غروب دلنشین
دوباره یک صدا،
صدای سبز
دوباره می پرد کبوتری
به دور گنبد حرم
دوباره چشمهای من
پر از نگاه کاشی و ستاره می شود
کنار حوض
دوباره ذهن من
پر از صدای بالهای یک فرشته می شود
نگاه کن!
من آن کبوترم
به دور گنبد طلایی اش
چه عاشقانه می پرم


  

 موسیقی غریبی

حمید هنرجو

روی این گنبد طلا و قشنگ
خانه ای دارم از شکوفه و نور
خانه پاک و روشنی دارم
زیر باران دانه های بلور

زیر این گنبد طلایی هست
صحن مردی که ضامن آهوست
آه، گوش تمام مردم شهر
پر موسیقی غریبی اوست


دوست من! بگو که تا حالا
چند دفعه به مشهد آمده ای؟
اشکی از چشم خسته ریخته ای؟
بوسه ای بر ضریح او زده ای؟

تا بیایی دوباره می شنوی
عطر پاک گلاب، از هر سو
می چکد قطره اشکی از چشمت
باز با یاد ضامن آهو

در هوا بوی بال پیچیده
در زمین، عطر غنچه های دعا
شهر مشهد همیشه لبریز است
از صمیمیت امام رضا

روز و شب، کار من فقط این است:
حرف او، با پرنده ها گفتن
پر زدن در نگاه گنبد نور
زیر لب یا رضا رضا گفتن

بالهایم پر از نوازش اوست
چون شب و روز بر سر حرمم
راستی خوش به حال من، آری
بچه ها، من کبوتر حرمم ...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:44  توسط صفر مهاجری  | 

چهل کتاب در مورد حضرت معصومه (س)، خواهر گرانقدر حضرت امام رضا(ع)

- مسند فاطمه معصومه سلام الله علیها / سید علی رضا سید کباری

2- حضرت معصومه (س) چشمه جوشان کوثر / محمد محمدی اشتهاردی / تهران، نشر مطهر

3- زندگینامه حضرت معصومه (س)، به ضمیمه تاریخچه قم، محمد محمدی اشتهاردی

4- تاریخچه قم و زندگینامه حضرت معصومه (ع) / محمد محمدی اشتهاردی

5- حضرت معصومه (ع) فاطمه دوم / محمد محمدی اشتهاردی / انتشارات علامه

6- زندگانی حضرت معصومه علیها سلام و تاریخ قم / سید مهدی قمی / مهر استوار

7- فروغی از کوثر / الیاس محمد بیگی / امور فرهنگی آستانه مقدسه قم، بخش تحقیقات

8- بارگاه حضرت فاطمه معصومه (س) تجلیگاه حضرت فاطمه زهرا (س) / حاج سید میر عظیمی / نشر نهضت 742116

9- کریمه اهل بیت / علی اکبر مهدی پور / نشر حاذق

10- چهل حدیث قم و حضرت معصومه (س) / محمود شریفی / نشر معروف

11- محدثه آل طاها / علیرضا سبحانی نسب / نشر جمال

12- نگاهی به زندگانی حضرت معصومه (س) / غلامرضا حیدری ابهری / نشر زائر آستانه مقدسه قم

13- عنایات معصومیه (س) / محمد علی زینک وند / نشر زائر

14- بانوی ملکوت / حضرت آیت الله کریمی جهرمی

15- کتیبه های حرم مطهر حضرت معصومه (ع) و حظیره های اطراف آن / دکتر منوچهر ستوده / کتابخانه حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی، قم


16- نگین قم / جواد محدثی

17- گل موسی / حامد محبتی / نشر زائر

18- زندگینامه حضرت معصومه (س) / محمد محمدی

19- زندگانی کریمه اهل بیت / علی اکبرمهدی پور / نشر حاذق

20- عشق هشتم ( نگاهی نو به زندگی و زمانه حضرت معصومه (س) و امام رضا (ع) / کمال السید، مترجم: حسین سیدی / نشر مدرسه

21- انوار المشعشعین فی بیان شرافه قم و القمیین جلد 1 / شیخ محمد بن علی بن حسین بن علی بن بها الدین نائینی اردستانی کچوئی قم / نشر کتابخانه بزرگ حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی در قم

22- ریاحین الشریعه / شیخ ذبیح الله محلاتی / نشر دارالکتب الاسلامیه

23- لمعات عشق / حیدر معجزه / نشر قم المقدسه حرم اهل البیت و عش آل محمد حرم فاطمه

24- آینه کوثر / جعفر رسول زاده / نشر زائر

25- موزه در اسلام ( با نگرشی به جلوه های هنری موزه آستانه مقدسه قم) / سید علی رضا سید کباری / نشر زائر

26- فهرست نسخ خطی کتابخانه آستانه مقدسه قم / محمد تقی دانش پژوه

27- کرامات معصومیه / علی اکبر مهدی پور / موسسه نشر و مطبوعات حاذق

28- فهرست نسخه های خطی ( کتابخانه آستان مقدس حضرت معصومه (س) / سید حسن نقیبی / نشر زائر

29- فهرست نسخه های خطی کتابخانه آستانه مقدسه حضرت معصومه، قم / علی صدرائی خوئی / نشر زائر

30- نمای گنبد و گلدسته های مرقد مطهر حضرت معصومه(س) / آستانه مقدسه حضرت معصومه(س)

31- قصیده معجزیه / میرزا محمد صادق ناطق / نشر بوعلی

32- حضرت معصومه (س) و شهر قم / محمد حکیمی / نشر آستان قدس رضوی



به دیگر زبانها

33- نظره الی حیاه السیده فاطمه / غلامرضا حیدری ابهری

34- فاطمه بنت امام موسی بن جعفر(ع) و علی بنالامام محمد / سید محمد باقر موحد ابطحی

35- حیاه فاطمه معصومه (ع) / عبد الهادی الشهرستانی

36- قم المقدسه حرم اهل البیت و عش آل محمد حرم فاطمه / زهرا شمس الدین

37- سیده عش آل محمد (ص) / ابوالحسن الهاشمی

38- حیات حضرت معصومه (ع) / سید حیدر مهدی

39- ساحل کوثر ( سوانح حضرت فاطمه معصومه (س) ) / الیاس محمد بیگی / نشر زائر آستانه مقدسه حضرت معصومه (س)

40- فاطمه بنت الامام موسی الکاظم (ع) / محمد هادی الامینی

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:40  توسط صفر مهاجری  | 

چهل کنیه و لقب برای امام رضا(ع)

- علی

2- ابوالحسن

3- مرتضی

4- سراج الله ( چراغ خدا)

5- نور الهدی ( نور هدایت کننده)

6- قره عین المومنین (نور چشم مومنان)

7- مکیده الملحدین ( خط بطلان کشنده بر اشتباهات و خطاهای ملحدان)

8- کافی الخلق ( کافی برای مردم روی زمین)

9- الرضی )راضی و خشنود)

10- الرضا ( راضی به امر پروردگار)

11- رب السریر (آقا و سید تخت پادشاهی)

12- رب التدبیر( خداوند تدبیر)

13- رئاب التدبیر (درست کننده امور و افکار)

14- الفاضل ( شایسته ترین افراد)

15- الصابر ( صبور)

16- الوفی (اداء کننده معصوم)

17- الصدیق (راستگو)

18- الولی ( بزرگتر و مهتر)


19- وافی ( با وفا )

20- زکی ( پاک، شریف و محترم)

21- سلطان الانس و الجن ( سلطان و مهتر انسان و جن)

22- ضامن الامه (پشتیبان مردم)

23- الداعی الی الله ( دعوت کننده به سوی خداوند)

24- زین المومنین (زینت و افتخار مومنان)

25- غریب الغربا (غریب ترین غریبان)

26- معین الضعفا ( یاری دهنده ضعیفان)

27- الراضی الی الله (راضی به امر خدا)

28- الراضی بالقدر و القضا ( راضی به قدر وقضا)

29- شمس الشموس ( خورشید خورشیدها)

30- انیس النفوس ( همدم انسانها)

31- غیظ الملحدین ( خشم گیرنده بر کافران)

32- ثامن الحجج (هشتمین دلیل و امام معصوم)

33- ثامن الائمه (هشتمین امام)

34- ابوبکر( ابوالصلت هروی می گوید: روزی مامون از من سوالی کرد و من هم در رابطه با سوال، پاسخ دادم که ابوبکر چنین و چنان گفت.مامون از من پرسید: کدام ابوبکر؟ابوبکر ما، یا ابوبکر عامه؟ من پاسخ دادم:ابوبکر ما.عیسی گفت: من از ابوالصلت پرسدم که ابوبکر شما کیست؟ او پاسخ داد: علی بن موسی الرضا(ع) ).

35- علی بن موسی ( علی پسر موسی)

36- ابامحمد (پدر محمد)

37- کفو الملک (پابرجا)

38- عالم آل محمد (دانشمند آل محمد)

39- ابوالحسن ثالث

توضیح: ابوالحسن به حضرت علی(ع)، ابوالحسن اول به حضرت سجاد(ع)، ابوالحسن ثانی به حضرت موسی کاظم(ع) و ابوالحسن ثالث به حضرت رضا(ع) اطلاق می شده است.

40- ابوالحسن ثانی

توضیح: بدلیل هم عصر بودن حضرت موسی کاظم (ع) و حضرت رضا(ع)، امام هفتم را ابوالحسن ماضی و امام هشتم را ابوالحسن ثانی نیز می گفتند

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:39  توسط صفر مهاجری  | 

حكيم صفاي اصفهاني

1

 حكيم صفاي اصفهاني

من دست زنم دراين فراپستي بردامن شاه عالم بالا
از بحرنخست گوهر هشتم دريدي چهار لؤلؤ لالا
گردون چهار اختر خاتم كاين چارچوگوهرندواودريا
داراي نُه آسمان تودرتو دارندة هفت ارض تابرتا
سلطان سماء روح و ارض تن قيوم چهار ام و هفت آبا
او جان و جميع ماسوي پيكر او كل و جميع كائنات اجزا
بگذشته ازآن كه علم الانسان مالايعلم ستايمش زان سا
سلطان كه ولايت مطلق كاوهست مدير كن فكان تنها
مير ملكوتيان روشن دل پير جبروتيان جان پروا
او شخص وجود و هيكل موجود عرش و فلك و ملك همة اعضا
از نقطة خاك مركز هستي پيدا شد و شد چو نقطة پابرجا
نّه دايرة سپهر از او دائم گردند به گرد مركز غبرا
آن نقطه رضاست كز سركلكش بر لوح قضا قدر كند انشا


  

 مروج الاسلام

طوس حريم حرم كبرياست ******* مدفن پاك شه پاكان رضاست
كعبه اگر خانة آب و گل است ******* ******* طوس رضا كعبة جان ودل است
كعبه بود سجده گه خاكيان ******* طوس بود قبلة افلاكيان
مهبط الانوارالهي است طوس ******* ******* جلوهگر حضرت شاهي است طوس
آينة سينة سيناست طوس ******* ******* خوابگه بضعة موسي است طوس
قبة آن سرزده از ساق عرش ******* سدهي آن قبه بود طاق عرش


  

 مروج الاسلام

ما به دربار رضا با غم و آه آمدهايم ******* با پريشاني و با حال تباه آمدهايم
از پي معذرت و عفو گناه آمدهايم ******* مابديندر، نهپيحشمتوجاه آمده ایم
******* ******* از بد حادثه اينجا به پناه آمدهايم
اي شه طوس تويي چون به محبان غمخوار به صد اميد فكنديم به دربار تو بار
به عنايت نظري كن به گدايان فكار ******* آبرو ميرود اي ابر خطا پوش ببار
******* ******* كه به ديوان عمل، نامه سياه آمدهايم
درگهت ايشهدين، ملجأهرشاهوگداست ******* چشماميدسويلطفتواينور خداست
گر توجه بنمايي همه حاجات رواست ******* لنگر حلم تو اي كشتي توفيق كجاست؟
كه در اين بحر كرم غرق گناه آمدهايم
شكر لله كه به كوي تو شد ستيم مكين ******* حمد لله كه بود حب تو ما را آيين
نقش گرديده به دل مهر تو چون نقش نگين باچنينگنجكهشدخازناوروح الامين
به گدايي به درخانة شاه آمدهايم


  

 فلاح (امين)

رضا آمد، رضاآمد، رضا آمد ******* رضا آمد، رضا آمد، رضا آمد،
بشارت ميرسد برما ******* كه اي اهل ولا برپا
سپاس مقدم مولا ******* ******* امير جان ما آمد
******* ******* رضا آمد، رضا آمد

جهان شد غرق نور از او ******* منورتر ز طور از او
خلايق در سرور از او ******* شه ملك ولا آمد
******* ******* رضا آمد، رضا آمد

سرور شيعيان باشد ******* ******* كه شاد از او جهان باشد
مفرح انس و جان باشد ******* ******* كه عطرش با صفا آمد
******* ******* رضا آمد، رضا آمد

زيمن مقدمش يكسر ******* جهان شد غرقه در زيور
كه ما را آمده دلبر ******* به بزم ما صفا آمد
******* ******* رضا آمد، رضا آمد

بود ايران ما خرم ******* نمايد فخر بر عالم
از اين مولد از اين مقدم ******* كه از لطف خدا آمد
******* ******* رضا آمد، رضا آمد


  

 فلاح (امين)

بدر سپهري، در شام تارم، اي نور يزدان ******* دلهاي عاشق، دارد هوايت، اي مونس جان
******* ******* جانم رضا جان، جانم رضا جان، جانم رضاجان

از مقدم تو،‌ارض و سما شد، يكسر چراغان ******* صحن و سرايت، برتر ز جنت، بر اهل ايمان
******* ******* جانم رضا جان، جانم رضا جان، جانم رضاجان

موسي بن جعفر، در مولدت شاد، اي شمس تابان ******* دارالشفايت، شد ملجأ ما،‌ در ملك ايران
******* ******* جانم رضا جان، جانم رضا جان، جانم رضاجان

همچون كبوتر، دل ميزند پر، سوي تو جانان ******* اي سرور ما، بر كشور ما، كردي تو احسان
******* ******* ******* جانم رضاجان، جانم رضاجان ، جانم رضاجان

اين جشن ميلاد، بادامبارك، بر جان نثاران ******* جانم رضاجان، جانم رضا جان، جانم رضاجان
******* ******* ******* جانم رضاجان، جانم رضاجان، جانم رضاجان


  

 - فلاح (امين)

امشب نغمة رضا رضا داريم ******* بر او محفل و بزم عزا داريم
با جواد هم نوائيم ما ******* دل غمين بر رضايیم ما
پژمان از جفا روي رضا گشته ******* دل خون از غمش اهل ولا گشته
با جواد همنوائيم ما ******* دل غمين بر رضائيم ما
از كين كشته شد هشتم امام ما ******* بر او خيمة‌ماتم شده برپا
با جواد هم نوائيم ما ******* دل غمين بررضائيم ما
در طوس از غمش غوغا به پا گشته ******* عالم سر به سر ماتم سرا گشته
با جواد هم نوائيم ما ******* ******* دل غمين بررضائيم ما


  

 رسول زاده:

اي قبلة عشق قصر بلندت
آهوي دلها صيد كمندت
پرميكشد مرغ دلم سوي خراسان ******* مولارضا، مولارضا، مولارضا جان
اي رستگاري، ظل لوايت
از شرط توحيد مهر ولايت
اي روضه ات چشم و چراغ اهل ايمان ******* مولا رضا، مولا رضا، مولارضاجان
مأمون به جانت كينه فزون كرد
زهر ستم داد قلب تو خون كرد ******* مولا رضا، مولا رضا، مولارضاجان
شد چشم عالم در عزايت گريه باران ******* مولا رضا، مولا رضا، مولارضاجان
در شهر غربت از پا فتادي
به خاك حجره صورت نهادي
لب تشنه جان دادي تو چون شاه شهيدان ******* مولا رضا، مولا رضا، مولارضاجان



  

 فلاح (امين)

كشتة‌ زهر كين ******* ******* اي گل فاطمه
ذكر لبهاي ما ******* ******* بود اين زمزمه
******* يا رضا،‌ يا رضا
******* ******* يا رضا، يا رضا
زهر مأمون ترا ******* ******* ******* زد شرر ناگهان
سوزد از ماتمت ******* ******* ******* شيعه را جسم و جان
كز غمت ميرود ******* ******* نالهها تا سما
******* ******* يا رضا يا رضا
******* ******* يا رضا يا رضا
*******
آخرين دم رسيد ******* ******* ******* نور عينت جواد
سرپاك ترا ******* ******* ******* روي زانو نهاد
تا كه شايد كند ******* ******* ******* از تو دفع بلا
******* ******* يا رضا يا رضا
******* ******* يا رضا يا رضا

كوي تو گشته بر ******* اهل عشق و ولا
مكتب و ملجأ و ******* ******* مهد دارالشفاء
كي رها ميكنم ******* ******* اين در خانه را
******* ******* يا رضا يا رضا
******* ******* يا رضا يا رضا

من كبوتر تو هم ******* ******* اوج پرواز من
نام زيباي تو ******* ******* لحن آواز من
نام تو ميدهد ******* ******* بر دل و جان صفا
******* ******* يا رضا يا رضا
******* ******* يا رضا يا رضا

اي كه قبرت بود ******* قبلة عاشقان
از وفا يك نظر ******* ******* كن بر اين خادمان
مفتخر از تو شد ******* ******* خاك ايران ما
******* ******* يا رضا يا رضا
******* ******* يا رضا يا رضا


  

 رسول زاده

زگلشن فاطمه دست گلي شد خزان ******* نشسته اشك عزا به ديدة شيعيان
******* ******* شهيد زهر جفا شد به خراسان رضا
چشم علي گريه كرد قلب پيمبر شكست ******* حضرت معصومه بر داغ برادر نشست
صورت خود را به خاك وقت شهادت نهاد ******* بريزد از داغ او اشك يتيم جواد
آتش زهر جفا زد به دل او شرر ******* ******* صبابه زهرا بگو رخت عزا كن به بر
سرت سلامت تو يا مهدي صاحب الزمان ******* جد غريبت شده بهار عمرش خزان


  

 رسول زاده

اي خم ابروي تو قبلة حاجات ما ******* ******* نا تو هر روز و شب ذكر مناجات ما
تويي پناه همه
اي پسر فاطمه
غريب مظلوم طوس عزيز زهرا رضا ******* ******* ياسمن باغ دين نوگل طاها رضا
تويي پناه همه
اي پسر فاطمه
داغ غريبي به دل زهر ستم در گلو ******* ديده براه جواد تشنة ديدار تو
تويي پناه همه
اي پسر فاطمه
حضرت معصومه داشت بزم عزاي غمت ******* فاطمه اشك عزا فشانده در ماتمت
تويي پناه همه
اي پسر فاطمه

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:37  توسط صفر مهاجری  | 

شيخ صدوق می گوید

: مأمون ، متكلمان و دانشمندان اسلامي و ساير اديان را نزد امام رضا (ع) گرد هم آورد. علي بن جهم از متكلمان اسلامي از امام رضا پرسيد: ای زاده پيامبر! آيا شما قائل به عصمت انبيائيد؟ فرمود: آري. گفت: پس با اين سخن خداي متعال چه ميكنيد كه فرمود: «و عصي آدم ربه» و نيز «و ذالنون اذ ذهب مغاصبا فظن ان لن نقدر عليه» و اين كه درباره يوسف فرمود: «و لقد همت به و هم بها» و درباره‌ داوود فرمود:« و ظن داود انما فتناه» امام رضا (ع)به او فرمود: وای بر تو ای علی. از خدا بترس و زشتی را به انبياء نسبت مده. اما سخن خدا در مورد آدم: بدان كه خدا آدم را آفريد تا جانشين او در زمين باشد. خدا آدم را براي بهشت نيافريد و نافرمانی آدم در بهشت بود نه در زمين و زماني كه به زمين آمد معصوم گرديد. و اما در مورد يونس: يونس بر اين باور بود كه خداوند روزیاش را در تنگنا قرار نميدهد. و در مورد حضرت يوسف: آن زن قصد گناه كرد و چنانچه او یوسف را به گناه بزرگی وا می داشت ، وی قصد كشتن او را می کرد.اما خداوند كشتن وگناه را از يوسف دور كرد. اما در مورد داوود: داوود تنها پنداشت كه خداوند مخلوقي داناتر از او نيافريده است خداوند نيز دو فرشته را بر بالای محراب او فرستاد تا در بين آنها قضاوت كند داوود از شاكي دليل نخواست و به شخص شکایت شده توجه نكرد و اين خطای داوری او بود. (عصمت انبياء و رسولان – تأليف سيد مرتضي عسگري).


  

 جمعی از صوفيه در خراسان

جمعی از صوفيه در خراسان پیش امام (ع) رفتند و گفتند: خليفه عباسي خاندان شما و از ميان آنها شما را برگزيده تا مقام ولايت و خلافت را به شما واگذار كند كه شايسته هستيد اما امت اسلامی نيازمند رهبری است كه لباس خشن بپوشد و غذای ناگوار تناول كند. حضرت به دوزانو نشست و فرمود: يوسف (ع) پيامبر بود در حالی كه لباسهای زيبا ميپوشيد و بر مسند آل فرعون تكيه زد و حكومت كرد. امام و خليفه بايد عادل باشد راست بگويد، به حق حكومت كند. به وعدههايش عمل كند. خداوند لباس و غذای خوب را بر كسی حرام نكرده است. (زندگاني پيشواي هشتم – سيدعلي محقق)


  

 شيخ كليني از اليسع بن حمزه نقل مي¬كند

شيخ كليني از اليسع بن حمزه نقل ميكند كه گفت من در مجلس امام رضا (ع) بودم و با وی سخن میگفتم و افراد زیادی اطراف ايشان بودند و از مسائل فقهی، حلال و حرام ميپرسيدند كه مردی بلند قامت و گندم گون وارد شد و پس از عرض سلام، گفت كه مردی از دوستداران شما و خاندان شما هستم، از حج آمدهام و پول سفرم را گم كردهام و چيزی كه خود را به وطنم برسانم ندارم اگر هزينه سفر مرا تأمين كنيد قول میدهم پس از مراجعت به وطن آن مبلغ را از جانب شما صدقه دهم. حضرت به او فرمود بنشين تا اين كه گفتگوی مردم تمام شد و رفتند. امام از ما اجازه خواست «مجلس را ترک کرد» و وارد منزل شد پس از چند لحظه شنيدم كه از پشت در صدا می زد مرد خراسانی كجاست؟ عرض كرد: حاضرم. حضرت دست مبارك را از بالای در بيرون آورد و فرمود بگير اين 200 دينار را و لازم نيست آن را صدقه دهی. پس از رفتن مرد خراسانی سليمان جعفری كه با ما بود عرض كرد : فدايت شوم شما به اين مرد عطای بسيار دادی چرا خود را از او پنهان كردی؟ فرمود: نخواستم كه ذلت سوال و تقاضا را در چهره او مشاهده كنم از اين جهت كه حاجتی از او روا كردهام. (زندگاني پيشواي هشتم – سيدعلي محقق ص 42)


  

 خشكسالي

در يكي از سالهاي ولايتعهدي علي بن موسي الرضا (ع) خراسان را خشكسالي فرا گرفت و مدتی باران نباريد به طوري كه مردم هراسان بودند مأمون از امام رضا (ع) خواست كه نماز استسقاء بخواند و از خدا طلب رحمت كند. امام رضا (ع) پذيرفت و دستور داد كه مردم سه روز روزه بگيرند و روز سوم كه روز دوشنبه بود با جمعيت انبوهي به بيابان رفت دست به دعا برداشت و عرض كرد: خدا تو حق زیادی از ما هل بيت بر مردم قرار داده ای و همانطور كه دستور دادهای آنها به ما متوسل شدهاند و به فضل و رحمت تو امیدوار هستند و چشم به احسان و نعمت تو دارند. پروردگارا باران رحمت بر آنها نازل كن و در اين عنايت تأخير مفرما تنها به آنها فرصت ده كه به خانههاي خود برگردند.«بعد از مدتی» آسمان دگرگون شد قطعات ابر نمایان شدند، صدای غرش رعد و برق برخاست باران بسياری باريد و همه جا را سيراب كرد. (مناقب ابن شهر آشوب – ج 4 ص 370).


  

 معبد بن جنيد شامي گفته است

معبد بن جنيد شامي گفته است: زماني مشرف شدم حضور مبارك حضرت رضا (ع) و عرض كردم: درباره شما و امور غیر عادی كه از شما سر زده است مردم حرف های زیادی می زنند.اگر صلاح مي داني چيزي از عجايب خود را به من بنما تا من از شما نقل كنم. فرمود: چه ميخواهي؟ گفتم: ميخواهم پدر و مادرم را كه از دنيا رفتهاند زنده نمايي. آن حضرت بلافاصله فرمود: به خانه خود برو كه من ايشان را زنده كردم. وی مي گويد فوراً به خانه رفتم به خدا قسم كه تا به خانه رسيدم ديدم پدر و مادرم هر دو زنده و در خانه هستند. پس پدر و مادرم ده روز زنده بودند و بعد از ده روز خدای تعالی ايشان را از دنيا برد. (كرامات رضويه، ج 2 – حاج شيخ علي اكبر مروج الاسلام ص 34).


  

 ابراهيم سهل گفته است


ابراهيم سهل گفته است:‌وقتي حضرت رضا (ع) را ملاقات كردم ، آن حضرت سوار بر حماری بود من كه به آن حضرت رسيدم عرض كردم كه چه كسي تو را امام و پيشواي مردم قرار داده و حال آنكه بسياری گمان ميكنند كه پدر تو، تو را وصي خود قرار نداده و تو از پيش خود ادعای امامت میكنی. فرمود: علامت امامت به نظر تو چيست؟ عرض كردم: علامت امامت در نظر من اين است كه امام از امری كه خارج از اينجاست خبر دهد و اينكه زنده كند و بميراند. فرمود: من هر دو را انجام ميدهم. اما امر خارج از اين خانه اين است كه تو 5 دينار همراه داری و اما ديگر اينكه همسر‌ تو يكسال است كه مرده و من اكنون او را زنده كردم و تا يكسال نزد تو زنده مي گذارم پس او را ميميرانم. ناگهان لرزش بر من افتاد و مضطرب شدم فرمود: ترس را از خودت دور كن كه تو در امانی. من به خانه آمدم وديدم كه زوجهام در خانه است به او گفتم كه چه كسی تو را آورده است: همسرم فردی را با صفاتی توصيف كرد كه با امام رضا (ع) تطبيق ميكرد. گفت آن شخص نزد من آمد و فرمود برخيز و نزد شوهرت برو،برای تو بعد از مردنت فرزندی خواهد بود. بعد از آن خدای متعال به بركت امام رضا (ع) فرزندی به من عطا كرد. (كرامات رضويه، ج 2 – ص 35 و 36).


  

 شيخ صدوق در عيون از ابوعلي بيهقي از محمد بن يحيي صولي نقل كرده

شيخ صدوق در عيون از ابوعلي بيهقي از محمد بن يحيي صولي نقل كرده است كه :مادر پدرم كه نام او غدر بود براي من گفت كه مرا با چند كنيز از كوفه خريدند و نزد مأمون آوردند از نظر خوراک و پوشاک و زر در خانة او گویا در بهشت بوديم پس او مرا به امام رضا (ع) بخشيد وقتي به خانة او آمدم، خبری از آن چیزها نبود.در آنجا زني بود كه ما را شب بيدار ميكرد و به نماز واميداشت و اين انجام این کار از همه سختتر بود و من آرزو ميكردم كه از خانه ‌او بيرون آيم تا اين كه مرا به جد تو عبدالله بن عباس داد و آنجا چون بهشت بود. او میگويد كه من از احوال امام رضا (ع) هيچ ياد ندارم غير از اين كه میديدم كه با عود هندی بخور میكرد و بعد از آن گلاب و مشك به كار ميبرد و در اول وقت نماز صبح می خواند پس به سجده می رفت و سر بر ميداشت تا آفتاب بلند می شد سپس براي «رسیدگی» كارهاي مردم برميخاست و كسي نميتوانست صدایش را بلند كند و با مردم كم سخن ميگفت. (كرامات رضويه ج 2 ص 342)


  

 ابن شهرآشوب روايت كرده

ابن شهرآشوب روايت كرده از موسي بن سيار كه همراه امام رضا (ع) بودم و به ديوارهاي شهر طوس نزديك شده بوديم كه صداي شيون و فغانی شنيدم .پس به دنبال آن صدا رفتم ناگهان برخورديم به جنازهاي چون نگاهم به جنازه افتاد ایشان از اسب پياده شد و نزديك جنازه رفت آن را بلند كرد و آن را در آغوش گرفت، سپس به من گفت هر كه بدنبال جنازه دوستي از دوستان ما برود، خدا گناهانش را می آمرزددرست مانند روزي كه از مادر متولد شده و چون جنازه را نزديك قبر بر زمين نهادند ديدم كه امام رضا (ع) به طرف ميت رفت مردم را كنار زد تا خود را به ميت رساند پس دست خود را به سينة او نهاد و گفت: بشارت باد تو را بهشت بعد از اين ساعت ديگر وحشتی نخواهی داشت. عرض كردم فدايت شوم آيا اين مرد را مي شناسی. فرمود اي موسي آيا اکنون متوجه شدی كه بر ما ائمه اعمال شيعيان ما در هر صبح و شام عرضه ميشود پس اگر کمبودی در اعمال ايشان ديديم از خدا ميخواهيم عفو كند و اگر از او كار خوب ديديم از خدا براي او پاداش ميخواهيم. (مناقب ابن شهر آشوب ج 4).


  

 از محمدبن داود روايت است


از محمدبن داود روايت است كه گفت من و برادرم نزد حضرت امام رضا (ع)‌ بوديم كسي آمد و به او خبر داد كه محمدبن جعفر (ع) مرد پس آن حضرت رفت و ما همراه آن حضرت رفتيم ديديم اسحق بن جعفر (ع) و فرزندانش و جماعت آل ابوطالب گریه می کنند. امام رضا (ع) بالای سراو نشست و در رويش نظر كرد و تبسم نمود ، بعضي گفتند كه اين تبسم از راه شماتت به مردن عمویش بود. پس حضرت برخاست وبيرون آمد تا در مسجد نماز گزارد. ما گفتيم وقتي كه تو تبسم كردي ما حرفی ناخوشايند شنيديم فرمود: من تعجب از گرية اسحق كردم و او «قسم» به خدا پيش از محمد بميرد و محمد بر او بگريد پس محمد از بستر بیماری برخاست و اسحق مرد. (منتهی الامال ج 2 ص 351).


  

 علي بن احمد بن عبدالله برقي نقل مي¬كند

علي بن احمد بن عبدالله برقي نقل ميكند از پدرش، احمدبن ابي عبدالله، از پدرش از حسين بن موسي بن جعفر (ع ) كه گفت ما ( جوانان بنی هاشم) به دور امام رضا (ع) بوديم كه جعفربن عمر علوي برما گذشت و او جامههاي كهنه به تن داشت. ما به يكديگر نگاه كرديم و به ظاهر او خنديديم .حضرت امام رضا (ع) فرمود بزودی او صاحب مال بسيار خواهد شد.پس از گذشت يك ماه او والي مدينه گشت و اوضاعش بهبود یافت و زمانی که از مقابل ما می گذشت خدم و حشم فراوان همراه او بودند. (منتهی الامال ج 2 ص 352).

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:34  توسط صفر مهاجری  | 

 ده خصلت مسلمان:

امام رضا (ع) ميفرمايد: عقل هیچ مسلمانی به کمال نمی رسد مگر اینکهاین چند خصلت و صفت در او جمع باشد.اندک نیکی دیگران را زیاد بشمرد، اما نیکی زیاد خویش را دست کم گیرد.هر چه از او حاجت خواهند دلتنگ نشود.در طول زندگی اش از دانش طلبی خسته و ملول نگردد.تهیدستی در راه خدا را به ثروتمندی ترجیح دهد.خوار شمرده شدن به خاطر اجرای احکام خدا از عزت نزد دشمن خدا در نظرش محبوبتر باشد.گمنامی را از شهرت و نام آوری بیشتر بخواهد.هیچ کس را نبیند جز آنکه گوید او از من بهتر و با تقواتر است.


  

 کمال ایمان:

امام رضا(ع) فرمود: ایمان بندگان کامل نشود مگر اینکه در آنها سه خصلت باشد: فهم عمیق دین، نیکو اندازه گیری در امر معیشت و شکیبایی بر مصیبتها و گرفتاریها.


  

 نیرومند ترین افراد

امام رضا(ع) فرمود: آن کس که می خواهد نیرومندترین مردم باشد باید بر خدا توکل کند.از حد توکل پرسیدند که بالاترین درجه آن چیست؟
فرمود: این است که جز خداوند از کسی نترسی.


  

 به زندگي خود توسعه دهيد:

امام رضا (ع) فرمود: مردي كه توانايي مالي دارد بهتر است به زندگي همسر و فرزندان خود توسعه دهد تا به علت خساست و سختگيري او آرزوي مرگ وي را نكنند.» «آن كسي كه از نعمت مالي برخوردار است بايد اسباب رفاه خانواده خود را بيشتر فراهم كند.»


  

 در هزينه و مخارج خانواده خود زياده روي و سخت¬گيري نكنيد:

امام رضا (ع) فرموده است: «باید در رابطه با مصارف مالی و هزینه زندگی خود و خانواده خویش معتدل و میانهرو باشی.» «بر مؤمن و مسلمان به ویژه سرپرست خانواده سزاوار است وقتی که تنگدست شد برای خانوادهاش با حساب و درست پول خرج کند و هنگامی که غنی گردید اسباب رفاه و راحتی ایشان را به خوبی فراهم کند.»


  

 در مخارج زندگی اسراف و تبذیر نکنید

امام رضا (ع) میفرماید:
«هر کس در منزل خود مشغول خوردن غذا میشود، اگر مقداری از غذا در سفره ریخت و باقی ماند باید آن را – اگر آلوده نشده بود – جمع کند.ولی هر کس در دشت و صحرا، غذا میخورد اگر مقداری از غذا بر زمین بریزد و باقی بماند آن را برندارد بلکه بگذارد تا پرندگان و حیوانات دشت و صحرا از آن استفاده کنند.»


  

 به فکر اصلاح و تربیت فرزندان خود باشید

یکی از اسباب تربیت، محبت و احترام به فرزند است در این باره امام رضا (ع) میفرماید: «بر شما لازم است با تمام کودکان خود با احترام و ادب رفتار کنید.»


  

 به فرزندان خود احسان و نیکی کنید

امام رضا (ع) میفرماید: «به فرزندان خود نیکی کنید و با آنان خوش رفتاری نمایید، زیرا فرزندان شما عقیده دارند که شما روزی رسان آنها هستید.»


  

 بخشش چه کم چه زیاد

هر چیزی که در راه خدا و برای رضایت و خشنودی پروردگار داده شود اگر چه کم باشد نزد خداوند بزرگ و زیاد است. امام رضا (ع) در این باره میفرماید: « در هزینه زندگی میانه روی کن! به هنگام دارایی و نداری، و همچنین در احسان و نیکی کردن، چه کم باشد و چه زیاد. به درستی که خداوند تبارک و تعالی بخشش پارهای از یک دانه خرما را بزرگ میدارد. به حدی که در روز قیامت آن را به اندازه کوه احد بزرگ جلوه میدهد.»


  

 هر روز صدقه بدهید

حضرت رضا (ع) به ترتیب از پدران گرامی خود صلوات الله اجمعین نقل فرموده است: «بهترین و سودمندترین مال از اندوختههای انسان، صدقه دادن است». امام رضا (ع) بر حسب روایاتی درباره آثار و انواع صدقه میفرماید:
«صدقه بده اگر چه چیز اندکی باشد. زیرا هر چیز اندکی اگر در راه خدا با نیت صادقانه داده شود بزرگ و ارزشمند است.» «با دادن صدقه، رزق و روزی زیاد از خداوند طلب کنید.» «بیمارانتان را با صدقه درمان کنید.» «هر کار نیکی یک نوع صدقه است و پاداش صدقه را دارد.» «کمک کردن به ضعیفان و محرومان از بهترین انواع صدقه است.»

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:32  توسط صفر مهاجری  | 


محمدبن اسماعيل بن فضل هاشمي می گوید که :

«نزد امام موسی كاظم (ع) رفتم در حالي كه ايشان به شدت مريض بودند. به حضرت عرض كردم: اگر خداي ناكرده براي شما اتفاقي بيفتد – خدا آن روز را نياورد – به چه كسي رجوع كنيم؟ فرمود: به فرزندم علي نوشته او،‌ نوشته من است، و او وصي و جانشين من بعد از مرگم خواهد بود. (عيون اخبار الرضا – ج 1 – شيخ صدوق ص 38)


علي بن يقطين گفت:

«نزد حضرت امام موسي كاظم (ع) بودم و فرزندش علي نيز حضور داشتند، امام فرمودند: اي علي! اين پسرم آقا و سرور فرزندان من است، كنيه خودم را به او عطا كردم. (علي بن يقطين گويد: هشام كه اين مطلب را شنيد با دست بر پيشاني خود زد و گفت امام كاظم (ع) با اين سخن،‌خبر فوت خود را به تو دادهاند. (همان ص 39)



حسين بن نعيم صحاف گفت:

: «من و هشام ابن الحكم و علي بن يقطين در بغداد بوديم كه علي بن يقطين گفت: من نزد حضرت موسي بن جعفر (ع)‌ بودم كه فرزندش «رضا» (ع) وارد شدند، امام كاظم (ع) فرمودند: علي! او،‌آقا و سرور فرزندان من است و من كنيه خود را به او عطا كردم؛ حسين بن نعيم ادامه داد:‌ در اين موقع هشام با دست بر پيشاني خود زد و گفت: اي واي! چه گفتي؟ علي بن يقطين گفت: «به خدا قسم، همان چيزي را كه برايت گفتم، از ايشان شنيدم». هشام گفت: «قسم به خدا كه حضرت با اين سخن، در واقع به تو خبر دادهاند كه امامت بعد از ايشان، در حضرت رضا (ع) است». (همان منبع – ص 40)

 

 


منصوربن يونس برزج گفت:

روزی نزد امام كاظم (ع) رفتم، حضرت فرمودند:‌ منصور! می دانی امروز چه كردهام؟ عرض كردم:‌ خير،‌ فرمودند: فرزندم «علي» را وصي و خليفه ‌بعد از خود قرار دادهام. نزد او برو و به او تبریک بگو و نيز بگو كه من تو را به اين كار دستور داده ام. منصور ادامه داد: من نیز همین کار را کردم. (همان ص 41)


داوود بن كثير گفت:

«به امام صادق (ع) عرض كردم: قربانت گردم، فدايت شوم،‌ اگر براي شما اتفاقي بيفتد به چه كسي رجوع كنم، فرمود: به فرزندم موسي». داود بن كثير ادامه ميدهد:‌«سپس آن اتفاق افتاد و من به خدا قسم در مورد حضرت موسي بن جعفر (ع) ذرهاي شك به خود راه ندادم پس حدود سي سال گذشت، به نزد امام كاظم (ع) آمدم و عرض كردم: فدايت شوم! اگر براي شما اتفاقي افتاد به چه كسي مراجعه كنم؟ فرمود به فرزندم علي. داود گويد: «پس آن اتفاق افتاد و من در مورد حضرت رضا (ع) لحظهاي و ذرهاي شك به خود راه ندادهام. (همان ص 42)

 


جابر جعفی از امام باقر(ع) درباره تاویل آیه شریفه «ان عده الشهور عند الله اثنا عشرشهراً..» پرسید

جابر جعفی از امام باقر(ع) درباره تاویل آیه شریفه «ان عده الشهور عند الله اثنا عشرشهراً..» پرسید: امام (ع) نفس عمیقی کشید، آنگاه فرمود: ... دوازده ماه، امامان هستند.در این حدیث نیز از امام علی بن موسی (ع) با لقب «رضا» یاد شده است.


داود رقي می گويد

«به حضرت امام كاظم (ع) عرض كردم. پدرم فداي شما! من پير شدهام و ميترسم برايم اتفاقي بيفتد و ديگر نتوانم شما را زيارت كنم، لطفاً بفرماييد امام بعد از شما كيست؟ حضرت فرمودند:‌ پسرم علي. (همان منبع – ص 43)


عباس نخاس اسدي می گويد:

: به حضرت رضا (ع) عرض كردم:‌شما امام اين زمان هستيد؟ فرمود: بله – به خدا – امام تمام انس و جن. (همان منبع – ص 49)


 

سليمان بن حفص مروزي می گويد:

«نزدامام ابوالحسن موسي بن جعفر (ع) رفتم و ميخواستم درباره حجت الهي و امام بعد از ايشان سئوال كنم، حضرت به من نگاهي فرمودند و بدون اينكه من مطلبي سئوال كنم فرمودند: سليمان! علي پسر و وصي من است و بعد از من حجت خدا بر مردم خواهد بود، و او بهترين فرزند من است، اگر بعد از من زنده ماندي، نزد آن دسته از شيعيان و اهل ولايت من كه خواستار شناختن جانشين من هستند، به نفع او شهادت وگواهي بده». (همان – ص 49)


 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:29  توسط صفر مهاجری  | 

کمی در باره امام رضا

حضرت علـى بن موســى الرضــا عليه السلام هشــتمين امـام از سلاله پاك امامان معصوم در روز يازدهم ماه ذيقعده سال 148 هجرى قمرى در شهر مدينه متولّد شد. پــدر بــزرگـوارش حضرت امام موســى بن جعفر(ع) مى باشند و مادرش به نامهاى : تكتم، نجمه، سلامه و طــاهره شناخته شده است. حضرت رضا(ع) دوران امـامـت خود را در سال 183 هجرى قمرى آغاز كرد ولى به علت خفقان ايجاد شده در حكومت عباسيان مدّتى از علنى ساختن امامت خود پرهيز و با ضعيف شدن حكومت عباسيان، حضرت امامت خود را علنى فرمود. حضرت علـى بن موســى الرضــا عليه السلام هشــتمين امـام از سلاله پاك امامان معصوم در روز يازدهم ماه ذيقعده سال 148 هجرى قمرى در شهر مدينه متولّد شد. پــدر بــزرگـوارش حضرت امام موســى بن جعفر(ع) مى باشند و مادرش به نامهاى : تكتم، نجمه، سلامه و طــاهره شناخته شده است. حضرت رضا(ع) دوران امـامـت خود را در سال 183 هجرى قمرى آغاز كرد ولى به علت خفقان ايجاد شده در حكومت عباسيان مدّتى از علنى ساختن امامت خود پرهيز و با ضعيف شدن حكومت عباسيان، حضرت امامت خود را علنى فرمود.حضرت علـى بن موســى الرضــا عليه السلام هشــتمين امـام از سلاله پاك امامان معصوم در روز يازدهم ماه ذيقعده سال 148 هجرى قمرى در شهر مدينه متولّد شد. پــدر بــزرگـوارش حضرت امام موســى بن جعفر(ع) مى باشند و مادرش به نامهاى : تكتم، نجمه، سلامه و طــاهره شناخته شده است. حضرت رضا(ع) دوران امـامـت خود را در سال 183 هجرى قمرى آغاز كرد ولى به علت خفقان ايجاد شده در حكومت عباسيان مدّتى از علنى ساختن امامت خود پرهيز و با ضعيف شدن حكومت عباسيان، حضرت امامت خود را علنى فرمود.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:24  توسط صفر مهاجری  | 

امام علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب، هشتمین پیشوای شیعیان
تاریخ شهادت آن جناب ، روز جمعه آخرین روز ماه صفر سال 203 هجری قمری می باشد، ایشان در هنگام شهادت، پنجاه و پنج سال از عمر پر برکتش می گذشته است. در مورد نحوه شهادت ایشان اقوال گوناگونی است ولی آنچه مسلم است با توجه به نصوص تاریخی و اوضاع خاص سیاسی ایشان به دستور مأمون عباسی در طوس مسموم و شهید شدند

 

امام علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب، هشتمین پیشوای شیعیان است. كنیه آن حضرت ابوالحسن بوده است و چون حضرت امیر علیه السلام نیز مكنی به ابوالحسن بوده است حضرت رضا علیه السلام را ابوالحسن ثانی گفته اند. مشهورترین لقب ایشان رضا بوده است كه بنا بر روایتی در عیون اخبار الرضا علت ملقب بودن آن حضرت به رضا این بود كه هم دشمنان مخالف و هم دوستان موافق به ( ولایت عهدی او) رضایت دادند و چنین چیزی برای هیچیك از پدران او دست نداده بود، از این رو در میان ایشان تنها او به رضا نامیده شد. اما به روایت طبری ( وقایع سال 201 ) مأمون آن حضرت را الرضا من آل محمد نامید چنانكه صدوق هم بنا بر روایتی دیگر در عیون اخبار الرضا چنین گفته است. تاریخ نگاران و محققان مسلمان در تعیین زمان ولادت آن امام همام، سخنان گوناگونی گفته اند. در بین مورخان و محدثان تولد آن حضرت به روز پنجشنبه یا جمعه 11 ذیقعده سال 148 هجری قمری مشهور است. بر این اساس، سال ولادت آن گرامی همزمان با سال شهادت جد بزرگوارش امام صادق علیه السلام بوده است. برخی دیگر ولادت امام رضا علیه السلام را از حوادث سال 153 هجری قمری دانسته اند. پدر بزرگوار حضرت رضا علیه السلام، امام موسی بن جعفر علیه السلام هفتمین امام شیعه است و مادر بزرگوارش، بانوی مكرمه ای است كه با نام هایی چون تكتم، نجمه، سمان، خیزران، سكن، نجیه و طاهره از وی یاد شده، ولی مشهورترین آنها، تكتم است. از قرائن چنین استفاده می شود كه وقتی این بانوی ارجمند به خانه امام موسی بن جعفر در آمد، به این نام خوانده شد و پس از ولادت امام رضا علیه السلام طاهره نام گرفت. او زنی عفیف و خردمند بوده و از شرافتمندان عجم به شمار می رفته است.

امام رضا علیه السلام دارای كنیزانی چند بودند. از جمله كنیزان ایشان، سبیكه مادر امام جواد علیه السلام می باشد كه پیامبر صلی الله علیه و آله از این بانوی مكرمه به نیكی یاد كرده است ولی به عنوان همسر، مورخان تنها از ام حبیبه یاد كرده اند و اگر در برخی عبارات تاریخی آمده است كه حضرت دو همسر دائم داشته اند، از هویت همسر دوم اطلاعی در دست نیست.

 در تعداد و اسامی فرزندان امام رضا علیه السلام اختلاف است، گروهی آنها را پنج تن پسر و یك دختر نوشته اند، به نامهای محمد قانع، حسن، جعفر، ابراهیم ، حسین، عایشه. سبط بن جوزی در تذكرة الخواص، پسران حضرت را چهار تن كه با حذف حسین، به شرحی كه ذكر شده نام برده است، اما شیخ مفید (ره) بر این است، كه امام هشتم علیه السلام فرزندی جز امام محمد جواد علیه السلام نبوده است و ابن شهر آشوب و طبرسی در اعلام الوری، نیز بر همین اعتقاد می باشند، و آنچه از نظر ما محقق است این است كه امام هشتم علیه السلام فرزندی جز امام محمد جواد علیه السلام نداشته اند و آنچه غیر از این گفته شده، به ثبوت نرسیده است و خداوند به حقیقت حال داناتر است. 

در كتب معتبر، از جمله در عیون اخبار الرضا، نصوص و دلایل امامت آن حضرت مذكور است و در همین كتاب (1/23 به بعد) وصیت نامه مفصلی از حضرت امام موسی كاظم علیه السلام مندرج است. درباره تاریخ شهادت ثامن الائمه نظرات مختلفی نقل شده، كه طبق مشهورترین و قویترین نقل تاریخ شهادت آن جناب ، روز جمعه آخرین روز ماه صفر سال 203 هجری قمری می باشد، ایشان در هنگام شهادت، پنجاه و پنج سال از عمر پر بركتش می گذشته است. در مورد نحوه شهادت ایشان اقوال گوناگونی است ولی آنچه مسلم است با توجه به نصوص تاریخی و اوضاع خاص سیاسی ایشان به دستور مأمون عباسی در طوس مسموم و شهید شدند.


 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:20  توسط صفر مهاجری  | 

امام باقر(علیه السلام)
امام محمد باقر (ع) در روز جمعه یا دوشنبه یا سه شنبه غره ماه رجب یا سوم ماه صفر سال 57 هجری یا به روایتی دیگر سال 56 هجری، در مدینه به دنیا آمد و در روز دوشنبه هفتم ذی حجه یا ربیع الاول و یا ربیع الاخر سال 114 هجری، در همان شهر بدرود حیات گفت. بنابراین، آن حضرت 57 سال در این جهان زیست. از این مدت چهار سال با جدش امام حسین (ع) و پس از وی 35 سال با پدرش زندگی کرد و هیجده سال بقیه عمرش را به تنهایی به سر برد
 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:19  توسط صفر مهاجری  | 

اول، علم و دانش: در كشف الغمة از حافظ عبد العزیز بن اخضر جنابذى در كتابش موسوم به معالم العترة الطاهرة از حكم بن عتیبه نقل شده است كه در مورد آیه ان فى ذلك لایات للمتوسمین (1) گفت: «به خدا سوگند محمد بن على در ردیف همین هوشمندان است» .در صفحات بعد سخن ابو زرعه را نقل خواهیم كرد كه گفته است: به جان خودم ابو جعفر از بزرگ‏ترین دانشمندان است.

ابو نعیم در حلیة الاولیاء نوشته است: مردى از ابن عمر درباره مسئله‏اى پرسش كرد.ابن عمر نتوانست او را پاسخ گوید.پس به سوى امام باقر (ع) اشاره كرد و به پرسش كننده گفت : نزد این كودك برو و این مسئله را از او بپرس و جواب او را هم به من بازگوى.آن مرد به سوى امام باقر (ع) رفت و مشكل خود را مطرح كرد.امام نیز پاسخ او را گفت.مرد به نزد ابن عمر بازگشت و وى را از جواب امام باقر (ع) آگاه كرد.آنگاه ابن عمر گفت: اینان اهل بیتى هستند كه از همه علوم آگاهى دارند.

در حلیة الاولیاء آمده است: محمد بن احمد بن حسین از محمد بن عثمان بن ابى شیبه، از ابراهیم بن محمد بن ابى میمون، از ابو مالك جهنى، از عبد الله بن عطاء، نقل كرده است كه گفت: من هیچ یك از دانشمندان را ندیدم كه نسبت به دانشمندى دیگر كم دانش‏تر باشند مگر نسبت به ابو جعفر.من حكم را مى‏دیدم كه در نزد او چون شاگردى مى‏كرد.

شیخ مفید در كتاب ارشاد مى‏نویسد: شریف ابو محمد حسن بن محمد از جدم، از محمد بن قاسم شیبانى، از عبد الرحمن بن صالح ازدى، از ابو مالك جهنى، از عبد الله بن عطاء مكى، روایت كرده است كه گفت: هرگز دانشمندى را ندیدم كه نسبت به دانشمندى دیگر آگاهیهایش كمتر باشد مگر نسبت به ابو جعفر محمد بن على بن حسین.من حكم بن عتیبة را با آن آوازه‏اى كه در میان پیروانش داشت مى‏دیدم كه در مقابل آن حضرت چونان طفلى مى‏نمود كه در برابر آموزگارش قرار گرفته است.

ابن جوزى در تذكرة الخواص، مى‏نویسد: عطاء مى‏گفت هیچ یك از دانشمندان را ندیدم كه دامنه دانایى‏اش نسبت به دانشمندى دیگر كمتر باشد مگر نسبت به ابو جعفر.من حكم را دیدم كه در نزد آن حضرت چونان پرنده‏اى ناتوان بود.ابن جوزى مى‏گوید: «منظور وى از حكم همان حكم بن عتیبه بود كه در روزگار خود دانشمندى بزرگ به شمار مى‏آمد» .

این سخن، چنان كه ملاحظه گردید، از عطاء نقل شده و باز به همان گونه كه شنیدید ابو نعیم اصفهانى و شیخ مفید آن را از عبد الله بن عطاء روایت كرده‏اند.محمد بن طلحه نیز در كتاب مطالب السؤول، این روایت را به همین نحو نقل كرده است.البته در این باره ملقب شدن آن حضرت به لقب باقر العلم و شهرت وى در میان خاص و عام و در هر عصر و زمان بدین لقب كفایت مى‏كند.

ابن شهر آشوب در كتاب مناقب از محمد بن مسلم نقل كرده است كه گفت: من سى هزار حدیث از آن حضرت پرسیدم.شیخ مفید نیز در كتاب اختصاص، به نقل از جابر جعفى آورده است: ابو جعفر امام باقر (ع) هفتاد هزار حدیث برایم گفت كه هرگز از كسى نشنیده بودم.

شیخ مفید مى‏نویسد: از هیچ كدام از فرزندان امام حسن (ع) و امام حسین (ع) این اندازه از علم دین و آثار و سنت و علم قرآن و سیره و فنون ادب كه از امام باقر (ع) صادر شده، ظاهر نشده است.

ما در صفحات آینده از بزرگان مسلمان از صحابه، تابعان و فقیهان و نویسندگان و بسیارى دیگر كه از علم و دانش آن حضرت بهره‏مند گشته‏اند، یاد خواهیم كرد.تحقیقا بسیارى از دانشمندان از آن حضرت كسب علم كرده و بدو اقتدا نموده بودند و گفتار آن حضرت را پیروى مى‏كردند و از فقه و دلایل روشنى بخش حضرتش در توحید و فقه و كلام كمال استفاده را به عمل مى‏آوردند.

گفتار آن حضرت درباره توحید

بنابر نقل مدائنى، روزى یكى از اعراب بادیه به خدمت ابو جعفر محمد بن على آمد و از وى پرسید: آیا به هنگام عبادت خداوند هیچ او را دیده‏اى؟ امام پاسخ داد: من چیزى را كه ندیده باشم عبادت نمى‏كنم.اعرابى پرسید: چگونه او را دیده‏اى؟ فرمود: دیدگان نتوانند او را دید اما دلها با نور حقایق ایمان او را مى‏بینند.با حواس به درك نمى‏آید و با مردمان قیاس نمى‏شود.با نشانه‏ها شناخته شود و با علامتها موصوف گردد.در كار خود هرگز ستم روا نمى‏دارد.او خداوندى است كه جز او معبودى نیست.اعرابى با شنیدن پاسخ امام باقر (ع) گفت: خداوند خود آگاه‏تر است كه رسالتش را كجا قرار دهد.

احتجاج آن حضرت با محمد بن منكدر از زاهدان و عابدان بلند آوازه عصر خویش

شیخ مفید در ارشاد، نویسد: شریف ابو محمد حسن بن محمد از جدم، از یعقوب بن یزید از محمد بن ابى عمیر، از عبد الرحمن بن حجاج، از ابو عبد الله امام صادق (ع) نقل كرده است كه فرمود: محمد بن منكدر مى‏گفت: گمان نمى‏كردم كسى مانند على بن حسین، خلفى از خود باقى گذارد كه فضل او را داشته باشد، تا اینكه پسرش محمد بن على را دیدم.

مى‏خواستم او را اندرزى گفته باشم اما او به من پند داد.ماجرا چنین بود كه من به اطراف مدینه رفته بودم ساعت بسیار گرم مى‏بود.در آن هنگام با محمد بن على مواجه شدم.او هیكل‏مند بود و به دو نفر از غلامانش تكیه داده بود.من با خودم گفتم: یكى از شیوخ قریش در این گرما و با این حال در طلب دنیا كوشش مى‏كند.به خدا او را اندرز خواهم گفت.پس نزدیك او شدم و سلامش دادم او نیز در حالى كه عرق مى‏ریخت با گشاده‏رویى جوابم گفت.به وى عرض كردم: خداوند كار ترا اصلاح كناد! یكى از شیوخ قریش در این ساعت و با این حال براى دنیا كوشش مى‏كند! به راستى اگر مرگ فرا رسد و تو در این حال باشى چه مى‏كنى؟ او دستان خود را از غلامانش برگرفت و به خود تكیه كرد و گفت: به خدا سوگند اگر مرگ من در این حالت فرا رسد مرگم فرا رسیده در حالى كه من به طاعتى از طاعات الهى مشغولم.در حقیقت من با این طاعت مى‏خواهم خود را از تو و از دیگران بى‏نیاز كنم.بلكه من هنگامى از مرگ باك دارم كه از راه برسد در حالى كه من مشغول به یكى از معاصى الهى باشم.

محمد بن مكندر گوید: گفتم: «خدا ترا رحمت كند! مى‏خواستم اندرزت گفته باشم اما تو به من اندرز دادى» .

كلینى در كافى، مانند همین روایت را از على بن ابراهیم، از پدرش و محمد بن اسماعیل، از فضل بن شاذان و هم او، از ابن ابى عمیر، از عبد الرحمن بن حجاج، از امام صادق (ع) نقل كرده‏اند.

نگارنده: معناى سخن محمد بن منكدر كه گفته بود: «مى‏خواستم اندرزت گفته باشم ولى تو به من اندرز دادى» این است كه وى همچون طاووس یمانى و ابراهیم ادهم و...از متصوفه بود و اوقات خود را به عبادت سپرى مى‏كرد و دست از كسب و كار شسته بود و بدین سبب خود را سربار مردم كرده بود.و بار زندگى خود را بر دوش مردم نهاده بود او مى‏خواست امام باقر (ع) را نصیحت كند كه مثلا شایسته نیست آن حضرت در آن گرماى روز به طلب دنیا برود.امام (ع) نیز بدو پاسخ مى‏دهد كه: بیرون آمدن وى براى یافتن رزق و روزى است تا احتیاج خود را از مردمان ببرد كه این خود از برترین عبادات است.اندرزى كه این سخن براى ابن منكدر داشت این بود كه وى در ترك كسب و كار و انداختن بار زندگیش بر دوش مردم و اشتغالش به عبادت راهى خطا در پیش گرفته است.به همین جهت بود كه ابن منكدر گفت: «مى‏خواستم اندرزت گفته باشم...»

بنابر همین اصل است كه از صادقین (ع) دستور اشتغال به كسب و كار و نهى از افكندن بار زندگى بر دوش دیگران صادر شده است.از آنان همچنین روایت شده است كه اگر كسى به عبادت خداى پردازد و شخص دیگرى در پى كسب و كار روانه شود، عبادت این شخص اخیر بالاتر و برتر از آن دیگرى است.امام صادق (ع) از پیامبر (ص) نقل كرده است كه فرمود: «ملعون است ملعون است كسى كه خود را سربار مردمان قرار دهد»

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:16  توسط صفر مهاجری  | 


زندگانى حضرت امام محمد باقر ( ع ) پيشواى پنجم
پيشواى پنجم حضرت امام محمد باقر(ع)

بسم الله الرحمن الرحيم
ولادت
امام ابو جعفر،باقر العلوم،پنجمين پيشواى ما،جمعه‏ى نخستين روز ماه رجب سال پنجاه و هفت هجرى در شهر مدينه چشم به جهان گشود. او را«محمد»ناميدند و«ابو جعفر»كنيه و«باقر العلوم‏»يعنى‏«شكافنده‏ى دانشها»لقب آن گرامى است.

به هنگام تولد هاله‏يى از شكوه و عظمت نوزاد اهل بيت را فرا گرفته بود،و همچون ديگر امامان پاك و پاكيزه به دنيا آمد.

امام باقر (ع) از دو سو-پدر و مادر-نسبت‏به پيامبر و حضرت على و زهرا عليهم السلام مى‏رساند،زيرا پدر او امام زين العابدين فرزند امام حسين،و مادر او بانوى گرامى‏«ام عبد الله‏» دختر امام مجتبى عليهم السلام است.

عظمت امام باقر (ع) زبانزد خاص و عام بود،هر جا سخن‏از والايى هاشميان و علويان و فاطميان به ميان مى‏آمد او را يگانه وارث آنهمه قداست و شجاعت و بزرگوارى مى‏شناختند و هاشمى و علوى و فاطميش مى‏خواندند.

راستگوترين لهجه‏ها و جذاب‏ترين چهره‏ها و بخشنده‏ترين انسانها برخى از ويژگيهاى امام باقر عليه السلام است.

گوشه‏يى از شرافت و بزرگوارى آن گرامى را در گزارش زير مى‏خوانيم:

پيامبر (ص) به يكى از ياران پارساى خود«جابر بن عبد الله انصارى‏»فرمود.اى جابر!تو زنده مى‏مانى و فرزندم‏«محمد بن على بن الحسين بن على بن ابيطالب‏»را كه نامش در تورات‏«باقر»است در مى‏يابى،بدانهنگام سلام مرا بدو برسان.

پيامبر در گذشت و جابر عمرى دراز يافت-و بعدها روزى به خانه‏ى امام زين العابدين آمد و امام باقر را كه كودكى خرد سال بود ديد،به او گفت:پيش بيا...امام باقر (ع) آمد.

گفت:برو...

امام باز گشت.جابر اندام و راه رفتن او را تماشا كرد و گفت:به خداى كعبه سوگند آيينه‏ى تمام نماى پيامبر است.آنگاه از امام سجاد پرسيد اين كودك كيست؟

فرمود:امام پس از من فرزندم‏«محمد باقر»است.

جابر برخاست و بر پاى امام باقر بوسه زد و گفت:فدايت‏شوم اى فرزند پيامبر (ص) ،سلام و درود پدرت پيامبر خدا (ص) رابپذير چه او ترا سلام رسانده است.

ديدگان امام باقر پر از اشگ شد و فرمود:سلام و درود بر پدرم پيامبر خدا باد تا بدان هنگام كه آسمانها و زمين پايدارند و بر تو اى جابر كه سلام او را به من رساندى.




علم امام
دانش امام باقر عليه السلام نيز همانند ديگر امامان از سر چشمه‏ى وحى بود،آنان آموزگارى نداشتند و در مكتب بشرى درس نخوانده بودند،«جابر بن عبد الله‏»نزد امام باقر (ع) مى‏آمد و از آنحضرت دانش فرا مى‏گرفت و به آن گرامى مكرر عرض مى‏كرد:اى شكافنده‏ى علوم! گواهى مى‏دهم تو در كودكى از دانشى خدا داد برخوردارى .

«عبد الله بن عطاء مكى‏»مى‏گفت:هرگز دانشمندان را نزد كسى چنان حقير و كوچك نيافتم كه نزد امام باقر عليه السلام،«حكم بن عتيبه‏»كه در چشم مردمان جايگاه علمى والايى داشت در پيشگاه امام باقر چونان كودكى در برابر آموزگار بود .

شخصيت آسمانى و شكوه علمى امام باقر (ع) چنان خيره كننده بود كه‏«جابر بن يزيد جعفى‏»به هنگام روايت از آن گرامى مى‏گفت:«وصى اوصياء و وارث علوم انبياء محمد بن على بن الحسين مرا چنين روايت كرد...»

مردى از«عبد الله عمر»مساله‏يى پرسيد و او در پاسخ درماند،به سئوال كننده امام باقر را نشان داد و گفت از اين كودك بپرس و مرا نيز از پاسخ او آگاه ساز.آن مرد از امام پرسيد و پاسخى قانع كننده شنيد و براى‏«عبد الله عمر»بازگو كرد،عبد الله گفت:اينان خاندانى هستند كه دانششان خداداد است .

«ابو بصير»مى‏گويد:با امام باقر عليه السلام به مسجد مدينه وارد شديم،مردم در رفت و آمد بودند.امام به من فرمود:از مردم بپرس آيا مرا مى‏بينند؟از هر كه پرسيدم آيا ابو جعفر را ديده‏اى پاسخ منفى شنيدم،در حاليكه امام در كنار من ايستاده بود.در اين هنگام يكى از دوستان حقيقى آن حضرت‏«ابو هارون‏»كه نابينا بود به مسجد در آمد.امام فرمود:از او نيز بپرس.

از ابو هارون پرسيدم:آيا ابو جعفر را ديدى؟

فورا پاسخ داد:مگر كنار تو نايستاده است؟

گفتم:از كجا دريافتى؟

گفت:چگونه ندانم در حاليكه او نور رخشنده‏يى است .

و نيز«ابو بصير»مى‏گويد:امام باقر (ع) از يكى ازافريقائيان حال يكى از شيعيان خود به نام‏«راشد»را جويا شد.پاسخ داد خوب بود و سلام مى‏رساند.

امام فرمود خدا رحمتش كند.

با تعجب گفت:مگر او مرده است؟

فرمود:آرى.

گفت:چه وقت در گذشت؟

فرمود:دو روز پس از خارج شدن تو.

گفت:به خدا سوگند او بيمار نبود...

فرمود:مگر هر كس مى‏ميرد به جهت‏بيمارى است؟

آنگاه ابو بصير از امام در مورد آن در گذشته سئوال كرد.

امام فرمود:او از دوستان و شيعيان ما بود،گمان مى‏كنيد كه چشمهاى بينا و گوشهاى شنوايى براى ما همراه شما نيست وه چه پندار نادرستى است!به خدا سوگند هيچ چيز از كردارتان بر ما پوشيده نيست پس ما را نزد خودتان حاضر بدانيد و خود را به كار نيك عادت دهيد و از اهل خير باشيد تا به همين نشانه و علامت‏شناخته شويد.من فرزندان و شيعيانم را به اين برنامه فرمان مى‏دهم .

يكى از راويان مى‏گويد در كوفه به زنى قرآن مى‏آموختم،روزى با او شوخى كردم،بعد به ديدار امام باقر شتافتم،فرمود:

آنكه (حتى) در پنهان مرتكب گناه شود خداوند به او اعتنا و توجهى ندارد،به آن زن چه گفتى؟ از شرمسارى چهره‏ام را پوشاندم و توبه كردم،امام فرمود:تكرار نكن .




اخلاق امام
مردى از اهل شام در مدينه ساكن بود و به خانه‏ى امام بسيار مى‏آمد و به آن گرامى مى‏گفت: «...در روى زمين بغض و كينه‏ى كسى را بيش از تو در دل ندارم و با هيچكس بيش از تو و خاندانت دشمن نيستم!و عقيده‏ام آنست كه اطاعت‏خدا و پيامبر و امير مؤمنان در دشمنى با توست،اگر مى‏بينى به خانه‏ى تو رفت و آمد دارم بدان جهت است كه تو مردى سخنور و اديب و خوش بيان هستى!»در عين حال امام عليه السلام با او مدارا مى‏فرمود و به نرمى سخن مى‏گفت.چندى بر نيامد كه شامى بيمار شد و مرگ را رويا روى خويش ديد و از زندگى نوميد شد،پس وصيت كرد كه چون در گذرد ابو جعفر«امام باقر»بر او نماز گزارد.

شب به نيمه رسيد و بستگانش او را تمام شده يافتند،بامداد وصى او به مسجد آمد و امام باقر عليه السلام را ديد كه نماز صبح به پايان برده و به تعقيب نشسته است،و آن گرامى همواره چنين بود كه پس از نماز به ذكر و تعقيب مى‏پرداخت.

عرض كرد:آن مرد شامى به ديگر سراى شتافته و خود چنين خواسته كه شما بر او نماز گزاريد.

فرمود:او نمرده است...شتاب مكنيد تا من بيايم.

پس برخاست و وضو و طهارت را تجديد فرمود و دو ركعت نماز خواند و دستها را به دعا برداشت،سپس به سجده رفت و همچنان تا بر آمدن آفتاب،در سجده ماند،آنگاه به خانه‏ى شامى آمد و بر بالين او نشست و او را صدا زد و او پاسخ داد،امام او را بر نشانيد و پشتش را به ديوار تكيه داد و شربتى طلبيد و به كام او ريخت و به بستگانش فرمود غذاهاى سرد به او بدهند و خود بازگشت.

ديرى بر نيامد كه شامى شفا يافت و به نزد امام آمد و عرض كرد:

«گواهى مى‏دهم كه تو حجت‏خدا بر مردمانى ...»

«محمد بن منكدر»-از صوفيان آن روزگار-مى‏گويد:

در روز بسيار گرمى از مدينه بيرون رفتم،ابو جعفر محمد بن على بن الحسين را ديدم-همراه با دو تن از غلامانشان-يا دو تن از دوستانش-از سركشى به مزرعه‏ى خويش باز مى‏گردد با خود گفتم:مردى از بزرگان قريش در چنين وقتى در پى دنياست!بايد او را پند دهم.

نزديك آمدم و سلام كردم،امام در حالى كه عرق از سر و رويش مى‏ريخت‏با تندى پاسخم داد. گفتم:خدا ترا به سلامت‏بدارد آيا شخصيتى چون شما در اين هنگام و با اين‏حال در پى دنيا مى‏رود!اگر در اين حالت مرگ در رسد چه مى‏كنى؟


مناظرات امام

«عبد الله بن نافع‏»از دشمنان امير مؤمنان حضرت على عليه السلام بود و مى‏گفت:اگر در روى زمين كسى بتواند مرا قانع سازد كه در كشتن‏«خوارج نهروان‏»حق با على بوده است من بدو روى خواهم آورد.اگر چه در مشرق يا مغرب بوده باشد.

به عبد الله گفتند:آيا مى‏پندارى فرزندان على (ع) نيز نمى‏توانند به تو ثابت كنند؟گفت مگر در ميان فرزندان او دانشمندى هست؟

گفتند:اين خود سند نادانى توست!مگر ممكن است در دودمان حضرت على (ع) دانشمندى نباشد؟!پرسيد:در اين زمان دانشمندشان كيست،امام باقر عليه السلام را به او معرفى كردند و او با ياران خويش به مدينه آمد و از امام تقاضاى ملاقات كرد...امام به يكى از غلامان خويش فرمان داد بار و بنه‏ى او را فرود آورد و به او بگويد فردا نزد امام حاضر شود.

بامداد ديگر عبد الله با ياران خويش به مجلس امام آمد و آن گرامى نيز فرزندان و بازماندگان مهاجران و انصار را فرا خواند و چون همه گرد آمدند امام در حاليكه جامه‏اى سرخ فام بر تن داشت و ديدارش چون ماه فريبنده و زيبا بود فرمود:

سپاس ويژه خدايى است كه آفريننده‏ى زمان و مكان و چگونگى‏هاست‏حمد خدايى را كه نه چرت دارد و نه خواب آنچه در آسمانها و زمين است ملك اوست...گواهم كه جز«الله‏»خدايى نيست و«محمد»بنده‏ى برگزيده و پيامبر اوست،سپاس خدايى را كه به نبوتش ما را گرامى داشت و به ولايتش ما را مخصوص گردانيد.

اى گروه فرزندان مهاجر و انصار!هر كدامتان فضيلتى از على بن ابيطالب به خاطر داريد بگوييد.

حاضران هر يك فضيلتى بيان كردند تا سخن به‏«حديث‏خيبر»رسيد،گفتند:پيامبر در نبرد با يهودان خيبر،فرمود.

«لاعطين الراية غدا رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله،كرارا غير فرار لا يرجع حتى يفتح الله على يديه‏»«فردا پرچم را به مردى مى‏سپارم كه دوستدار خدا و پيامبر است و خدا و پيامبر نيز او را دوست مى‏دارند،رزم آورى است كه هرگز فرار نمى‏كند و از نبرد فردا باز نمى‏گردد تا خداوند به دست او حصار يهودان را فتح فرمايد».

-و ديگر روز پرچم را به امير مؤمنان سپرد و آن گرامى بانبردى شگفتى آفرين يهودان را منهزم ساخت و قلعه‏ى عظيم آنان را گشود.

امام باقر (ع) به عبد الله بن نافع فرمود:در باره‏ى اين حديث چه مى‏گويى؟

گفت:حديث درستى است اما على بعدها كافر شد و خوارج را به ناحق كشت!

فرمود:مادرت در سوگ تو بنشيند،آيا خدا آنگاه كه على را دوست مى‏داشت مى‏دانست كه او«خوارج‏»را مى‏كشد يا نمى‏دانست؟اگر بگويى خدا نمى‏دانست كافر خواهى بود.

گفت:مى‏دانست.

فرمود:خدا او را بدان جهت كه فرمانبردار اوست دوست مى‏داشت‏يا به جهت نافرمانى و گناه.

گفت:چون فرمانبردار خدا بود خداوند او را دوست مى‏داشت (يعنى اگر در آينده نيز گناهكار مى‏بود خداوند مى‏دانست و هرگز دوستدار او نمى‏بود پس معلوم مى‏شود كشتن خوارج طاعت‏خدا بوده است)فرمود:برخيز كه محكوم شدى و جوابى ندارى.

عبد الله برخاست و اين آيه را تلاوت كرد: «حتى يتبين لكم الخيط الابيض من الخيط الاسود من الفجر» -اشاره به آنكه حقيقت چون سپيده صبح آشكار شد-و گفت‏«خدا بهتر مى‏داند رسالت‏خويش را در چه خاندانى قراردهد» و

فرمود به خدا سوگند اگر مرگ در رسد در حال اطاعت‏خداوند خواهم بود زيرا من بدينوسيله خود را از تو و ديگر مردمان بى نياز مى‏سازم،از مرگ در آنحالت‏بيمناكم كه سرگرم گناهى باشم.

گفتم:رحمت‏خدا بر تو باد،مى‏پنداشتم كه شما را پند مى‏دهم اما تو مرا پند دادى و آگاه ساختى




ضرب سكه‏ى اسلامى به دستور امام باقر عليه السلام
در سده‏ى اول هجرى صنعت كاغذ در انحصار روميان بود و مسيحيان مصر نيز كه كاغذ مى‏ساختند به روش روميان و بنا بر مسيحيت نشان‏«اب و ابن و روح‏»بر آن مى‏زدند،«عبد الملك اموى‏»مرد زيركى بود،كاغذى از اين گونه را ديد و در مارك آن دقيق شد و فرمان داد آن را براى او به عربى ترجمه كنند،و چون معناى آن را دريافت‏خشمگين شد كه چرا در مصر كه كشورى اسلامى است‏بايد مصنوعات چنين نشانى داشته باشد،بى درنگ به فرماندار مصر نوشت كه از آن پس بر كاغذها شعار توحيد-شهد الله انه لا اله الا هو-بنويسند و نيز به فرمانداران ساير ايالات اسلامى نيز فرمان داد كاغذهايى را كه نشان مشركانه‏ى مسيحيت دارد از بين ببرند و از كاغذهاى جديد استفاده كنند.

كاغذهاى جديد با نشان توحيد اسلامى رواج يافت و به شهرهاى روم نيز رسيد و خبر به قيصر بردند و او در نامه‏يى به‏«عبد الملك‏»نوشت:

صنعت كاغذ هماره با نشان رومى مى‏بود و اگر كار تو درمنع آن درست است پس خلفاى گذشته‏ى اسلام خطا كار بوده‏اند و اگر آنان به راه درست رفته‏اند پس تو در خطا هستى ، من همراه اين نامه براى تو هديه‏اى لايق فرستادم و دوست دارم كه اجناس نشان دار را به حال سابق واگذارى و پاسخ مثبت تو موجب سپاسگزارى ما خواهد بود.عبد الملك هديه را نپذيرفت و به قاصد قيصر گفت:اين نامه پاسخى ندارد.

قيصر ديگر بار هديه‏اى دو چندان دفعه‏ى پيش براى او گسيل داشت و نوشت:

گمان مى‏كنم چون هديه را ناچيز دانستى نپذيرفتى،اينك دو برابر فرستادم و مايلم هديه را همراه با خواسته‏ى قبلى من بپذيرى.عبد الملك باز هديه را رد كرد و نامه را نيز بى جواب گذاشت.

قيصر اين بار به عبد الملك نوشت:دو بار هديه‏ى مرا رد كردى و خواسته مرا بر نياوردى براى سوم بار هديه را دو چندان سابق فرستادم و سوگند به مسيح اگر اجناس نشان دار را به حال پيش برنگردانى فرمان مى‏دهم تا زر و سيم را با دشنام به پيامبر اسلام سكه بزنند و تو مى‏دانى كه ضرب سكه ويژه‏ى ما روميان است،آنگاه چون سكه‏ها را با دشنام به پيامبرتان ببينى عرق شرم بر پيشانيت مى‏نشيند،پس همان بهتر كه هديه را بپذيرى و خواسته‏ى ما را بر آورى تا روابط دوستانه‏مان چون‏گذشته پا بر جا بماند.

عبد الملك در پاسخ بيچاره ماند و گفت فكر مى‏كنم كه ننگين‏ترين مولودى كه در اسلام زاده شده من باشم كه سبب اين كار شدم كه به رسول خدا (ص) دشنام دهند و با مسلمانان به مشورت پرداخت ولى هيچكس نتوانست چاره‏اى بينديشد،يكى از حاضران گفت:تو خود راه چاره را مى‏دانى اما به عمد آن را وا مى‏گذارى!

عبد الملك گفت:واى بر تو،چاره‏اى كه من مى‏دانم كدامست؟

گفت:بايد از«باقر»اهل بيت چاره‏ى اين مشكل را بجويى.

عبد الملك گفتار او را تصديق كرد و به فرماندار مدينه نوشت‏«امام باقر» (ع) را با احترام به شام بفرستد،و خود فرستاده‏ى قيصر را در شام نگهداشت تا امام عليه السلام بشام آمد و داستان را به او عرض كردند،فرمود:

تهديد قيصر در مورد پيامبر (ص) عملى نخواهد شد و خداوند اين كار را بر او ممكن نخواهد ساخت و راه چاره نيز آسان است،هم اكنون صنعتگران را گرد آور تا به ضرب سكه بپردازند و بر يك رو سوره‏ى توحيد و بر روى ديگر نام پيامبر (ص) را نقش كنند و بدين ترتيب از مسكوكات رومى بى نياز مى‏شويم.و توضيحاتى نيز در مورد وزن سكه‏ها فرمود تا وزن هر ده درهم از سه نوع سكه هفت مثقال باشد و نيزفرمود نام شهرى كه در آن سكه مى‏زنند و تاريخ سال ضرب را هم بر سكه‏ها درج كنند.

عبد الملك دستور امام را عملى ساخت و به همه‏ى شهرهاى اسلامى نوشت كه معاملات بايد با سكه‏هاى جديد انجام شود و هر كس از سابق سكه‏اى دارد تحويل دهد و سكه‏ى اسلامى دريافت دارد،آنگاه فرستاده‏ى قيصر را از آنچه انجام شده بود آگاه ساخت و باز گرداند.

قيصر را از ماجرا خبر دادند و درباريان از او خواستند تا تهديد خود را عملى سازد،قيصر گفت: من خواستم عبد الملك را به خشم آورم و اينك اين كار بيهوده است چون در بلاد اسلام ديگر با پول رومى معامله نمى‏كنند .




ياران و اصحاب امام
در مكتب امام ابو جعفر باقر العلوم-كه درود فرشتگان بر او-شاگردانى نمونه و ممتاز پرورش يافتند كه اينك به نام برخى از آنان اشاره مى‏شود:

1-«ابان بن تغلب‏»:محضر سه امام را دريافته بود-امام زين العابدين و امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهم السلام-ابان از شخصيتهاى علمى عصر خود بود و در تفسير،حديث،فقه، قرائت و لغت تسلط بسيارى داشت.والايى دانش ابان چنان بود كه امام باقر (ع) بدو فرمود در مسجد مدينه بنشين و براى مردمان فتوى بده زيرا دوست دارم مردم چون تويى را در ميان شيعيان ما ببينند.

ابان هر وقت‏به مدينه مى‏آمد حلقه‏هاى درس مى‏شكست و در مسجد جايگاه خطابه‏ى پيامبر را براى تدريس او خالى مى‏كردند.

چون خبر درگذشت ابان را به امام صادق (ع) عرض كردند فرمود:به خدا سوگند مرگ ابان قلبم را به درد آورد.

2-«زراره‏»:دانشمندان شيعه ميان پروردگان امام باقر و امام صادق عليهما السلام شش تن را برتر مى‏شمرند و زراره يكى از آنهاست.امام صادق (ع) خود مى‏فرمود:اگر«بريد بن معويه‏»و«ابو بصير»و«محمد بن مسلم‏»و«زراره‏»نمى‏بودند آثار پيامبرى (معارف شيعه) از ميان مى‏رفت،آنان بر حلال و حرام خدا امينند.و باز مى‏فرمود:«بريد»و«زراره‏»و«محمد بن مسلم‏»و«احول‏»در زندگى و مرگ نزد من محبوبترين مردمانند.

زراره در دوستى امام چنان استوار بود كه امام صادق عليه السلام ناگزير شد براى حفظ جان او به عيبجويى و بدگويى او تظاهر كند و در پنهان بدو پيام داد اگر از تو بدگويى مى‏كنم براى ايمن داشتن توست زيرا دشمنان،ما را به هر كس علاقمند ببينند به آزار او مى‏كوشند...و تو به دوستى ما شهرت دارى و من ناچارم چنين تظاهر كنم...زراره از قرائت و فقه و كلام و شعر و ادب عرب بهره‏اى گسترده داشت و نشانه‏هاى فضيلت و ديندارى در او آشكار بود.

3-«كميت اسدى‏»:شاعرى سر آمد بود و زبان گويايش در قالب نغز شعر در دفاع از اهل يت‏سخنان پر مغز مى‏سرود،شعرش چنان كوبنده و رسواگر بود كه پيوسته از طرف خلفاى اموى تهديد به مرگ مى‏شد.

باز گو كردن حقايق و به ويژه دفاع از اهل بيت پيامبر در آن زمان چنان خطرناك بود كه جز مردان مرد جرات اقدام بدان نداشتند،و كميت از قويترين چهره‏هايى است كه در دوران حكومت اموى از مرگ نهراسيد و تا آنجا كه يارايش بود حق گفت و سيماى امويان را بر مردم آشكار ساخت.

كميت در برخى از اشعار خويش امامان راستين را در برابر بنى اميه چنين معرفى مى‏كند:

«آن راهبران دادگر همچون بنى اميه نيستند كه انسانها وحيوانها را يكى بدانند،آنان همچون عبد الملك و وليد و سليمان و هشام اموى نيستند كه چون بر منبر نشينند سخنانى بگويند كه خود هرگز عمل نمى‏كنند،امويان سخنان پيامبر را مى‏گويند اما خود كارهاى زمان جاهليت را انجام مى‏دهند»

كميت‏شيفته‏ى امام باقر (ع) بود و در راه اين مهر خويشتن را فراموش مى‏كرد،روزى در برابر امام و در مدح او اشعار شيوايى را كه سروده بود مى‏خواند،امام به كعبه رو كرد و سه بار فرمود: خدايا كميت را رحمت كن آنگاه به كميت فرمود صد هزار درهم از خاندانم براى تو جمع آورى كرده‏ام.

كميت گفت:به خدا سوگند هرگز سيم و زر نمى‏خواهم،فقط يكى از پيراهنهاى خود را به من عطا فرماييد.و امام پيراهن خود را به او داد.

روزى ديگر در خدمت امام باقر نشسته بود،امام به دلتنگى از زمانه اين شعر بر خواند:

ذهب الذين يعاش فى اكنافهم لم يبق الا شاتم او حاسد

«رادمردانى كه مردم در پناهشان زندگى مى‏كردند رفتند و جز حسودان يا بدگويان كسى باقى نمانده است‏»

كميت فورا پاسخ داد:

و بقى على ظهر البسيطة واحد فهو المراد و انت ذاك الواحد

«اما بر روى زمين يكتن از آن بزرگمردان باقى است كه هم او مراد جهانيان است و تو آن يكتن هستى.»

4-«محمد بن مسلم‏»:فقيه اهل بيت و از ياران راستين امام باقر و امام صادق عليهما السلام بود،چنانكه گفتيم امام صادق (ع) او را يكى از آن چهار تن به شمار آورده كه آثار پيامبرى بوجودشان پا بر جا و باقى است.

محمد كوفى بود و براى بهره‏گرفتن از دانش بيكران امام باقر (ع) به مدينه آمد و چهار سال در مدينه ماند.

«عبد الله بن ابى يعفور»مى‏گويد به امام صادق (ع) عرض كردم گاه از من سئوالاتى مى‏شود كه پاسخ آن را نمى‏دانم و به شما نيز دسترسى ندارم،چه كنم؟

امام‏«محمد بن مسلم‏»را به من معرفى كرد و فرمود:چرا از او نمى‏پرسى ..

در كوفه زنى شب هنگام به خانه‏ى محمد بن مسلم آمد و گفت:همسر پسرم مرده است و فرزندى زنده در شكم دارد،تكليف ما چيست؟

«محمد بن مسلم‏»گفت:بنابر آنچه امام باقر العلوم (ع) فرموده است‏بايد شكم او را بشكافند و بچه را بيرون آورند،سپس مرده را دفن كنند.

آنگاه از زن پرسيد مرا از كجا يافتى؟

زن گفت:اين مساله را به نزد«ابو حنيفه‏»بردم و او گفت‏در اين باره چيزى نمى‏دانم ولى به نزد محمد بن مسلم برو و اگر فتوايى داد مرا آگاه ساز...

ديگر روز محمد بن مسلم در مسجد كوفه‏«ابو حنيفه‏»را ديد كه در جمع اصحاب خويش همان مساله را طرح كرده مى‏خواهد پاسخ را به نام خود به آنان بگويد!

«محمد»به طعنه سرفه‏يى كرد و ابو حنيفه دريافت و گفت‏«خدايت‏بيامرزد بگذار زندگى كنيم
 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:15  توسط صفر مهاجری  | 


ولادت حضرت امام محمد باقر (ع)


حضرت باقر (ع) در سال 57 هجرى در شهر مدينه چشم به جهان گشود. او هنگام وفات پدر خود امام زين العابدين (ع) كه در سال 94 رخ داد، سى و نه سال داشت. نام او محمد و كنيه‏اش ابوجعفر است و باقر و باقر العلوم لقب او مى‏باشد. مادر حضرت عبدالله دختر امام حسن مجتبى (ع) و از اين جهت نخستين كسى بود كه هم از نظر پدر و هم از نظر مادر فاطمى و علوى بوده است. امام باقر در سال 114 هجرى در شهر مدينه درگذشت و در قبرستان معروف بقيع، كنار قبر پدر و جدش، به خاك سپده شد. دوران امامت آن حضرت هيجده سال بود. خلفاى معاصر حضرت‏ پيشواى پنجم در دوران امامت دوران خود با زمامداران و خلفاى ياد شده در زير معاصر بود: 1- وليد بن عبدالملك (86-96) 2- سليمان بن عبدالملك (96-99) 3- عمر بن عبدالعزيز (99-101) 4- يزيد بن عبدالملك (101-105) 5- هشام بن عبدالملك (105-125) اين خلفا، به استثناى عمر بن عبدالعزيز- كه شخصى نسبتا دادگر و نسبت به خاندان پيامبر (ص) علاقه‏مند بود- همگى در ستمگرى و استبداد و خودكامگى دست كمى از نياكان خود نداشتند و مخصوصاً نسبت به پيشواى پنجم همواره سختگيرى مي‏كردند. پايه گذار نهضت بزرگ علمى پيشواى پنجم طى مدت امامت خود، در همان شرائط نامساعد، به نشر و اشاعه حقايق و معارف الهى پرداخت و مشكلات علمى را تشريح نمود و جنبش علمى دامنه دارى به وجود آورد كه مقدمات تاسيس يك دانشگاه بزرگ اسلامى را كه در دوران امامت فرزند گراميش امام صادق ع به اوج عظمت رسيد، پى ريزى كرد. امام پنجم در علم، زهد، عظمت و فضيلت سرآمد همه بزرگان بنى هاشم بود و مقام بزرگ علمى و اخلاقى او مورد تصديق دوست و دشمن بود. به قدرى روايات و احاديث، در زمينه مسائل و احكام اسلامى، تفسير، تاريخ اسلام، و انواع علوم، از ان حضرت به يادگار مانده است كه تا آن روز از هيچ يك از فرزندان امام حسن و امام حسين (ع) به جا نمانده بود.(1) رجال و شخصيتهاى بزرگ علمى آن روز، و نيز عده‏اى از ياران پيامبر (ص) كه هنوز درحال حيات بودند، از محضر آن حضرت استفاده مى‏كردند. جابر بن يزيد جعفى و كيسان سجستانى (از تابعين) و فقهائى مانند: ابن مبارك، زهرى، اوزاعى، ابوحنيف، مالك، شافعى، زياد بن منذرنهدى از آثار علمى او بهره‏مند شده سخنان آن حضرت را، بى واسطه و گاه با چند واطه، نقل نموده‏اند. كتب و مولفات دانشمندان و مورخان اهل تسنن مانند: طبرى، بلاذرى، سلامى، خطيب بغدادى، ابونعيم اصفهانى، و كتبى مانند: موطا مالك، سنن ابى داود، مسند ابى حنيفه، مسند مروزى، تفسير نقاش، تفسير زمخشرى، و دهها نظير اينها، كه از مهمترين كتب جهان تسنن است، پر از سخنان پرمغز پيشواى پنجم است و همه جا جمله: قال محمد بن على و ياقال محمد الباقر به چشم مى‏خورد. (2) كتب شيعه نيز در زمينه‏هاى مختلف سرشار از سخنان و احاديث حضرت باقر (ع) است و هر كس كوچكترين آشنايى با اين كتابها داشته باشد، اين معنا را تصديق مى‏كند. امام باقر (ع) از نظر دانشمندان آوازه علوم و دانشهاى امام باقر ع چنان اقطار اسلامى را پر كرده بود كه لقب باقر العلوم (گشاينده دريچه‏هاى دانش و شكافنده مشكلات علوم) به خود گرفته بود. ابن حجر هيتمى مى‏نويسد: محمد باقر به اندازه‏اى گنجهاى پنهان معارف و دانشها را آشكار ساخته، حقايق احكام و حكمتها و لطايف دانشها را بيان نموده كه جز بر عناصر بى بصيرت يا بد سيرت پوشيده نيست و از همينجاست كه وى را شكافنده و جامع علوم، و برافرازنده پرچم دانش خوانده‏اند. (3) عبدالله بن عطأ كه يكى از شخصيتهاى برجسته و دانشمندان بزرگ عصر امام بود، مى‏گويد: من هرگز دانشمندان اسلام را در هيچ محفل و مجمعى به اندازه محفل محمد بن على (ع) از نظر علمى حقير و كوچك نديدم. من حكم بن عتيبه را كه در علم و فقه مشهور آفاق بود، ديدم كه در خدمت محمد باقر مانند كودكى در برابر استاد عاليمقام، زانوى ادب بر زمين زده شيفته و مجذوب كلام و شخصيت او گرديده بود.(4) امام باقر ع در سخنان خود،اغلب به آيات قرآن مجيد استناد نموده از كلام خدا شاهد مى‏آورد و مى‏فرمود: هر مطلبى گفتم، از من بپرسيد كه در كجاى قرآن است تا آيه مربوط به آن موضوع را معرفى كنم.(5) شاگرادان مكتب امام باقر (ع) حضرت باقر ع شاگردان برجسته‏اى در زمينه‏هاى فقه وحديث و تفسير و ديگر علوم اسلامى تربيت كرد كه هر كدام وزنه علمى بزرگى به شمار مى‏رفت. شخصيتهاى بزرگى همچون: محمد بن مسلم، زراره‏بن اعين، ابو بصير، بريد بن معاويه عجلى، جابربن يزيد، حمران بن اعين، و هشام بن سالم از تربيت يافتگان مكتب آن حضرتند. پيشواى ششم مى‏فرمود: مكتب ما و احاديث پدرم را چهار نفر زنده كردند، اين چهار نفر عبارتند از: زراره، ابوبصير، محمد بن مسلم و بريد بن معاويه عجلى. اگر اينها نبودند كسى از تعاليم دين و مكتب پيامبر بهره‏اى نمى‏يافت. اين چند نفر حافظان دين بودند. آنان، از ميان شيعيان زمان ما، نخستين كسانى بودند كه با مكتب ما آشنا شدند و در روز رستاخيز نيز پيش از ديگران به ما خواهند پيوست.(6) شاگردان مكتب امام باقر (ع) سرآمد فقها و محدثان زمان بودند و در ميدان رقابت علمى بر فقها و قضات غير شيعى برترى داشتند. شكافنده علوم و گشاينده درهاى دانش آثار درخشان علمى پيشواى پنجم و شاگردان برجسته‏اى كه مكتب بزرگ وى تحويل جامعه اسلامى داد، پيشگويى پيامبر اسلام (ص) را عينيت بخشد. راوى اين پيشگويى جابر بن عبدالله انصارى شخصيت معروف صدر اسلام است. جابر كه يكى از ياران بزرگ پيامبر اسلام (ص) و از علاقه‏مندان خاص خاندان نبوت است، مى‏گويد: روزى پيامبر اسلام (ص) به من فرمود: بعد از من شخصى از خاندان مرا خواهى ديد كه اسمش اسم من و قيافه‏اش شبيه قيافه من خواهد بود. او درهاى دانش را به روى مردم خواهد گشود. پيامبر اسلام (ص) هنگامى كه پيشگويى را فرمود كه هنوز حضرت باقر (ع) چشم به جهان نگشوده بود. سالها از اين جريان گذشت، زمان پيشواى چهارم رسيد. روزى جابر از كوچه‏هاى مدينه عبور مى‏كرد، چشمش به حضرت باقر افتاد. وقتى دقت كرد، ديد نشانه هايى كه پيامبر (ص) فرموده بود، عينا در او هست. پرسيد اسم تو چيست ؟ گفت: اسم من محمد بن على بن الحسين است. جابر بوسه بر پيشانى او زد و گفت: جدت پيامبر به وسيله من به تو سلام رساند! جابر از آن تاريخ، به پاس احترام پيامبر (ص) و به نشانه عظمت امام باقر (ع) هر روز دوبار به ديدار آن حضرت مى‏رفت، او در مسجد پيامبر ميان انبوه جمعيت مي ‏نشست (و در پاسخ بعضى از مغرضين كه از كار وى خرده‏گيرى مى‏كردند) پيشگويى پيامبراسلام را نقل مي‏كرد

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:13  توسط صفر مهاجری  | 
 

چشمه جاری شکافنده علم ها در بیابان خشکیده دانش جوشیدن گرفت و جان جویندگان علم و معرفت را از زلال پر برکت خود سیراب ساخت. شیعه نشان افتخار دیگری بر گردن آویخت و بر این پیشوای معصوم خود بالید. ای افتخار شیعه که در ضیافت خانه حوزه ها و دانشگاه ها سفره پر نعمت دانش تو گسترده است، میلاد مسعودت را گرامی می داریم.

 


در شب ميلاد آخرين بازمانده كربلاي عطش (بنا به روایتی سوم ماه صفر يا اول رجب)، اشکهای چشمانمان مضاعف میشود و طپش قلبمان سنگین تر از دیروز و دستهایمان بر پنجره های سخت قبرستان غریب و دلگیر بقيع گره میخورد، آنجا که مأوی شكافنده دانش هاست.
چشم هايت را مي بندي و ديوار بقيع را در برابرت مي‌‌‌‌يابي و آنگاه كه شبكه هاي پنجره را لمس مي‌كني مرغ جانت پر مي كشد كه بر مزار هاي مطهر و پاكشان حضور يابي، صورت بر خاك معطرشان بگذاري و با سوز دل غربت اشان را گريه كني. اين جا مدينه است اين جا بقيع است و اين چهار بقعه تاريك و مظلوم ... چهار قبر مظلوم را مي‌نگري كه تنها با سنگي بر روي آنها نشان از مزار شريف گلي از بوستان محمد (ص) دارند.

گل ستاره وجود حضرت باقر در آسمان شيعه تابيدن گرفت؛ امامی که شكافنده دانش ها، جامع علم و منبع دانش و مشهور به فضيلت و بينش است و درجه علم و دانشش بالاتر از فهم بشري، امام پايداري و تلخي چشيده اي  از حماسه عاشورا كه پيمانش با خدا غير قابل ترديد و فضيلت و كمالش غير قابل انكار است. امام علم كه چشمه‌هاي جوشان دانش و فنون و حكمت از انديشه هاي اين بابغه دين مي جوشيد و مي‌تراويد و اوراق زندگي اش سراسر سرشار از احاديث روايت‌‌ها و كلمات قصار و نصيحت هاست.

شب ميلادش، فضاي ساكت و آرام مدينه، مبهوت نورافشاني خانه گلين امام سجاد (ع) است و فروغي نوراني، آسمان مدينه را روشن كرده است؛ نوري كه از چهره معصوم و منور نوزادي مبارك به آسمان ساطع است. چشمه جاري شكافنده علم ها در بيابان خشكيده دانش جوشيدن گرفت و جان جويندگان علم و معرفت را از زلال پر بركت خود سيراب ساخت.

 

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

 

نام مبارک امام پنجم محمد بود. لقب آن حضرت باقر يا باقرالعلوم است، بدين جهت که: دريای دانش را شکافت و اسرار علوم را آشکارا ساخت. القاب ديگری مانند شاکر و صابر و هادی نيز برای آن حضرت ذکر کرده اند که هريک باز گوينده صفتی از صفات آن امام بزرگوار بوده است.
کنيه امام "ا
بو جعفر" بود. مادرش فاطمه دختر امام حسن مجتبی (ع) است. بنابراين نسبت آن حضرت از طرف مادر به سبط اکبر حضرت امام حسن (ع) و از سوی پدر به امام حسين (ع) مي رسيد. پدرش حضرت سيدالساجدين، امام زين العابدين، علی بن الحسين (ع) است. تولد حضرت باقر (ع) در روز جمعه سوم ماه صفر سال 57 هجری در مدينه اتفاق افتاد.

در واقعه جانگداز کربلا همراه پدر و در کنار جدش حضرت سيد الشهداء کودکی بود که به چهارمين بهار زندگيش نزديک مي شد. دوران امامت امام محمد باقر (ع) از سال 95 هجری که سال شهادت امام زين العابدين (ع) است آغاز شد و تا سال 114 هجري يعنی مدت 19سال و چند ماه ادامه داشته است. در دوره امامت امام محمد باقر (ع) و فرزندش امام جعفر صادق (ع) مسائلی مانند انقراض امويان و بر سر کار آمدن عباسيان و پيدا شدن مشاجرات سياسی و ظهور سرداران و مدعيانی مانند ابوسلمه خلال و ابومسلم خراسانی و ديگران مطرح است، ترجمه کتابهای فلسفی و مجادلات کلامی در اين دوره پيش مي آيد، و عده ای از مشايخ صوفيه و زاهدان و قلندران وابسته به دستگاه خلافت پيدا مي شوند. قاضيها و متکلمانی به دلخواه مقامات رسمی و صاحب قدرتان پديد مي آيند و فقه و قضاء و عقايد و کلام و اخلاق را - بر طبق مصالح مراکز قدرت خلافت شرح و تفسير مي نمايد و تعليمات قرآنی - به ويژه مسأله امامت و ولايت را، که پس از واقعه عاشورا و حماسه کربلا، افکار بسياری از حق طلبان را به حقانيت آل علی (ع) متوجه کرده بود و پرده از چهره زشت ستمکاران اموی و دين به دنيا فروشان برگرفته بود، به انحراف مي کشاندند و احاديث نبوی را در بوته فراموشی قرار مي دادند. برخی نيز احاديثی به نفع دستگاه حاکم جعل کرده و يا مشغول جعل بودند و يا آنها را به سود ستمکاران غاصب خلافت دگرگون مي نمودند.

اينها عواملی بود بسيار خطرناک که بايد حافظان و نگهبانان دين در برابر آنها بايستند. بدين جهت امام محمد باقر (ع) و پس از وی امام جعفر صادق (ع) از موقعيت مساعد روزگار سياسی، برای نشر تعليمات اصيل اسلامی و معارف حقه بهره جستند و دانشگاه تشيع و علوم اسلامی را پايه ريزی نمودند. زيرا اين امامان بزرگوار و بعد شاگردانشان وارثان و نگهبانان حقيقی تعليمات پيامبر (ص) و ناموس و قانون عدالت بودند و مي بايست به تربيت شاگردانی عالم و عامل و يارانی شايسته و فداکار اهتمام مي ورزيدند، و فقه آل محمد (ص) را جمع و تدوين و تدريس کنند. به همين جهت محضر امام باقر (ع) مرکز علماء و دانشمندان و راويان حديث و خطيبان و شاعران بنام بود.

دانش امام باقر عليه السلام نيز همانند ديگر امامان از سر چشمه‏ وحى بود، آنان آموزگارى نداشتند و در مكتب بشرى درس نخوانده بودند، «جابر بن عبد الله‏» نزد امام باقر (ع) مى‏ آمد و از آنحضرت دانش فرا مى‏گرفت و به آن گرامى مكرر عرض مى ‏كرد: اى شكافنده علوم! گواهى مى‏دهم تو در كودكى از دانشى خداداد برخوردارى.

در مکتب تربيتی امام باقر (ع) علم و فضيلت به مردم آموخته مي شد. ابوجعفر امام محمد باقر (ع) متولی صدقات حضرت رسول (ص) و اميرالمؤمنين (ع) و پدر و جد خود بود و اين صدقات را بر بنی هاشم و مساکين و نيازمندان تقسيم مي کرد، و اداره آنها را از جهت مالی به عهده داشت. امام باقر (ع) دارای خصال ستوده و مؤدب به آداب اسلامی بود. سيرت و صورتش ستوده بود. پيوسته لباس تميز مي پوشيد. در کمال وقار و شکوه حرکت مي فرمود.

امام پنجم (ع) بسيار گشاده رو و با مؤمنان و دوستان خوش برخورد بود. با همه اصحاب مصافحه مي کرد و ديگران را نيز بدين کار تشويق مي فرمود. در ضمن سخنانش مي فرمود:

مصافحه کردن کدورتهای درونی را از بين مي برد و گناهان دو طرف - همچون برگ درختان در فصل خزان - ميريزد.

امام باقر (ع) در صدقات و بخشش و آداب اسلامی مانند دستگيری از نيازمندان و تشييع جنازه مؤمنين و عيادت از بيماران و رعايت ادب و آداب و سنن دينی، کمال مواظبت را داشت. ميخواست سنتهای جدش رسول الله (ص) را عملاً در بين مردم زنده کند و مکارم اخلاقی را به مردم تعليم نمايد. در روزهای گرم برای رسيدگی به مزارع و نخلستانها بيرون مي رفت و با کارگران و کشاورزان بيل مي زد و زمين را برای  کشت آماده مي ساخت. آنچه از محصول کشاورزی - که با عرق جبين و کد يمين - به دست مي آورد در راه خدا انفاق مي فرمود. بامداد که برای ادای نماز به مسجد جدش رسول الله (ص) مي رفت، پس از گزاردن فريضه، مردم گرداگردش جمع مي شدند و از انوار دانش و فضيلت او بهره مند مي گشتند.
مدت بيست سال معاويه در شام و کارگزارانش در مرزهای ديگر اسلامی در واژگون جلوه دادن حقايق اسلامی - با زور و زر و تزوير و اجير کردن عالمان خود فروخته - کوشش بسيار کردند. ناچار حضرت سجاد (ع) و فرزند ارجمندش امام محمد باقر (ع) پس از واقعه جانگداز کربلا و ستمهای بي سابقه آل ابوسفيان، که مردم به حقانيت اهل بيت عصمت (ع) توجه کردند، در اصلاح عقايد مردم به ويژه در مسأله امامت و رهبری، که تنها شايسته امام معصوم است، سعی بليغ کردند و معارف حقه اسلامی را - در جهات مختلف - به مردم تعليم دادند تا کار نشر فقه و احکام اسلام به جايی رسيد که فرزند گرامی آن امام، حضرت امام جعفر صادق (ع) دانشگاهی با چهار هزار شاگرد پايه گذاری  نمود و احاديث و تعليمات اسلامی را در اکناف و اطراف جهان آن روز اسلام انتشار داد.

امام سجاد (ع) با زبان دعا و مناجات و يادآوری از مظالم اموی و امر به معروف و نهی از منکر و امام باقر (ع) با تشکيل حلقه های درس، زمينه اين امر مهم را فراهم نمود و مسائل لازم دينی را برای مردم روشن فرمود. رسول اکرم اسلام (ص) در پرتو چشم واقع بين و با روشن بينی وحی الهی وظايفی را که فرزندان و اهل بيت گرامي اش در آينده انجام خواهند داد و نقشی را که در شناخت و شناساندن معارف حقه به عهده خواهند داشت، ضمن احاديثی  که از آن حضرت روايت شده، تعيين فرموده است. چنان که در اين حديث آمده است:
در زمان اميرالمؤمنين علی (ع) گوئيا، مقام علم و ارزش دانش هنوز - چنان که بايد - بر مردم روشن نبود، گويا مسلمانان هنوز قدم از تنگنای حيات مادی بيرون ننهاده و از زلال دانش علوی جامی ننوشيده بودند و در کنار دريای بيکران وجود علی (ع) تشنه لب بودند و جز عده ای معدود قدر چونان گوهری را نمي دانستند. بي جهت نبود که مولای متقيان بارها مي فرمود:
"سلونی قبل از تفقدونی پيش از آنکه من را از دست بدهيد از من بپرسيد و بارها مي گفت: من به راههای آسمان از راههای زمين آشناترم. ولی کو آن گوهرشناسی که قدر گوهر وجود علی را بداند؟ اما به تدريج، به ويژه در زمان امام محمد باقر (ع) مردم کم کم لذت علوم اهل بيت و معارف اسلامی را درک مي کردند و مانند تشنه لبی که سالها از لذات آب گوارا محروم مانده و يا قدر آن را ندانسته باشد، زلال گوارای دانش امام باقر (ع) را دريافتند و تسليم مقام علمی امام (ع) شدند و به قول يکی از مورخان:

"مسلمانان در اين هنگام از ميدان جنگ و لشکر کشی متوجه فتح دروازه های علم و فرهنگ شدند".

امام باقر (ع) نيز چون زمينه قيام بالسيف (قيام مسلحانه) در آن زمان - به علت خفقان فراوان و کمبود حماسه آفرينان - فراهم نبود، از اين رو، نشر معارف اسلام و فعاليت علمی را و هم مبارزه عقيدتی و معنوی با سازمان حکومت اموی را، از اين طريق مناسب تر مي ديد، و چون حقوق اسلام هنوز يک دوره کامل و مفصل تدريس نشده بود، به فعاليتهای ثمر بخش علمی در اين زمينه پرداخت. اما بدين خاطر که نفس شخصيت امام و سير تعليمات او - در ابعاد و مرزهای مختلف - بر ضرر حکومت بود، مورد اذيت و ايذاء دستگاه قرار مي گرفت. در عين حال امام هيچگاه از اهميت تکليفی  شورش (عليه دستگاه) غافل نبود، و از راه ديگری  نيز آن را دامن ميزد: و آن راه، تجليل و تأييد برادر شورشي اش زيد بن علی بن الحسين بود.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:8  توسط صفر مهاجری  | 

سيره و سخن پيشوايان

رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)

پرتوى از سيره و سيماى محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)

حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)، فرزند عبداللّه بن عبدالمطّلب بن هاشم بن عبدمناف، در مكّه به دنيا آمد.
پيش از ولادت، پدرش عبداللّه درگذشته بود.
محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) شش سال داشت كه مادرش آمنه را نيز از دست داد.
او تا هشت سالگى زير سرپرستى جدّش عبدالمطّلب بود و پس از مرگ جدّش در خانه عمويش ابوطالب سُكنا گزيد.
رفتار و كردار او در خانه ابوطالب، نظر همگان را به سوى خود جلب كرد و ديرى نگذشت كه مهرش در دلها جاى گرفت.
او برخلافِ كودكانِ همسالش كه موهايى ژوليده و چشمانى آلوده داشتند، مانند بزرگسالان موهايش را مرتّب مىكرد و سر و صورتِ خود را تميز نگه مىداشت.
او به چيزهاى خوراكى هرگز حريص نبود، كودكان همسالش، چنان كه رسم اطفال است، با دستپاچگى و شتابزدگى غذا مىخوردند و گاهى لقمه از دست يكديگر مىربودند، ولى او به غذاى اندك اكتفا و از حرص ورزى در غذا خوددارى مىكرد.
در همه احوال، متانت بيش از حدِّ سنّ و سالِ خويش از خود نشان مىداد.
بعضى روزها همين كه از خواب برمىخاست، به سر چاه زمزم مىرفت و از آب آن جرعهاى چند مىنوشيد و چون به وقت چاشت به صرف غذا دعوتش مىنمودند، مىگفت: احساس گرسنگى نمىكنم.
او نه در كودكى و نه در بزرگسالى، هيچ گاه از گرسنگى و تشنگى سخن به زبان نمىآورد.
عموى مهربانش ابوطالب او را هميشه در كنار بستر خود مىخوابانيد.
همو گويد: من هرگز كلمهاى دروغ از او نشنيدم و كار ناشايسته و خنده بيجا از او نديدم.
او به بازيچههاى كودكان رغبت نمىكرد و گوشه گيرى و تنهايى را دوست مىداشت و در همه حال متواضع بود.
آن حضرت در سيزده سالگى، ابوطالب را در سفر شام، همراهى كرد.
در همين سفر بود كه شخصيّت، عظمت، بزرگوارى و امانتدارى خود را نشان داد.
بيست و پنج سال داشت كه با خديجه دختر خويلد ازدواج كرد.
محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) در ميان مردم مكّه به امانتدارى و صداقت مشهور گشت تا آنجا كه همه، او را محمّد امين مىخواندند.
در همين سنّ و سال بود كه با نصب حجرالاسود و جلوگيرى از فتنه و آشوب قبايلى، كاردانى و تدبير خويش را ثابت كرد و با شركت در انجمن جوانمردان مكّه (= حلفالفضول) انسان دوستى خود را به اثبات رساند.
پاكى و درستكارى و پرهيز از شرك و بتپرستى و بىاعتنايى به مظاهر دنيوى و انديشيدن در نظام آفرينش، او را كاملاً از ديگران متمايز ساخته بود.
آن حضرت در چهل سالگى به پيامبرى برانگيخته شد و دعوتش تا سه سال مخفيانه بود.
پس از اين مدّت، به حكم آيه «وَ أَنـْذِرْ عَشيرَتَكَ الاَْقـْرَبينَ»; يعنى: «خويشاوندان نزديك خود را هشدار ده!»، رسالت خويش را آشكار ساخت و از بستگان خود آغاز كرد و سپس دعوت به توحيد و پرهيز از شرك و بتپرستى را به گوشِ مردم رساند.
از همين جا بود كه سران قريش، مخالفت با او را آغاز كردند و به آزار آن حضرت پرداختند.
حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) در مدّت سيزده سال در مكّه، با همه آزارها و شكنجه هاى سرمايه داران مشرك مكّه و همدستان آنان، مقاومت كرد و از مواضع الهى خويش هرگز عقب نشينى ننمود.
پس از سيزده سال تبليغ در مكّه، ناچار به هجرت شد.
پس از هجرت به مدينه زمينه نسبتاً مناسبى براى تبليغ اسلام فراهم شد، هر چند كه در طىّ اين ده سال نيز كفّار، مشركان، منافقان و قبايل يهود، مزاحمت هاى بسيارى براى او ايجاد كردند.
در سال دهم هجرت، پس از انجام مراسم حجّ و ترك مكّه و ابلاغ امامت على بن ابىطالب(عليه السلام) در غدير خم و اتمام رسالت بزرگ خويش، در بيست و هشت صفر سال يازدهم هجرى، رحلت فرمود.

اخلاق و سيره پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)

رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) كاملترين انسان و بزرگ و سالار تمام پيامبران است.
در عظمت آن حضرت همين بس كه خداوند متعال در قرآن مجيد او را با تعبير «يا ايّها الرّسول» و «يا ايّها النّبى» مورد خطاب قرار مىدهد و او را به عنوان انسانى الگو براى تمام جهانيان معرّفى مىنمايد: «لَقَدْ كانَ لَكُم في رَسُول اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»; «در] سيره و سخن[ پيامبر خدا براى شما الگوى نيكويى است.»او به حقّ داراى اخلاقى كامل و جامعِ تمام فضايل و كمالات انسانى بود.
خدايش او را چنين مىستايد: «إِنّك لَعَلى خُلُق عَظيم»; «اى پيامبر تو داراى بهترين اخلاق هستى.» «وَلَوْ كُنْتَ فَظّاً غَليظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ»; «اگر تندخو و سخت دل مىبودى مردم از اطرافت پراكنده مىشدند.» از اين رو، يكى از مهمترين عوامل پيشرفت اسلام، اخلاق نيكو و برخورد متين و ملايم آن حضرت با مردم بود.
در طول زندگانى او هرگز ديده نشد وقتش را به بطالت بگذراند.
در مقام نيايش هميشه مىگفت: «خدايا از بيكارگى و تنبلى و زبونى به تو پناه مىبرم.»، و مسلمانان را به كار كردن تحريض مىنمود.
او هميشه جانب عدل و انصاف را رعايت مىكرد و در تجارت به دروغ و تدليس، متوسّل نمىشد و هيچ گاه در معامله سختگيرى نمىكرد و با كسى مجادله و لجاجت نمىنمود و كار خود را به گردن ديگرى نمىانداخت.
او صدق گفتار و اداى امانت را قوام زندگى مىدانست و مىفرمود: اين دو در همه تعاليم پيغمبران تأكيد و تأييد شده است.
در نظر او همه افراد جامعه، موظّف به مقاومت در برابر ستمكاران هستند و نبايد نقش تماشاگر داشته باشند.
مىفرمود: برادرت را چه ظالم باشد و چه مظلوم، يارى نما! اصحاب گفتند: معنى يارى كردن مظلوم را دانستيم، ولى ظالم را چگونه يارى كنيم؟ فرمود: دستش را بگيريد تا نتواند به كسى ستم كند!خواننده گرامى! از آنجا كه ما در روزگار تباهى اخلاق و غلبه شهوات و آفات به سر مىبريم، مناسب است كه در اينجا سيماىِ صميمى پيامبرانِ الهى را عموماً و چهره تابناك و حقيقتِ انسانىِ محمّد پيامبر اسلام را خصوصاً در تابلوىِ تاريخىِ مستند و شكوهمندى بيابيم كه به حقّ در عصر ما برترين تصوير انسانىِ نزديك به حقيقت از آن حضرات است.
منشور سه بُعدى تاريخ، سه چهره را نشان مىدهد: قيصران، فيلسوفان و پيامبران.
پيامبران «سيمايى دوست داشتنى دارند، در رفتارشان صداقت و صميميّت بيشتر از اُبّهت و قدرت پيداست، از پيشانيشان پرتو مرموزى كه چشمها را خيره مىدارد ساطع است ، پرتويى كه همچون «لبخندِ سپيده دم» محسوس است امّا همچون راز غيب مجهول.
ساده ترين نگاهها آن را به سادگى مىبينند امّا پيچيده ترين نبوغها به دشوارى مىتوانند يافت.
روحهايى كه در برابر زيبايى و معنا و راز حسّاسند، گرما و روشنايى و رمز شگفت آن را همچون گرماى يك «عشق»، برق يك «امّيد» و لطيفه پيدا و پنهان زيبايى حس مىكنند و آن را در پرتو مرموز سيمايشان، راز پرجذبه نگاهشان و طنين دامن گستر آوايشان، عطر مستىبخش انديشه شان ، راه رفتنشان، نشستنشان، سخنشان، سكوتشان و زندگى كردنشان مىبينند، مىيابند و لمس مىكنند.
و به روانى و شگفتى، «الهام» در درونشان جريان مىيابد و از آن پُر، سرشار و لبريز مىشوند.
و اين است كه هر گاه بر بلندى قلّه تاريخ برآييم انسانها را هميشه و همه جا در پى اين چهره هاى ساده امّا شگفت مىبينيم كه «عاشقانه چشم به آنان دوخته اند.» ابراهيم، نوح، موسى و عيسى، پيامبران بزرگِ تاريخ اين چنين بوده اند ، امّا محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)كه خاتم الانبيا است چگونه است؟«در برابر كسانى كه با وى به مشاجره برمىخاستند وى تنها به خواندن آياتى از قرآن اكتفا مىكرد و يا عقيده خويش را با سبكى ساده و طبيعى بيان مىكرد و به جدل نمىپرداخت.
زندگىاش، پارسايان و زاهدان را به ياد مىآورد.
گرسنگى را بسيار دوست مىداشت و شكيباييش را بر آن مىآزمود.
گاه خود را چندان گرسنه مىداشت كه بر شكمش سنگ مىبست تا آزارِ آن را اندكى تخفيف دهد.
در برابر كسانى كه او را مىآزردند چنان گذشت مىكرد و بدى را به مِهر پاسخ مىداد كه آنان را شرمنده مىساخت.
هر روز، از كنار كوچه اى كه مىگذشت، يهودىاى طشت خاكسترى گرم از بام خانه بر سرش مىريخت و او بىآنكه خشمگين شود، به آرامى رد مىشد و گوشه اى مىايستاد و پس از پاك كردن سر و رو و لباسش به راه مىافتاد.
روز ديگر با آنكه مىدانست باز اين كار تكرار خواهد شد مسير خود را عوض نمىكرد.
يك روز كه از آنجا مىگذشت با كمال تعجّب از طشت خاكستر خبرى نشد! محمّد با لبخند بزرگوارانه اى گفت: رفيق ما امروز به سراغ ما نيامد! گفتند: بيمار است.
گفت: بايد به عيادتش رفت.
بيمار در چهره محمّد كه به عيادتش آمده بود چنان صميميّت و محبّت صادقانه اى احساس كرد كه گويى سالها است با وى سابقه ديرين دوستى و آشنايى دارد.
مرد يهودى در برابر چنين چشمه زلال و جوشانى از صفا و مهربانى و خير، يكباره احساس كرد كه روحش شسته شد و لكّه هاى شومِ بدپسندى و آزارپرستى و ميل به كجى و خيانت از ضميرش پاك گرديد.
چنان متواضع بود كه عرب خودخواه و مغرور و متكبّر را به اعجاب وامىداشت.
زندگىاش، رفتارش و خصوصيّات اخلاقىاش محبّت، قدرت، خلوص، استقامت و بلندى انديشه و زيبايى روح را الهام مىداد.
سادگى رفتارش و نرمخويى و فروتنىاش از صلابت شخصيّت و جذبه معنويتش نمىكاست.
هر دلى در برابرش به خضوع مىنشست و هر غرورى از شكستن در پاى عظمتِ زيبا و خوبِ او سيراب مىشد.
در هر جمعى برترى او بر همه نمايان بود.»

صفات و ويژگيهاى پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)

از آشكارترين صفات رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) اين بود كه غرورِ پيروزى او را نمىگرفت، چنان كه در بازگشت از نبرد بدر و فتح مكّه نشان داد، و نيز از شكست نا اميد نمىشد، همان طور كه شكست احد بر وى تأثير نداشت، بلكه پس از آن به سرعت براى جنگ «حمراءالأسد» آماده شد و نيز نقض پيمان بنى قريظه و پيوستن آنان به سپاه احزاب بر روحيه او تأثيرى نگذاشت، بلكه او را ثابت قدم گردانيد.
از صفات ديگر او احتياط و پرهيز بود كه نيروى دشمن را بدين وسيله ارزيابى كرده، براى مقابله با او به تهيّه ابزار و تجهيزات دست مىزد.
حتّى هنگام اقامه نماز نيز احتياط را از دست نمىداد، بلكه مراقب و هوشيار بود.
صفت ديگر او نرمى همراه با صلابت بود كه در شرايط متغيّر جنگى از آن برخوردار بود و به سبب سرعت تغيير اين شرايط، دستورها و احكام جديدى صادر مىكرد.
سرعت در فرماندهى نزد او، براى مقابله با مسائل جدّى، شرطى اساسى بود و به تمركز فرماندهى، توجّه و تأكيد فراوان داشت.
با ياران و قوم خود رفتارى مبتنى بر جذب و اصلاح داشت و روح اعتماد و آرامش را در ميان آنها تقويت مىكرد.
به كوچك رحم مىكرد، بزرگ را گرامى مىداشت، يتيم را خشنود كرده و پناه مىداد، به فقيران و مسكينان نيكى و احسان مىكرد، حتّى به حيوانات هم ترحّم مىنمود و از آزار آنها نهى مىكرد.
از مهمترين نمونه هاى انسانيّتِ رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) اين بود كه آن حضرت نيروهايى را كه براى سرايا و جنگ با دشمن اعزام مىكرد به دوستى و مدارا با مردم و عدم يورش و شبيخون عليه ايشان وصيّت و سفارش مىفرمود.
او بيشتر دوست داشت دشمن را به سوى صلح منقاد كند، نه اين كه مردانِ ايشان را بكشد.
آن حضرت سفارش مىكرد تا پير مردان، كودكان و زنان را نكشند و بدن مقتول را شكنجه و مُثله نكنند.
وقتى قريش به او پناه آوردند، محاصره اقتصادى آنان را لغو و با تقاضاى ايشان، براى تهيّه گندم از يمن، موافقت فرمود.
او به صلح كامل در جهان دعوت مىكرد و از جنگ، جز به هنگام ضرورت و ناچارى، پرهيز داشت.
نامه هايى كه به سوى پادشاهان مىفرستاد به سلام و صلح، آراسته و مزّين بود و آن را براى آغاز كلام در ديدار بين فرزندان آدم قرار داده بود.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در جنگها بيش از يك فرمانده تعيين مىكرد، ضوابطى دقيق براى فرماندهى لشكر و تقويت آن قرار مىداد و بين اصول سياسى و نظامى ارتباط برقرار مىساخت و اطاعت از فرماندهان را رمزى براى انضباط، انقياد و فرمانبردارى مىدانست.
او برنامه ريزى جدّى، سازماندهى نمونه و فرماندهى برتر را بنياد گذاشت، و فرماندهى لشكر را بر اساس شايستگى و شناخت برگزيد.
لشكر را به طور يكسان در فرماندهى خود جمع كرد، و از آنچه كه در وسع و توانايى رزمندگان بود بيشتر به آنان مىبخشيد.

تلاش براى تحقّق انسانيّت

وجود رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) براى همه مردم مايه رحمت بود و هيچ كس را به سبب رنگ و جنس از شمول آن مستثنى نمىكرد.
همه مردم نزد او روزى خورِ خداوند بودند.
آن حضرت به اين رهنمودها دعوت مىكرد:1 ـ رشد و اعتلاى انسانيّت، مىفرمود: «همه مردم از آدم هستند و آدم نيز از خاك است.»2 ـ صلح و سلامتى قبل از جنگ،3 ـ گذشت و بخشش قبل از مجازات،4 ـ آسان گيرى و گذشت قبل از مجازات.
از اين رو، مشاهده مىكنيم كه جنگهاى او همگى براى اهداف والاى انسانى بوده و به منظور تحقّق انسانيّت انجام مىشده است.
آن حضرت به نيكى، و احسان به مردم و دوستى و مدارا با آنان فرمان مىداد.
او نمونه هاى كامل از رحمت را در فتح مكّه نشان داد كه با وجود پيروزى بر دشمنان با ايشان برخوردى نيكو كرد، با توجّه به اين كه مىتوانست از همه آنان انتقام گيرد، ولى آنان را بخشيد و فرمود: برويد شما آزاد هستيد! در جنگ «ذات الرّقاع» به «غوث بن الحارث» كه براى قتل آن حضرت مىكوشيد، دست يافت، ولى از او گذشت و او را آزاد كرد.
پيامبر با اسيران با مدارا و رحمت برخورد مىكرد، بر بسيارى از آنان منّت مىگذاشت و آزادشان مىساخت و لشكريان را به آنان سفارش مىكرد.
از جمله در يكى از جنگها، با دست خود، دست اسيرى را - كه صداى ناله او را شنيد ـ باز كرد.

اخلاق فرماندهى

رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به اخلاقى آراسته بود كه خداوند او را چنين مىستايد: «وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُق عَظيم».
موصوف بودن به اين اخلاق، از او يك فرمانده موفّق ساخته بود كه مىتوانست او را به مقصود رسانده و در بسيارى از جنگها پيروزى را براى او به ارمغان آورد.
آن حضرت به تمامى مردم مهربان بود و در همه شرايط با لشكريان و مردم خود مدارا مىكرد، راستگويى امين، وفادار به عهد و پيمان خود بود، هنگام غضب خشم خود را فرو مىبرد و هنگام قدرت از مجازات چشم پوشيده و مىگذشت.
او بين مردم «صلح و دوستى» برقرار مىساخت و از آنان كينه، دشمنى و فتنه را دور مىكرد و هر كسى را در جايگاه خود قرار مىداد.
برجسته ترين صفات عقلى آن حضرت عبارت بود از: تدبير، تفكّر و دور انديشى.
اين صفات در عملكردهاى او نمايان است.
با تفكّر و انديشه در مورد وضع قوم او مىتوان فهميد كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) عاقلترين مردم جهان بوده است; زيرا قومى را به رغم خشونت و تندى اخلاق و فخرفروشى و سخت خويىاى كه داشتند، چنان تربيت و رهبرى كرد كه، با همه اين اوصاف، از حاميان جدّى او گشتند و همراه با او پرچم اسلام را برافراشتند و به جهاد برخاستند.
رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، روشهاى جديدى را در جنگ، حكومت، مديريت، سياست، اقتصاد و مسائل اجتماعى به وجود آورد.
در جنگ احزاب به كندن خندق پرداخت، در غزوه حديبيّه با قريش مذاكره كرد و با انعقاد پيمانى به نتايج عملى آن، كه بعدها نمايان شد، دست يافت و به همين گونه در هر ميدان جنگى به ابتكارى جديد دست مىزد كه او را در پيروزى بر دشمن يارى مىكرد و آنان را از اقدامات و تاكتيكهاى خود در بُهت و سرگردانى فرو مىبرد.
رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) موفّق گرديد حاكميّتى از هر جهت با شكوه و محترم برپا دارد تا همه مردم از زعامت و رهبرى او بهرهمند گشته و به اوامر او، پس از رهايى از طاعت رهبران مختلف، گردن نهند.
دعوت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به اسلام، مبتنى بر صلح و سلامت بود و جنگ را جز هنگامى كه قساوت دشمن و سختگيرى آنان بر مسلمانان زياد شد، مورد توجّه قرار نمىداد.
در حقيقت، براى دفعِ زور، به زور متوسّل مىشد.
از اين رو، جنگهاى او از آغاز بر اساسى ثابت و استوار قرار داشت كه لشكر اسلامى از آن غفلت نمىكرد، از جمله: دعوت مردم به دين جديد، انعقاد پيمان صلح و پرداخت جزيه يا فتح سرزمين آنان، و نبرد با كسانى كه با او دشمنى كنند.

نظافت

رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به پاكيزگى علاقه فراوان داشت و در نظافت بدن و لباس بى نظير بود.
علاوه بر آداب وضو، اغلب روزها خود را شستشو مىداد و اين هر دو را از عبادات مىدانست.
موى سرش را با برگ سدر مىشست و شانه مىكرد و خود را با مشك و عنبر خوشبو مىنمود.
روزانه چند بار، مخصوصاً شبها پيش از خواب و پس از بيدارى، دندانهايش را با دقّت مسواك مىكرد.
جامه سفيدش كه تا نصف ساقهايش را مىپوشانيد هميشه تميز بود.
پيش از صرف غذا و بعد از آن دست و دهانش را مىشست و از خوردن سبزى هاى بد بو پرهيز مىنمود.
شانه عاج و سرمه دان و قيچى و آينه و مسواك، جزء اسباب مسافرتش بود.
خانه اش با همه سادگى و بى تجمّلى هميشه پاكيزه بود.
تأكيد مىنمود كه زباله ها را به هنگام روز بيرون ببرند و تا شب به جاى خود نمانَد.
نظافت تن و اندامش با قُدسِ طهارتِ روحش هماهنگى داشت و به ياران و پيروان خود تأكيد مىنمود كه سر و صورت و جامه و خانه هايشان را تميز نگهدارند و وادارشان مىكرد خود را، به ويژه در روزهاى جمعه، شستشو داده و معطّر سازند كه بوى بد از آنها استشمام نشود و آن گاه در نماز جمعه حضور يابند.

آداب معاشرت

در ميان جمع، بشّاش و گشاده رو و در تنهايى، سيمايى محزون و متفكّر داشت.
هرگز به روى كسى خيره نگاه نمىكرد و بيشتر اوقات چشمهايش را به زمين مىدوخت.
اغلب دو زانو مىنشست و پاى خود را جلوى هيچ كس دراز نمىكرد.
در سلام كردن به همه، حتّى بردگان و كودكان، پيشدستى مىكرد و هر گاه به مجلسى وارد مىشد نزديكترين جاى را اختيار مىنمود.
اجازه نمىداد كسى جلوى پايش بايستد و يا جا برايش خالى كند.
سخن همنشين خود را قطع نمىكرد و با او طورى رفتار مىكرد كه تصوّر مىشد هيچ كس نزد رسول خدا از او گرامىتر نيست.
بيش ا ز حدِّ لزوم سخن نمىگفت، آرام و شمرده سخن مىگفت و هيچ گاه زبانش را به دشنام و ناسزا آلوده نمىساخت.
در حيا و شرمِ حضور، بى مانند بود.
هر گاه از رفتار كسى آزرده مىگشت ناراحتى در سيمايش نمايان مىشد، ولى كلمه گِله و اعتراض بر زبان نمىآورد.
از بيماران عيادت مىنمود و در تشييع جنازه حضور مىيافت.
جز در مقام داد خواهى، اجازه نمىداد كسى در حضور او عليه ديگرى سخن بگويد و يا به كسى دشنام بدهد و يا بدگويى نمايد.

بخشايش و گذشت

بد رفتارى و بى حرمتى به شخصِ خود را با نظرِ اغماض مىنگريست، كينه كسى را در دل نگاه نمىداشت و در صدد انتقام برنمىآمد.
روحِ نيرومندش عفو و بخشايش را بر انتقام ترجيح مىداد.
در جنگ اُحد با آن همه وحشيگرى و اهانت كه به جنازه عمويش حمزه بن عبدالمطّلب روا داشته بودند و از مشاهده آن به شدّت متألّم بود، دست به عمل متقابل با كشتگان قريش نزد و بعدها كه به مرتكبين آن و از آن جمله هند زن ابوسفيان دست يافت، در مقام انتقام برنيامد، و حتّى ابوقتاده انصارى را كه مىخواست زبان به دشنام آنها بگشايد از بدگويى منع كرد.
پس از فتح خيبر جمعى از يهوديان كه تسليم شده بودند، غذايى مسموم برايش فرستادند.
او از سوء قصد و توطئه آنها آگاه شد، امّا به حال خود رهاشان كرد.
بار ديگر زنى از يهود دست به چنين عملى زد و خواست زهر در كامش كند كه او را نيز عفو نمود.
عبدالله بن ابّى سر دسته منافقان كه با اداى كلمه شهادت مصونيّت يافته بود، در باطن امر از اين كه با هجرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)به مدينه بساط رياست او برچيده شده بود، عداوات آن حضرت را در دل مىپرورانيد و ضمن همكارى با يهوديان مخالف اسلام، از كار شكنى و كينه توزى و شايعه سازى بر ضد او فرو گذار نبود.
آن حضرت نه تنها اجازه نمىداد يارانش او را به سزاى عملش برسانند، بلكه با كمال مدارا با او رفتار مىكرد و در حال بيمارى به عيادتش مىرفت! در مراجعت از غزوه تبوك جمعى از منافقان به قصد جانش توطئه كردند كه به هنگام عبور از گردنه، مركبش را رم دهند تا در پرتگاه، سقوط كند و با اين كه همگى صورتِ خود را پوشانده بودند، آنها را شناخت و با همه اِصرارِ يارانش، اسم آنها را فاش نساخت و از مجازاتشان صرفنظر كرد.

حريم قانون

آن حضرت از بد رفتارى و آزارى كه به شخص خودش مىشد عفو و اغماض مىنمود ولى در مورد اشخاصى كه به حريم قانون تجاوز مىكردند مطلقاً گذشت نمىكرد و در اجراى عدالت و مجازات متخلّف، هر كه بود، مسامحه روا نمىداشت.
زيرا قانونِ عدل، سايه امنيت اجتماعى و حافظ كيان جامعه است و نمىشود آن را بازيچه دستِ افراد هوس ران قرار داد و جامعه را فداى فرد نمود.
در فتح مكّه، زنى از قبيله بنى مخزوم مرتكب سرقت شد و از نظر قضايى جرمش محرز گرديد.
خويشاوندانش - كه هنوز رسوبات نظام طبقاتى در خلاياى مغزشان به جاى مانده بود - اجراى مجازات را ننگِ خانواده اَشرافى خود مىدانستند، به تكاپو افتادند كه مجازات را متوقف سازند، امّا آن حضرت نپذيرفت و فرمود:«اقوام و ملل پيشين دچار سقوط و انقراض شدند، بدين سبب كه در اجراى قانونِ عدالت، تبعيض روا مىداشتند، قسم به خدايى كه جانم در قبضه قدرت اوست در اجراى عدل درباره هيچ كس سستى نمىكنم، اگر چه مجرم از نزديكترين خويشاوندان خودم باشد.»او خود را مستثنى نمىكرد و فوقِ قانون نمىشمرد.
روزى به مسجد رفت و در ضمن خطابه فرمود:«خداوند سوگند ياد كرده است در روز جزا از ظلم هيچ ظالمى نگذرد، اگر به كسى از شما ستمى از جانب من رفته و از اين رهگذر حقّى بر ذمّه من دارد، من حاضرم به قصاص و عمل متقابل تن بدهم.» از ميان مردم شخصى به نام سوادة بن قيس به پاخاست و گفت: يا رسول الله! روزى كه از طائف برمىگشتى و عصا را در دست خود حركت مىدادى به شكم من خورد و مرا رنجه ساخت.
فرمود: «حاشا كه به عمد اين كار را كرده باشم. معهذا به حكم قصاص تسليم مىشوم!» فرمان داد همان عصا را بياورند و به دست سواده داد و فرمود: «هر عضوى كه از بدن تو با اين عصا ضربت خورده است به همان قسمت از بدن من بزن و حقّ خود را در همين نشئه دنيا از من بستان.» سواده گفت: نه، من شما را مىبخشم.
فرمود: «خدا نيز بر تو ببخشد.» آرى چنين بود رفتار يك رئيس و زمامدار تامّ الاختيار دين و دولت در اجراى عدل اجتماعى و حمايت از قانون.

احترام به افكار عمومى

رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در موضوعاتى كه به وسيله وحى و نصِّ قرآن، حكم آن معيّن شده بود، اعمّ از عبادت و معاملات، چه براى خود و ديگران، حقِّ مداخله قائل نبود و اين دسته از احكام را بدون چون و چرا به اجرا در مىآورد; زيرا تخلّف از آن احكام، كفر به خداست: «وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللهُ فَاؤُلئِكَ هُمُ الْكافِروُنَ»; «و كسانى كه به آنچه خدا فرو فرستاده داورى نكرده اند ، آنان خود كفر پيشه گانند .»امّا در موضوعات مربوط به كار و زندگى، اگر جنبه فردى داشت و در عين حال يك امر مباح و مشروع بود، افراد، استقلال رأى و آزادى عمل داشتند.
كسى حقّ مداخله در كارهاى خصوصى ديگرى را نداشت، و هر گاه مربوط به جامعه بود حقّ اظهار رأى را براى همه محفوظ مىدانست و با اين كه فكر سيّال و هوش سرشارش در تشخيص مصالح امور بر همگان برترى داشت، هرگز به تحكّم و استبدادِ رأى رفتار نمىكرد و به افكار مردم بى اعتنايى نمىنمود.
نظر مشورتى ديگران رامورد مطالعه و توجّه قرار مىداد و دستور قرآن مجيد را عم تأييد نموده و مىخواست مسلمين اين سنّت را نصب العين خود قرار دهند.
در جنگ بدر در سه مرحله، اصحاب خود را به مشاوره دعوت نموده و فرمود نظر خودتان را ابراز كنيد.
اوّل درباره اين كه اصحاب با قريش بجنگند و يا آنها را به حال خود ترك كرده و به مدينه مراجعت كنند.
همگى جنگ را ترجيح دادند و آن حضرت تصويب فرمود.
دوم محّل اردوگاه را به معرض مشورت گذارد كه نظر حباب بن منذر مورد تأييد واقع شد.
سوم در خصوص اين كه با امراى جنگ چه رفتارى شود به شور پرداخت.
بعضى كشتن آنها را ترجيح دادند و برخى تصويب نمودند آنها را در مقابل فديه آزاد نمايند و رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)با گروه دوم موافقت كرد.
در جنگ اُحد روش مبارزه را در معرض شور قرار داد كه آيا در داخل شهر بمانند و به استحكامات دفاعى بپردازند و يا در بيرون شهر اردو بزنند و جلوى هجوم دشمن را بگيرند، كه شقّ دوم تصويب شد.
در جنگ احزاب، شورايى تشكيل داد كه در خارج مدينه آرايش جنگى بگيرند و يا در داخل شهر به دفاع بپردازند.
پس از تبادل نظر بر اين شدند كه كوه سلع را تكيه گاه قرار داده و در پيشاپيش جبهه جنگ، خندق حفر كنند و مانع هجوم دشمن گردند.
در غزوه تبوك امپراطور روم از نزديك شدن مجاهدان اسلام به سر حدّ سوريه به هراس افتاده بود و چون به لشكر خود اعتماد نداشت به جنگ اقدام نمىكرد.
رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به مشورت پرداخت كه آيا پيشروى كند و يا به مدينه برگردند كه بنا به پيشنهاد اصحاب، مراجعت را ترجيح داد.
چنان كه مىدانيم همه مسلمانان به عصمت و مصونيّت او از خطا و گناه، ايمان داشتند و عمل او را سزاوار اعتراض نمىدانستند، ولى در عين حال، رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)انتقاد اشخاص را ـ اگر چه انتقاد بى مورد ـ با سعه صدر تلقّى مىنمود و مردم را در تنگناى خفقان و اختناق نمىگذاشت و با كمال ملايمت با جواب قانع كننده، انتقاد كننده را به اشتباه خود واقف مىكرد.
او به اين اصل طبيعى اذعان داشت كه آفريدگار مهربان، وسيله فكر كردن و سنجيدن و انتقاد را به همه انسانها عنايت كرده و آن را مختصّ به صاحبان نفوذ و قدرت ننموده است.
پس چگونه مىتوان حقّ سخن گفتن و خرده گرفتن را از مردم سلب نمود؟ آن حضرت به ويژه دستور فرموده است كه هر گاه زمامداران، كارى بر خلاف قانون عدل مرتكب شدند، مردم در مقام انكار و اعتراض بر آيند.
رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به لشكرى از مسلمانان مأموريت جنگى داد و شخصى را از انصار به فرماندهى آنها نصب كرد.
فرمانده در ميان راه بر سر موضوعى بر آنها خشمگين شد و دستور داد هيزم فراوانى جمع كنند و آتش بيفروزند.
همين كه آتش برافروخته شد گفت: آيا رسول خدا به شما تأكيد نكرده است كه از اوامر من اطاعت كنيد؟ گفتند: بلى.
گفت: فرمان مىدهم خود را در اين آتش بيندازيد.
آنها امتناع كردند.
رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) از اين ماجرا مستحضر شد فرمود: «اگر اطاعت مىكردند براى هميشه در آتش مىسوختند! اطاعت در موردى است كه زمامداران مطابق قانون دستورى بدهند.»در غزوه حنين كه سهمى از غنائم را به اقتضاى مصلحت به نو مسلمانان اختصاص داد، سعد بن عباده و جمعى از انصار كه از پيشقدمان و مجاهدان بودند زبان به اعتراض گشودند كه چرا آنها را بر ما ترجيح دادى؟ فرمود: همگى معترضين در يك جا گِرد آيند، آن گاه به سخن پرداخت و با بيانى شيوا و دلنشين آنها را به موجبات كار، آگاه نمود، به طورى كه همگى به گريه افتادند و پوزش خواستند.
همچنين در اين واقعه، مردى از قبيله بنى تميم به نام حُرقوص (كه بعدها از سردمداران خوارج نهروان شد) اعتراض كرده، بالحن تشدّد گفت: به عدالت رفتار كن! عمر بن خطاب از گستاخى او برآشفت و گفت: اجازه بدهيد هم اكنون گردنش را بزنم! فرمود: نه، او را به حال خودش بگذار و رو به سوى او كرده و با خونسردى فرمود: «اگر من به عدالت رفتار نكنم چه كسى رفتار خواهد كرد؟»در صلح حديبيّه عمربن خطّاب در خصوص معاهده آن حضرت با قريش انتقاد مىنمود كه چرا با شرايط غير متساوى پيمان مىبندد؟ رسول اكرم با منطق و دليل، نه با خشونت، او را قانع كرد.
رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) با اين روش خود، عدل و رحمت را به هم آميخته بود و راه و رسم حكومت را به فرمانروايان دنيا مىآموخت تا بدانند كه منزلت آنها در جوامع بشرى مقام و مرتبه پدر مهربان و خردمند است نه مرتبه مالك الرّقابى! و مىبايد همه جا صلاح امر زير دستان را در نظر بگيرند نه اينكه هوس هاى خودشان را بر آنها تحميل نمايند.
مىفرمود: «من به رعايت مصلحت مردم از خود آنها نسبت به خودشان اولى و شايسته ترم و قرآن كريم مقام و منزلت مرا معرّفى كرده است أَلنَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ پس هر كس از شما از دنيا برود چنانچه مالى از خود بجا گذاشته، متعلّق به ورثه اوست و هر گاه وامى داشته باشد و يا خانواده مستمند و بى پناهى از او بازمانده باشد دَيْنِ او بر ذمّه من و سرپرستى و كفالت خانواده اش بر عهده من است.»آرى، اين است سيماى صميمى و چهره تابناك پيامبر بزرگوار اسلام، و چنين است سيره عملى آن حضرت.
او كسى است كه اخلاق انسانى و ملكات عاليه را در زمانى كوتاه آن چنان در دل مسلمين گسترش داد كه از هيچ، همه چيز را ساخت! او با رفتار و كردارش گردن كشان عرب را به تواضع، و زورگويان را به رأفت، و تفرقه افكنان را به يگانگى، و كافران را به ايمان، و بت پرستان را به توحيد، و بى پروايان را به پاكدامنى، و كينه توزان را به بخشايش، و بيكاران را به كار و كوشش، و درشتگويان و درشتخويان را به نرمخويى، و بخيلان را به ايثار و سخاوت، و سفيهان را به عقل و درايت، رهنمون و آنان را از جهل و ضلالت، به سوى علم و هدايت رهبرى فرمود.
صَلَواتُ اللهِ وَ سَلامُهُ عَلَيْهِ وَ عَلى آلِهِ اَجْمَعينَ.
اينك از ميان سخنانِ فراوانِ آن بزرگوار، چهل حديث برگزيده، به پيروان و شيفتگانِ آن «هادى سُبُل» و «پرچمدار توحيد» و «انسان كامل» تقديم مىگردد.

چهل حديث اخلاقى از پيامبر گرامى اسلام


1- فضيلت دانش طلبى
« مَنْ سَلَكَ طَريقًا يَطْلُبُ فيهِ عِلْمًا سَلَكَ اللّهُ بِهِ طَريقًا إِلَى الْجَنَّةِ... وَ فَضْلُ الْعالِمِ عَلَى الْعابِدِ كَفَضْلِ الْقَمَرِ عَلى سائِرِ النُّجُوم لَيْلَةَالْبَدْرِ.»:
هر كه راهى رود كه در آن دانشى جويد، خداوند او را به راهى كه به سوى بهشت است ببرد، و برترى عالِم بر عابد، مانند برترى ماه در شب چهارده، بر ديگر ستارگان است.
2- دين يابى ايرانيان
« لَوْ كانَ الدِّينُ عِنْدَ الثُّرَيّا لَذَهَبَ بِهِ رَجُلٌ مِنْ فارْسَ ـ أَوْ قَالَ ـ مِنْ أَبْناءِ فارْسَ حَتّى يَتَناوَلَهُ.»:
اگر دين به ستاره ثريّا رسد، هر آينه مردى از سرزمين پارس ـ يا اين كه فرموده از فرزندان فارس ـ به آن دست خواهند يازيد.
3- ايمان خواهى ايرانيان
« إِذا نَزَلَتْ عَلَيْهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) سُورَةُ الْجُمُعَةِ، فَلَمّا قَرَأَ: وَ آخَرينَ مِنْهُمْ لَمّا يَلْحَقُوا بِهِمْ. قَالَ رَجُلٌ مَنْ هؤُلاءِ يا رَسُولَ اللّهِ؟ فَلَمْ يُراجِعْهُ النّبِىُّ(صلى الله عليه وآله وسلم)، حَتّى سَأَلَهُ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ أَوْ ثَلاثًا. قالَ وَفينا سَلْمانُ الفارْسىُّ قالَ فَوَضَعَ النَّبِىُّ يَدَهُ عَلى سَلْمانَ ثُمَّ قالَ: لَوْ كَانَ الاِْيمانُ عِنْدَ الثُّرَيّا لَنالَهُ رِجالٌ مِنْ هؤُلاءِ.»:
وقتى كه سوره جمعه بر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) نازل گرديد و آن حضرت آيه وَ آخَرينَ مِنْهُمْ لَمّا يَلْحَقُوا بِهِمْ را خواند.
مردى گفت:اى پيامبر خدا! مراد اين آيه چه كسانى است؟ رسول خدا به او چيزى نگفت تا اين كه آن شخص يك بار، دوبار، يا سه بار سؤال كرد.
راوى مىگويد: سلمان فارسى در ميان ما بود كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)دستش را روى دوش او نهاد، سپس فرمود: اگر ايمان به ستاره ثريّا برسد، هر آينه مردانى از سرزمين اين مرد به آن دست خواهند يافت.
4- مشمولان شفاعت
« أَرْبَعَةٌ أَنَا الشَّفيعُ لَهُمْ يَوْمَ القِيمَةِ:1ـ مُعينُ أَهْلِ بَيْتى.
2ـ وَ الْقاضى لَهُمْ حَوائِجَهُمْ عِنْدَ مَا اضْطُرُّوا إِلَيْهِ.
3ـ وَ الُْمحِبُّ لَهُمْ بِقَلْبِهِ وَ لِسانِهِ.
4ـ وَ الدّافِعُ عَنْهُمْ بِيَدِهِ.»:
چهار دسته اند كه من، روز قيامت، شفيع آنها هستم:1ـ يارى دهنده اهل بيتم،2ـ برآورنده حاجات اهل بيتم به هنگام اضطرار و ناچارى،3ـ دوستدار اهل بيتم به قلب و زبان،4ـ و دفاع كننده از اهل بيتم با دست و عمل.
5- ملاك پذيرش اعمال
« لا يُقْبَلُ قَوْلٌ إِلاّ بِعَمَل وَ لا يُقْبَلُ قَوْلٌ وَ لا عَمَلٌ إِلاّ بِنِيَّة وَ لا يُقْبَلُ قَوْلٌ وَ لا عَمَلٌ وَ لا نِيَّةٌ إِلاّ بِإِصابَةِ السُّنَّةِ.»:
نزد خداوند سخنى پذيرفته نمىشود، مگر آن كه همراه با عمل باشد، و سخن و عملى پذيرفته نمىشود، مگر آن كه همراه با نيّت خالص باشد، و سخن و عمل و نيّتى پذيرفته نمىشود، مگر آن كه مطابق سنّت باشد.
6- صفات بهشتى
« أَلا أُخْبِرُكُمْ بِمَنْ تَحْرُمُ عَلَيْهِ النّارُ غَدًا؟ قيلَ بَلى يا رَسُولَ اللّهِ.
فَقالَ: أَلْهَيِّنُ الْقَريبُ اللَّيِّنُ السَّهْلُ.»:
آيا كسى را كه فرداى قيامت، آتش بر او حرام است به شما معرّفى نكنم؟ گفتند: آرى، اى پيامبر خدا.
فرمود: كسى كه متين، خونگرم، نرمخو و آسانگير باشد.
7- نشانه هاى ستمكار
« عَلامَةُ الظّالِم أَرْبَعَةٌ: يَظْلِمُ مَنْ فَوْقَهُ بِالْمَعْصِيَةِ، وَ يَمْلِكُ مَنْ دُونَهُ بِالْغَلَبَةِ، وَ يُبْغِضُ الْحَقَّ وَ يُظْهِرُ الظُّلْمَ.»:
نشانه ظالم چهار چيز است :1ـ با نافرمانى به مافوقش ستم مىكند،2ـ به زيردستش با غلبه فرمانروايى مىكند،3ـ حقّ را دشمن مىدارد،4ـ و ستم را آشكار مىكند.
8- شعبه هاى علوم دين
« إِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلاثَةٌ: آيَةٌ مُحْكَمَةٌ أَوْ فَريضَةٌ عادِلَةٌ أَوْ سُنَّةٌ قائِمَةٌ وَ ما خَلاهُنَّ فَهُوَ فَضْلٌ.»:
همانا علم دين سه چيز است، و غير از اينها فضل است:1ـ آيه محكمه (كه منظور از آن علم اصول عقائد است)،2ـ فريضه عادله (كه منظور از آن علم اخلاق است)،3ـ و سنّت قائمه (كه منظور از آن علم احكام شريعت است).
9- فتواى نااهل
« مَنْ أَفْتى النّاسَ بِغَيْرِ عِلْم... فَقَدْ هَلَكَ وَ أَهْلَكَ.»:
كسى كه بدون صلاحيّت علمى براى مردم فتوا دهد، خود را هلاك ساخته و ديگران را نيز به هلاكت انداخته است.
10- روزه واقعى
« أَلصّائِمُ فى عِبادَة وَ إِنْ كانَ فى فِراشِهِ ما لَمْ يَغْتَبْ مُسْلِمًا.»:
روزه دار ـ مادامى كه غيبت مسلمانى را نكرده باشد ـ همواره در عبادت است، اگر چه در رختخواب خود باشد.
11- فضيلت رمضان
« شَهْرُ رَمضانَ شَهْرُ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ هُوَ شَهْرٌ يُضاعَفُ فيهِ الْحَسَناتُ وَ يَمْحُو فيهِ السَّيِّئاتُ وَ هُوَ شَهْرُ الْبَرَكَةِ وَ هُوَ شَهْرُ الاِْنابَةِ وَ هُوَ شَهْرُ التَّوبَةِ وَ هُوَ شَهْرُ الْمَغْفِرَةِ وَ هُوَ شَهْرُ الْعِتْقِ مِنَ النّارِ وَ الْفَوْزِ بِالْجَنَّةِ.
أَلا فَاجْتَنِبُوا فيهِ كُلَّ حَرام وَ أَكْثِرُوا فيهِ مِنْ تِلاوَةِ الْقُرآنِ....»:
ماه رمضان، ماه خداوند عزيز و جليل است، و آن ماهى است كه در آن نيكيها دوچندان و بديها محو مىشود، ماه بركت و ماه بازگشت به خدا و توبه از گناه و ماه آمرزش و ماه آزادى از آتش دوزخ و كاميابى به بهشت است. آگاه باشيد! در آن ماه از هر حرامى بپرهيزيد و قرآن را زياد بخوانيد.
12- نشانه هاى شكيبا
« عَلامَةُ الصّابِرِ فى ثَلاث:أَوَّلُها أَنْ لا يَكْسَلَ،و الثّانِيَةُ أَنْ لا يَضْجَرَ،وَ الثّالِثَةُ أَنْ لا يَشْكُوَ مِنْ رَبِّهِ عَزَّوَجَلَّ. لاَِنـَّهُ إِذا كَسِلَ فَقَدْ ضَيَّعَ الْحَقَّ،وَ إِذا ضَجِرَ لَمْ يُؤَدِّ الشُّكْرَ،وَ إِذا شَكى مِنْ رَبِّهِ عَزَّوَجَلَّ فَقَدْ عَصاهُ.»:
علامت صابر در سه چيز است:اوّل: آن كه كسل نشود،دوّم: آن كه آزرده خاطر نگردد،سوّم: آن كه از خداوند عزّوجلّ شكوه نكند،زيرا وقتى كه كسل شود، حقّ را ضايع مىكند،و چون آزرده خاطر گردد شكر را به جا نمىآورد،و چون از پروردگارش شكايت كند در واقع او را نافرمانى نموده است.
13- بدترين جهنّمى
« إِنَّ أَهْلَ النّارِ لَيَتَأَذُّونَ مِنْ ريحِ الْعالِمِ التّارِكِ لِعِلْمِهِ وَ إِنَّ أَشَدَّ أَهْلِ النّارِ نِدامَةً وَ حَسْرَةً رَجُلٌ دَعا عَبْدًا إِلَى اللّهِ فَاسْتَجابَ لَهُ وَ قَبِلَ مِنْهُ فَأَطاعَ اللّهَ فَأَدْخَلَهُ اللّهُ الْجَنَّةَ وَ أَدْخَلَ الدّاعِىَ النّارَ بِتَرْكِهِ عِلْمَهُ.»:
همانا اهل جهنّم از بوى گند عالمى كه به علمش عمل نكرده رنج مىبرند، و از اهل دوزخ پشيمانى و حسرت آن كس سختتر است كه در دنيا بنده اى را به سوى خدا خوانده و او پذيرفته و خدا را اطاعت كرده و خداوند او را به بهشت درآورده، ولى خودِ دعوت كننده را به سبب عمل نكردن به علمش به دوزخ انداخته است.
14- عالمان دنيا طلب
« أَوْحَى اللّهُ إِلى داوُدَ(عليه السلام) لا تَجْعَلْ بَيْنى وَ بَيْنَكَ عالِمًا مَفْتُونًا بِالدُّنْيا فَيَصُدَّكَ عَنْ طَريقِ مَحَبَّتى فَإِنَّ أُولئِكَ قُطّاعُ طَريقِ عِبادِى الْمُريدينَ، إِنَّ أَدْنى ما أَنـَا صانِعٌ بِهِمْ أَنْ أَنـْزَعَ حَلاوَةَ مُناجاتى عَنْ قُلوبِهِمْ.»:
خداوند به داود(عليه السلام) وحى فرمود كه: ميان من و خودت، عالِم فريفته دنيا را واسطه قرار مده كه تو را از راه دوستىام بگرداند، زيرا كه آنان، راهزنانِ بندگانِ جوياى مناند، همانا كمتر كارى كه با ايشان كنم اين است كه شيرينى مناجاتم را از دلشان بركنم.
15- نتيجه يقين
« لَوْ كُنْتُم تُوقِنُونَ بِخَيْرِ الاْخِرَةِ وَ شَرِّها كَما تُوقِنُونَ بِالدُّنيا لاَثَرْتُمْ طَلَبَ الآخِرَةِ.»:
اگر شما مردم يقين به خير و شرّ آخرت مىداشتيد، همان طور كه يقين به دنيا داريد، البته در آن صورت، آخرت را انتخاب مىكرديد.
16- نخستين پرسش هاى قيامت
« لا تَزُولُ قَدَمَا الْعَبْدِ يَوْمَ القِيمَةِ حَتّى يُسْأَلَ عَنْ أَرْبَع: عَنْ عُمْرِهِ فيما أَفـْناهُ، وَ عَنْ شَبابِهِ فيما أَبـْلاهُ، وَ عَنْ عِلْمِهِ كَيْفَ عَمِلَ بِهِ، وَ عَنْ مالِهِ مِنْ أَيـْنَ اكْتَسَبَهُ وَ فيما أَنـْفَقَهُ، وَ عَنْ حُبِّنا أَهـْلَ الْبَيْتِ.»:
هيچ بنده اى در روز قيامت قدم از قدم برنمىدارد، تا از اين چهار چيز از او پرسيده شود:1ـ از عمرش كه در چه راهى آن را فانى نموده،2ـ و از جوانىاش كه در چه كارى فرسوده اش ساخته،3ـ و از مالش كه از كجا به دست آورده و در چه راهى صرف نموده،4ـ و از دوستىِ ما اهل بيت.
17- محكم كارى
« وَ لكِنَّ اللّهَ يُحِبُّ عَبْدًا إِذا عَمِلَ عَمَلاً أَحـْكَمَهُ.»:
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) وقتى كه با دقّت قبر سعد بن معاذ را پوشاند فرمود: مىدانم كه قبر سرانجام فرو مىريزد و نظم آن بهم مىخورد، ولى خداوند بندهاى را دوست مىدارد كه چون به كارى پردازد، آن را محكم و استوار انجام دهد.
18- مرگ، بيدارى بزرگ
« أَلنّاسُ نِيامٌ إِذا ماتُوا انْتَبَهُوا.»:
مردم در خواباند وقتى كه بميرند، بيدار مىشوند.
19- ثواب اعمال كارساز
« سَبْعَةُ أَسـْباب يُكْسَبُ لِلْعَبْدِ ثَوابُها بَعْدَ وَفاتِهِ:رَجُلٌ غَرَسَ نَخْـلاً أَوْ حَـفَـرَ بِئْـرًا أَوْ أَجْرى نَهْـرًاأَوْ بَنـى مَسْجِـدًا أَوْ كَتَبَ مُصْحَفًا أَوْ وَرَّثَ عِلْمًاأَوْ خَلَّفَ وَلَـدًا صالِحـًا يَسْتَغْفِرُ لَـهُ بَعْـدَ وَفاتِـهِ.»:
هفت چيز است كه اگر كسى يكى از آنها را انجام داده باشد، پس از مرگش پاداش آن هفت چيز به او مىرسد:1ـ كسى كه نخلى را نشانده باشد (درخت مثمرى را غرس كرده باشد)،2ـ يا چاهى را كنده باشد،3ـ يا نهرى را جارى ساخته باشد،4ـ يا مسجدى را بنا نموده باشد،5ـ يا قرآنى را نوشته باشد،6ـ يا علمى را از خود برجاى نهاده باشد،7ـ يا فرزند صالحى را باقى گذاشته باشد كه براى او استغفار نمايد.
20- سعادتمندان
« طُوبى لِمَنْ مَنَعَهُ عَيـْبـُهُ عَنْ عُيـُوبِ الْمُـؤْمِنينَ مِنْ إِخْوانِهِ طُوبى لِمَنْ أَنـْفَقَ الْقَصْدَ وَ بَذَلَ الفَضْلَ وَ أَمْسَكَ قَولَهُ عَنِ الفُضُولِ وَ قَبيحِ الْفِعْلِ.»:
خوشا به حال كسى كه عيبش او را از عيوب برادران مؤمنش باز دارد، خوشا به حال كسى كه در خرج كردن ميانه روى كند و زياده از خرج را ببخشد و از سخنانِ زائد و زشت خوددارى ورزد.
21- دوستى آل محمّد
« مَنْ ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمَّد ماتَ شَهيـدًا.
أَلا وَ مَنْ ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمَّد ماتَ مَغْفُورًا لَهُ.
أَلا وَ مَنْ ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمَّد ماتَ تائِبـًا.
أَلا وَمَنْ ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمَّد ماتَ مُؤْمِنًا مُسْتَكْمِلَ الإِيمانِ.
أَلا وَ مَنْ ماتَ عَلى بُغْضِ آلِ مُحَمَّد جاءَ يَوْمَ الْقِيمَةِ مَكْتُوبٌ بَيْنَ عَيْنَيْهِ مَأْيُوسٌ مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ.
أَلا وَ مَنْ ماتَ عَلى بُغْضِ آلِ مُحَمَّد لَمْ يَشُمَّ رائِحَةَ الْجَنَّةِ.»:
كسى كه با دوستى آل محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) بميرد، شهيد مرده است.
آگاه باشيد كسى كه با دوستى آل محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) بميرد، آمرزيده مرده است.
آگاه باشيد كسى كه با دوستى آل محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) بميرد، توبه كار مرده است.
آگاه باشيد كسى كه با دوستى آل محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) بميرد، باايمان كامل مرده است.
آگاه باشيد كسى كه با دشمنى آل محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) بميرد، در حالى به صحراى قيامت مىآيد كه بر پيشانىاش نوشته شده: نااميد از رحمت خدا.
آگاه باشيد كسى كه با دشمنى آل محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) بميرد، بوى بهشت به وى نمىرسد.
22- سزاى زن و مرد همسر آزار
«أَيُّمَا امْرَأَة أَذَتْ زَوْجَها بِلِسانِها لَمْ يَقْبَلِ اللّهُ مِنْها صَرْفًا وَ لا عَدْلاً وَ لا حَسَنَةً مِنْ عَمَلِها حَتّى تُرْضِيَهُ وَ إِنْ صامَتْ نَهارَها وَ قامَتْ لَيْلَها وَ كانَتْ أَوَّلَ مَنْ يَرِدُ النّارَ وَ كَذلِكَ الرَّجُلُ إِذا كانَ لَها ظالِمًا.»:
هر زنى كه شوهر خود را با زبان بيازارد، خداوند هيچ جبران و عوض و نيكى از كارش را نمىپذيرد تا او را راضى كند، اگرچه روزش را روزه بگيرد و شبش را به عبادت بگذراند، و چنين زنى اوّل كسى است كه داخل جهنّم خواهد شد، و همچنين است اگر مرد به زنش ستم روا دارد.
23- سزاى زن ناسازگار با شوهر
«أَيُّمَا امْرَأَة لَمْ تَرْفُقْ بِزَوْجِها وَ حَمَلَتْهُ عَلى ما لا يَقْدِرُ عَلَيْهِ وَ ما لا يُطيقُ لَمْ تُقْبَلْ مِنْها حَسَنَةٌ وَ تَلْقَى اللّهَ وَ هُوَ عَلَيْها غَضْبانُ.»:
هر زنى كه با شوهر خود مدارا ننمايد و او را به كارى وادار سازد كه قدرت و طاقت آن را ندارد، از او كار نيكى قبول نمىشود و در روز قيامت، خدا را در حالتى ملاقات خواهد كرد كه بر وى خشمگين باشد.
24- نخستين رسيدگى در قيامت
«أَوَّلُ ما يُقْضى يَوْمَ القِيمَةِ الدِّماءُ.»:
اوّلين كارى كه در روز قيامت به آن رسيدگى مىشود، خون هاى به ناحقّ ريخته شده است.
25- بى رحمى و ترحّم
«إِطَّلَعْتُ لَيْلَةَ أَسْرى عَلَى النّارِ فَرَأَيْتُ امْرَأَةً تُعَذَّبُ فَسَأَلْتُ عَنْها فَقيلَ إِنَّها رَبَطَتْ هِرَّةً وَ لَمْ تُطْعِمْها وَ لَمْ تَسْقِها وَ لَمْ تَدَعْها تَأْكُلُ مِنْ خَشاشِ الاَْرْضِ حَتّى ماتَتْ فعَذَّبَها بِذلِكَ وَ اطَّلَعْتُ عَلَى الْجَنَّةِ فَرَأَيْتُ امْرَأَةً مُومِسَةً يَعنى زانِيَةً فَسَأَلْتُ عَنْها فَقيلَ إِنَّها مَرَّتْ بِكَلْب يَلْهَثُ مِنَ الْعَطَشِ فَأَرْسَلَتْ إِزارَها فى بِئْر فَعَصَرَتْهُ فى حَلْقِهِ حَتّى رَوِىَ فَغَفَرَ اللّهُ لَها.»:
در شب معراج از دوزخ آگاهى يافتم، زنى را ديدم كه در عذاب است. از گناهش سؤال كردم. پاسخ داده شد كه او گربه اى را محكم بست، در حالى كه نه به آن حيوان خوراكى داد و نه آبى نوشاند و آزادش هم نكرد تا خود در روى زمين چيزى را بيابد و بخورد و با اين حال ماند تا مُرد.
خداوند اين زن را به خاطر آن گناه، عذاب كرده است. و از بهشت آگاهى يافتم، زن آلوده دامنى را ديدم و از وضعش سؤال كردم. پاسخ داده شد اين زن به سگى گذر كرد، در حالى كه از عطش، زبانش را از دهان بيرون آورده بود، او پارچه پيرهنش را در چاهى فرو برد، پس آن پارچه را در دهان سگ چلاند تا آن حيوان سيراب شد، خداوند گناه آن زن را به خاطر اين كار بخشيد.
26- عدم پذيرش اعمال ناخالص
«إِذا كانَ يَوْمُ الْقِيمَةِ نادى مُناد يَسْمَعُ أَهْلُ الْجَمْعِ أَيْنَ الَّذينَ كانُوا يَعْبُدُونَ النّاسَ قُومُوا خُذُوا أُجُورَكَمْ مِمَّنْ عَمِلْتُمْ لَهُ فَإِنّى لا أَقـْبـَلُ عَمَلاً خالَطَهُ شَىْءٌ مِنَ الدُّنْيا وَ أَهْلِها »:

چون روز قيامت فرا رسد، ندا دهنده اى ندا دهد كه همه مردم مىشنوند، گويد: كجايند آنان كه مردم را مىپرستيدند؟ برخيزيد و پاداشتان را از كسى كه براى او كار كرديد بگيريد! چون من عملى را كه چيزى از دنيا و اهل دنيا با آن مخلوط شده باشد، قبول نمىكنم.
27- دنيا طلبى، عنصرِ حبط اعمال
«لَيَجيئَنَّ أَقوامٌ يَوْمَ الْقِيمَةِ وَ أَعْمالُهُمْ كَجِبالِ تِهامَة فَيُؤْمَرُ بِهِمْ إِلَـىالنّارِ قالُوا يا رَسـُولَ اللّهِ مُصَلّينَ؟ قالَ نَعَمْ يُصَلُّونَ وَ يَصُومُونَ وَيَأْخُذُونَ هِنْـأً مِنَ اللَّيْلِ فَـإِذا عَرَضَ لَهُمْ شَىْءٌ مِنَ الـدُّنْيا وَثَبُوا عَلَيْهِ.»:
در روز قيامت گروهى را براى محاسبه مىآورند كه اعمال نيك آنان مانند كوه هاى تهامه بر روى هم انباشته است! امّا فرمان مىرسد كه به آتش برده شوند! صحابه گفتند: يا رسول اللّه! آيا اينان نماز مىخواندند؟ فرمود: بلى نماز مىخواندند و روزه مىگرفتند و قسمتى از شب را در عبادت به سر مىبردند! امّا همين كه چيزى از دنيا به آنها عرضه مىشد، پرش و جهش مىكردند تا خود را به آن برسانند!
28- با هر كهاى با اوستى
«أَلـْمَرْءُ مَـعَ مَـنْ أَحَـبَّ.»:
آدمى (در قيامت) با كسى است كه او را دوست دارد.
29- دوستى اهل بيت
«مَنْ سَرَّهُ أَنْ يَحْيى حَياتي وَ يَمُوتَ مَماتي وَ يَسْكُنَ جَنَّةَ عَدْن غَرَسَها رَبّي فَلْيُوالِ عَلِيًّا مِنْ بَعْدي وَلْيُوالِ وَلِيَّهُ وَلْيَقْتَدِ بِالاَْئِمَّةِ مِنْبَعْدي فَإِنَّهُمْ عِتْرَتي وَ خُلِقُوا مِنْ طينَتي رُزِقُوا فَهْمًا وَ عِلْمًا وَوَيْلٌ لِلْمُكَذِّبينَ بِفَضْلِهِمْ مِنْ أُمـَّتي الـْقاطِعينَ فيهمْ صِلَتي لا أَنـَا لَهُمُ اللّهُ شَفاعَتي.»:
هر كس دوست داشته باشد كه چون من زندگى كند و چون من بميرد و در باغ بهشتى كه پروردگارم پرورده جاى بگيرد، بايد بعد از من على را و دوست او را دوست بدارد و به پيشوايان بعد از من اقتدا كند كه آنان عترت من هستند و از طينتم آفريده شدهاند و از درك و دانش برخوردار گرديده اند، و واى بر آن گروه از امّت من كه برترى آنان را انكار كنند و پيوندشان را با من قطع نمايند كه خداوند شفاعت مرا شامل حال آنان نخواهد كرد.
30- ولايت على(عليه السلام) شرط قبولى اعمال
«فَوَ الَّذي بَعَثَني بِالْحَقِّ نَبِيًّا لَوْ جاءَ أَحـَدُكُمْ يَوْمَ الْقِيمَةِ بِأَعْمال كَأَمـْثالِ الْجِبالِ وَ لَمْ يَجىءَ بِوِلايَةِ عَلِىِّ بْنِ أَبيطالب لاََكَبَّهُ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ فِي النّارِ.»:
سوگند به خدايى كه مرا به حقّ برانگيخته، اگر يكى از شما در روز قيامت با اعمالى همانند كوه ها بيايد، امّا فاقد ولايت و قبول حاكميّت على بن ابيطالب باشد، خداوند او را به رو در آتش افكند.
31- پاداش مريض
«إِذا مَرِضَ الْمُسْلِمُ كَتَبَ اللّهُ لَهُ كَأَحْسَنِ ما كانَ يَعْمَلُ فى صِحَّتِهِ وَ تَساقَطَتْ ذُنُوبُهُ كَما يَتَساقَطُ وَرَقُ الشَّجَرِ.»:
وقتى كه مسلمان، بيمار شود، خداوند همانند بهترين حسناتى كه در حال سلامت انجام مىداده در نامه عملش مىنويسد و گناهانش همچون برگ درخت فرو مىريزد.
32- مسئوليت مسلمانى
«مَنْ أَصْبَحَ لايَهْتَمُّ بِأمُوُرِالْمُسْلِمينَ فَلَيْسَ مِنْهُمْ وَ مَنْ سَمِعَ رَجُلاً يُنادي يالَلْمُسْلِمينَ فَلَمْ يُجِبْهُ فَلَيْسَ بِمُسْلِم.»:
هر كه صبح كند و به امور مسلمين همّت نگمارد، از آنها نيست; و هر كس بشنود كه شخصى فرياد مىزند: «اى مسلمان ها به فريادم برسيد» ولى جوابش نگويد، مسلمان نيست.
33- پيوستگى ايرانيان با اهل بيت
«قالَتِ الرُّسُلُ مِنَ الْفُرْسِ لِرَسُولِ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) إِلى مَنْ نَحْنُ يا رَسُولَ اللّهِ؟ قالَ أَنـْتُمْ مِنّا وَ إِلَيْنا أَهْلَ الْبَيـْتِ.»:
فرستادگان باذان، پادشاه يمن، تحت الحمايه ايران كه اصالتاً ايرانى بودند به حضور پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) آمدند و گفتند: اى رسول خدا: سرانجامِ ما فارسيان به نزد چه كسى خواهد بود؟حضرت فرمود: شما فارسيان از ما هستيد و سرانجامتان به سوى ما و خاندان ما خواهد بود!
قال ابن هشام: فَبَلَغَنى عَنِ الزُّهْرِىِّ إِنّه قالَ: فَمِنْ ثَمَّ قالَ رَسُولُ اللّهِ: سَلْمانُ مِنّا أَهـْلَ الْبَيْتِ.
ابن هشام از قول زهرى گويد: و از همين جا بود كه پيامبر فرمود: سلمان از اهل بيت ماست.
34- خيانت بزرگ (تقدّم مفضول)
«مَنْ تَقَدَّمَ عَلَى الْمُسْلِمينَ وَ هُوَ يَرى أَنَّ فيهِمْ مَنْ هُوَ أَفـْضَلُ مِنْهُ فَقَدْ خانَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الْمُسْلِمينَ.»:
كسى كه بر مسلمانان پيشى گيرد، در حالى كه مىداند در ميان آنها كسى افضل و بهتر از او وجود دارد، چنين كسى به خدا و رسولش و همه مسلمانان خيانت كرده است.
35- ارزش هدايت
«لأََنْ يَهْدِىَ اللّهُ بِكَ رَجُلاً واحِدًا خَيْرٌ لَكَ مِمّا طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ.»:
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) خطاب به حضرت على(عليه السلام) فرمود:در صورتى كه خداوند يك نفر را به دست تو هدايت كند، براى تو از حكومت كردن بر آنچه آفتاب بر آن مىتابد بهتر است.
36- مردمان آخرالزّمان
«يَـأْتى عَلَىالنّاسِ زَمانٌ تَخْبُثُ فيهِ سَرائِرُهُمْ وَ تَحْسُنُ فيهِ عَلانِيَتُهُمْ طَمَعًا فِى الدُّنْيا، لا يُريدُونَ بِهِ ما عِنْدَ رَبِّهِمْ، يَكُونُ دينُهُمْ رِياءً لا يُخالِطُهُمْ خَوْفٌ، يَعُمُّهُمُ اللّهُ بِعِقاب فَيَدْعُونَهُ دُعاءَ الْغَريقِ فَلا يَسْتَجيبُ لَهُمْ!»:
زمانى بر مردم فرا مىرسد كه براى طمعِ در دنيا، باطنشان پليد و ظاهرشان زيبا باشد، علاقهاى به آنچه نزد پروردگارشان است نشان ندهند، دين آنها ريا شود و خوفى ]از خدا[ در دلشان آميخته نشود، خداوند همه آنان را به عذاب سختى گرفتار كند، پس مانند دعاى شخص غريق دعا كنند، ولى دعايشان را اجابت نكند!
37- راستگوترين صحابه
«ما أَظَلَّتِ الْخَضْراءُ وَ لا أَقَلَّتِ الْغَبْراءُ مِنْ ذى لَهْجَة أَصـْدَقُ مِنْ أَبـىذَرٍّ.»:
آسمان سايه نينداخته و زمين دربرنگرفته، صاحب سخنى راستگوتر از ابوذر را.
38- پرسش از عالمان و همنشينى با فقيران
«سائِلُوا الْعُلَماءَ وَ خاطِبُوا الْحُكَماءَ وَ جالِسُوا الْفُقَراءَ.»:
از دانشمندان بپرسيد و با فرزانگان سخن بگوييد و با فقيران بنشينيد.
39- دستبوسى نه!
«هذا تَفْعَلُهُ الأَعاجِمُ بِمُلُوكِها وَ لَسْتُ بِمَلِك إِنَّما أَنـَا رَجُلٌ مِنْكُمْ.»:
مردى خواست تا بر دست رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بوسه زند، پيامبر دست خود را كشيد و فرمود: اين كارى است كه عَجَم ها با پادشاهان خود مىكنند و من شاه نيستم، من مردى از خودتان هستم.
40- مهربانى با همنوعان
«ما آمَنَ بى مَنْ باتَ شَبْعانَ وَ جارُهُ جائِعٌ، وَ ما مِنْ أَهـْلِ قَرْيَة يَبيتُ وَ فيهِمْ جائِعٌ لا يَنْظُرُ اللّهُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيمَةِ.»:
به من ايمان نياورده كسى كه سير بخوابد و همسايه اش گرسنه باشد، و اهل يك آبادى كه شب را بگذرانند و در ميان ايشان گرسنه اى باشد، خداوند در روز قيامت به آنها نظر رحمت نيفكند.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:6  توسط صفر مهاجری  | 

سيره و سخن پيشوايان

رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)

پرتوى از سيره و سيماى محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)

حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)، فرزند عبداللّه بن عبدالمطّلب بن هاشم بن عبدمناف، در مكّه به دنيا آمد.
پيش از ولادت، پدرش عبداللّه درگذشته بود.
محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) شش سال داشت كه مادرش آمنه را نيز از دست داد.
او تا هشت سالگى زير سرپرستى جدّش عبدالمطّلب بود و پس از مرگ جدّش در خانه عمويش ابوطالب سُكنا گزيد.
رفتار و كردار او در خانه ابوطالب، نظر همگان را به سوى خود جلب كرد و ديرى نگذشت كه مهرش در دلها جاى گرفت.
او برخلافِ كودكانِ همسالش كه موهايى ژوليده و چشمانى آلوده داشتند، مانند بزرگسالان موهايش را مرتّب مىكرد و سر و صورتِ خود را تميز نگه مىداشت.
او به چيزهاى خوراكى هرگز حريص نبود، كودكان همسالش، چنان كه رسم اطفال است، با دستپاچگى و شتابزدگى غذا مىخوردند و گاهى لقمه از دست يكديگر مىربودند، ولى او به غذاى اندك اكتفا و از حرص ورزى در غذا خوددارى مىكرد.
در همه احوال، متانت بيش از حدِّ سنّ و سالِ خويش از خود نشان مىداد.
بعضى روزها همين كه از خواب برمىخاست، به سر چاه زمزم مىرفت و از آب آن جرعهاى چند مىنوشيد و چون به وقت چاشت به صرف غذا دعوتش مىنمودند، مىگفت: احساس گرسنگى نمىكنم.
او نه در كودكى و نه در بزرگسالى، هيچ گاه از گرسنگى و تشنگى سخن به زبان نمىآورد.
عموى مهربانش ابوطالب او را هميشه در كنار بستر خود مىخوابانيد.
همو گويد: من هرگز كلمهاى دروغ از او نشنيدم و كار ناشايسته و خنده بيجا از او نديدم.
او به بازيچههاى كودكان رغبت نمىكرد و گوشه گيرى و تنهايى را دوست مىداشت و در همه حال متواضع بود.
آن حضرت در سيزده سالگى، ابوطالب را در سفر شام، همراهى كرد.
در همين سفر بود كه شخصيّت، عظمت، بزرگوارى و امانتدارى خود را نشان داد.
بيست و پنج سال داشت كه با خديجه دختر خويلد ازدواج كرد.
محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) در ميان مردم مكّه به امانتدارى و صداقت مشهور گشت تا آنجا كه همه، او را محمّد امين مىخواندند.
در همين سنّ و سال بود كه با نصب حجرالاسود و جلوگيرى از فتنه و آشوب قبايلى، كاردانى و تدبير خويش را ثابت كرد و با شركت در انجمن جوانمردان مكّه (= حلفالفضول) انسان دوستى خود را به اثبات رساند.
پاكى و درستكارى و پرهيز از شرك و بتپرستى و بىاعتنايى به مظاهر دنيوى و انديشيدن در نظام آفرينش، او را كاملاً از ديگران متمايز ساخته بود.
آن حضرت در چهل سالگى به پيامبرى برانگيخته شد و دعوتش تا سه سال مخفيانه بود.
پس از اين مدّت، به حكم آيه «وَ أَنـْذِرْ عَشيرَتَكَ الاَْقـْرَبينَ»; يعنى: «خويشاوندان نزديك خود را هشدار ده!»، رسالت خويش را آشكار ساخت و از بستگان خود آغاز كرد و سپس دعوت به توحيد و پرهيز از شرك و بتپرستى را به گوشِ مردم رساند.
از همين جا بود كه سران قريش، مخالفت با او را آغاز كردند و به آزار آن حضرت پرداختند.
حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) در مدّت سيزده سال در مكّه، با همه آزارها و شكنجه هاى سرمايه داران مشرك مكّه و همدستان آنان، مقاومت كرد و از مواضع الهى خويش هرگز عقب نشينى ننمود.
پس از سيزده سال تبليغ در مكّه، ناچار به هجرت شد.
پس از هجرت به مدينه زمينه نسبتاً مناسبى براى تبليغ اسلام فراهم شد، هر چند كه در طىّ اين ده سال نيز كفّار، مشركان، منافقان و قبايل يهود، مزاحمت هاى بسيارى براى او ايجاد كردند.
در سال دهم هجرت، پس از انجام مراسم حجّ و ترك مكّه و ابلاغ امامت على بن ابىطالب(عليه السلام) در غدير خم و اتمام رسالت بزرگ خويش، در بيست و هشت صفر سال يازدهم هجرى، رحلت فرمود.

اخلاق و سيره پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)

رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) كاملترين انسان و بزرگ و سالار تمام پيامبران است.
در عظمت آن حضرت همين بس كه خداوند متعال در قرآن مجيد او را با تعبير «يا ايّها الرّسول» و «يا ايّها النّبى» مورد خطاب قرار مىدهد و او را به عنوان انسانى الگو براى تمام جهانيان معرّفى مىنمايد: «لَقَدْ كانَ لَكُم في رَسُول اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»; «در] سيره و سخن[ پيامبر خدا براى شما الگوى نيكويى است.»او به حقّ داراى اخلاقى كامل و جامعِ تمام فضايل و كمالات انسانى بود.
خدايش او را چنين مىستايد: «إِنّك لَعَلى خُلُق عَظيم»; «اى پيامبر تو داراى بهترين اخلاق هستى.» «وَلَوْ كُنْتَ فَظّاً غَليظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ»; «اگر تندخو و سخت دل مىبودى مردم از اطرافت پراكنده مىشدند.» از اين رو، يكى از مهمترين عوامل پيشرفت اسلام، اخلاق نيكو و برخورد متين و ملايم آن حضرت با مردم بود.
در طول زندگانى او هرگز ديده نشد وقتش را به بطالت بگذراند.
در مقام نيايش هميشه مىگفت: «خدايا از بيكارگى و تنبلى و زبونى به تو پناه مىبرم.»، و مسلمانان را به كار كردن تحريض مىنمود.
او هميشه جانب عدل و انصاف را رعايت مىكرد و در تجارت به دروغ و تدليس، متوسّل نمىشد و هيچ گاه در معامله سختگيرى نمىكرد و با كسى مجادله و لجاجت نمىنمود و كار خود را به گردن ديگرى نمىانداخت.
او صدق گفتار و اداى امانت را قوام زندگى مىدانست و مىفرمود: اين دو در همه تعاليم پيغمبران تأكيد و تأييد شده است.
در نظر او همه افراد جامعه، موظّف به مقاومت در برابر ستمكاران هستند و نبايد نقش تماشاگر داشته باشند.
مىفرمود: برادرت را چه ظالم باشد و چه مظلوم، يارى نما! اصحاب گفتند: معنى يارى كردن مظلوم را دانستيم، ولى ظالم را چگونه يارى كنيم؟ فرمود: دستش را بگيريد تا نتواند به كسى ستم كند!خواننده گرامى! از آنجا كه ما در روزگار تباهى اخلاق و غلبه شهوات و آفات به سر مىبريم، مناسب است كه در اينجا سيماىِ صميمى پيامبرانِ الهى را عموماً و چهره تابناك و حقيقتِ انسانىِ محمّد پيامبر اسلام را خصوصاً در تابلوىِ تاريخىِ مستند و شكوهمندى بيابيم كه به حقّ در عصر ما برترين تصوير انسانىِ نزديك به حقيقت از آن حضرات است.
منشور سه بُعدى تاريخ، سه چهره را نشان مىدهد: قيصران، فيلسوفان و پيامبران.
پيامبران «سيمايى دوست داشتنى دارند، در رفتارشان صداقت و صميميّت بيشتر از اُبّهت و قدرت پيداست، از پيشانيشان پرتو مرموزى كه چشمها را خيره مىدارد ساطع است ، پرتويى كه همچون «لبخندِ سپيده دم» محسوس است امّا همچون راز غيب مجهول.
ساده ترين نگاهها آن را به سادگى مىبينند امّا پيچيده ترين نبوغها به دشوارى مىتوانند يافت.
روحهايى كه در برابر زيبايى و معنا و راز حسّاسند، گرما و روشنايى و رمز شگفت آن را همچون گرماى يك «عشق»، برق يك «امّيد» و لطيفه پيدا و پنهان زيبايى حس مىكنند و آن را در پرتو مرموز سيمايشان، راز پرجذبه نگاهشان و طنين دامن گستر آوايشان، عطر مستىبخش انديشه شان ، راه رفتنشان، نشستنشان، سخنشان، سكوتشان و زندگى كردنشان مىبينند، مىيابند و لمس مىكنند.
و به روانى و شگفتى، «الهام» در درونشان جريان مىيابد و از آن پُر، سرشار و لبريز مىشوند.
و اين است كه هر گاه بر بلندى قلّه تاريخ برآييم انسانها را هميشه و همه جا در پى اين چهره هاى ساده امّا شگفت مىبينيم كه «عاشقانه چشم به آنان دوخته اند.» ابراهيم، نوح، موسى و عيسى، پيامبران بزرگِ تاريخ اين چنين بوده اند ، امّا محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)كه خاتم الانبيا است چگونه است؟«در برابر كسانى كه با وى به مشاجره برمىخاستند وى تنها به خواندن آياتى از قرآن اكتفا مىكرد و يا عقيده خويش را با سبكى ساده و طبيعى بيان مىكرد و به جدل نمىپرداخت.
زندگىاش، پارسايان و زاهدان را به ياد مىآورد.
گرسنگى را بسيار دوست مىداشت و شكيباييش را بر آن مىآزمود.
گاه خود را چندان گرسنه مىداشت كه بر شكمش سنگ مىبست تا آزارِ آن را اندكى تخفيف دهد.
در برابر كسانى كه او را مىآزردند چنان گذشت مىكرد و بدى را به مِهر پاسخ مىداد كه آنان را شرمنده مىساخت.
هر روز، از كنار كوچه اى كه مىگذشت، يهودىاى طشت خاكسترى گرم از بام خانه بر سرش مىريخت و او بىآنكه خشمگين شود، به آرامى رد مىشد و گوشه اى مىايستاد و پس از پاك كردن سر و رو و لباسش به راه مىافتاد.
روز ديگر با آنكه مىدانست باز اين كار تكرار خواهد شد مسير خود را عوض نمىكرد.
يك روز كه از آنجا مىگذشت با كمال تعجّب از طشت خاكستر خبرى نشد! محمّد با لبخند بزرگوارانه اى گفت: رفيق ما امروز به سراغ ما نيامد! گفتند: بيمار است.
گفت: بايد به عيادتش رفت.
بيمار در چهره محمّد كه به عيادتش آمده بود چنان صميميّت و محبّت صادقانه اى احساس كرد كه گويى سالها است با وى سابقه ديرين دوستى و آشنايى دارد.
مرد يهودى در برابر چنين چشمه زلال و جوشانى از صفا و مهربانى و خير، يكباره احساس كرد كه روحش شسته شد و لكّه هاى شومِ بدپسندى و آزارپرستى و ميل به كجى و خيانت از ضميرش پاك گرديد.
چنان متواضع بود كه عرب خودخواه و مغرور و متكبّر را به اعجاب وامىداشت.
زندگىاش، رفتارش و خصوصيّات اخلاقىاش محبّت، قدرت، خلوص، استقامت و بلندى انديشه و زيبايى روح را الهام مىداد.
سادگى رفتارش و نرمخويى و فروتنىاش از صلابت شخصيّت و جذبه معنويتش نمىكاست.
هر دلى در برابرش به خضوع مىنشست و هر غرورى از شكستن در پاى عظمتِ زيبا و خوبِ او سيراب مىشد.
در هر جمعى برترى او بر همه نمايان بود.»

صفات و ويژگيهاى پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)

از آشكارترين صفات رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) اين بود كه غرورِ پيروزى او را نمىگرفت، چنان كه در بازگشت از نبرد بدر و فتح مكّه نشان داد، و نيز از شكست نا اميد نمىشد، همان طور كه شكست احد بر وى تأثير نداشت، بلكه پس از آن به سرعت براى جنگ «حمراءالأسد» آماده شد و نيز نقض پيمان بنى قريظه و پيوستن آنان به سپاه احزاب بر روحيه او تأثيرى نگذاشت، بلكه او را ثابت قدم گردانيد.
از صفات ديگر او احتياط و پرهيز بود كه نيروى دشمن را بدين وسيله ارزيابى كرده، براى مقابله با او به تهيّه ابزار و تجهيزات دست مىزد.
حتّى هنگام اقامه نماز نيز احتياط را از دست نمىداد، بلكه مراقب و هوشيار بود.
صفت ديگر او نرمى همراه با صلابت بود كه در شرايط متغيّر جنگى از آن برخوردار بود و به سبب سرعت تغيير اين شرايط، دستورها و احكام جديدى صادر مىكرد.
سرعت در فرماندهى نزد او، براى مقابله با مسائل جدّى، شرطى اساسى بود و به تمركز فرماندهى، توجّه و تأكيد فراوان داشت.
با ياران و قوم خود رفتارى مبتنى بر جذب و اصلاح داشت و روح اعتماد و آرامش را در ميان آنها تقويت مىكرد.
به كوچك رحم مىكرد، بزرگ را گرامى مىداشت، يتيم را خشنود كرده و پناه مىداد، به فقيران و مسكينان نيكى و احسان مىكرد، حتّى به حيوانات هم ترحّم مىنمود و از آزار آنها نهى مىكرد.
از مهمترين نمونه هاى انسانيّتِ رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) اين بود كه آن حضرت نيروهايى را كه براى سرايا و جنگ با دشمن اعزام مىكرد به دوستى و مدارا با مردم و عدم يورش و شبيخون عليه ايشان وصيّت و سفارش مىفرمود.
او بيشتر دوست داشت دشمن را به سوى صلح منقاد كند، نه اين كه مردانِ ايشان را بكشد.
آن حضرت سفارش مىكرد تا پير مردان، كودكان و زنان را نكشند و بدن مقتول را شكنجه و مُثله نكنند.
وقتى قريش به او پناه آوردند، محاصره اقتصادى آنان را لغو و با تقاضاى ايشان، براى تهيّه گندم از يمن، موافقت فرمود.
او به صلح كامل در جهان دعوت مىكرد و از جنگ، جز به هنگام ضرورت و ناچارى، پرهيز داشت.
نامه هايى كه به سوى پادشاهان مىفرستاد به سلام و صلح، آراسته و مزّين بود و آن را براى آغاز كلام در ديدار بين فرزندان آدم قرار داده بود.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در جنگها بيش از يك فرمانده تعيين مىكرد، ضوابطى دقيق براى فرماندهى لشكر و تقويت آن قرار مىداد و بين اصول سياسى و نظامى ارتباط برقرار مىساخت و اطاعت از فرماندهان را رمزى براى انضباط، انقياد و فرمانبردارى مىدانست.
او برنامه ريزى جدّى، سازماندهى نمونه و فرماندهى برتر را بنياد گذاشت، و فرماندهى لشكر را بر اساس شايستگى و شناخت برگزيد.
لشكر را به طور يكسان در فرماندهى خود جمع كرد، و از آنچه كه در وسع و توانايى رزمندگان بود بيشتر به آنان مىبخشيد.

تلاش براى تحقّق انسانيّت

وجود رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) براى همه مردم مايه رحمت بود و هيچ كس را به سبب رنگ و جنس از شمول آن مستثنى نمىكرد.
همه مردم نزد او روزى خورِ خداوند بودند.
آن حضرت به اين رهنمودها دعوت مىكرد:1 ـ رشد و اعتلاى انسانيّت، مىفرمود: «همه مردم از آدم هستند و آدم نيز از خاك است.»2 ـ صلح و سلامتى قبل از جنگ،3 ـ گذشت و بخشش قبل از مجازات،4 ـ آسان گيرى و گذشت قبل از مجازات.
از اين رو، مشاهده مىكنيم كه جنگهاى او همگى براى اهداف والاى انسانى بوده و به منظور تحقّق انسانيّت انجام مىشده است.
آن حضرت به نيكى، و احسان به مردم و دوستى و مدارا با آنان فرمان مىداد.
او نمونه هاى كامل از رحمت را در فتح مكّه نشان داد كه با وجود پيروزى بر دشمنان با ايشان برخوردى نيكو كرد، با توجّه به اين كه مىتوانست از همه آنان انتقام گيرد، ولى آنان را بخشيد و فرمود: برويد شما آزاد هستيد! در جنگ «ذات الرّقاع» به «غوث بن الحارث» كه براى قتل آن حضرت مىكوشيد، دست يافت، ولى از او گذشت و او را آزاد كرد.
پيامبر با اسيران با مدارا و رحمت برخورد مىكرد، بر بسيارى از آنان منّت مىگذاشت و آزادشان مىساخت و لشكريان را به آنان سفارش مىكرد.
از جمله در يكى از جنگها، با دست خود، دست اسيرى را - كه صداى ناله او را شنيد ـ باز كرد.

اخلاق فرماندهى

رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به اخلاقى آراسته بود كه خداوند او را چنين مىستايد: «وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُق عَظيم».
موصوف بودن به اين اخلاق، از او يك فرمانده موفّق ساخته بود كه مىتوانست او را به مقصود رسانده و در بسيارى از جنگها پيروزى را براى او به ارمغان آورد.
آن حضرت به تمامى مردم مهربان بود و در همه شرايط با لشكريان و مردم خود مدارا مىكرد، راستگويى امين، وفادار به عهد و پيمان خود بود، هنگام غضب خشم خود را فرو مىبرد و هنگام قدرت از مجازات چشم پوشيده و مىگذشت.
او بين مردم «صلح و دوستى» برقرار مىساخت و از آنان كينه، دشمنى و فتنه را دور مىكرد و هر كسى را در جايگاه خود قرار مىداد.
برجسته ترين صفات عقلى آن حضرت عبارت بود از: تدبير، تفكّر و دور انديشى.
اين صفات در عملكردهاى او نمايان است.
با تفكّر و انديشه در مورد وضع قوم او مىتوان فهميد كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) عاقلترين مردم جهان بوده است; زيرا قومى را به رغم خشونت و تندى اخلاق و فخرفروشى و سخت خويىاى كه داشتند، چنان تربيت و رهبرى كرد كه، با همه اين اوصاف، از حاميان جدّى او گشتند و همراه با او پرچم اسلام را برافراشتند و به جهاد برخاستند.
رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، روشهاى جديدى را در جنگ، حكومت، مديريت، سياست، اقتصاد و مسائل اجتماعى به وجود آورد.
در جنگ احزاب به كندن خندق پرداخت، در غزوه حديبيّه با قريش مذاكره كرد و با انعقاد پيمانى به نتايج عملى آن، كه بعدها نمايان شد، دست يافت و به همين گونه در هر ميدان جنگى به ابتكارى جديد دست مىزد كه او را در پيروزى بر دشمن يارى مىكرد و آنان را از اقدامات و تاكتيكهاى خود در بُهت و سرگردانى فرو مىبرد.
رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) موفّق گرديد حاكميّتى از هر جهت با شكوه و محترم برپا دارد تا همه مردم از زعامت و رهبرى او بهرهمند گشته و به اوامر او، پس از رهايى از طاعت رهبران مختلف، گردن نهند.
دعوت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به اسلام، مبتنى بر صلح و سلامت بود و جنگ را جز هنگامى كه قساوت دشمن و سختگيرى آنان بر مسلمانان زياد شد، مورد توجّه قرار نمىداد.
در حقيقت، براى دفعِ زور، به زور متوسّل مىشد.
از اين رو، جنگهاى او از آغاز بر اساسى ثابت و استوار قرار داشت كه لشكر اسلامى از آن غفلت نمىكرد، از جمله: دعوت مردم به دين جديد، انعقاد پيمان صلح و پرداخت جزيه يا فتح سرزمين آنان، و نبرد با كسانى كه با او دشمنى كنند.

نظافت

رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به پاكيزگى علاقه فراوان داشت و در نظافت بدن و لباس بى نظير بود.
علاوه بر آداب وضو، اغلب روزها خود را شستشو مىداد و اين هر دو را از عبادات مىدانست.
موى سرش را با برگ سدر مىشست و شانه مىكرد و خود را با مشك و عنبر خوشبو مىنمود.
روزانه چند بار، مخصوصاً شبها پيش از خواب و پس از بيدارى، دندانهايش را با دقّت مسواك مىكرد.
جامه سفيدش كه تا نصف ساقهايش را مىپوشانيد هميشه تميز بود.
پيش از صرف غذا و بعد از آن دست و دهانش را مىشست و از خوردن سبزى هاى بد بو پرهيز مىنمود.
شانه عاج و سرمه دان و قيچى و آينه و مسواك، جزء اسباب مسافرتش بود.
خانه اش با همه سادگى و بى تجمّلى هميشه پاكيزه بود.
تأكيد مىنمود كه زباله ها را به هنگام روز بيرون ببرند و تا شب به جاى خود نمانَد.
نظافت تن و اندامش با قُدسِ طهارتِ روحش هماهنگى داشت و به ياران و پيروان خود تأكيد مىنمود كه سر و صورت و جامه و خانه هايشان را تميز نگهدارند و وادارشان مىكرد خود را، به ويژه در روزهاى جمعه، شستشو داده و معطّر سازند كه بوى بد از آنها استشمام نشود و آن گاه در نماز جمعه حضور يابند.

آداب معاشرت

در ميان جمع، بشّاش و گشاده رو و در تنهايى، سيمايى محزون و متفكّر داشت.
هرگز به روى كسى خيره نگاه نمىكرد و بيشتر اوقات چشمهايش را به زمين مىدوخت.
اغلب دو زانو مىنشست و پاى خود را جلوى هيچ كس دراز نمىكرد.
در سلام كردن به همه، حتّى بردگان و كودكان، پيشدستى مىكرد و هر گاه به مجلسى وارد مىشد نزديكترين جاى را اختيار مىنمود.
اجازه نمىداد كسى جلوى پايش بايستد و يا جا برايش خالى كند.
سخن همنشين خود را قطع نمىكرد و با او طورى رفتار مىكرد كه تصوّر مىشد هيچ كس نزد رسول خدا از او گرامىتر نيست.
بيش ا ز حدِّ لزوم سخن نمىگفت، آرام و شمرده سخن مىگفت و هيچ گاه زبانش را به دشنام و ناسزا آلوده نمىساخت.
در حيا و شرمِ حضور، بى مانند بود.
هر گاه از رفتار كسى آزرده مىگشت ناراحتى در سيمايش نمايان مىشد، ولى كلمه گِله و اعتراض بر زبان نمىآورد.
از بيماران عيادت مىنمود و در تشييع جنازه حضور مىيافت.
جز در مقام داد خواهى، اجازه نمىداد كسى در حضور او عليه ديگرى سخن بگويد و يا به كسى دشنام بدهد و يا بدگويى نمايد.

بخشايش و گذشت

بد رفتارى و بى حرمتى به شخصِ خود را با نظرِ اغماض مىنگريست، كينه كسى را در دل نگاه نمىداشت و در صدد انتقام برنمىآمد.
روحِ نيرومندش عفو و بخشايش را بر انتقام ترجيح مىداد.
در جنگ اُحد با آن همه وحشيگرى و اهانت كه به جنازه عمويش حمزه بن عبدالمطّلب روا داشته بودند و از مشاهده آن به شدّت متألّم بود، دست به عمل متقابل با كشتگان قريش نزد و بعدها كه به مرتكبين آن و از آن جمله هند زن ابوسفيان دست يافت، در مقام انتقام برنيامد، و حتّى ابوقتاده انصارى را كه مىخواست زبان به دشنام آنها بگشايد از بدگويى منع كرد.
پس از فتح خيبر جمعى از يهوديان كه تسليم شده بودند، غذايى مسموم برايش فرستادند.
او از سوء قصد و توطئه آنها آگاه شد، امّا به حال خود رهاشان كرد.
بار ديگر زنى از يهود دست به چنين عملى زد و خواست زهر در كامش كند كه او را نيز عفو نمود.
عبدالله بن ابّى سر دسته منافقان كه با اداى كلمه شهادت مصونيّت يافته بود، در باطن امر از اين كه با هجرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)به مدينه بساط رياست او برچيده شده بود، عداوات آن حضرت را در دل مىپرورانيد و ضمن همكارى با يهوديان مخالف اسلام، از كار شكنى و كينه توزى و شايعه سازى بر ضد او فرو گذار نبود.
آن حضرت نه تنها اجازه نمىداد يارانش او را به سزاى عملش برسانند، بلكه با كمال مدارا با او رفتار مىكرد و در حال بيمارى به عيادتش مىرفت! در مراجعت از غزوه تبوك جمعى از منافقان به قصد جانش توطئه كردند كه به هنگام عبور از گردنه، مركبش را رم دهند تا در پرتگاه، سقوط كند و با اين كه همگى صورتِ خود را پوشانده بودند، آنها را شناخت و با همه اِصرارِ يارانش، اسم آنها را فاش نساخت و از مجازاتشان صرفنظر كرد.

حريم قانون

آن حضرت از بد رفتارى و آزارى كه به شخص خودش مىشد عفو و اغماض مىنمود ولى در مورد اشخاصى كه به حريم قانون تجاوز مىكردند مطلقاً گذشت نمىكرد و در اجراى عدالت و مجازات متخلّف، هر كه بود، مسامحه روا نمىداشت.
زيرا قانونِ عدل، سايه امنيت اجتماعى و حافظ كيان جامعه است و نمىشود آن را بازيچه دستِ افراد هوس ران قرار داد و جامعه را فداى فرد نمود.
در فتح مكّه، زنى از قبيله بنى مخزوم مرتكب سرقت شد و از نظر قضايى جرمش محرز گرديد.
خويشاوندانش - كه هنوز رسوبات نظام طبقاتى در خلاياى مغزشان به جاى مانده بود - اجراى مجازات را ننگِ خانواده اَشرافى خود مىدانستند، به تكاپو افتادند كه مجازات را متوقف سازند، امّا آن حضرت نپذيرفت و فرمود:«اقوام و ملل پيشين دچار سقوط و انقراض شدند، بدين سبب كه در اجراى قانونِ عدالت، تبعيض روا مىداشتند، قسم به خدايى كه جانم در قبضه قدرت اوست در اجراى عدل درباره هيچ كس سستى نمىكنم، اگر چه مجرم از نزديكترين خويشاوندان خودم باشد.»او خود را مستثنى نمىكرد و فوقِ قانون نمىشمرد.
روزى به مسجد رفت و در ضمن خطابه فرمود:«خداوند سوگند ياد كرده است در روز جزا از ظلم هيچ ظالمى نگذرد، اگر به كسى از شما ستمى از جانب من رفته و از اين رهگذر حقّى بر ذمّه من دارد، من حاضرم به قصاص و عمل متقابل تن بدهم.» از ميان مردم شخصى به نام سوادة بن قيس به پاخاست و گفت: يا رسول الله! روزى كه از طائف برمىگشتى و عصا را در دست خود حركت مىدادى به شكم من خورد و مرا رنجه ساخت.
فرمود: «حاشا كه به عمد اين كار را كرده باشم. معهذا به حكم قصاص تسليم مىشوم!» فرمان داد همان عصا را بياورند و به دست سواده داد و فرمود: «هر عضوى كه از بدن تو با اين عصا ضربت خورده است به همان قسمت از بدن من بزن و حقّ خود را در همين نشئه دنيا از من بستان.» سواده گفت: نه، من شما را مىبخشم.
فرمود: «خدا نيز بر تو ببخشد.» آرى چنين بود رفتار يك رئيس و زمامدار تامّ الاختيار دين و دولت در اجراى عدل اجتماعى و حمايت از قانون.

احترام به افكار عمومى

رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در موضوعاتى كه به وسيله وحى و نصِّ قرآن، حكم آن معيّن شده بود، اعمّ از عبادت و معاملات، چه براى خود و ديگران، حقِّ مداخله قائل نبود و اين دسته از احكام را بدون چون و چرا به اجرا در مىآورد; زيرا تخلّف از آن احكام، كفر به خداست: «وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللهُ فَاؤُلئِكَ هُمُ الْكافِروُنَ»; «و كسانى كه به آنچه خدا فرو فرستاده داورى نكرده اند ، آنان خود كفر پيشه گانند .»امّا در موضوعات مربوط به كار و زندگى، اگر جنبه فردى داشت و در عين حال يك امر مباح و مشروع بود، افراد، استقلال رأى و آزادى عمل داشتند.
كسى حقّ مداخله در كارهاى خصوصى ديگرى را نداشت، و هر گاه مربوط به جامعه بود حقّ اظهار رأى را براى همه محفوظ مىدانست و با اين كه فكر سيّال و هوش سرشارش در تشخيص مصالح امور بر همگان برترى داشت، هرگز به تحكّم و استبدادِ رأى رفتار نمىكرد و به افكار مردم بى اعتنايى نمىنمود.
نظر مشورتى ديگران رامورد مطالعه و توجّه قرار مىداد و دستور قرآن مجيد را عم تأييد نموده و مىخواست مسلمين اين سنّت را نصب العين خود قرار دهند.
در جنگ بدر در سه مرحله، اصحاب خود را به مشاوره دعوت نموده و فرمود نظر خودتان را ابراز كنيد.
اوّل درباره اين كه اصحاب با قريش بجنگند و يا آنها را به حال خود ترك كرده و به مدينه مراجعت كنند.
همگى جنگ را ترجيح دادند و آن حضرت تصويب فرمود.
دوم محّل اردوگاه را به معرض مشورت گذارد كه نظر حباب بن منذر مورد تأييد واقع شد.
سوم در خصوص اين كه با امراى جنگ چه رفتارى شود به شور پرداخت.
بعضى كشتن آنها را ترجيح دادند و برخى تصويب نمودند آنها را در مقابل فديه آزاد نمايند و رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)با گروه دوم موافقت كرد.
در جنگ اُحد روش مبارزه را در معرض شور قرار داد كه آيا در داخل شهر بمانند و به استحكامات دفاعى بپردازند و يا در بيرون شهر اردو بزنند و جلوى هجوم دشمن را بگيرند، كه شقّ دوم تصويب شد.
در جنگ احزاب، شورايى تشكيل داد كه در خارج مدينه آرايش جنگى بگيرند و يا در داخل شهر به دفاع بپردازند.
پس از تبادل نظر بر اين شدند كه كوه سلع را تكيه گاه قرار داده و در پيشاپيش جبهه جنگ، خندق حفر كنند و مانع هجوم دشمن گردند.
در غزوه تبوك امپراطور روم از نزديك شدن مجاهدان اسلام به سر حدّ سوريه به هراس افتاده بود و چون به لشكر خود اعتماد نداشت به جنگ اقدام نمىكرد.
رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به مشورت پرداخت كه آيا پيشروى كند و يا به مدينه برگردند كه بنا به پيشنهاد اصحاب، مراجعت را ترجيح داد.
چنان كه مىدانيم همه مسلمانان به عصمت و مصونيّت او از خطا و گناه، ايمان داشتند و عمل او را سزاوار اعتراض نمىدانستند، ولى در عين حال، رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)انتقاد اشخاص را ـ اگر چه انتقاد بى مورد ـ با سعه صدر تلقّى مىنمود و مردم را در تنگناى خفقان و اختناق نمىگذاشت و با كمال ملايمت با جواب قانع كننده، انتقاد كننده را به اشتباه خود واقف مىكرد.
او به اين اصل طبيعى اذعان داشت كه آفريدگار مهربان، وسيله فكر كردن و سنجيدن و انتقاد را به همه انسانها عنايت كرده و آن را مختصّ به صاحبان نفوذ و قدرت ننموده است.
پس چگونه مىتوان حقّ سخن گفتن و خرده گرفتن را از مردم سلب نمود؟ آن حضرت به ويژه دستور فرموده است كه هر گاه زمامداران، كارى بر خلاف قانون عدل مرتكب شدند، مردم در مقام انكار و اعتراض بر آيند.
رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به لشكرى از مسلمانان مأموريت جنگى داد و شخصى را از انصار به فرماندهى آنها نصب كرد.
فرمانده در ميان راه بر سر موضوعى بر آنها خشمگين شد و دستور داد هيزم فراوانى جمع كنند و آتش بيفروزند.
همين كه آتش برافروخته شد گفت: آيا رسول خدا به شما تأكيد نكرده است كه از اوامر من اطاعت كنيد؟ گفتند: بلى.
گفت: فرمان مىدهم خود را در اين آتش بيندازيد.
آنها امتناع كردند.
رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) از اين ماجرا مستحضر شد فرمود: «اگر اطاعت مىكردند براى هميشه در آتش مىسوختند! اطاعت در موردى است كه زمامداران مطابق قانون دستورى بدهند.»در غزوه حنين كه سهمى از غنائم را به اقتضاى مصلحت به نو مسلمانان اختصاص داد، سعد بن عباده و جمعى از انصار كه از پيشقدمان و مجاهدان بودند زبان به اعتراض گشودند كه چرا آنها را بر ما ترجيح دادى؟ فرمود: همگى معترضين در يك جا گِرد آيند، آن گاه به سخن پرداخت و با بيانى شيوا و دلنشين آنها را به موجبات كار، آگاه نمود، به طورى كه همگى به گريه افتادند و پوزش خواستند.
همچنين در اين واقعه، مردى از قبيله بنى تميم به نام حُرقوص (كه بعدها از سردمداران خوارج نهروان شد) اعتراض كرده، بالحن تشدّد گفت: به عدالت رفتار كن! عمر بن خطاب از گستاخى او برآشفت و گفت: اجازه بدهيد هم اكنون گردنش را بزنم! فرمود: نه، او را به حال خودش بگذار و رو به سوى او كرده و با خونسردى فرمود: «اگر من به عدالت رفتار نكنم چه كسى رفتار خواهد كرد؟»در صلح حديبيّه عمربن خطّاب در خصوص معاهده آن حضرت با قريش انتقاد مىنمود كه چرا با شرايط غير متساوى پيمان مىبندد؟ رسول اكرم با منطق و دليل، نه با خشونت، او را قانع كرد.
رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) با اين روش خود، عدل و رحمت را به هم آميخته بود و راه و رسم حكومت را به فرمانروايان دنيا مىآموخت تا بدانند كه منزلت آنها در جوامع بشرى مقام و مرتبه پدر مهربان و خردمند است نه مرتبه مالك الرّقابى! و مىبايد همه جا صلاح امر زير دستان را در نظر بگيرند نه اينكه هوس هاى خودشان را بر آنها تحميل نمايند.
مىفرمود: «من به رعايت مصلحت مردم از خود آنها نسبت به خودشان اولى و شايسته ترم و قرآن كريم مقام و منزلت مرا معرّفى كرده است أَلنَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ پس هر كس از شما از دنيا برود چنانچه مالى از خود بجا گذاشته، متعلّق به ورثه اوست و هر گاه وامى داشته باشد و يا خانواده مستمند و بى پناهى از او بازمانده باشد دَيْنِ او بر ذمّه من و سرپرستى و كفالت خانواده اش بر عهده من است.»آرى، اين است سيماى صميمى و چهره تابناك پيامبر بزرگوار اسلام، و چنين است سيره عملى آن حضرت.
او كسى است كه اخلاق انسانى و ملكات عاليه را در زمانى كوتاه آن چنان در دل مسلمين گسترش داد كه از هيچ، همه چيز را ساخت! او با رفتار و كردارش گردن كشان عرب را به تواضع، و زورگويان را به رأفت، و تفرقه افكنان را به يگانگى، و كافران را به ايمان، و بت پرستان را به توحيد، و بى پروايان را به پاكدامنى، و كينه توزان را به بخشايش، و بيكاران را به كار و كوشش، و درشتگويان و درشتخويان را به نرمخويى، و بخيلان را به ايثار و سخاوت، و سفيهان را به عقل و درايت، رهنمون و آنان را از جهل و ضلالت، به سوى علم و هدايت رهبرى فرمود.
صَلَواتُ اللهِ وَ سَلامُهُ عَلَيْهِ وَ عَلى آلِهِ اَجْمَعينَ.
اينك از ميان سخنانِ فراوانِ آن بزرگوار، چهل حديث برگزيده، به پيروان و شيفتگانِ آن «هادى سُبُل» و «پرچمدار توحيد» و «انسان كامل» تقديم مىگردد.

چهل حديث اخلاقى از پيامبر گرامى اسلام


1- فضيلت دانش طلبى
« مَنْ سَلَكَ طَريقًا يَطْلُبُ فيهِ عِلْمًا سَلَكَ اللّهُ بِهِ طَريقًا إِلَى الْجَنَّةِ... وَ فَضْلُ الْعالِمِ عَلَى الْعابِدِ كَفَضْلِ الْقَمَرِ عَلى سائِرِ النُّجُوم لَيْلَةَالْبَدْرِ.»:
هر كه راهى رود كه در آن دانشى جويد، خداوند او را به راهى كه به سوى بهشت است ببرد، و برترى عالِم بر عابد، مانند برترى ماه در شب چهارده، بر ديگر ستارگان است.
2- دين يابى ايرانيان
« لَوْ كانَ الدِّينُ عِنْدَ الثُّرَيّا لَذَهَبَ بِهِ رَجُلٌ مِنْ فارْسَ ـ أَوْ قَالَ ـ مِنْ أَبْناءِ فارْسَ حَتّى يَتَناوَلَهُ.»:
اگر دين به ستاره ثريّا رسد، هر آينه مردى از سرزمين پارس ـ يا اين كه فرموده از فرزندان فارس ـ به آن دست خواهند يازيد.
3- ايمان خواهى ايرانيان
« إِذا نَزَلَتْ عَلَيْهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) سُورَةُ الْجُمُعَةِ، فَلَمّا قَرَأَ: وَ آخَرينَ مِنْهُمْ لَمّا يَلْحَقُوا بِهِمْ. قَالَ رَجُلٌ مَنْ هؤُلاءِ يا رَسُولَ اللّهِ؟ فَلَمْ يُراجِعْهُ النّبِىُّ(صلى الله عليه وآله وسلم)، حَتّى سَأَلَهُ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ أَوْ ثَلاثًا. قالَ وَفينا سَلْمانُ الفارْسىُّ قالَ فَوَضَعَ النَّبِىُّ يَدَهُ عَلى سَلْمانَ ثُمَّ قالَ: لَوْ كَانَ الاِْيمانُ عِنْدَ الثُّرَيّا لَنالَهُ رِجالٌ مِنْ هؤُلاءِ.»:
وقتى كه سوره جمعه بر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) نازل گرديد و آن حضرت آيه وَ آخَرينَ مِنْهُمْ لَمّا يَلْحَقُوا بِهِمْ را خواند.
مردى گفت:اى پيامبر خدا! مراد اين آيه چه كسانى است؟ رسول خدا به او چيزى نگفت تا اين كه آن شخص يك بار، دوبار، يا سه بار سؤال كرد.
راوى مىگويد: سلمان فارسى در ميان ما بود كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)دستش را روى دوش او نهاد، سپس فرمود: اگر ايمان به ستاره ثريّا برسد، هر آينه مردانى از سرزمين اين مرد به آن دست خواهند يافت.
4- مشمولان شفاعت
« أَرْبَعَةٌ أَنَا الشَّفيعُ لَهُمْ يَوْمَ القِيمَةِ:1ـ مُعينُ أَهْلِ بَيْتى.
2ـ وَ الْقاضى لَهُمْ حَوائِجَهُمْ عِنْدَ مَا اضْطُرُّوا إِلَيْهِ.
3ـ وَ الُْمحِبُّ لَهُمْ بِقَلْبِهِ وَ لِسانِهِ.
4ـ وَ الدّافِعُ عَنْهُمْ بِيَدِهِ.»:
چهار دسته اند كه من، روز قيامت، شفيع آنها هستم:1ـ يارى دهنده اهل بيتم،2ـ برآورنده حاجات اهل بيتم به هنگام اضطرار و ناچارى،3ـ دوستدار اهل بيتم به قلب و زبان،4ـ و دفاع كننده از اهل بيتم با دست و عمل.
5- ملاك پذيرش اعمال
« لا يُقْبَلُ قَوْلٌ إِلاّ بِعَمَل وَ لا يُقْبَلُ قَوْلٌ وَ لا عَمَلٌ إِلاّ بِنِيَّة وَ لا يُقْبَلُ قَوْلٌ وَ لا عَمَلٌ وَ لا نِيَّةٌ إِلاّ بِإِصابَةِ السُّنَّةِ.»:
نزد خداوند سخنى پذيرفته نمىشود، مگر آن كه همراه با عمل باشد، و سخن و عملى پذيرفته نمىشود، مگر آن كه همراه با نيّت خالص باشد، و سخن و عمل و نيّتى پذيرفته نمىشود، مگر آن كه مطابق سنّت باشد.
6- صفات بهشتى
« أَلا أُخْبِرُكُمْ بِمَنْ تَحْرُمُ عَلَيْهِ النّارُ غَدًا؟ قيلَ بَلى يا رَسُولَ اللّهِ.
فَقالَ: أَلْهَيِّنُ الْقَريبُ اللَّيِّنُ السَّهْلُ.»:
آيا كسى را كه فرداى قيامت، آتش بر او حرام است به شما معرّفى نكنم؟ گفتند: آرى، اى پيامبر خدا.
فرمود: كسى كه متين، خونگرم، نرمخو و آسانگير باشد.
7- نشانه هاى ستمكار
« عَلامَةُ الظّالِم أَرْبَعَةٌ: يَظْلِمُ مَنْ فَوْقَهُ بِالْمَعْصِيَةِ، وَ يَمْلِكُ مَنْ دُونَهُ بِالْغَلَبَةِ، وَ يُبْغِضُ الْحَقَّ وَ يُظْهِرُ الظُّلْمَ.»:
نشانه ظالم چهار چيز است :1ـ با نافرمانى به مافوقش ستم مىكند،2ـ به زيردستش با غلبه فرمانروايى مىكند،3ـ حقّ را دشمن مىدارد،4ـ و ستم را آشكار مىكند.
8- شعبه هاى علوم دين
« إِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلاثَةٌ: آيَةٌ مُحْكَمَةٌ أَوْ فَريضَةٌ عادِلَةٌ أَوْ سُنَّةٌ قائِمَةٌ وَ ما خَلاهُنَّ فَهُوَ فَضْلٌ.»:
همانا علم دين سه چيز است، و غير از اينها فضل است:1ـ آيه محكمه (كه منظور از آن علم اصول عقائد است)،2ـ فريضه عادله (كه منظور از آن علم اخلاق است)،3ـ و سنّت قائمه (كه منظور از آن علم احكام شريعت است).
9- فتواى نااهل
« مَنْ أَفْتى النّاسَ بِغَيْرِ عِلْم... فَقَدْ هَلَكَ وَ أَهْلَكَ.»:
كسى كه بدون صلاحيّت علمى براى مردم فتوا دهد، خود را هلاك ساخته و ديگران را نيز به هلاكت انداخته است.
10- روزه واقعى
« أَلصّائِمُ فى عِبادَة وَ إِنْ كانَ فى فِراشِهِ ما لَمْ يَغْتَبْ مُسْلِمًا.»:
روزه دار ـ مادامى كه غيبت مسلمانى را نكرده باشد ـ همواره در عبادت است، اگر چه در رختخواب خود باشد.
11- فضيلت رمضان
« شَهْرُ رَمضانَ شَهْرُ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ هُوَ شَهْرٌ يُضاعَفُ فيهِ الْحَسَناتُ وَ يَمْحُو فيهِ السَّيِّئاتُ وَ هُوَ شَهْرُ الْبَرَكَةِ وَ هُوَ شَهْرُ الاِْنابَةِ وَ هُوَ شَهْرُ التَّوبَةِ وَ هُوَ شَهْرُ الْمَغْفِرَةِ وَ هُوَ شَهْرُ الْعِتْقِ مِنَ النّارِ وَ الْفَوْزِ بِالْجَنَّةِ.
أَلا فَاجْتَنِبُوا فيهِ كُلَّ حَرام وَ أَكْثِرُوا فيهِ مِنْ تِلاوَةِ الْقُرآنِ....»:
ماه رمضان، ماه خداوند عزيز و جليل است، و آن ماهى است كه در آن نيكيها دوچندان و بديها محو مىشود، ماه بركت و ماه بازگشت به خدا و توبه از گناه و ماه آمرزش و ماه آزادى از آتش دوزخ و كاميابى به بهشت است. آگاه باشيد! در آن ماه از هر حرامى بپرهيزيد و قرآن را زياد بخوانيد.
12- نشانه هاى شكيبا
« عَلامَةُ الصّابِرِ فى ثَلاث:أَوَّلُها أَنْ لا يَكْسَلَ،و الثّانِيَةُ أَنْ لا يَضْجَرَ،وَ الثّالِثَةُ أَنْ لا يَشْكُوَ مِنْ رَبِّهِ عَزَّوَجَلَّ. لاَِنـَّهُ إِذا كَسِلَ فَقَدْ ضَيَّعَ الْحَقَّ،وَ إِذا ضَجِرَ لَمْ يُؤَدِّ الشُّكْرَ،وَ إِذا شَكى مِنْ رَبِّهِ عَزَّوَجَلَّ فَقَدْ عَصاهُ.»:
علامت صابر در سه چيز است:اوّل: آن كه كسل نشود،دوّم: آن كه آزرده خاطر نگردد،سوّم: آن كه از خداوند عزّوجلّ شكوه نكند،زيرا وقتى كه كسل شود، حقّ را ضايع مىكند،و چون آزرده خاطر گردد شكر را به جا نمىآورد،و چون از پروردگارش شكايت كند در واقع او را نافرمانى نموده است.
13- بدترين جهنّمى
« إِنَّ أَهْلَ النّارِ لَيَتَأَذُّونَ مِنْ ريحِ الْعالِمِ التّارِكِ لِعِلْمِهِ وَ إِنَّ أَشَدَّ أَهْلِ النّارِ نِدامَةً وَ حَسْرَةً رَجُلٌ دَعا عَبْدًا إِلَى اللّهِ فَاسْتَجابَ لَهُ وَ قَبِلَ مِنْهُ فَأَطاعَ اللّهَ فَأَدْخَلَهُ اللّهُ الْجَنَّةَ وَ أَدْخَلَ الدّاعِىَ النّارَ بِتَرْكِهِ عِلْمَهُ.»:
همانا اهل جهنّم از بوى گند عالمى كه به علمش عمل نكرده رنج مىبرند، و از اهل دوزخ پشيمانى و حسرت آن كس سختتر است كه در دنيا بنده اى را به سوى خدا خوانده و او پذيرفته و خدا را اطاعت كرده و خداوند او را به بهشت درآورده، ولى خودِ دعوت كننده را به سبب عمل نكردن به علمش به دوزخ انداخته است.
14- عالمان دنيا طلب
« أَوْحَى اللّهُ إِلى داوُدَ(عليه السلام) لا تَجْعَلْ بَيْنى وَ بَيْنَكَ عالِمًا مَفْتُونًا بِالدُّنْيا فَيَصُدَّكَ عَنْ طَريقِ مَحَبَّتى فَإِنَّ أُولئِكَ قُطّاعُ طَريقِ عِبادِى الْمُريدينَ، إِنَّ أَدْنى ما أَنـَا صانِعٌ بِهِمْ أَنْ أَنـْزَعَ حَلاوَةَ مُناجاتى عَنْ قُلوبِهِمْ.»:
خداوند به داود(عليه السلام) وحى فرمود كه: ميان من و خودت، عالِم فريفته دنيا را واسطه قرار مده كه تو را از راه دوستىام بگرداند، زيرا كه آنان، راهزنانِ بندگانِ جوياى مناند، همانا كمتر كارى كه با ايشان كنم اين است كه شيرينى مناجاتم را از دلشان بركنم.
15- نتيجه يقين
« لَوْ كُنْتُم تُوقِنُونَ بِخَيْرِ الاْخِرَةِ وَ شَرِّها كَما تُوقِنُونَ بِالدُّنيا لاَثَرْتُمْ طَلَبَ الآخِرَةِ.»:
اگر شما مردم يقين به خير و شرّ آخرت مىداشتيد، همان طور كه يقين به دنيا داريد، البته در آن صورت، آخرت را انتخاب مىكرديد.
16- نخستين پرسش هاى قيامت
« لا تَزُولُ قَدَمَا الْعَبْدِ يَوْمَ القِيمَةِ حَتّى يُسْأَلَ عَنْ أَرْبَع: عَنْ عُمْرِهِ فيما أَفـْناهُ، وَ عَنْ شَبابِهِ فيما أَبـْلاهُ، وَ عَنْ عِلْمِهِ كَيْفَ عَمِلَ بِهِ، وَ عَنْ مالِهِ مِنْ أَيـْنَ اكْتَسَبَهُ وَ فيما أَنـْفَقَهُ، وَ عَنْ حُبِّنا أَهـْلَ الْبَيْتِ.»:
هيچ بنده اى در روز قيامت قدم از قدم برنمىدارد، تا از اين چهار چيز از او پرسيده شود:1ـ از عمرش كه در چه راهى آن را فانى نموده،2ـ و از جوانىاش كه در چه كارى فرسوده اش ساخته،3ـ و از مالش كه از كجا به دست آورده و در چه راهى صرف نموده،4ـ و از دوستىِ ما اهل بيت.
17- محكم كارى
« وَ لكِنَّ اللّهَ يُحِبُّ عَبْدًا إِذا عَمِلَ عَمَلاً أَحـْكَمَهُ.»:
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) وقتى كه با دقّت قبر سعد بن معاذ را پوشاند فرمود: مىدانم كه قبر سرانجام فرو مىريزد و نظم آن بهم مىخورد، ولى خداوند بندهاى را دوست مىدارد كه چون به كارى پردازد، آن را محكم و استوار انجام دهد.
18- مرگ، بيدارى بزرگ
« أَلنّاسُ نِيامٌ إِذا ماتُوا انْتَبَهُوا.»:
مردم در خواباند وقتى كه بميرند، بيدار مىشوند.
19- ثواب اعمال كارساز
« سَبْعَةُ أَسـْباب يُكْسَبُ لِلْعَبْدِ ثَوابُها بَعْدَ وَفاتِهِ:رَجُلٌ غَرَسَ نَخْـلاً أَوْ حَـفَـرَ بِئْـرًا أَوْ أَجْرى نَهْـرًاأَوْ بَنـى مَسْجِـدًا أَوْ كَتَبَ مُصْحَفًا أَوْ وَرَّثَ عِلْمًاأَوْ خَلَّفَ وَلَـدًا صالِحـًا يَسْتَغْفِرُ لَـهُ بَعْـدَ وَفاتِـهِ.»:
هفت چيز است كه اگر كسى يكى از آنها را انجام داده باشد، پس از مرگش پاداش آن هفت چيز به او مىرسد:1ـ كسى كه نخلى را نشانده باشد (درخت مثمرى را غرس كرده باشد)،2ـ يا چاهى را كنده باشد،3ـ يا نهرى را جارى ساخته باشد،4ـ يا مسجدى را بنا نموده باشد،5ـ يا قرآنى را نوشته باشد،6ـ يا علمى را از خود برجاى نهاده باشد،7ـ يا فرزند صالحى را باقى گذاشته باشد كه براى او استغفار نمايد.
20- سعادتمندان
« طُوبى لِمَنْ مَنَعَهُ عَيـْبـُهُ عَنْ عُيـُوبِ الْمُـؤْمِنينَ مِنْ إِخْوانِهِ طُوبى لِمَنْ أَنـْفَقَ الْقَصْدَ وَ بَذَلَ الفَضْلَ وَ أَمْسَكَ قَولَهُ عَنِ الفُضُولِ وَ قَبيحِ الْفِعْلِ.»:
خوشا به حال كسى كه عيبش او را از عيوب برادران مؤمنش باز دارد، خوشا به حال كسى كه در خرج كردن ميانه روى كند و زياده از خرج را ببخشد و از سخنانِ زائد و زشت خوددارى ورزد.
21- دوستى آل محمّد
« مَنْ ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمَّد ماتَ شَهيـدًا.
أَلا وَ مَنْ ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمَّد ماتَ مَغْفُورًا لَهُ.
أَلا وَ مَنْ ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمَّد ماتَ تائِبـًا.
أَلا وَمَنْ ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمَّد ماتَ مُؤْمِنًا مُسْتَكْمِلَ الإِيمانِ.
أَلا وَ مَنْ ماتَ عَلى بُغْضِ آلِ مُحَمَّد جاءَ يَوْمَ الْقِيمَةِ مَكْتُوبٌ بَيْنَ عَيْنَيْهِ مَأْيُوسٌ مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ.
أَلا وَ مَنْ ماتَ عَلى بُغْضِ آلِ مُحَمَّد لَمْ يَشُمَّ رائِحَةَ الْجَنَّةِ.»:
كسى كه با دوستى آل محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) بميرد، شهيد مرده است.
آگاه باشيد كسى كه با دوستى آل محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) بميرد، آمرزيده مرده است.
آگاه باشيد كسى كه با دوستى آل محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) بميرد، توبه كار مرده است.
آگاه باشيد كسى كه با دوستى آل محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) بميرد، باايمان كامل مرده است.
آگاه باشيد كسى كه با دشمنى آل محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) بميرد، در حالى به صحراى قيامت مىآيد كه بر پيشانىاش نوشته شده: نااميد از رحمت خدا.
آگاه باشيد كسى كه با دشمنى آل محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) بميرد، بوى بهشت به وى نمىرسد.
22- سزاى زن و مرد همسر آزار
«أَيُّمَا امْرَأَة أَذَتْ زَوْجَها بِلِسانِها لَمْ يَقْبَلِ اللّهُ مِنْها صَرْفًا وَ لا عَدْلاً وَ لا حَسَنَةً مِنْ عَمَلِها حَتّى تُرْضِيَهُ وَ إِنْ صامَتْ نَهارَها وَ قامَتْ لَيْلَها وَ كانَتْ أَوَّلَ مَنْ يَرِدُ النّارَ وَ كَذلِكَ الرَّجُلُ إِذا كانَ لَها ظالِمًا.»:
هر زنى كه شوهر خود را با زبان بيازارد، خداوند هيچ جبران و عوض و نيكى از كارش را نمىپذيرد تا او را راضى كند، اگرچه روزش را روزه بگيرد و شبش را به عبادت بگذراند، و چنين زنى اوّل كسى است كه داخل جهنّم خواهد شد، و همچنين است اگر مرد به زنش ستم روا دارد.
23- سزاى زن ناسازگار با شوهر
«أَيُّمَا امْرَأَة لَمْ تَرْفُقْ بِزَوْجِها وَ حَمَلَتْهُ عَلى ما لا يَقْدِرُ عَلَيْهِ وَ ما لا يُطيقُ لَمْ تُقْبَلْ مِنْها حَسَنَةٌ وَ تَلْقَى اللّهَ وَ هُوَ عَلَيْها غَضْبانُ.»:
هر زنى كه با شوهر خود مدارا ننمايد و او را به كارى وادار سازد كه قدرت و طاقت آن را ندارد، از او كار نيكى قبول نمىشود و در روز قيامت، خدا را در حالتى ملاقات خواهد كرد كه بر وى خشمگين باشد.
24- نخستين رسيدگى در قيامت
«أَوَّلُ ما يُقْضى يَوْمَ القِيمَةِ الدِّماءُ.»:
اوّلين كارى كه در روز قيامت به آن رسيدگى مىشود، خون هاى به ناحقّ ريخته شده است.
25- بى رحمى و ترحّم
«إِطَّلَعْتُ لَيْلَةَ أَسْرى عَلَى النّارِ فَرَأَيْتُ امْرَأَةً تُعَذَّبُ فَسَأَلْتُ عَنْها فَقيلَ إِنَّها رَبَطَتْ هِرَّةً وَ لَمْ تُطْعِمْها وَ لَمْ تَسْقِها وَ لَمْ تَدَعْها تَأْكُلُ مِنْ خَشاشِ الاَْرْضِ حَتّى ماتَتْ فعَذَّبَها بِذلِكَ وَ اطَّلَعْتُ عَلَى الْجَنَّةِ فَرَأَيْتُ امْرَأَةً مُومِسَةً يَعنى زانِيَةً فَسَأَلْتُ عَنْها فَقيلَ إِنَّها مَرَّتْ بِكَلْب يَلْهَثُ مِنَ الْعَطَشِ فَأَرْسَلَتْ إِزارَها فى بِئْر فَعَصَرَتْهُ فى حَلْقِهِ حَتّى رَوِىَ فَغَفَرَ اللّهُ لَها.»:
در شب معراج از دوزخ آگاهى يافتم، زنى را ديدم كه در عذاب است. از گناهش سؤال كردم. پاسخ داده شد كه او گربه اى را محكم بست، در حالى كه نه به آن حيوان خوراكى داد و نه آبى نوشاند و آزادش هم نكرد تا خود در روى زمين چيزى را بيابد و بخورد و با اين حال ماند تا مُرد.
خداوند اين زن را به خاطر آن گناه، عذاب كرده است. و از بهشت آگاهى يافتم، زن آلوده دامنى را ديدم و از وضعش سؤال كردم. پاسخ داده شد اين زن به سگى گذر كرد، در حالى كه از عطش، زبانش را از دهان بيرون آورده بود، او پارچه پيرهنش را در چاهى فرو برد، پس آن پارچه را در دهان سگ چلاند تا آن حيوان سيراب شد، خداوند گناه آن زن را به خاطر اين كار بخشيد.
26- عدم پذيرش اعمال ناخالص
«إِذا كانَ يَوْمُ الْقِيمَةِ نادى مُناد يَسْمَعُ أَهْلُ الْجَمْعِ أَيْنَ الَّذينَ كانُوا يَعْبُدُونَ النّاسَ قُومُوا خُذُوا أُجُورَكَمْ مِمَّنْ عَمِلْتُمْ لَهُ فَإِنّى لا أَقـْبـَلُ عَمَلاً خالَطَهُ شَىْءٌ مِنَ الدُّنْيا وَ أَهْلِها »:

چون روز قيامت فرا رسد، ندا دهنده اى ندا دهد كه همه مردم مىشنوند، گويد: كجايند آنان كه مردم را مىپرستيدند؟ برخيزيد و پاداشتان را از كسى كه براى او كار كرديد بگيريد! چون من عملى را كه چيزى از دنيا و اهل دنيا با آن مخلوط شده باشد، قبول نمىكنم.
27- دنيا طلبى، عنصرِ حبط اعمال
«لَيَجيئَنَّ أَقوامٌ يَوْمَ الْقِيمَةِ وَ أَعْمالُهُمْ كَجِبالِ تِهامَة فَيُؤْمَرُ بِهِمْ إِلَـىالنّارِ قالُوا يا رَسـُولَ اللّهِ مُصَلّينَ؟ قالَ نَعَمْ يُصَلُّونَ وَ يَصُومُونَ وَيَأْخُذُونَ هِنْـأً مِنَ اللَّيْلِ فَـإِذا عَرَضَ لَهُمْ شَىْءٌ مِنَ الـدُّنْيا وَثَبُوا عَلَيْهِ.»:
در روز قيامت گروهى را براى محاسبه مىآورند كه اعمال نيك آنان مانند كوه هاى تهامه بر روى هم انباشته است! امّا فرمان مىرسد كه به آتش برده شوند! صحابه گفتند: يا رسول اللّه! آيا اينان نماز مىخواندند؟ فرمود: بلى نماز مىخواندند و روزه مىگرفتند و قسمتى از شب را در عبادت به سر مىبردند! امّا همين كه چيزى از دنيا به آنها عرضه مىشد، پرش و جهش مىكردند تا خود را به آن برسانند!
28- با هر كهاى با اوستى
«أَلـْمَرْءُ مَـعَ مَـنْ أَحَـبَّ.»:
آدمى (در قيامت) با كسى است كه او را دوست دارد.
29- دوستى اهل بيت
«مَنْ سَرَّهُ أَنْ يَحْيى حَياتي وَ يَمُوتَ مَماتي وَ يَسْكُنَ جَنَّةَ عَدْن غَرَسَها رَبّي فَلْيُوالِ عَلِيًّا مِنْ بَعْدي وَلْيُوالِ وَلِيَّهُ وَلْيَقْتَدِ بِالاَْئِمَّةِ مِنْبَعْدي فَإِنَّهُمْ عِتْرَتي وَ خُلِقُوا مِنْ طينَتي رُزِقُوا فَهْمًا وَ عِلْمًا وَوَيْلٌ لِلْمُكَذِّبينَ بِفَضْلِهِمْ مِنْ أُمـَّتي الـْقاطِعينَ فيهمْ صِلَتي لا أَنـَا لَهُمُ اللّهُ شَفاعَتي.»:
هر كس دوست داشته باشد كه چون من زندگى كند و چون من بميرد و در باغ بهشتى كه پروردگارم پرورده جاى بگيرد، بايد بعد از من على را و دوست او را دوست بدارد و به پيشوايان بعد از من اقتدا كند كه آنان عترت من هستند و از طينتم آفريده شدهاند و از درك و دانش برخوردار گرديده اند، و واى بر آن گروه از امّت من كه برترى آنان را انكار كنند و پيوندشان را با من قطع نمايند كه خداوند شفاعت مرا شامل حال آنان نخواهد كرد.
30- ولايت على(عليه السلام) شرط قبولى اعمال
«فَوَ الَّذي بَعَثَني بِالْحَقِّ نَبِيًّا لَوْ جاءَ أَحـَدُكُمْ يَوْمَ الْقِيمَةِ بِأَعْمال كَأَمـْثالِ الْجِبالِ وَ لَمْ يَجىءَ بِوِلايَةِ عَلِىِّ بْنِ أَبيطالب لاََكَبَّهُ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ فِي النّارِ.»:
سوگند به خدايى كه مرا به حقّ برانگيخته، اگر يكى از شما در روز قيامت با اعمالى همانند كوه ها بيايد، امّا فاقد ولايت و قبول حاكميّت على بن ابيطالب باشد، خداوند او را به رو در آتش افكند.
31- پاداش مريض
«إِذا مَرِضَ الْمُسْلِمُ كَتَبَ اللّهُ لَهُ كَأَحْسَنِ ما كانَ يَعْمَلُ فى صِحَّتِهِ وَ تَساقَطَتْ ذُنُوبُهُ كَما يَتَساقَطُ وَرَقُ الشَّجَرِ.»:
وقتى كه مسلمان، بيمار شود، خداوند همانند بهترين حسناتى كه در حال سلامت انجام مىداده در نامه عملش مىنويسد و گناهانش همچون برگ درخت فرو مىريزد.
32- مسئوليت مسلمانى
«مَنْ أَصْبَحَ لايَهْتَمُّ بِأمُوُرِالْمُسْلِمينَ فَلَيْسَ مِنْهُمْ وَ مَنْ سَمِعَ رَجُلاً يُنادي يالَلْمُسْلِمينَ فَلَمْ يُجِبْهُ فَلَيْسَ بِمُسْلِم.»:
هر كه صبح كند و به امور مسلمين همّت نگمارد، از آنها نيست; و هر كس بشنود كه شخصى فرياد مىزند: «اى مسلمان ها به فريادم برسيد» ولى جوابش نگويد، مسلمان نيست.
33- پيوستگى ايرانيان با اهل بيت
«قالَتِ الرُّسُلُ مِنَ الْفُرْسِ لِرَسُولِ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) إِلى مَنْ نَحْنُ يا رَسُولَ اللّهِ؟ قالَ أَنـْتُمْ مِنّا وَ إِلَيْنا أَهْلَ الْبَيـْتِ.»:
فرستادگان باذان، پادشاه يمن، تحت الحمايه ايران كه اصالتاً ايرانى بودند به حضور پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) آمدند و گفتند: اى رسول خدا: سرانجامِ ما فارسيان به نزد چه كسى خواهد بود؟حضرت فرمود: شما فارسيان از ما هستيد و سرانجامتان به سوى ما و خاندان ما خواهد بود!
قال ابن هشام: فَبَلَغَنى عَنِ الزُّهْرِىِّ إِنّه قالَ: فَمِنْ ثَمَّ قالَ رَسُولُ اللّهِ: سَلْمانُ مِنّا أَهـْلَ الْبَيْتِ.
ابن هشام از قول زهرى گويد: و از همين جا بود كه پيامبر فرمود: سلمان از اهل بيت ماست.
34- خيانت بزرگ (تقدّم مفضول)
«مَنْ تَقَدَّمَ عَلَى الْمُسْلِمينَ وَ هُوَ يَرى أَنَّ فيهِمْ مَنْ هُوَ أَفـْضَلُ مِنْهُ فَقَدْ خانَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الْمُسْلِمينَ.»:
كسى كه بر مسلمانان پيشى گيرد، در حالى كه مىداند در ميان آنها كسى افضل و بهتر از او وجود دارد، چنين كسى به خدا و رسولش و همه مسلمانان خيانت كرده است.
35- ارزش هدايت
«لأََنْ يَهْدِىَ اللّهُ بِكَ رَجُلاً واحِدًا خَيْرٌ لَكَ مِمّا طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ.»:
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) خطاب به حضرت على(عليه السلام) فرمود:در صورتى كه خداوند يك نفر را به دست تو هدايت كند، براى تو از حكومت كردن بر آنچه آفتاب بر آن مىتابد بهتر است.
36- مردمان آخرالزّمان
«يَـأْتى عَلَىالنّاسِ زَمانٌ تَخْبُثُ فيهِ سَرائِرُهُمْ وَ تَحْسُنُ فيهِ عَلانِيَتُهُمْ طَمَعًا فِى الدُّنْيا، لا يُريدُونَ بِهِ ما عِنْدَ رَبِّهِمْ، يَكُونُ دينُهُمْ رِياءً لا يُخالِطُهُمْ خَوْفٌ، يَعُمُّهُمُ اللّهُ بِعِقاب فَيَدْعُونَهُ دُعاءَ الْغَريقِ فَلا يَسْتَجيبُ لَهُمْ!»:
زمانى بر مردم فرا مىرسد كه براى طمعِ در دنيا، باطنشان پليد و ظاهرشان زيبا باشد، علاقهاى به آنچه نزد پروردگارشان است نشان ندهند، دين آنها ريا شود و خوفى ]از خدا[ در دلشان آميخته نشود، خداوند همه آنان را به عذاب سختى گرفتار كند، پس مانند دعاى شخص غريق دعا كنند، ولى دعايشان را اجابت نكند!
37- راستگوترين صحابه
«ما أَظَلَّتِ الْخَضْراءُ وَ لا أَقَلَّتِ الْغَبْراءُ مِنْ ذى لَهْجَة أَصـْدَقُ مِنْ أَبـىذَرٍّ.»:
آسمان سايه نينداخته و زمين دربرنگرفته، صاحب سخنى راستگوتر از ابوذر را.
38- پرسش از عالمان و همنشينى با فقيران
«سائِلُوا الْعُلَماءَ وَ خاطِبُوا الْحُكَماءَ وَ جالِسُوا الْفُقَراءَ.»:
از دانشمندان بپرسيد و با فرزانگان سخن بگوييد و با فقيران بنشينيد.
39- دستبوسى نه!
«هذا تَفْعَلُهُ الأَعاجِمُ بِمُلُوكِها وَ لَسْتُ بِمَلِك إِنَّما أَنـَا رَجُلٌ مِنْكُمْ.»:
مردى خواست تا بر دست رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بوسه زند، پيامبر دست خود را كشيد و فرمود: اين كارى است كه عَجَم ها با پادشاهان خود مىكنند و من شاه نيستم، من مردى از خودتان هستم.
40- مهربانى با همنوعان
«ما آمَنَ بى مَنْ باتَ شَبْعانَ وَ جارُهُ جائِعٌ، وَ ما مِنْ أَهـْلِ قَرْيَة يَبيتُ وَ فيهِمْ جائِعٌ لا يَنْظُرُ اللّهُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيمَةِ.»:
به من ايمان نياورده كسى كه سير بخوابد و همسايه اش گرسنه باشد، و اهل يك آبادى كه شب را بگذرانند و در ميان ايشان گرسنه اى باشد، خداوند در روز قيامت به آنها نظر رحمت نيفكند.


 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:4  توسط صفر مهاجری  | 

سيره و سخن پيشوايان

رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)

پرتوى از سيره و سيماى محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)

حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)، فرزند عبداللّه بن عبدالمطّلب بن هاشم بن عبدمناف، در مكّه به دنيا آمد.
پيش از ولادت، پدرش عبداللّه درگذشته بود.
محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) شش سال داشت كه مادرش آمنه را نيز از دست داد.
او تا هشت سالگى زير سرپرستى جدّش عبدالمطّلب بود و پس از مرگ جدّش در خانه عمويش ابوطالب سُكنا گزيد.
رفتار و كردار او در خانه ابوطالب، نظر همگان را به سوى خود جلب كرد و ديرى نگذشت كه مهرش در دلها جاى گرفت.
او برخلافِ كودكانِ همسالش كه موهايى ژوليده و چشمانى آلوده داشتند، مانند بزرگسالان موهايش را مرتّب مىكرد و سر و صورتِ خود را تميز نگه مىداشت.
او به چيزهاى خوراكى هرگز حريص نبود، كودكان همسالش، چنان كه رسم اطفال است، با دستپاچگى و شتابزدگى غذا مىخوردند و گاهى لقمه از دست يكديگر مىربودند، ولى او به غذاى اندك اكتفا و از حرص ورزى در غذا خوددارى مىكرد.
در همه احوال، متانت بيش از حدِّ سنّ و سالِ خويش از خود نشان مىداد.
بعضى روزها همين كه از خواب برمىخاست، به سر چاه زمزم مىرفت و از آب آن جرعهاى چند مىنوشيد و چون به وقت چاشت به صرف غذا دعوتش مىنمودند، مىگفت: احساس گرسنگى نمىكنم.
او نه در كودكى و نه در بزرگسالى، هيچ گاه از گرسنگى و تشنگى سخن به زبان نمىآورد.
عموى مهربانش ابوطالب او را هميشه در كنار بستر خود مىخوابانيد.
همو گويد: من هرگز كلمهاى دروغ از او نشنيدم و كار ناشايسته و خنده بيجا از او نديدم.
او به بازيچههاى كودكان رغبت نمىكرد و گوشه گيرى و تنهايى را دوست مىداشت و در همه حال متواضع بود.
آن حضرت در سيزده سالگى، ابوطالب را در سفر شام، همراهى كرد.
در همين سفر بود كه شخصيّت، عظمت، بزرگوارى و امانتدارى خود را نشان داد.
بيست و پنج سال داشت كه با خديجه دختر خويلد ازدواج كرد.
محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) در ميان مردم مكّه به امانتدارى و صداقت مشهور گشت تا آنجا كه همه، او را محمّد امين مىخواندند.
در همين سنّ و سال بود كه با نصب حجرالاسود و جلوگيرى از فتنه و آشوب قبايلى، كاردانى و تدبير خويش را ثابت كرد و با شركت در انجمن جوانمردان مكّه (= حلفالفضول) انسان دوستى خود را به اثبات رساند.
پاكى و درستكارى و پرهيز از شرك و بتپرستى و بىاعتنايى به مظاهر دنيوى و انديشيدن در نظام آفرينش، او را كاملاً از ديگران متمايز ساخته بود.
آن حضرت در چهل سالگى به پيامبرى برانگيخته شد و دعوتش تا سه سال مخفيانه بود.
پس از اين مدّت، به حكم آيه «وَ أَنـْذِرْ عَشيرَتَكَ الاَْقـْرَبينَ»; يعنى: «خويشاوندان نزديك خود را هشدار ده!»، رسالت خويش را آشكار ساخت و از بستگان خود آغاز كرد و سپس دعوت به توحيد و پرهيز از شرك و بتپرستى را به گوشِ مردم رساند.
از همين جا بود كه سران قريش، مخالفت با او را آغاز كردند و به آزار آن حضرت پرداختند.
حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) در مدّت سيزده سال در مكّه، با همه آزارها و شكنجه هاى سرمايه داران مشرك مكّه و همدستان آنان، مقاومت كرد و از مواضع الهى خويش هرگز عقب نشينى ننمود.
پس از سيزده سال تبليغ در مكّه، ناچار به هجرت شد.
پس از هجرت به مدينه زمينه نسبتاً مناسبى براى تبليغ اسلام فراهم شد، هر چند كه در طىّ اين ده سال نيز كفّار، مشركان، منافقان و قبايل يهود، مزاحمت هاى بسيارى براى او ايجاد كردند.
در سال دهم هجرت، پس از انجام مراسم حجّ و ترك مكّه و ابلاغ امامت على بن ابىطالب(عليه السلام) در غدير خم و اتمام رسالت بزرگ خويش، در بيست و هشت صفر سال يازدهم هجرى، رحلت فرمود.

اخلاق و سيره پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)

رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) كاملترين انسان و بزرگ و سالار تمام پيامبران است.
در عظمت آن حضرت همين بس كه خداوند متعال در قرآن مجيد او را با تعبير «يا ايّها الرّسول» و «يا ايّها النّبى» مورد خطاب قرار مىدهد و او را به عنوان انسانى الگو براى تمام جهانيان معرّفى مىنمايد: «لَقَدْ كانَ لَكُم في رَسُول اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»; «در] سيره و سخن[ پيامبر خدا براى شما الگوى نيكويى است.»او به حقّ داراى اخلاقى كامل و جامعِ تمام فضايل و كمالات انسانى بود.
خدايش او را چنين مىستايد: «إِنّك لَعَلى خُلُق عَظيم»; «اى پيامبر تو داراى بهترين اخلاق هستى.» «وَلَوْ كُنْتَ فَظّاً غَليظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ»; «اگر تندخو و سخت دل مىبودى مردم از اطرافت پراكنده مىشدند.» از اين رو، يكى از مهمترين عوامل پيشرفت اسلام، اخلاق نيكو و برخورد متين و ملايم آن حضرت با مردم بود.
در طول زندگانى او هرگز ديده نشد وقتش را به بطالت بگذراند.
در مقام نيايش هميشه مىگفت: «خدايا از بيكارگى و تنبلى و زبونى به تو پناه مىبرم.»، و مسلمانان را به كار كردن تحريض مىنمود.
او هميشه جانب عدل و انصاف را رعايت مىكرد و در تجارت به دروغ و تدليس، متوسّل نمىشد و هيچ گاه در معامله سختگيرى نمىكرد و با كسى مجادله و لجاجت نمىنمود و كار خود را به گردن ديگرى نمىانداخت.
او صدق گفتار و اداى امانت را قوام زندگى مىدانست و مىفرمود: اين دو در همه تعاليم پيغمبران تأكيد و تأييد شده است.
در نظر او همه افراد جامعه، موظّف به مقاومت در برابر ستمكاران هستند و نبايد نقش تماشاگر داشته باشند.
مىفرمود: برادرت را چه ظالم باشد و چه مظلوم، يارى نما! اصحاب گفتند: معنى يارى كردن مظلوم را دانستيم، ولى ظالم را چگونه يارى كنيم؟ فرمود: دستش را بگيريد تا نتواند به كسى ستم كند!خواننده گرامى! از آنجا كه ما در روزگار تباهى اخلاق و غلبه شهوات و آفات به سر مىبريم، مناسب است كه در اينجا سيماىِ صميمى پيامبرانِ الهى را عموماً و چهره تابناك و حقيقتِ انسانىِ محمّد پيامبر اسلام را خصوصاً در تابلوىِ تاريخىِ مستند و شكوهمندى بيابيم كه به حقّ در عصر ما برترين تصوير انسانىِ نزديك به حقيقت از آن حضرات است.
منشور سه بُعدى تاريخ، سه چهره را نشان مىدهد: قيصران، فيلسوفان و پيامبران.
پيامبران «سيمايى دوست داشتنى دارند، در رفتارشان صداقت و صميميّت بيشتر از اُبّهت و قدرت پيداست، از پيشانيشان پرتو مرموزى كه چشمها را خيره مىدارد ساطع است ، پرتويى كه همچون «لبخندِ سپيده دم» محسوس است امّا همچون راز غيب مجهول.
ساده ترين نگاهها آن را به سادگى مىبينند امّا پيچيده ترين نبوغها به دشوارى مىتوانند يافت.
روحهايى كه در برابر زيبايى و معنا و راز حسّاسند، گرما و روشنايى و رمز شگفت آن را همچون گرماى يك «عشق»، برق يك «امّيد» و لطيفه پيدا و پنهان زيبايى حس مىكنند و آن را در پرتو مرموز سيمايشان، راز پرجذبه نگاهشان و طنين دامن گستر آوايشان، عطر مستىبخش انديشه شان ، راه رفتنشان، نشستنشان، سخنشان، سكوتشان و زندگى كردنشان مىبينند، مىيابند و لمس مىكنند.
و به روانى و شگفتى، «الهام» در درونشان جريان مىيابد و از آن پُر، سرشار و لبريز مىشوند.
و اين است كه هر گاه بر بلندى قلّه تاريخ برآييم انسانها را هميشه و همه جا در پى اين چهره هاى ساده امّا شگفت مىبينيم كه «عاشقانه چشم به آنان دوخته اند.» ابراهيم، نوح، موسى و عيسى، پيامبران بزرگِ تاريخ اين چنين بوده اند ، امّا محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)كه خاتم الانبيا است چگونه است؟«در برابر كسانى كه با وى به مشاجره برمىخاستند وى تنها به خواندن آياتى از قرآن اكتفا مىكرد و يا عقيده خويش را با سبكى ساده و طبيعى بيان مىكرد و به جدل نمىپرداخت.
زندگىاش، پارسايان و زاهدان را به ياد مىآورد.
گرسنگى را بسيار دوست مىداشت و شكيباييش را بر آن مىآزمود.
گاه خود را چندان گرسنه مىداشت كه بر شكمش سنگ مىبست تا آزارِ آن را اندكى تخفيف دهد.
در برابر كسانى كه او را مىآزردند چنان گذشت مىكرد و بدى را به مِهر پاسخ مىداد كه آنان را شرمنده مىساخت.
هر روز، از كنار كوچه اى كه مىگذشت، يهودىاى طشت خاكسترى گرم از بام خانه بر سرش مىريخت و او بىآنكه خشمگين شود، به آرامى رد مىشد و گوشه اى مىايستاد و پس از پاك كردن سر و رو و لباسش به راه مىافتاد.
روز ديگر با آنكه مىدانست باز اين كار تكرار خواهد شد مسير خود را عوض نمىكرد.
يك روز كه از آنجا مىگذشت با كمال تعجّب از طشت خاكستر خبرى نشد! محمّد با لبخند بزرگوارانه اى گفت: رفيق ما امروز به سراغ ما نيامد! گفتند: بيمار است.
گفت: بايد به عيادتش رفت.
بيمار در چهره محمّد كه به عيادتش آمده بود چنان صميميّت و محبّت صادقانه اى احساس كرد كه گويى سالها است با وى سابقه ديرين دوستى و آشنايى دارد.
مرد يهودى در برابر چنين چشمه زلال و جوشانى از صفا و مهربانى و خير، يكباره احساس كرد كه روحش شسته شد و لكّه هاى شومِ بدپسندى و آزارپرستى و ميل به كجى و خيانت از ضميرش پاك گرديد.
چنان متواضع بود كه عرب خودخواه و مغرور و متكبّر را به اعجاب وامىداشت.
زندگىاش، رفتارش و خصوصيّات اخلاقىاش محبّت، قدرت، خلوص، استقامت و بلندى انديشه و زيبايى روح را الهام مىداد.
سادگى رفتارش و نرمخويى و فروتنىاش از صلابت شخصيّت و جذبه معنويتش نمىكاست.
هر دلى در برابرش به خضوع مىنشست و هر غرورى از شكستن در پاى عظمتِ زيبا و خوبِ او سيراب مىشد.
در هر جمعى برترى او بر همه نمايان بود.»

صفات و ويژگيهاى پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)

از آشكارترين صفات رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) اين بود كه غرورِ پيروزى او را نمىگرفت، چنان كه در بازگشت از نبرد بدر و فتح مكّه نشان داد، و نيز از شكست نا اميد نمىشد، همان طور كه شكست احد بر وى تأثير نداشت، بلكه پس از آن به سرعت براى جنگ «حمراءالأسد» آماده شد و نيز نقض پيمان بنى قريظه و پيوستن آنان به سپاه احزاب بر روحيه او تأثيرى نگذاشت، بلكه او را ثابت قدم گردانيد.
از صفات ديگر او احتياط و پرهيز بود كه نيروى دشمن را بدين وسيله ارزيابى كرده، براى مقابله با او به تهيّه ابزار و تجهيزات دست مىزد.
حتّى هنگام اقامه نماز نيز احتياط را از دست نمىداد، بلكه مراقب و هوشيار بود.
صفت ديگر او نرمى همراه با صلابت بود كه در شرايط متغيّر جنگى از آن برخوردار بود و به سبب سرعت تغيير اين شرايط، دستورها و احكام جديدى صادر مىكرد.
سرعت در فرماندهى نزد او، براى مقابله با مسائل جدّى، شرطى اساسى بود و به تمركز فرماندهى، توجّه و تأكيد فراوان داشت.
با ياران و قوم خود رفتارى مبتنى بر جذب و اصلاح داشت و روح اعتماد و آرامش را در ميان آنها تقويت مىكرد.
به كوچك رحم مىكرد، بزرگ را گرامى مىداشت، يتيم را خشنود كرده و پناه مىداد، به فقيران و مسكينان نيكى و احسان مىكرد، حتّى به حيوانات هم ترحّم مىنمود و از آزار آنها نهى مىكرد.
از مهمترين نمونه هاى انسانيّتِ رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) اين بود كه آن حضرت نيروهايى را كه براى سرايا و جنگ با دشمن اعزام مىكرد به دوستى و مدارا با مردم و عدم يورش و شبيخون عليه ايشان وصيّت و سفارش مىفرمود.
او بيشتر دوست داشت دشمن را به سوى صلح منقاد كند، نه اين كه مردانِ ايشان را بكشد.
آن حضرت سفارش مىكرد تا پير مردان، كودكان و زنان را نكشند و بدن مقتول را شكنجه و مُثله نكنند.
وقتى قريش به او پناه آوردند، محاصره اقتصادى آنان را لغو و با تقاضاى ايشان، براى تهيّه گندم از يمن، موافقت فرمود.
او به صلح كامل در جهان دعوت مىكرد و از جنگ، جز به هنگام ضرورت و ناچارى، پرهيز داشت.
نامه هايى كه به سوى پادشاهان مىفرستاد به سلام و صلح، آراسته و مزّين بود و آن را براى آغاز كلام در ديدار بين فرزندان آدم قرار داده بود.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در جنگها بيش از يك فرمانده تعيين مىكرد، ضوابطى دقيق براى فرماندهى لشكر و تقويت آن قرار مىداد و بين اصول سياسى و نظامى ارتباط برقرار مىساخت و اطاعت از فرماندهان را رمزى براى انضباط، انقياد و فرمانبردارى مىدانست.
او برنامه ريزى جدّى، سازماندهى نمونه و فرماندهى برتر را بنياد گذاشت، و فرماندهى لشكر را بر اساس شايستگى و شناخت برگزيد.
لشكر را به طور يكسان در فرماندهى خود جمع كرد، و از آنچه كه در وسع و توانايى رزمندگان بود بيشتر به آنان مىبخشيد.

تلاش براى تحقّق انسانيّت

وجود رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) براى همه مردم مايه رحمت بود و هيچ كس را به سبب رنگ و جنس از شمول آن مستثنى نمىكرد.
همه مردم نزد او روزى خورِ خداوند بودند.
آن حضرت به اين رهنمودها دعوت مىكرد:1 ـ رشد و اعتلاى انسانيّت، مىفرمود: «همه مردم از آدم هستند و آدم نيز از خاك است.»2 ـ صلح و سلامتى قبل از جنگ،3 ـ گذشت و بخشش قبل از مجازات،4 ـ آسان گيرى و گذشت قبل از مجازات.
از اين رو، مشاهده مىكنيم كه جنگهاى او همگى براى اهداف والاى انسانى بوده و به منظور تحقّق انسانيّت انجام مىشده است.
آن حضرت به نيكى، و احسان به مردم و دوستى و مدارا با آنان فرمان مىداد.
او نمونه هاى كامل از رحمت را در فتح مكّه نشان داد كه با وجود پيروزى بر دشمنان با ايشان برخوردى نيكو كرد، با توجّه به اين كه مىتوانست از همه آنان انتقام گيرد، ولى آنان را بخشيد و فرمود: برويد شما آزاد هستيد! در جنگ «ذات الرّقاع» به «غوث بن الحارث» كه براى قتل آن حضرت مىكوشيد، دست يافت، ولى از او گذشت و او را آزاد كرد.
پيامبر با اسيران با مدارا و رحمت برخورد مىكرد، بر بسيارى از آنان منّت مىگذاشت و آزادشان مىساخت و لشكريان را به آنان سفارش مىكرد.
از جمله در يكى از جنگها، با دست خود، دست اسيرى را - كه صداى ناله او را شنيد ـ باز كرد.

اخلاق فرماندهى

رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به اخلاقى آراسته بود كه خداوند او را چنين مىستايد: «وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُق عَظيم».
موصوف بودن به اين اخلاق، از او يك فرمانده موفّق ساخته بود كه مىتوانست او را به مقصود رسانده و در بسيارى از جنگها پيروزى را براى او به ارمغان آورد.
آن حضرت به تمامى مردم مهربان بود و در همه شرايط با لشكريان و مردم خود مدارا مىكرد، راستگويى امين، وفادار به عهد و پيمان خود بود، هنگام غضب خشم خود را فرو مىبرد و هنگام قدرت از مجازات چشم پوشيده و مىگذشت.
او بين مردم «صلح و دوستى» برقرار مىساخت و از آنان كينه، دشمنى و فتنه را دور مىكرد و هر كسى را در جايگاه خود قرار مىداد.
برجسته ترين صفات عقلى آن حضرت عبارت بود از: تدبير، تفكّر و دور انديشى.
اين صفات در عملكردهاى او نمايان است.
با تفكّر و انديشه در مورد وضع قوم او مىتوان فهميد كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) عاقلترين مردم جهان بوده است; زيرا قومى را به رغم خشونت و تندى اخلاق و فخرفروشى و سخت خويىاى كه داشتند، چنان تربيت و رهبرى كرد كه، با همه اين اوصاف، از حاميان جدّى او گشتند و همراه با او پرچم اسلام را برافراشتند و به جهاد برخاستند.
رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، روشهاى جديدى را در جنگ، حكومت، مديريت، سياست، اقتصاد و مسائل اجتماعى به وجود آورد.
در جنگ احزاب به كندن خندق پرداخت، در غزوه حديبيّه با قريش مذاكره كرد و با انعقاد پيمانى به نتايج عملى آن، كه بعدها نمايان شد، دست يافت و به همين گونه در هر ميدان جنگى به ابتكارى جديد دست مىزد كه او را در پيروزى بر دشمن يارى مىكرد و آنان را از اقدامات و تاكتيكهاى خود در بُهت و سرگردانى فرو مىبرد.
رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) موفّق گرديد حاكميّتى از هر جهت با شكوه و محترم برپا دارد تا همه مردم از زعامت و رهبرى او بهرهمند گشته و به اوامر او، پس از رهايى از طاعت رهبران مختلف، گردن نهند.
دعوت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به اسلام، مبتنى بر صلح و سلامت بود و جنگ را جز هنگامى كه قساوت دشمن و سختگيرى آنان بر مسلمانان زياد شد، مورد توجّه قرار نمىداد.
در حقيقت، براى دفعِ زور، به زور متوسّل مىشد.
از اين رو، جنگهاى او از آغاز بر اساسى ثابت و استوار قرار داشت كه لشكر اسلامى از آن غفلت نمىكرد، از جمله: دعوت مردم به دين جديد، انعقاد پيمان صلح و پرداخت جزيه يا فتح سرزمين آنان، و نبرد با كسانى كه با او دشمنى كنند.

نظافت

رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به پاكيزگى علاقه فراوان داشت و در نظافت بدن و لباس بى نظير بود.
علاوه بر آداب وضو، اغلب روزها خود را شستشو مىداد و اين هر دو را از عبادات مىدانست.
موى سرش را با برگ سدر مىشست و شانه مىكرد و خود را با مشك و عنبر خوشبو مىنمود.
روزانه چند بار، مخصوصاً شبها پيش از خواب و پس از بيدارى، دندانهايش را با دقّت مسواك مىكرد.
جامه سفيدش كه تا نصف ساقهايش را مىپوشانيد هميشه تميز بود.
پيش از صرف غذا و بعد از آن دست و دهانش را مىشست و از خوردن سبزى هاى بد بو پرهيز مىنمود.
شانه عاج و سرمه دان و قيچى و آينه و مسواك، جزء اسباب مسافرتش بود.
خانه اش با همه سادگى و بى تجمّلى هميشه پاكيزه بود.
تأكيد مىنمود كه زباله ها را به هنگام روز بيرون ببرند و تا شب به جاى خود نمانَد.
نظافت تن و اندامش با قُدسِ طهارتِ روحش هماهنگى داشت و به ياران و پيروان خود تأكيد مىنمود كه سر و صورت و جامه و خانه هايشان را تميز نگهدارند و وادارشان مىكرد خود را، به ويژه در روزهاى جمعه، شستشو داده و معطّر سازند كه بوى بد از آنها استشمام نشود و آن گاه در نماز جمعه حضور يابند.

آداب معاشرت

در ميان جمع، بشّاش و گشاده رو و در تنهايى، سيمايى محزون و متفكّر داشت.
هرگز به روى كسى خيره نگاه نمىكرد و بيشتر اوقات چشمهايش را به زمين مىدوخت.
اغلب دو زانو مىنشست و پاى خود را جلوى هيچ كس دراز نمىكرد.
در سلام كردن به همه، حتّى بردگان و كودكان، پيشدستى مىكرد و هر گاه به مجلسى وارد مىشد نزديكترين جاى را اختيار مىنمود.
اجازه نمىداد كسى جلوى پايش بايستد و يا جا برايش خالى كند.
سخن همنشين خود را قطع نمىكرد و با او طورى رفتار مىكرد كه تصوّر مىشد هيچ كس نزد رسول خدا از او گرامىتر نيست.
بيش ا ز حدِّ لزوم سخن نمىگفت، آرام و شمرده سخن مىگفت و هيچ گاه زبانش را به دشنام و ناسزا آلوده نمىساخت.
در حيا و شرمِ حضور، بى مانند بود.
هر گاه از رفتار كسى آزرده مىگشت ناراحتى در سيمايش نمايان مىشد، ولى كلمه گِله و اعتراض بر زبان نمىآورد.
از بيماران عيادت مىنمود و در تشييع جنازه حضور مىيافت.
جز در مقام داد خواهى، اجازه نمىداد كسى در حضور او عليه ديگرى سخن بگويد و يا به كسى دشنام بدهد و يا بدگويى نمايد.

بخشايش و گذشت

بد رفتارى و بى حرمتى به شخصِ خود را با نظرِ اغماض مىنگريست، كينه كسى را در دل نگاه نمىداشت و در صدد انتقام برنمىآمد.
روحِ نيرومندش عفو و بخشايش را بر انتقام ترجيح مىداد.
در جنگ اُحد با آن همه وحشيگرى و اهانت كه به جنازه عمويش حمزه بن عبدالمطّلب روا داشته بودند و از مشاهده آن به شدّت متألّم بود، دست به عمل متقابل با كشتگان قريش نزد و بعدها كه به مرتكبين آن و از آن جمله هند زن ابوسفيان دست يافت، در مقام انتقام برنيامد، و حتّى ابوقتاده انصارى را كه مىخواست زبان به دشنام آنها بگشايد از بدگويى منع كرد.
پس از فتح خيبر جمعى از يهوديان كه تسليم شده بودند، غذايى مسموم برايش فرستادند.
او از سوء قصد و توطئه آنها آگاه شد، امّا به حال خود رهاشان كرد.
بار ديگر زنى از يهود دست به چنين عملى زد و خواست زهر در كامش كند كه او را نيز عفو نمود.
عبدالله بن ابّى سر دسته منافقان كه با اداى كلمه شهادت مصونيّت يافته بود، در باطن امر از اين كه با هجرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)به مدينه بساط رياست او برچيده شده بود، عداوات آن حضرت را در دل مىپرورانيد و ضمن همكارى با يهوديان مخالف اسلام، از كار شكنى و كينه توزى و شايعه سازى بر ضد او فرو گذار نبود.
آن حضرت نه تنها اجازه نمىداد يارانش او را به سزاى عملش برسانند، بلكه با كمال مدارا با او رفتار مىكرد و در حال بيمارى به عيادتش مىرفت! در مراجعت از غزوه تبوك جمعى از منافقان به قصد جانش توطئه كردند كه به هنگام عبور از گردنه، مركبش را رم دهند تا در پرتگاه، سقوط كند و با اين كه همگى صورتِ خود را پوشانده بودند، آنها را شناخت و با همه اِصرارِ يارانش، اسم آنها را فاش نساخت و از مجازاتشان صرفنظر كرد.

حريم قانون

آن حضرت از بد رفتارى و آزارى كه به شخص خودش مىشد عفو و اغماض مىنمود ولى در مورد اشخاصى كه به حريم قانون تجاوز مىكردند مطلقاً گذشت نمىكرد و در اجراى عدالت و مجازات متخلّف، هر كه بود، مسامحه روا نمىداشت.
زيرا قانونِ عدل، سايه امنيت اجتماعى و حافظ كيان جامعه است و نمىشود آن را بازيچه دستِ افراد هوس ران قرار داد و جامعه را فداى فرد نمود.
در فتح مكّه، زنى از قبيله بنى مخزوم مرتكب سرقت شد و از نظر قضايى جرمش محرز گرديد.
خويشاوندانش - كه هنوز رسوبات نظام طبقاتى در خلاياى مغزشان به جاى مانده بود - اجراى مجازات را ننگِ خانواده اَشرافى خود مىدانستند، به تكاپو افتادند كه مجازات را متوقف سازند، امّا آن حضرت نپذيرفت و فرمود:«اقوام و ملل پيشين دچار سقوط و انقراض شدند، بدين سبب كه در اجراى قانونِ عدالت، تبعيض روا مىداشتند، قسم به خدايى كه جانم در قبضه قدرت اوست در اجراى عدل درباره هيچ كس سستى نمىكنم، اگر چه مجرم از نزديكترين خويشاوندان خودم باشد.»او خود را مستثنى نمىكرد و فوقِ قانون نمىشمرد.
روزى به مسجد رفت و در ضمن خطابه فرمود:«خداوند سوگند ياد كرده است در روز جزا از ظلم هيچ ظالمى نگذرد، اگر به كسى از شما ستمى از جانب من رفته و از اين رهگذر حقّى بر ذمّه من دارد، من حاضرم به قصاص و عمل متقابل تن بدهم.» از ميان مردم شخصى به نام سوادة بن قيس به پاخاست و گفت: يا رسول الله! روزى كه از طائف برمىگشتى و عصا را در دست خود حركت مىدادى به شكم من خورد و مرا رنجه ساخت.
فرمود: «حاشا كه به عمد اين كار را كرده باشم. معهذا به حكم قصاص تسليم مىشوم!» فرمان داد همان عصا را بياورند و به دست سواده داد و فرمود: «هر عضوى كه از بدن تو با اين عصا ضربت خورده است به همان قسمت از بدن من بزن و حقّ خود را در همين نشئه دنيا از من بستان.» سواده گفت: نه، من شما را مىبخشم.
فرمود: «خدا نيز بر تو ببخشد.» آرى چنين بود رفتار يك رئيس و زمامدار تامّ الاختيار دين و دولت در اجراى عدل اجتماعى و حمايت از قانون.

احترام به افكار عمومى

رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در موضوعاتى كه به وسيله وحى و نصِّ قرآن، حكم آن معيّن شده بود، اعمّ از عبادت و معاملات، چه براى خود و ديگران، حقِّ مداخله قائل نبود و اين دسته از احكام را بدون چون و چرا به اجرا در مىآورد; زيرا تخلّف از آن احكام، كفر به خداست: «وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللهُ فَاؤُلئِكَ هُمُ الْكافِروُنَ»; «و كسانى كه به آنچه خدا فرو فرستاده داورى نكرده اند ، آنان خود كفر پيشه گانند .»امّا در موضوعات مربوط به كار و زندگى، اگر جنبه فردى داشت و در عين حال يك امر مباح و مشروع بود، افراد، استقلال رأى و آزادى عمل داشتند.
كسى حقّ مداخله در كارهاى خصوصى ديگرى را نداشت، و هر گاه مربوط به جامعه بود حقّ اظهار رأى را براى همه محفوظ مىدانست و با اين كه فكر سيّال و هوش سرشارش در تشخيص مصالح امور بر همگان برترى داشت، هرگز به تحكّم و استبدادِ رأى رفتار نمىكرد و به افكار مردم بى اعتنايى نمىنمود.
نظر مشورتى ديگران رامورد مطالعه و توجّه قرار مىداد و دستور قرآن مجيد را عم تأييد نموده و مىخواست مسلمين اين سنّت را نصب العين خود قرار دهند.
در جنگ بدر در سه مرحله، اصحاب خود را به مشاوره دعوت نموده و فرمود نظر خودتان را ابراز كنيد.
اوّل درباره اين كه اصحاب با قريش بجنگند و يا آنها را به حال خود ترك كرده و به مدينه مراجعت كنند.
همگى جنگ را ترجيح دادند و آن حضرت تصويب فرمود.
دوم محّل اردوگاه را به معرض مشورت گذارد كه نظر حباب بن منذر مورد تأييد واقع شد.
سوم در خصوص اين كه با امراى جنگ چه رفتارى شود به شور پرداخت.
بعضى كشتن آنها را ترجيح دادند و برخى تصويب نمودند آنها را در مقابل فديه آزاد نمايند و رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)با گروه دوم موافقت كرد.
در جنگ اُحد روش مبارزه را در معرض شور قرار داد كه آيا در داخل شهر بمانند و به استحكامات دفاعى بپردازند و يا در بيرون شهر اردو بزنند و جلوى هجوم دشمن را بگيرند، كه شقّ دوم تصويب شد.
در جنگ احزاب، شورايى تشكيل داد كه در خارج مدينه آرايش جنگى بگيرند و يا در داخل شهر به دفاع بپردازند.
پس از تبادل نظر بر اين شدند كه كوه سلع را تكيه گاه قرار داده و در پيشاپيش جبهه جنگ، خندق حفر كنند و مانع هجوم دشمن گردند.
در غزوه تبوك امپراطور روم از نزديك شدن مجاهدان اسلام به سر حدّ سوريه به هراس افتاده بود و چون به لشكر خود اعتماد نداشت به جنگ اقدام نمىكرد.
رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به مشورت پرداخت كه آيا پيشروى كند و يا به مدينه برگردند كه بنا به پيشنهاد اصحاب، مراجعت را ترجيح داد.
چنان كه مىدانيم همه مسلمانان به عصمت و مصونيّت او از خطا و گناه، ايمان داشتند و عمل او را سزاوار اعتراض نمىدانستند، ولى در عين حال، رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)انتقاد اشخاص را ـ اگر چه انتقاد بى مورد ـ با سعه صدر تلقّى مىنمود و مردم را در تنگناى خفقان و اختناق نمىگذاشت و با كمال ملايمت با جواب قانع كننده، انتقاد كننده را به اشتباه خود واقف مىكرد.
او به اين اصل طبيعى اذعان داشت كه آفريدگار مهربان، وسيله فكر كردن و سنجيدن و انتقاد را به همه انسانها عنايت كرده و آن را مختصّ به صاحبان نفوذ و قدرت ننموده است.
پس چگونه مىتوان حقّ سخن گفتن و خرده گرفتن را از مردم سلب نمود؟ آن حضرت به ويژه دستور فرموده است كه هر گاه زمامداران، كارى بر خلاف قانون عدل مرتكب شدند، مردم در مقام انكار و اعتراض بر آيند.
رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به لشكرى از مسلمانان مأموريت جنگى داد و شخصى را از انصار به فرماندهى آنها نصب كرد.
فرمانده در ميان راه بر سر موضوعى بر آنها خشمگين شد و دستور داد هيزم فراوانى جمع كنند و آتش بيفروزند.
همين كه آتش برافروخته شد گفت: آيا رسول خدا به شما تأكيد نكرده است كه از اوامر من اطاعت كنيد؟ گفتند: بلى.
گفت: فرمان مىدهم خود را در اين آتش بيندازيد.
آنها امتناع كردند.
رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) از اين ماجرا مستحضر شد فرمود: «اگر اطاعت مىكردند براى هميشه در آتش مىسوختند! اطاعت در موردى است كه زمامداران مطابق قانون دستورى بدهند.»در غزوه حنين كه سهمى از غنائم را به اقتضاى مصلحت به نو مسلمانان اختصاص داد، سعد بن عباده و جمعى از انصار كه از پيشقدمان و مجاهدان بودند زبان به اعتراض گشودند كه چرا آنها را بر ما ترجيح دادى؟ فرمود: همگى معترضين در يك جا گِرد آيند، آن گاه به سخن پرداخت و با بيانى شيوا و دلنشين آنها را به موجبات كار، آگاه نمود، به طورى كه همگى به گريه افتادند و پوزش خواستند.
همچنين در اين واقعه، مردى از قبيله بنى تميم به نام حُرقوص (كه بعدها از سردمداران خوارج نهروان شد) اعتراض كرده، بالحن تشدّد گفت: به عدالت رفتار كن! عمر بن خطاب از گستاخى او برآشفت و گفت: اجازه بدهيد هم اكنون گردنش را بزنم! فرمود: نه، او را به حال خودش بگذار و رو به سوى او كرده و با خونسردى فرمود: «اگر من به عدالت رفتار نكنم چه كسى رفتار خواهد كرد؟»در صلح حديبيّه عمربن خطّاب در خصوص معاهده آن حضرت با قريش انتقاد مىنمود كه چرا با شرايط غير متساوى پيمان مىبندد؟ رسول اكرم با منطق و دليل، نه با خشونت، او را قانع كرد.
رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) با اين روش خود، عدل و رحمت را به هم آميخته بود و راه و رسم حكومت را به فرمانروايان دنيا مىآموخت تا بدانند كه منزلت آنها در جوامع بشرى مقام و مرتبه پدر مهربان و خردمند است نه مرتبه مالك الرّقابى! و مىبايد همه جا صلاح امر زير دستان را در نظر بگيرند نه اينكه هوس هاى خودشان را بر آنها تحميل نمايند.
مىفرمود: «من به رعايت مصلحت مردم از خود آنها نسبت به خودشان اولى و شايسته ترم و قرآن كريم مقام و منزلت مرا معرّفى كرده است أَلنَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ پس هر كس از شما از دنيا برود چنانچه مالى از خود بجا گذاشته، متعلّق به ورثه اوست و هر گاه وامى داشته باشد و يا خانواده مستمند و بى پناهى از او بازمانده باشد دَيْنِ او بر ذمّه من و سرپرستى و كفالت خانواده اش بر عهده من است.»آرى، اين است سيماى صميمى و چهره تابناك پيامبر بزرگوار اسلام، و چنين است سيره عملى آن حضرت.
او كسى است كه اخلاق انسانى و ملكات عاليه را در زمانى كوتاه آن چنان در دل مسلمين گسترش داد كه از هيچ، همه چيز را ساخت! او با رفتار و كردارش گردن كشان عرب را به تواضع، و زورگويان را به رأفت، و تفرقه افكنان را به يگانگى، و كافران را به ايمان، و بت پرستان را به توحيد، و بى پروايان را به پاكدامنى، و كينه توزان را به بخشايش، و بيكاران را به كار و كوشش، و درشتگويان و درشتخويان را به نرمخويى، و بخيلان را به ايثار و سخاوت، و سفيهان را به عقل و درايت، رهنمون و آنان را از جهل و ضلالت، به سوى علم و هدايت رهبرى فرمود.
صَلَواتُ اللهِ وَ سَلامُهُ عَلَيْهِ وَ عَلى آلِهِ اَجْمَعينَ.
اينك از ميان سخنانِ فراوانِ آن بزرگوار، چهل حديث برگزيده، به پيروان و شيفتگانِ آن «هادى سُبُل» و «پرچمدار توحيد» و «انسان كامل» تقديم مىگردد.

چهل حديث اخلاقى از پيامبر گرامى اسلام


1- فضيلت دانش طلبى
« مَنْ سَلَكَ طَريقًا يَطْلُبُ فيهِ عِلْمًا سَلَكَ اللّهُ بِهِ طَريقًا إِلَى الْجَنَّةِ... وَ فَضْلُ الْعالِمِ عَلَى الْعابِدِ كَفَضْلِ الْقَمَرِ عَلى سائِرِ النُّجُوم لَيْلَةَالْبَدْرِ.»:
هر كه راهى رود كه در آن دانشى جويد، خداوند او را به راهى كه به سوى بهشت است ببرد، و برترى عالِم بر عابد، مانند برترى ماه در شب چهارده، بر ديگر ستارگان است.
2- دين يابى ايرانيان
« لَوْ كانَ الدِّينُ عِنْدَ الثُّرَيّا لَذَهَبَ بِهِ رَجُلٌ مِنْ فارْسَ ـ أَوْ قَالَ ـ مِنْ أَبْناءِ فارْسَ حَتّى يَتَناوَلَهُ.»:
اگر دين به ستاره ثريّا رسد، هر آينه مردى از سرزمين پارس ـ يا اين كه فرموده از فرزندان فارس ـ به آن دست خواهند يازيد.
3- ايمان خواهى ايرانيان
« إِذا نَزَلَتْ عَلَيْهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) سُورَةُ الْجُمُعَةِ، فَلَمّا قَرَأَ: وَ آخَرينَ مِنْهُمْ لَمّا يَلْحَقُوا بِهِمْ. قَالَ رَجُلٌ مَنْ هؤُلاءِ يا رَسُولَ اللّهِ؟ فَلَمْ يُراجِعْهُ النّبِىُّ(صلى الله عليه وآله وسلم)، حَتّى سَأَلَهُ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ أَوْ ثَلاثًا. قالَ وَفينا سَلْمانُ الفارْسىُّ قالَ فَوَضَعَ النَّبِىُّ يَدَهُ عَلى سَلْمانَ ثُمَّ قالَ: لَوْ كَانَ الاِْيمانُ عِنْدَ الثُّرَيّا لَنالَهُ رِجالٌ مِنْ هؤُلاءِ.»:
وقتى كه سوره جمعه بر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) نازل گرديد و آن حضرت آيه وَ آخَرينَ مِنْهُمْ لَمّا يَلْحَقُوا بِهِمْ را خواند.
مردى گفت:اى پيامبر خدا! مراد اين آيه چه كسانى است؟ رسول خدا به او چيزى نگفت تا اين كه آن شخص يك بار، دوبار، يا سه بار سؤال كرد.
راوى مىگويد: سلمان فارسى در ميان ما بود كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)دستش را روى دوش او نهاد، سپس فرمود: اگر ايمان به ستاره ثريّا برسد، هر آينه مردانى از سرزمين اين مرد به آن دست خواهند يافت.
4- مشمولان شفاعت
« أَرْبَعَةٌ أَنَا الشَّفيعُ لَهُمْ يَوْمَ القِيمَةِ:1ـ مُعينُ أَهْلِ بَيْتى.
2ـ وَ الْقاضى لَهُمْ حَوائِجَهُمْ عِنْدَ مَا اضْطُرُّوا إِلَيْهِ.
3ـ وَ الُْمحِبُّ لَهُمْ بِقَلْبِهِ وَ لِسانِهِ.
4ـ وَ الدّافِعُ عَنْهُمْ بِيَدِهِ.»:
چهار دسته اند كه من، روز قيامت، شفيع آنها هستم:1ـ يارى دهنده اهل بيتم،2ـ برآورنده حاجات اهل بيتم به هنگام اضطرار و ناچارى،3ـ دوستدار اهل بيتم به قلب و زبان،4ـ و دفاع كننده از اهل بيتم با دست و عمل.
5- ملاك پذيرش اعمال
« لا يُقْبَلُ قَوْلٌ إِلاّ بِعَمَل وَ لا يُقْبَلُ قَوْلٌ وَ لا عَمَلٌ إِلاّ بِنِيَّة وَ لا يُقْبَلُ قَوْلٌ وَ لا عَمَلٌ وَ لا نِيَّةٌ إِلاّ بِإِصابَةِ السُّنَّةِ.»:
نزد خداوند سخنى پذيرفته نمىشود، مگر آن كه همراه با عمل باشد، و سخن و عملى پذيرفته نمىشود، مگر آن كه همراه با نيّت خالص باشد، و سخن و عمل و نيّتى پذيرفته نمىشود، مگر آن كه مطابق سنّت باشد.
6- صفات بهشتى
« أَلا أُخْبِرُكُمْ بِمَنْ تَحْرُمُ عَلَيْهِ النّارُ غَدًا؟ قيلَ بَلى يا رَسُولَ اللّهِ.
فَقالَ: أَلْهَيِّنُ الْقَريبُ اللَّيِّنُ السَّهْلُ.»:
آيا كسى را كه فرداى قيامت، آتش بر او حرام است به شما معرّفى نكنم؟ گفتند: آرى، اى پيامبر خدا.
فرمود: كسى كه متين، خونگرم، نرمخو و آسانگير باشد.
7- نشانه هاى ستمكار
« عَلامَةُ الظّالِم أَرْبَعَةٌ: يَظْلِمُ مَنْ فَوْقَهُ بِالْمَعْصِيَةِ، وَ يَمْلِكُ مَنْ دُونَهُ بِالْغَلَبَةِ، وَ يُبْغِضُ الْحَقَّ وَ يُظْهِرُ الظُّلْمَ.»:
نشانه ظالم چهار چيز است :1ـ با نافرمانى به مافوقش ستم مىكند،2ـ به زيردستش با غلبه فرمانروايى مىكند،3ـ حقّ را دشمن مىدارد،4ـ و ستم را آشكار مىكند.
8- شعبه هاى علوم دين
« إِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلاثَةٌ: آيَةٌ مُحْكَمَةٌ أَوْ فَريضَةٌ عادِلَةٌ أَوْ سُنَّةٌ قائِمَةٌ وَ ما خَلاهُنَّ فَهُوَ فَضْلٌ.»:
همانا علم دين سه چيز است، و غير از اينها فضل است:1ـ آيه محكمه (كه منظور از آن علم اصول عقائد است)،2ـ فريضه عادله (كه منظور از آن علم اخلاق است)،3ـ و سنّت قائمه (كه منظور از آن علم احكام شريعت است).
9- فتواى نااهل
« مَنْ أَفْتى النّاسَ بِغَيْرِ عِلْم... فَقَدْ هَلَكَ وَ أَهْلَكَ.»:
كسى كه بدون صلاحيّت علمى براى مردم فتوا دهد، خود را هلاك ساخته و ديگران را نيز به هلاكت انداخته است.
10- روزه واقعى
« أَلصّائِمُ فى عِبادَة وَ إِنْ كانَ فى فِراشِهِ ما لَمْ يَغْتَبْ مُسْلِمًا.»:
روزه دار ـ مادامى كه غيبت مسلمانى را نكرده باشد ـ همواره در عبادت است، اگر چه در رختخواب خود باشد.
11- فضيلت رمضان
« شَهْرُ رَمضانَ شَهْرُ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ هُوَ شَهْرٌ يُضاعَفُ فيهِ الْحَسَناتُ وَ يَمْحُو فيهِ السَّيِّئاتُ وَ هُوَ شَهْرُ الْبَرَكَةِ وَ هُوَ شَهْرُ الاِْنابَةِ وَ هُوَ شَهْرُ التَّوبَةِ وَ هُوَ شَهْرُ الْمَغْفِرَةِ وَ هُوَ شَهْرُ الْعِتْقِ مِنَ النّارِ وَ الْفَوْزِ بِالْجَنَّةِ.
أَلا فَاجْتَنِبُوا فيهِ كُلَّ حَرام وَ أَكْثِرُوا فيهِ مِنْ تِلاوَةِ الْقُرآنِ....»:
ماه رمضان، ماه خداوند عزيز و جليل است، و آن ماهى است كه در آن نيكيها دوچندان و بديها محو مىشود، ماه بركت و ماه بازگشت به خدا و توبه از گناه و ماه آمرزش و ماه آزادى از آتش دوزخ و كاميابى به بهشت است. آگاه باشيد! در آن ماه از هر حرامى بپرهيزيد و قرآن را زياد بخوانيد.
12- نشانه هاى شكيبا
« عَلامَةُ الصّابِرِ فى ثَلاث:أَوَّلُها أَنْ لا يَكْسَلَ،و الثّانِيَةُ أَنْ لا يَضْجَرَ،وَ الثّالِثَةُ أَنْ لا يَشْكُوَ مِنْ رَبِّهِ عَزَّوَجَلَّ. لاَِنـَّهُ إِذا كَسِلَ فَقَدْ ضَيَّعَ الْحَقَّ،وَ إِذا ضَجِرَ لَمْ يُؤَدِّ الشُّكْرَ،وَ إِذا شَكى مِنْ رَبِّهِ عَزَّوَجَلَّ فَقَدْ عَصاهُ.»:
علامت صابر در سه چيز است:اوّل: آن كه كسل نشود،دوّم: آن كه آزرده خاطر نگردد،سوّم: آن كه از خداوند عزّوجلّ شكوه نكند،زيرا وقتى كه كسل شود، حقّ را ضايع مىكند،و چون آزرده خاطر گردد شكر را به جا نمىآورد،و چون از پروردگارش شكايت كند در واقع او را نافرمانى نموده است.
13- بدترين جهنّمى
« إِنَّ أَهْلَ النّارِ لَيَتَأَذُّونَ مِنْ ريحِ الْعالِمِ التّارِكِ لِعِلْمِهِ وَ إِنَّ أَشَدَّ أَهْلِ النّارِ نِدامَةً وَ حَسْرَةً رَجُلٌ دَعا عَبْدًا إِلَى اللّهِ فَاسْتَجابَ لَهُ وَ قَبِلَ مِنْهُ فَأَطاعَ اللّهَ فَأَدْخَلَهُ اللّهُ الْجَنَّةَ وَ أَدْخَلَ الدّاعِىَ النّارَ بِتَرْكِهِ عِلْمَهُ.»:
همانا اهل جهنّم از بوى گند عالمى كه به علمش عمل نكرده رنج مىبرند، و از اهل دوزخ پشيمانى و حسرت آن كس سختتر است كه در دنيا بنده اى را به سوى خدا خوانده و او پذيرفته و خدا را اطاعت كرده و خداوند او را به بهشت درآورده، ولى خودِ دعوت كننده را به سبب عمل نكردن به علمش به دوزخ انداخته است.
14- عالمان دنيا طلب
« أَوْحَى اللّهُ إِلى داوُدَ(عليه السلام) لا تَجْعَلْ بَيْنى وَ بَيْنَكَ عالِمًا مَفْتُونًا بِالدُّنْيا فَيَصُدَّكَ عَنْ طَريقِ مَحَبَّتى فَإِنَّ أُولئِكَ قُطّاعُ طَريقِ عِبادِى الْمُريدينَ، إِنَّ أَدْنى ما أَنـَا صانِعٌ بِهِمْ أَنْ أَنـْزَعَ حَلاوَةَ مُناجاتى عَنْ قُلوبِهِمْ.»:
خداوند به داود(عليه السلام) وحى فرمود كه: ميان من و خودت، عالِم فريفته دنيا را واسطه قرار مده كه تو را از راه دوستىام بگرداند، زيرا كه آنان، راهزنانِ بندگانِ جوياى مناند، همانا كمتر كارى كه با ايشان كنم اين است كه شيرينى مناجاتم را از دلشان بركنم.
15- نتيجه يقين
« لَوْ كُنْتُم تُوقِنُونَ بِخَيْرِ الاْخِرَةِ وَ شَرِّها كَما تُوقِنُونَ بِالدُّنيا لاَثَرْتُمْ طَلَبَ الآخِرَةِ.»:
اگر شما مردم يقين به خير و شرّ آخرت مىداشتيد، همان طور كه يقين به دنيا داريد، البته در آن صورت، آخرت را انتخاب مىكرديد.
16- نخستين پرسش هاى قيامت
« لا تَزُولُ قَدَمَا الْعَبْدِ يَوْمَ القِيمَةِ حَتّى يُسْأَلَ عَنْ أَرْبَع: عَنْ عُمْرِهِ فيما أَفـْناهُ، وَ عَنْ شَبابِهِ فيما أَبـْلاهُ، وَ عَنْ عِلْمِهِ كَيْفَ عَمِلَ بِهِ، وَ عَنْ مالِهِ مِنْ أَيـْنَ اكْتَسَبَهُ وَ فيما أَنـْفَقَهُ، وَ عَنْ حُبِّنا أَهـْلَ الْبَيْتِ.»:
هيچ بنده اى در روز قيامت قدم از قدم برنمىدارد، تا از اين چهار چيز از او پرسيده شود:1ـ از عمرش كه در چه راهى آن را فانى نموده،2ـ و از جوانىاش كه در چه كارى فرسوده اش ساخته،3ـ و از مالش كه از كجا به دست آورده و در چه راهى صرف نموده،4ـ و از دوستىِ ما اهل بيت.
17- محكم كارى
« وَ لكِنَّ اللّهَ يُحِبُّ عَبْدًا إِذا عَمِلَ عَمَلاً أَحـْكَمَهُ.»:
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) وقتى كه با دقّت قبر سعد بن معاذ را پوشاند فرمود: مىدانم كه قبر سرانجام فرو مىريزد و نظم آن بهم مىخورد، ولى خداوند بندهاى را دوست مىدارد كه چون به كارى پردازد، آن را محكم و استوار انجام دهد.
18- مرگ، بيدارى بزرگ
« أَلنّاسُ نِيامٌ إِذا ماتُوا انْتَبَهُوا.»:
مردم در خواباند وقتى كه بميرند، بيدار مىشوند.
19- ثواب اعمال كارساز
« سَبْعَةُ أَسـْباب يُكْسَبُ لِلْعَبْدِ ثَوابُها بَعْدَ وَفاتِهِ:رَجُلٌ غَرَسَ نَخْـلاً أَوْ حَـفَـرَ بِئْـرًا أَوْ أَجْرى نَهْـرًاأَوْ بَنـى مَسْجِـدًا أَوْ كَتَبَ مُصْحَفًا أَوْ وَرَّثَ عِلْمًاأَوْ خَلَّفَ وَلَـدًا صالِحـًا يَسْتَغْفِرُ لَـهُ بَعْـدَ وَفاتِـهِ.»:
هفت چيز است كه اگر كسى يكى از آنها را انجام داده باشد، پس از مرگش پاداش آن هفت چيز به او مىرسد:1ـ كسى كه نخلى را نشانده باشد (درخت مثمرى را غرس كرده باشد)،2ـ يا چاهى را كنده باشد،3ـ يا نهرى را جارى ساخته باشد،4ـ يا مسجدى را بنا نموده باشد،5ـ يا قرآنى را نوشته باشد،6ـ يا علمى را از خود برجاى نهاده باشد،7ـ يا فرزند صالحى را باقى گذاشته باشد كه براى او استغفار نمايد.
20- سعادتمندان
« طُوبى لِمَنْ مَنَعَهُ عَيـْبـُهُ عَنْ عُيـُوبِ الْمُـؤْمِنينَ مِنْ إِخْوانِهِ طُوبى لِمَنْ أَنـْفَقَ الْقَصْدَ وَ بَذَلَ الفَضْلَ وَ أَمْسَكَ قَولَهُ عَنِ الفُضُولِ وَ قَبيحِ الْفِعْلِ.»:
خوشا به حال كسى كه عيبش او را از عيوب برادران مؤمنش باز دارد، خوشا به حال كسى كه در خرج كردن ميانه روى كند و زياده از خرج را ببخشد و از سخنانِ زائد و زشت خوددارى ورزد.
21- دوستى آل محمّد
« مَنْ ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمَّد ماتَ شَهيـدًا.
أَلا وَ مَنْ ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمَّد ماتَ مَغْفُورًا لَهُ.
أَلا وَ مَنْ ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمَّد ماتَ تائِبـًا.
أَلا وَمَنْ ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمَّد ماتَ مُؤْمِنًا مُسْتَكْمِلَ الإِيمانِ.
أَلا وَ مَنْ ماتَ عَلى بُغْضِ آلِ مُحَمَّد جاءَ يَوْمَ الْقِيمَةِ مَكْتُوبٌ بَيْنَ عَيْنَيْهِ مَأْيُوسٌ مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ.
أَلا وَ مَنْ ماتَ عَلى بُغْضِ آلِ مُحَمَّد لَمْ يَشُمَّ رائِحَةَ الْجَنَّةِ.»:
كسى كه با دوستى آل محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) بميرد، شهيد مرده است.
آگاه باشيد كسى كه با دوستى آل محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) بميرد، آمرزيده مرده است.
آگاه باشيد كسى كه با دوستى آل محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) بميرد، توبه كار مرده است.
آگاه باشيد كسى كه با دوستى آل محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) بميرد، باايمان كامل مرده است.
آگاه باشيد كسى كه با دشمنى آل محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) بميرد، در حالى به صحراى قيامت مىآيد كه بر پيشانىاش نوشته شده: نااميد از رحمت خدا.
آگاه باشيد كسى كه با دشمنى آل محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) بميرد، بوى بهشت به وى نمىرسد.
22- سزاى زن و مرد همسر آزار
«أَيُّمَا امْرَأَة أَذَتْ زَوْجَها بِلِسانِها لَمْ يَقْبَلِ اللّهُ مِنْها صَرْفًا وَ لا عَدْلاً وَ لا حَسَنَةً مِنْ عَمَلِها حَتّى تُرْضِيَهُ وَ إِنْ صامَتْ نَهارَها وَ قامَتْ لَيْلَها وَ كانَتْ أَوَّلَ مَنْ يَرِدُ النّارَ وَ كَذلِكَ الرَّجُلُ إِذا كانَ لَها ظالِمًا.»:
هر زنى كه شوهر خود را با زبان بيازارد، خداوند هيچ جبران و عوض و نيكى از كارش را نمىپذيرد تا او را راضى كند، اگرچه روزش را روزه بگيرد و شبش را به عبادت بگذراند، و چنين زنى اوّل كسى است كه داخل جهنّم خواهد شد، و همچنين است اگر مرد به زنش ستم روا دارد.
23- سزاى زن ناسازگار با شوهر
«أَيُّمَا امْرَأَة لَمْ تَرْفُقْ بِزَوْجِها وَ حَمَلَتْهُ عَلى ما لا يَقْدِرُ عَلَيْهِ وَ ما لا يُطيقُ لَمْ تُقْبَلْ مِنْها حَسَنَةٌ وَ تَلْقَى اللّهَ وَ هُوَ عَلَيْها غَضْبانُ.»:
هر زنى كه با شوهر خود مدارا ننمايد و او را به كارى وادار سازد كه قدرت و طاقت آن را ندارد، از او كار نيكى قبول نمىشود و در روز قيامت، خدا را در حالتى ملاقات خواهد كرد كه بر وى خشمگين باشد.
24- نخستين رسيدگى در قيامت
«أَوَّلُ ما يُقْضى يَوْمَ القِيمَةِ الدِّماءُ.»:
اوّلين كارى كه در روز قيامت به آن رسيدگى مىشود، خون هاى به ناحقّ ريخته شده است.
25- بى رحمى و ترحّم
«إِطَّلَعْتُ لَيْلَةَ أَسْرى عَلَى النّارِ فَرَأَيْتُ امْرَأَةً تُعَذَّبُ فَسَأَلْتُ عَنْها فَقيلَ إِنَّها رَبَطَتْ هِرَّةً وَ لَمْ تُطْعِمْها وَ لَمْ تَسْقِها وَ لَمْ تَدَعْها تَأْكُلُ مِنْ خَشاشِ الاَْرْضِ حَتّى ماتَتْ فعَذَّبَها بِذلِكَ وَ اطَّلَعْتُ عَلَى الْجَنَّةِ فَرَأَيْتُ امْرَأَةً مُومِسَةً يَعنى زانِيَةً فَسَأَلْتُ عَنْها فَقيلَ إِنَّها مَرَّتْ بِكَلْب يَلْهَثُ مِنَ الْعَطَشِ فَأَرْسَلَتْ إِزارَها فى بِئْر فَعَصَرَتْهُ فى حَلْقِهِ حَتّى رَوِىَ فَغَفَرَ اللّهُ لَها.»:
در شب معراج از دوزخ آگاهى يافتم، زنى را ديدم كه در عذاب است. از گناهش سؤال كردم. پاسخ داده شد كه او گربه اى را محكم بست، در حالى كه نه به آن حيوان خوراكى داد و نه آبى نوشاند و آزادش هم نكرد تا خود در روى زمين چيزى را بيابد و بخورد و با اين حال ماند تا مُرد.
خداوند اين زن را به خاطر آن گناه، عذاب كرده است. و از بهشت آگاهى يافتم، زن آلوده دامنى را ديدم و از وضعش سؤال كردم. پاسخ داده شد اين زن به سگى گذر كرد، در حالى كه از عطش، زبانش را از دهان بيرون آورده بود، او پارچه پيرهنش را در چاهى فرو برد، پس آن پارچه را در دهان سگ چلاند تا آن حيوان سيراب شد، خداوند گناه آن زن را به خاطر اين كار بخشيد.
26- عدم پذيرش اعمال ناخالص
«إِذا كانَ يَوْمُ الْقِيمَةِ نادى مُناد يَسْمَعُ أَهْلُ الْجَمْعِ أَيْنَ الَّذينَ كانُوا يَعْبُدُونَ النّاسَ قُومُوا خُذُوا أُجُورَكَمْ مِمَّنْ عَمِلْتُمْ لَهُ فَإِنّى لا أَقـْبـَلُ عَمَلاً خالَطَهُ شَىْءٌ مِنَ الدُّنْيا وَ أَهْلِها »:

چون روز قيامت فرا رسد، ندا دهنده اى ندا دهد كه همه مردم مىشنوند، گويد: كجايند آنان كه مردم را مىپرستيدند؟ برخيزيد و پاداشتان را از كسى كه براى او كار كرديد بگيريد! چون من عملى را كه چيزى از دنيا و اهل دنيا با آن مخلوط شده باشد، قبول نمىكنم.
27- دنيا طلبى، عنصرِ حبط اعمال
«لَيَجيئَنَّ أَقوامٌ يَوْمَ الْقِيمَةِ وَ أَعْمالُهُمْ كَجِبالِ تِهامَة فَيُؤْمَرُ بِهِمْ إِلَـىالنّارِ قالُوا يا رَسـُولَ اللّهِ مُصَلّينَ؟ قالَ نَعَمْ يُصَلُّونَ وَ يَصُومُونَ وَيَأْخُذُونَ هِنْـأً مِنَ اللَّيْلِ فَـإِذا عَرَضَ لَهُمْ شَىْءٌ مِنَ الـدُّنْيا وَثَبُوا عَلَيْهِ.»:
در روز قيامت گروهى را براى محاسبه مىآورند كه اعمال نيك آنان مانند كوه هاى تهامه بر روى هم انباشته است! امّا فرمان مىرسد كه به آتش برده شوند! صحابه گفتند: يا رسول اللّه! آيا اينان نماز مىخواندند؟ فرمود: بلى نماز مىخواندند و روزه مىگرفتند و قسمتى از شب را در عبادت به سر مىبردند! امّا همين كه چيزى از دنيا به آنها عرضه مىشد، پرش و جهش مىكردند تا خود را به آن برسانند!
28- با هر كهاى با اوستى
«أَلـْمَرْءُ مَـعَ مَـنْ أَحَـبَّ.»:
آدمى (در قيامت) با كسى است كه او را دوست دارد.
29- دوستى اهل بيت
«مَنْ سَرَّهُ أَنْ يَحْيى حَياتي وَ يَمُوتَ مَماتي وَ يَسْكُنَ جَنَّةَ عَدْن غَرَسَها رَبّي فَلْيُوالِ عَلِيًّا مِنْ بَعْدي وَلْيُوالِ وَلِيَّهُ وَلْيَقْتَدِ بِالاَْئِمَّةِ مِنْبَعْدي فَإِنَّهُمْ عِتْرَتي وَ خُلِقُوا مِنْ طينَتي رُزِقُوا فَهْمًا وَ عِلْمًا وَوَيْلٌ لِلْمُكَذِّبينَ بِفَضْلِهِمْ مِنْ أُمـَّتي الـْقاطِعينَ فيهمْ صِلَتي لا أَنـَا لَهُمُ اللّهُ شَفاعَتي.»:
هر كس دوست داشته باشد كه چون من زندگى كند و چون من بميرد و در باغ بهشتى كه پروردگارم پرورده جاى بگيرد، بايد بعد از من على را و دوست او را دوست بدارد و به پيشوايان بعد از من اقتدا كند كه آنان عترت من هستند و از طينتم آفريده شدهاند و از درك و دانش برخوردار گرديده اند، و واى بر آن گروه از امّت من كه برترى آنان را انكار كنند و پيوندشان را با من قطع نمايند كه خداوند شفاعت مرا شامل حال آنان نخواهد كرد.
30- ولايت على(عليه السلام) شرط قبولى اعمال
«فَوَ الَّذي بَعَثَني بِالْحَقِّ نَبِيًّا لَوْ جاءَ أَحـَدُكُمْ يَوْمَ الْقِيمَةِ بِأَعْمال كَأَمـْثالِ الْجِبالِ وَ لَمْ يَجىءَ بِوِلايَةِ عَلِىِّ بْنِ أَبيطالب لاََكَبَّهُ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ فِي النّارِ.»:
سوگند به خدايى كه مرا به حقّ برانگيخته، اگر يكى از شما در روز قيامت با اعمالى همانند كوه ها بيايد، امّا فاقد ولايت و قبول حاكميّت على بن ابيطالب باشد، خداوند او را به رو در آتش افكند.
31- پاداش مريض
«إِذا مَرِضَ الْمُسْلِمُ كَتَبَ اللّهُ لَهُ كَأَحْسَنِ ما كانَ يَعْمَلُ فى صِحَّتِهِ وَ تَساقَطَتْ ذُنُوبُهُ كَما يَتَساقَطُ وَرَقُ الشَّجَرِ.»:
وقتى كه مسلمان، بيمار شود، خداوند همانند بهترين حسناتى كه در حال سلامت انجام مىداده در نامه عملش مىنويسد و گناهانش همچون برگ درخت فرو مىريزد.
32- مسئوليت مسلمانى
«مَنْ أَصْبَحَ لايَهْتَمُّ بِأمُوُرِالْمُسْلِمينَ فَلَيْسَ مِنْهُمْ وَ مَنْ سَمِعَ رَجُلاً يُنادي يالَلْمُسْلِمينَ فَلَمْ يُجِبْهُ فَلَيْسَ بِمُسْلِم.»:
هر كه صبح كند و به امور مسلمين همّت نگمارد، از آنها نيست; و هر كس بشنود كه شخصى فرياد مىزند: «اى مسلمان ها به فريادم برسيد» ولى جوابش نگويد، مسلمان نيست.
33- پيوستگى ايرانيان با اهل بيت
«قالَتِ الرُّسُلُ مِنَ الْفُرْسِ لِرَسُولِ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) إِلى مَنْ نَحْنُ يا رَسُولَ اللّهِ؟ قالَ أَنـْتُمْ مِنّا وَ إِلَيْنا أَهْلَ الْبَيـْتِ.»:
فرستادگان باذان، پادشاه يمن، تحت الحمايه ايران كه اصالتاً ايرانى بودند به حضور پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) آمدند و گفتند: اى رسول خدا: سرانجامِ ما فارسيان به نزد چه كسى خواهد بود؟حضرت فرمود: شما فارسيان از ما هستيد و سرانجامتان به سوى ما و خاندان ما خواهد بود!
قال ابن هشام: فَبَلَغَنى عَنِ الزُّهْرِىِّ إِنّه قالَ: فَمِنْ ثَمَّ قالَ رَسُولُ اللّهِ: سَلْمانُ مِنّا أَهـْلَ الْبَيْتِ.
ابن هشام از قول زهرى گويد: و از همين جا بود كه پيامبر فرمود: سلمان از اهل بيت ماست.
34- خيانت بزرگ (تقدّم مفضول)
«مَنْ تَقَدَّمَ عَلَى الْمُسْلِمينَ وَ هُوَ يَرى أَنَّ فيهِمْ مَنْ هُوَ أَفـْضَلُ مِنْهُ فَقَدْ خانَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الْمُسْلِمينَ.»:
كسى كه بر مسلمانان پيشى گيرد، در حالى كه مىداند در ميان آنها كسى افضل و بهتر از او وجود دارد، چنين كسى به خدا و رسولش و همه مسلمانان خيانت كرده است.
35- ارزش هدايت
«لأََنْ يَهْدِىَ اللّهُ بِكَ رَجُلاً واحِدًا خَيْرٌ لَكَ مِمّا طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ.»:
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) خطاب به حضرت على(عليه السلام) فرمود:در صورتى كه خداوند يك نفر را به دست تو هدايت كند، براى تو از حكومت كردن بر آنچه آفتاب بر آن مىتابد بهتر است.
36- مردمان آخرالزّمان
«يَـأْتى عَلَىالنّاسِ زَمانٌ تَخْبُثُ فيهِ سَرائِرُهُمْ وَ تَحْسُنُ فيهِ عَلانِيَتُهُمْ طَمَعًا فِى الدُّنْيا، لا يُريدُونَ بِهِ ما عِنْدَ رَبِّهِمْ، يَكُونُ دينُهُمْ رِياءً لا يُخالِطُهُمْ خَوْفٌ، يَعُمُّهُمُ اللّهُ بِعِقاب فَيَدْعُونَهُ دُعاءَ الْغَريقِ فَلا يَسْتَجيبُ لَهُمْ!»:
زمانى بر مردم فرا مىرسد كه براى طمعِ در دنيا، باطنشان پليد و ظاهرشان زيبا باشد، علاقهاى به آنچه نزد پروردگارشان است نشان ندهند، دين آنها ريا شود و خوفى ]از خدا[ در دلشان آميخته نشود، خداوند همه آنان را به عذاب سختى گرفتار كند، پس مانند دعاى شخص غريق دعا كنند، ولى دعايشان را اجابت نكند!
37- راستگوترين صحابه
«ما أَظَلَّتِ الْخَضْراءُ وَ لا أَقَلَّتِ الْغَبْراءُ مِنْ ذى لَهْجَة أَصـْدَقُ مِنْ أَبـىذَرٍّ.»:
آسمان سايه نينداخته و زمين دربرنگرفته، صاحب سخنى راستگوتر از ابوذر را.
38- پرسش از عالمان و همنشينى با فقيران
«سائِلُوا الْعُلَماءَ وَ خاطِبُوا الْحُكَماءَ وَ جالِسُوا الْفُقَراءَ.»:
از دانشمندان بپرسيد و با فرزانگان سخن بگوييد و با فقيران بنشينيد.
39- دستبوسى نه!
«هذا تَفْعَلُهُ الأَعاجِمُ بِمُلُوكِها وَ لَسْتُ بِمَلِك إِنَّما أَنـَا رَجُلٌ مِنْكُمْ.»:
مردى خواست تا بر دست رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بوسه زند، پيامبر دست خود را كشيد و فرمود: اين كارى است كه عَجَم ها با پادشاهان خود مىكنند و من شاه نيستم، من مردى از خودتان هستم.
40- مهربانى با همنوعان
«ما آمَنَ بى مَنْ باتَ شَبْعانَ وَ جارُهُ جائِعٌ، وَ ما مِنْ أَهـْلِ قَرْيَة يَبيتُ وَ فيهِمْ جائِعٌ لا يَنْظُرُ اللّهُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيمَةِ.»:
به من ايمان نياورده كسى كه سير بخوابد و همسايه اش گرسنه باشد، و اهل يك آبادى كه شب را بگذرانند و در ميان ايشان گرسنه اى باشد، خداوند در روز قيامت به آنها نظر رحمت نيفكند.


 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:2  توسط صفر مهاجری  | 

سيره و سخن پيشوايان

رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)

پرتوى از سيره و سيماى محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)

حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)، فرزند عبداللّه بن عبدالمطّلب بن هاشم بن عبدمناف، در مكّه به دنيا آمد.
پيش از ولادت، پدرش عبداللّه درگذشته بود.
محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) شش سال داشت كه مادرش آمنه را نيز از دست داد.
او تا هشت سالگى زير سرپرستى جدّش عبدالمطّلب بود و پس از مرگ جدّش در خانه عمويش ابوطالب سُكنا گزيد.
رفتار و كردار او در خانه ابوطالب، نظر همگان را به سوى خود جلب كرد و ديرى نگذشت كه مهرش در دلها جاى گرفت.
او برخلافِ كودكانِ همسالش كه موهايى ژوليده و چشمانى آلوده داشتند، مانند بزرگسالان موهايش را مرتّب مىكرد و سر و صورتِ خود را تميز نگه مىداشت.
او به چيزهاى خوراكى هرگز حريص نبود، كودكان همسالش، چنان كه رسم اطفال است، با دستپاچگى و شتابزدگى غذا مىخوردند و گاهى لقمه از دست يكديگر مىربودند، ولى او به غذاى اندك اكتفا و از حرص ورزى در غذا خوددارى مىكرد.
در همه احوال، متانت بيش از حدِّ سنّ و سالِ خويش از خود نشان مىداد.
بعضى روزها همين كه از خواب برمىخاست، به سر چاه زمزم مىرفت و از آب آن جرعهاى چند مىنوشيد و چون به وقت چاشت به صرف غذا دعوتش مىنمودند، مىگفت: احساس گرسنگى نمىكنم.
او نه در كودكى و نه در بزرگسالى، هيچ گاه از گرسنگى و تشنگى سخن به زبان نمىآورد.
عموى مهربانش ابوطالب او را هميشه در كنار بستر خود مىخوابانيد.
همو گويد: من هرگز كلمهاى دروغ از او نشنيدم و كار ناشايسته و خنده بيجا از او نديدم.
او به بازيچههاى كودكان رغبت نمىكرد و گوشه گيرى و تنهايى را دوست مىداشت و در همه حال متواضع بود.
آن حضرت در سيزده سالگى، ابوطالب را در سفر شام، همراهى كرد.
در همين سفر بود كه شخصيّت، عظمت، بزرگوارى و امانتدارى خود را نشان داد.
بيست و پنج سال داشت كه با خديجه دختر خويلد ازدواج كرد.
محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) در ميان مردم مكّه به امانتدارى و صداقت مشهور گشت تا آنجا كه همه، او را محمّد امين مىخواندند.
در همين سنّ و سال بود كه با نصب حجرالاسود و جلوگيرى از فتنه و آشوب قبايلى، كاردانى و تدبير خويش را ثابت كرد و با شركت در انجمن جوانمردان مكّه (= حلفالفضول) انسان دوستى خود را به اثبات رساند.
پاكى و درستكارى و پرهيز از شرك و بتپرستى و بىاعتنايى به مظاهر دنيوى و انديشيدن در نظام آفرينش، او را كاملاً از ديگران متمايز ساخته بود.
آن حضرت در چهل سالگى به پيامبرى برانگيخته شد و دعوتش تا سه سال مخفيانه بود.
پس از اين مدّت، به حكم آيه «وَ أَنـْذِرْ عَشيرَتَكَ الاَْقـْرَبينَ»; يعنى: «خويشاوندان نزديك خود را هشدار ده!»، رسالت خويش را آشكار ساخت و از بستگان خود آغاز كرد و سپس دعوت به توحيد و پرهيز از شرك و بتپرستى را به گوشِ مردم رساند.
از همين جا بود كه سران قريش، مخالفت با او را آغاز كردند و به آزار آن حضرت پرداختند.
حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) در مدّت سيزده سال در مكّه، با همه آزارها و شكنجه هاى سرمايه داران مشرك مكّه و همدستان آنان، مقاومت كرد و از مواضع الهى خويش هرگز عقب نشينى ننمود.
پس از سيزده سال تبليغ در مكّه، ناچار به هجرت شد.
پس از هجرت به مدينه زمينه نسبتاً مناسبى براى تبليغ اسلام فراهم شد، هر چند كه در طىّ اين ده سال نيز كفّار، مشركان، منافقان و قبايل يهود، مزاحمت هاى بسيارى براى او ايجاد كردند.
در سال دهم هجرت، پس از انجام مراسم حجّ و ترك مكّه و ابلاغ امامت على بن ابىطالب(عليه السلام) در غدير خم و اتمام رسالت بزرگ خويش، در بيست و هشت صفر سال يازدهم هجرى، رحلت فرمود.

اخلاق و سيره پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)

رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) كاملترين انسان و بزرگ و سالار تمام پيامبران است.
در عظمت آن حضرت همين بس كه خداوند متعال در قرآن مجيد او را با تعبير «يا ايّها الرّسول» و «يا ايّها النّبى» مورد خطاب قرار مىدهد و او را به عنوان انسانى الگو براى تمام جهانيان معرّفى مىنمايد: «لَقَدْ كانَ لَكُم في رَسُول اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»; «در] سيره و سخن[ پيامبر خدا براى شما الگوى نيكويى است.»او به حقّ داراى اخلاقى كامل و جامعِ تمام فضايل و كمالات انسانى بود.
خدايش او را چنين مىستايد: «إِنّك لَعَلى خُلُق عَظيم»; «اى پيامبر تو داراى بهترين اخلاق هستى.» «وَلَوْ كُنْتَ فَظّاً غَليظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ»; «اگر تندخو و سخت دل مىبودى مردم از اطرافت پراكنده مىشدند.» از اين رو، يكى از مهمترين عوامل پيشرفت اسلام، اخلاق نيكو و برخورد متين و ملايم آن حضرت با مردم بود.
در طول زندگانى او هرگز ديده نشد وقتش را به بطالت بگذراند.
در مقام نيايش هميشه مىگفت: «خدايا از بيكارگى و تنبلى و زبونى به تو پناه مىبرم.»، و مسلمانان را به كار كردن تحريض مىنمود.
او هميشه جانب عدل و انصاف را رعايت مىكرد و در تجارت به دروغ و تدليس، متوسّل نمىشد و هيچ گاه در معامله سختگيرى نمىكرد و با كسى مجادله و لجاجت نمىنمود و كار خود را به گردن ديگرى نمىانداخت.
او صدق گفتار و اداى امانت را قوام زندگى مىدانست و مىفرمود: اين دو در همه تعاليم پيغمبران تأكيد و تأييد شده است.
در نظر او همه افراد جامعه، موظّف به مقاومت در برابر ستمكاران هستند و نبايد نقش تماشاگر داشته باشند.
مىفرمود: برادرت را چه ظالم باشد و چه مظلوم، يارى نما! اصحاب گفتند: معنى يارى كردن مظلوم را دانستيم، ولى ظالم را چگونه يارى كنيم؟ فرمود: دستش را بگيريد تا نتواند به كسى ستم كند!خواننده گرامى! از آنجا كه ما در روزگار تباهى اخلاق و غلبه شهوات و آفات به سر مىبريم، مناسب است كه در اينجا سيماىِ صميمى پيامبرانِ الهى را عموماً و چهره تابناك و حقيقتِ انسانىِ محمّد پيامبر اسلام را خصوصاً در تابلوىِ تاريخىِ مستند و شكوهمندى بيابيم كه به حقّ در عصر ما برترين تصوير انسانىِ نزديك به حقيقت از آن حضرات است.
منشور سه بُعدى تاريخ، سه چهره را نشان مىدهد: قيصران، فيلسوفان و پيامبران.
پيامبران «سيمايى دوست داشتنى دارند، در رفتارشان صداقت و صميميّت بيشتر از اُبّهت و قدرت پيداست، از پيشانيشان پرتو مرموزى كه چشمها را خيره مىدارد ساطع است ، پرتويى كه همچون «لبخندِ سپيده دم» محسوس است امّا همچون راز غيب مجهول.
ساده ترين نگاهها آن را به سادگى مىبينند امّا پيچيده ترين نبوغها به دشوارى مىتوانند يافت.
روحهايى كه در برابر زيبايى و معنا و راز حسّاسند، گرما و روشنايى و رمز شگفت آن را همچون گرماى يك «عشق»، برق يك «امّيد» و لطيفه پيدا و پنهان زيبايى حس مىكنند و آن را در پرتو مرموز سيمايشان، راز پرجذبه نگاهشان و طنين دامن گستر آوايشان، عطر مستىبخش انديشه شان ، راه رفتنشان، نشستنشان، سخنشان، سكوتشان و زندگى كردنشان مىبينند، مىيابند و لمس مىكنند.
و به روانى و شگفتى، «الهام» در درونشان جريان مىيابد و از آن پُر، سرشار و لبريز مىشوند.
و اين است كه هر گاه بر بلندى قلّه تاريخ برآييم انسانها را هميشه و همه جا در پى اين چهره هاى ساده امّا شگفت مىبينيم كه «عاشقانه چشم به آنان دوخته اند.» ابراهيم، نوح، موسى و عيسى، پيامبران بزرگِ تاريخ اين چنين بوده اند ، امّا محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)كه خاتم الانبيا است چگونه است؟«در برابر كسانى كه با وى به مشاجره برمىخاستند وى تنها به خواندن آياتى از قرآن اكتفا مىكرد و يا عقيده خويش را با سبكى ساده و طبيعى بيان مىكرد و به جدل نمىپرداخت.
زندگىاش، پارسايان و زاهدان را به ياد مىآورد.
گرسنگى را بسيار دوست مىداشت و شكيباييش را بر آن مىآزمود.
گاه خود را چندان گرسنه مىداشت كه بر شكمش سنگ مىبست تا آزارِ آن را اندكى تخفيف دهد.
در برابر كسانى كه او را مىآزردند چنان گذشت مىكرد و بدى را به مِهر پاسخ مىداد كه آنان را شرمنده مىساخت.
هر روز، از كنار كوچه اى كه مىگذشت، يهودىاى طشت خاكسترى گرم از بام خانه بر سرش مىريخت و او بىآنكه خشمگين شود، به آرامى رد مىشد و گوشه اى مىايستاد و پس از پاك كردن سر و رو و لباسش به راه مىافتاد.
روز ديگر با آنكه مىدانست باز اين كار تكرار خواهد شد مسير خود را عوض نمىكرد.
يك روز كه از آنجا مىگذشت با كمال تعجّب از طشت خاكستر خبرى نشد! محمّد با لبخند بزرگوارانه اى گفت: رفيق ما امروز به سراغ ما نيامد! گفتند: بيمار است.
گفت: بايد به عيادتش رفت.
بيمار در چهره محمّد كه به عيادتش آمده بود چنان صميميّت و محبّت صادقانه اى احساس كرد كه گويى سالها است با وى سابقه ديرين دوستى و آشنايى دارد.
مرد يهودى در برابر چنين چشمه زلال و جوشانى از صفا و مهربانى و خير، يكباره احساس كرد كه روحش شسته شد و لكّه هاى شومِ بدپسندى و آزارپرستى و ميل به كجى و خيانت از ضميرش پاك گرديد.
چنان متواضع بود كه عرب خودخواه و مغرور و متكبّر را به اعجاب وامىداشت.
زندگىاش، رفتارش و خصوصيّات اخلاقىاش محبّت، قدرت، خلوص، استقامت و بلندى انديشه و زيبايى روح را الهام مىداد.
سادگى رفتارش و نرمخويى و فروتنىاش از صلابت شخصيّت و جذبه معنويتش نمىكاست.
هر دلى در برابرش به خضوع مىنشست و هر غرورى از شكستن در پاى عظمتِ زيبا و خوبِ او سيراب مىشد.
در هر جمعى برترى او بر همه نمايان بود.»

صفات و ويژگيهاى پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)

از آشكارترين صفات رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) اين بود كه غرورِ پيروزى او را نمىگرفت، چنان كه در بازگشت از نبرد بدر و فتح مكّه نشان داد، و نيز از شكست نا اميد نمىشد، همان طور كه شكست احد بر وى تأثير نداشت، بلكه پس از آن به سرعت براى جنگ «حمراءالأسد» آماده شد و نيز نقض پيمان بنى قريظه و پيوستن آنان به سپاه احزاب بر روحيه او تأثيرى نگذاشت، بلكه او را ثابت قدم گردانيد.
از صفات ديگر او احتياط و پرهيز بود كه نيروى دشمن را بدين وسيله ارزيابى كرده، براى مقابله با او به تهيّه ابزار و تجهيزات دست مىزد.
حتّى هنگام اقامه نماز نيز احتياط را از دست نمىداد، بلكه مراقب و هوشيار بود.
صفت ديگر او نرمى همراه با صلابت بود كه در شرايط متغيّر جنگى از آن برخوردار بود و به سبب سرعت تغيير اين شرايط، دستورها و احكام جديدى صادر مىكرد.
سرعت در فرماندهى نزد او، براى مقابله با مسائل جدّى، شرطى اساسى بود و به تمركز فرماندهى، توجّه و تأكيد فراوان داشت.
با ياران و قوم خود رفتارى مبتنى بر جذب و اصلاح داشت و روح اعتماد و آرامش را در ميان آنها تقويت مىكرد.
به كوچك رحم مىكرد، بزرگ را گرامى مىداشت، يتيم را خشنود كرده و پناه مىداد، به فقيران و مسكينان نيكى و احسان مىكرد، حتّى به حيوانات هم ترحّم مىنمود و از آزار آنها نهى مىكرد.
از مهمترين نمونه هاى انسانيّتِ رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) اين بود كه آن حضرت نيروهايى را كه براى سرايا و جنگ با دشمن اعزام مىكرد به دوستى و مدارا با مردم و عدم يورش و شبيخون عليه ايشان وصيّت و سفارش مىفرمود.
او بيشتر دوست داشت دشمن را به سوى صلح منقاد كند، نه اين كه مردانِ ايشان را بكشد.
آن حضرت سفارش مىكرد تا پير مردان، كودكان و زنان را نكشند و بدن مقتول را شكنجه و مُثله نكنند.
وقتى قريش به او پناه آوردند، محاصره اقتصادى آنان را لغو و با تقاضاى ايشان، براى تهيّه گندم از يمن، موافقت فرمود.
او به صلح كامل در جهان دعوت مىكرد و از جنگ، جز به هنگام ضرورت و ناچارى، پرهيز داشت.
نامه هايى كه به سوى پادشاهان مىفرستاد به سلام و صلح، آراسته و مزّين بود و آن را براى آغاز كلام در ديدار بين فرزندان آدم قرار داده بود.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در جنگها بيش از يك فرمانده تعيين مىكرد، ضوابطى دقيق براى فرماندهى لشكر و تقويت آن قرار مىداد و بين اصول سياسى و نظامى ارتباط برقرار مىساخت و اطاعت از فرماندهان را رمزى براى انضباط، انقياد و فرمانبردارى مىدانست.
او برنامه ريزى جدّى، سازماندهى نمونه و فرماندهى برتر را بنياد گذاشت، و فرماندهى لشكر را بر اساس شايستگى و شناخت برگزيد.
لشكر را به طور يكسان در فرماندهى خود جمع كرد، و از آنچه كه در وسع و توانايى رزمندگان بود بيشتر به آنان مىبخشيد.

تلاش براى تحقّق انسانيّت

وجود رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) براى همه مردم مايه رحمت بود و هيچ كس را به سبب رنگ و جنس از شمول آن مستثنى نمىكرد.
همه مردم نزد او روزى خورِ خداوند بودند.
آن حضرت به اين رهنمودها دعوت مىكرد:1 ـ رشد و اعتلاى انسانيّت، مىفرمود: «همه مردم از آدم هستند و آدم نيز از خاك است.»2 ـ صلح و سلامتى قبل از جنگ،3 ـ گذشت و بخشش قبل از مجازات،4 ـ آسان گيرى و گذشت قبل از مجازات.
از اين رو، مشاهده مىكنيم كه جنگهاى او همگى براى اهداف والاى انسانى بوده و به منظور تحقّق انسانيّت انجام مىشده است.
آن حضرت به نيكى، و احسان به مردم و دوستى و مدارا با آنان فرمان مىداد.
او نمونه هاى كامل از رحمت را در فتح مكّه نشان داد كه با وجود پيروزى بر دشمنان با ايشان برخوردى نيكو كرد، با توجّه به اين كه مىتوانست از همه آنان انتقام گيرد، ولى آنان را بخشيد و فرمود: برويد شما آزاد هستيد! در جنگ «ذات الرّقاع» به «غوث بن الحارث» كه براى قتل آن حضرت مىكوشيد، دست يافت، ولى از او گذشت و او را آزاد كرد.
پيامبر با اسيران با مدارا و رحمت برخورد مىكرد، بر بسيارى از آنان منّت مىگذاشت و آزادشان مىساخت و لشكريان را به آنان سفارش مىكرد.
از جمله در يكى از جنگها، با دست خود، دست اسيرى را - كه صداى ناله او را شنيد ـ باز كرد.

اخلاق فرماندهى

رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به اخلاقى آراسته بود كه خداوند او را چنين مىستايد: «وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُق عَظيم».
موصوف بودن به اين اخلاق، از او يك فرمانده موفّق ساخته بود كه مىتوانست او را به مقصود رسانده و در بسيارى از جنگها پيروزى را براى او به ارمغان آورد.
آن حضرت به تمامى مردم مهربان بود و در همه شرايط با لشكريان و مردم خود مدارا مىكرد، راستگويى امين، وفادار به عهد و پيمان خود بود، هنگام غضب خشم خود را فرو مىبرد و هنگام قدرت از مجازات چشم پوشيده و مىگذشت.
او بين مردم «صلح و دوستى» برقرار مىساخت و از آنان كينه، دشمنى و فتنه را دور مىكرد و هر كسى را در جايگاه خود قرار مىداد.
برجسته ترين صفات عقلى آن حضرت عبارت بود از: تدبير، تفكّر و دور انديشى.
اين صفات در عملكردهاى او نمايان است.
با تفكّر و انديشه در مورد وضع قوم او مىتوان فهميد كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) عاقلترين مردم جهان بوده است; زيرا قومى را به رغم خشونت و تندى اخلاق و فخرفروشى و سخت خويىاى كه داشتند، چنان تربيت و رهبرى كرد كه، با همه اين اوصاف، از حاميان جدّى او گشتند و همراه با او پرچم اسلام را برافراشتند و به جهاد برخاستند.
رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، روشهاى جديدى را در جنگ، حكومت، مديريت، سياست، اقتصاد و مسائل اجتماعى به وجود آورد.
در جنگ احزاب به كندن خندق پرداخت، در غزوه حديبيّه با قريش مذاكره كرد و با انعقاد پيمانى به نتايج عملى آن، كه بعدها نمايان شد، دست يافت و به همين گونه در هر ميدان جنگى به ابتكارى جديد دست مىزد كه او را در پيروزى بر دشمن يارى مىكرد و آنان را از اقدامات و تاكتيكهاى خود در بُهت و سرگردانى فرو مىبرد.
رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) موفّق گرديد حاكميّتى از هر جهت با شكوه و محترم برپا دارد تا همه مردم از زعامت و رهبرى او بهرهمند گشته و به اوامر او، پس از رهايى از طاعت رهبران مختلف، گردن نهند.
دعوت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به اسلام، مبتنى بر صلح و سلامت بود و جنگ را جز هنگامى كه قساوت دشمن و سختگيرى آنان بر مسلمانان زياد شد، مورد توجّه قرار نمىداد.
در حقيقت، براى دفعِ زور، به زور متوسّل مىشد.
از اين رو، جنگهاى او از آغاز بر اساسى ثابت و استوار قرار داشت كه لشكر اسلامى از آن غفلت نمىكرد، از جمله: دعوت مردم به دين جديد، انعقاد پيمان صلح و پرداخت جزيه يا فتح سرزمين آنان، و نبرد با كسانى كه با او دشمنى كنند.

نظافت

رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به پاكيزگى علاقه فراوان داشت و در نظافت بدن و لباس بى نظير بود.
علاوه بر آداب وضو، اغلب روزها خود را شستشو مىداد و اين هر دو را از عبادات مىدانست.
موى سرش را با برگ سدر مىشست و شانه مىكرد و خود را با مشك و عنبر خوشبو مىنمود.
روزانه چند بار، مخصوصاً شبها پيش از خواب و پس از بيدارى، دندانهايش را با دقّت مسواك مىكرد.
جامه سفيدش كه تا نصف ساقهايش را مىپوشانيد هميشه تميز بود.
پيش از صرف غذا و بعد از آن دست و دهانش را مىشست و از خوردن سبزى هاى بد بو پرهيز مىنمود.
شانه عاج و سرمه دان و قيچى و آينه و مسواك، جزء اسباب مسافرتش بود.
خانه اش با همه سادگى و بى تجمّلى هميشه پاكيزه بود.
تأكيد مىنمود كه زباله ها را به هنگام روز بيرون ببرند و تا شب به جاى خود نمانَد.
نظافت تن و اندامش با قُدسِ طهارتِ روحش هماهنگى داشت و به ياران و پيروان خود تأكيد مىنمود كه سر و صورت و جامه و خانه هايشان را تميز نگهدارند و وادارشان مىكرد خود را، به ويژه در روزهاى جمعه، شستشو داده و معطّر سازند كه بوى بد از آنها استشمام نشود و آن گاه در نماز جمعه حضور يابند.

آداب معاشرت

در ميان جمع، بشّاش و گشاده رو و در تنهايى، سيمايى محزون و متفكّر داشت.
هرگز به روى كسى خيره نگاه نمىكرد و بيشتر اوقات چشمهايش را به زمين مىدوخت.
اغلب دو زانو مىنشست و پاى خود را جلوى هيچ كس دراز نمىكرد.
در سلام كردن به همه، حتّى بردگان و كودكان، پيشدستى مىكرد و هر گاه به مجلسى وارد مىشد نزديكترين جاى را اختيار مىنمود.
اجازه نمىداد كسى جلوى پايش بايستد و يا جا برايش خالى كند.
سخن همنشين خود را قطع نمىكرد و با او طورى رفتار مىكرد كه تصوّر مىشد هيچ كس نزد رسول خدا از او گرامىتر نيست.
بيش ا ز حدِّ لزوم سخن نمىگفت، آرام و شمرده سخن مىگفت و هيچ گاه زبانش را به دشنام و ناسزا آلوده نمىساخت.
در حيا و شرمِ حضور، بى مانند بود.
هر گاه از رفتار كسى آزرده مىگشت ناراحتى در سيمايش نمايان مىشد، ولى كلمه گِله و اعتراض بر زبان نمىآورد.
از بيماران عيادت مىنمود و در تشييع جنازه حضور مىيافت.
جز در مقام داد خواهى، اجازه نمىداد كسى در حضور او عليه ديگرى سخن بگويد و يا به كسى دشنام بدهد و يا بدگويى نمايد.

بخشايش و گذشت

بد رفتارى و بى حرمتى به شخصِ خود را با نظرِ اغماض مىنگريست، كينه كسى را در دل نگاه نمىداشت و در صدد انتقام برنمىآمد.
روحِ نيرومندش عفو و بخشايش را بر انتقام ترجيح مىداد.
در جنگ اُحد با آن همه وحشيگرى و اهانت كه به جنازه عمويش حمزه بن عبدالمطّلب روا داشته بودند و از مشاهده آن به شدّت متألّم بود، دست به عمل متقابل با كشتگان قريش نزد و بعدها كه به مرتكبين آن و از آن جمله هند زن ابوسفيان دست يافت، در مقام انتقام برنيامد، و حتّى ابوقتاده انصارى را كه مىخواست زبان به دشنام آنها بگشايد از بدگويى منع كرد.
پس از فتح خيبر جمعى از يهوديان كه تسليم شده بودند، غذايى مسموم برايش فرستادند.
او از سوء قصد و توطئه آنها آگاه شد، امّا به حال خود رهاشان كرد.
بار ديگر زنى از يهود دست به چنين عملى زد و خواست زهر در كامش كند كه او را نيز عفو نمود.
عبدالله بن ابّى سر دسته منافقان كه با اداى كلمه شهادت مصونيّت يافته بود، در باطن امر از اين كه با هجرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)به مدينه بساط رياست او برچيده شده بود، عداوات آن حضرت را در دل مىپرورانيد و ضمن همكارى با يهوديان مخالف اسلام، از كار شكنى و كينه توزى و شايعه سازى بر ضد او فرو گذار نبود.
آن حضرت نه تنها اجازه نمىداد يارانش او را به سزاى عملش برسانند، بلكه با كمال مدارا با او رفتار مىكرد و در حال بيمارى به عيادتش مىرفت! در مراجعت از غزوه تبوك جمعى از منافقان به قصد جانش توطئه كردند كه به هنگام عبور از گردنه، مركبش را رم دهند تا در پرتگاه، سقوط كند و با اين كه همگى صورتِ خود را پوشانده بودند، آنها را شناخت و با همه اِصرارِ يارانش، اسم آنها را فاش نساخت و از مجازاتشان صرفنظر كرد.

حريم قانون

آن حضرت از بد رفتارى و آزارى كه به شخص خودش مىشد عفو و اغماض مىنمود ولى در مورد اشخاصى كه به حريم قانون تجاوز مىكردند مطلقاً گذشت نمىكرد و در اجراى عدالت و مجازات متخلّف، هر كه بود، مسامحه روا نمىداشت.
زيرا قانونِ عدل، سايه امنيت اجتماعى و حافظ كيان جامعه است و نمىشود آن را بازيچه دستِ افراد هوس ران قرار داد و جامعه را فداى فرد نمود.
در فتح مكّه، زنى از قبيله بنى مخزوم مرتكب سرقت شد و از نظر قضايى جرمش محرز گرديد.
خويشاوندانش - كه هنوز رسوبات نظام طبقاتى در خلاياى مغزشان به جاى مانده بود - اجراى مجازات را ننگِ خانواده اَشرافى خود مىدانستند، به تكاپو افتادند كه مجازات را متوقف سازند، امّا آن حضرت نپذيرفت و فرمود:«اقوام و ملل پيشين دچار سقوط و انقراض شدند، بدين سبب كه در اجراى قانونِ عدالت، تبعيض روا مىداشتند، قسم به خدايى كه جانم در قبضه قدرت اوست در اجراى عدل درباره هيچ كس سستى نمىكنم، اگر چه مجرم از نزديكترين خويشاوندان خودم باشد.»او خود را مستثنى نمىكرد و فوقِ قانون نمىشمرد.
روزى به مسجد رفت و در ضمن خطابه فرمود:«خداوند سوگند ياد كرده است در روز جزا از ظلم هيچ ظالمى نگذرد، اگر به كسى از شما ستمى از جانب من رفته و از اين رهگذر حقّى بر ذمّه من دارد، من حاضرم به قصاص و عمل متقابل تن بدهم.» از ميان مردم شخصى به نام سوادة بن قيس به پاخاست و گفت: يا رسول الله! روزى كه از طائف برمىگشتى و عصا را در دست خود حركت مىدادى به شكم من خورد و مرا رنجه ساخت.
فرمود: «حاشا كه به عمد اين كار را كرده باشم. معهذا به حكم قصاص تسليم مىشوم!» فرمان داد همان عصا را بياورند و به دست سواده داد و فرمود: «هر عضوى كه از بدن تو با اين عصا ضربت خورده است به همان قسمت از بدن من بزن و حقّ خود را در همين نشئه دنيا از من بستان.» سواده گفت: نه، من شما را مىبخشم.
فرمود: «خدا نيز بر تو ببخشد.» آرى چنين بود رفتار يك رئيس و زمامدار تامّ الاختيار دين و دولت در اجراى عدل اجتماعى و حمايت از قانون.

احترام به افكار عمومى

رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در موضوعاتى كه به وسيله وحى و نصِّ قرآن، حكم آن معيّن شده بود، اعمّ از عبادت و معاملات، چه براى خود و ديگران، حقِّ مداخله قائل نبود و اين دسته از احكام را بدون چون و چرا به اجرا در مىآورد; زيرا تخلّف از آن احكام، كفر به خداست: «وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللهُ فَاؤُلئِكَ هُمُ الْكافِروُنَ»; «و كسانى كه به آنچه خدا فرو فرستاده داورى نكرده اند ، آنان خود كفر پيشه گانند .»امّا در موضوعات مربوط به كار و زندگى، اگر جنبه فردى داشت و در عين حال يك امر مباح و مشروع بود، افراد، استقلال رأى و آزادى عمل داشتند.
كسى حقّ مداخله در كارهاى خصوصى ديگرى را نداشت، و هر گاه مربوط به جامعه بود حقّ اظهار رأى را براى همه محفوظ مىدانست و با اين كه فكر سيّال و هوش سرشارش در تشخيص مصالح امور بر همگان برترى داشت، هرگز به تحكّم و استبدادِ رأى رفتار نمىكرد و به افكار مردم بى اعتنايى نمىنمود.
نظر مشورتى ديگران رامورد مطالعه و توجّه قرار مىداد و دستور قرآن مجيد را عم تأييد نموده و مىخواست مسلمين اين سنّت را نصب العين خود قرار دهند.
در جنگ بدر در سه مرحله، اصحاب خود را به مشاوره دعوت نموده و فرمود نظر خودتان را ابراز كنيد.
اوّل درباره اين كه اصحاب با قريش بجنگند و يا آنها را به حال خود ترك كرده و به مدينه مراجعت كنند.
همگى جنگ را ترجيح دادند و آن حضرت تصويب فرمود.
دوم محّل اردوگاه را به معرض مشورت گذارد كه نظر حباب بن منذر مورد تأييد واقع شد.
سوم در خصوص اين كه با امراى جنگ چه رفتارى شود به شور پرداخت.
بعضى كشتن آنها را ترجيح دادند و برخى تصويب نمودند آنها را در مقابل فديه آزاد نمايند و رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)با گروه دوم موافقت كرد.
در جنگ اُحد روش مبارزه را در معرض شور قرار داد كه آيا در داخل شهر بمانند و به استحكامات دفاعى بپردازند و يا در بيرون شهر اردو بزنند و جلوى هجوم دشمن را بگيرند، كه شقّ دوم تصويب شد.
در جنگ احزاب، شورايى تشكيل داد كه در خارج مدينه آرايش جنگى بگيرند و يا در داخل شهر به دفاع بپردازند.
پس از تبادل نظر بر اين شدند كه كوه سلع را تكيه گاه قرار داده و در پيشاپيش جبهه جنگ، خندق حفر كنند و مانع هجوم دشمن گردند.
در غزوه تبوك امپراطور روم از نزديك شدن مجاهدان اسلام به سر حدّ سوريه به هراس افتاده بود و چون به لشكر خود اعتماد نداشت به جنگ اقدام نمىكرد.
رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به مشورت پرداخت كه آيا پيشروى كند و يا به مدينه برگردند كه بنا به پيشنهاد اصحاب، مراجعت را ترجيح داد.
چنان كه مىدانيم همه مسلمانان به عصمت و مصونيّت او از خطا و گناه، ايمان داشتند و عمل او را سزاوار اعتراض نمىدانستند، ولى در عين حال، رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)انتقاد اشخاص را ـ اگر چه انتقاد بى مورد ـ با سعه صدر تلقّى مىنمود و مردم را در تنگناى خفقان و اختناق نمىگذاشت و با كمال ملايمت با جواب قانع كننده، انتقاد كننده را به اشتباه خود واقف مىكرد.
او به اين اصل طبيعى اذعان داشت كه آفريدگار مهربان، وسيله فكر كردن و سنجيدن و انتقاد را به همه انسانها عنايت كرده و آن را مختصّ به صاحبان نفوذ و قدرت ننموده است.
پس چگونه مىتوان حقّ سخن گفتن و خرده گرفتن را از مردم سلب نمود؟ آن حضرت به ويژه دستور فرموده است كه هر گاه زمامداران، كارى بر خلاف قانون عدل مرتكب شدند، مردم در مقام انكار و اعتراض بر آيند.
رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به لشكرى از مسلمانان مأموريت جنگى داد و شخصى را از انصار به فرماندهى آنها نصب كرد.
فرمانده در ميان راه بر سر موضوعى بر آنها خشمگين شد و دستور داد هيزم فراوانى جمع كنند و آتش بيفروزند.
همين كه آتش برافروخته شد گفت: آيا رسول خدا به شما تأكيد نكرده است كه از اوامر من اطاعت كنيد؟ گفتند: بلى.
گفت: فرمان مىدهم خود را در اين آتش بيندازيد.
آنها امتناع كردند.
رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) از اين ماجرا مستحضر شد فرمود: «اگر اطاعت مىكردند براى هميشه در آتش مىسوختند! اطاعت در موردى است كه زمامداران مطابق قانون دستورى بدهند.»در غزوه حنين كه سهمى از غنائم را به اقتضاى مصلحت به نو مسلمانان اختصاص داد، سعد بن عباده و جمعى از انصار كه از پيشقدمان و مجاهدان بودند زبان به اعتراض گشودند كه چرا آنها را بر ما ترجيح دادى؟ فرمود: همگى معترضين در يك جا گِرد آيند، آن گاه به سخن پرداخت و با بيانى شيوا و دلنشين آنها را به موجبات كار، آگاه نمود، به طورى كه همگى به گريه افتادند و پوزش خواستند.
همچنين در اين واقعه، مردى از قبيله بنى تميم به نام حُرقوص (كه بعدها از سردمداران خوارج نهروان شد) اعتراض كرده، بالحن تشدّد گفت: به عدالت رفتار كن! عمر بن خطاب از گستاخى او برآشفت و گفت: اجازه بدهيد هم اكنون گردنش را بزنم! فرمود: نه، او را به حال خودش بگذار و رو به سوى او كرده و با خونسردى فرمود: «اگر من به عدالت رفتار نكنم چه كسى رفتار خواهد كرد؟»در صلح حديبيّه عمربن خطّاب در خصوص معاهده آن حضرت با قريش انتقاد مىنمود كه چرا با شرايط غير متساوى پيمان مىبندد؟ رسول اكرم با منطق و دليل، نه با خشونت، او را قانع كرد.
رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) با اين روش خود، عدل و رحمت را به هم آميخته بود و راه و رسم حكومت را به فرمانروايان دنيا مىآموخت تا بدانند كه منزلت آنها در جوامع بشرى مقام و مرتبه پدر مهربان و خردمند است نه مرتبه مالك الرّقابى! و مىبايد همه جا صلاح امر زير دستان را در نظر بگيرند نه اينكه هوس هاى خودشان را بر آنها تحميل نمايند.
مىفرمود: «من به رعايت مصلحت مردم از خود آنها نسبت به خودشان اولى و شايسته ترم و قرآن كريم مقام و منزلت مرا معرّفى كرده است أَلنَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ پس هر كس از شما از دنيا برود چنانچه مالى از خود بجا گذاشته، متعلّق به ورثه اوست و هر گاه وامى داشته باشد و يا خانواده مستمند و بى پناهى از او بازمانده باشد دَيْنِ او بر ذمّه من و سرپرستى و كفالت خانواده اش بر عهده من است.»آرى، اين است سيماى صميمى و چهره تابناك پيامبر بزرگوار اسلام، و چنين است سيره عملى آن حضرت.
او كسى است كه اخلاق انسانى و ملكات عاليه را در زمانى كوتاه آن چنان در دل مسلمين گسترش داد كه از هيچ، همه چيز را ساخت! او با رفتار و كردارش گردن كشان عرب را به تواضع، و زورگويان را به رأفت، و تفرقه افكنان را به يگانگى، و كافران را به ايمان، و بت پرستان را به توحيد، و بى پروايان را به پاكدامنى، و كينه توزان را به بخشايش، و بيكاران را به كار و كوشش، و درشتگويان و درشتخويان را به نرمخويى، و بخيلان را به ايثار و سخاوت، و سفيهان را به عقل و درايت، رهنمون و آنان را از جهل و ضلالت، به سوى علم و هدايت رهبرى فرمود.
صَلَواتُ اللهِ وَ سَلامُهُ عَلَيْهِ وَ عَلى آلِهِ اَجْمَعينَ.
اينك از ميان سخنانِ فراوانِ آن بزرگوار، چهل حديث برگزيده، به پيروان و شيفتگانِ آن «هادى سُبُل» و «پرچمدار توحيد» و «انسان كامل» تقديم مىگردد.

چهل حديث اخلاقى از پيامبر گرامى اسلام


1- فضيلت دانش طلبى
« مَنْ سَلَكَ طَريقًا يَطْلُبُ فيهِ عِلْمًا سَلَكَ اللّهُ بِهِ طَريقًا إِلَى الْجَنَّةِ... وَ فَضْلُ الْعالِمِ عَلَى الْعابِدِ كَفَضْلِ الْقَمَرِ عَلى سائِرِ النُّجُوم لَيْلَةَالْبَدْرِ.»:
هر كه راهى رود كه در آن دانشى جويد، خداوند او را به راهى كه به سوى بهشت است ببرد، و برترى عالِم بر عابد، مانند برترى ماه در شب چهارده، بر ديگر ستارگان است.
2- دين يابى ايرانيان
« لَوْ كانَ الدِّينُ عِنْدَ الثُّرَيّا لَذَهَبَ بِهِ رَجُلٌ مِنْ فارْسَ ـ أَوْ قَالَ ـ مِنْ أَبْناءِ فارْسَ حَتّى يَتَناوَلَهُ.»:
اگر دين به ستاره ثريّا رسد، هر آينه مردى از سرزمين پارس ـ يا اين كه فرموده از فرزندان فارس ـ به آن دست خواهند يازيد.
3- ايمان خواهى ايرانيان
« إِذا نَزَلَتْ عَلَيْهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) سُورَةُ الْجُمُعَةِ، فَلَمّا قَرَأَ: وَ آخَرينَ مِنْهُمْ لَمّا يَلْحَقُوا بِهِمْ. قَالَ رَجُلٌ مَنْ هؤُلاءِ يا رَسُولَ اللّهِ؟ فَلَمْ يُراجِعْهُ النّبِىُّ(صلى الله عليه وآله وسلم)، حَتّى سَأَلَهُ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ أَوْ ثَلاثًا. قالَ وَفينا سَلْمانُ الفارْسىُّ قالَ فَوَضَعَ النَّبِىُّ يَدَهُ عَلى سَلْمانَ ثُمَّ قالَ: لَوْ كَانَ الاِْيمانُ عِنْدَ الثُّرَيّا لَنالَهُ رِجالٌ مِنْ هؤُلاءِ.»:
وقتى كه سوره جمعه بر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) نازل گرديد و آن حضرت آيه وَ آخَرينَ مِنْهُمْ لَمّا يَلْحَقُوا بِهِمْ را خواند.
مردى گفت:اى پيامبر خدا! مراد اين آيه چه كسانى است؟ رسول خدا به او چيزى نگفت تا اين كه آن شخص يك بار، دوبار، يا سه بار سؤال كرد.
راوى مىگويد: سلمان فارسى در ميان ما بود كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)دستش را روى دوش او نهاد، سپس فرمود: اگر ايمان به ستاره ثريّا برسد، هر آينه مردانى از سرزمين اين مرد به آن دست خواهند يافت.
4- مشمولان شفاعت
« أَرْبَعَةٌ أَنَا الشَّفيعُ لَهُمْ يَوْمَ القِيمَةِ:1ـ مُعينُ أَهْلِ بَيْتى.
2ـ وَ الْقاضى لَهُمْ حَوائِجَهُمْ عِنْدَ مَا اضْطُرُّوا إِلَيْهِ.
3ـ وَ الُْمحِبُّ لَهُمْ بِقَلْبِهِ وَ لِسانِهِ.
4ـ وَ الدّافِعُ عَنْهُمْ بِيَدِهِ.»:
چهار دسته اند كه من، روز قيامت، شفيع آنها هستم:1ـ يارى دهنده اهل بيتم،2ـ برآورنده حاجات اهل بيتم به هنگام اضطرار و ناچارى،3ـ دوستدار اهل بيتم به قلب و زبان،4ـ و دفاع كننده از اهل بيتم با دست و عمل.
5- ملاك پذيرش اعمال
« لا يُقْبَلُ قَوْلٌ إِلاّ بِعَمَل وَ لا يُقْبَلُ قَوْلٌ وَ لا عَمَلٌ إِلاّ بِنِيَّة وَ لا يُقْبَلُ قَوْلٌ وَ لا عَمَلٌ وَ لا نِيَّةٌ إِلاّ بِإِصابَةِ السُّنَّةِ.»:
نزد خداوند سخنى پذيرفته نمىشود، مگر آن كه همراه با عمل باشد، و سخن و عملى پذيرفته نمىشود، مگر آن كه همراه با نيّت خالص باشد، و سخن و عمل و نيّتى پذيرفته نمىشود، مگر آن كه مطابق سنّت باشد.
6- صفات بهشتى
« أَلا أُخْبِرُكُمْ بِمَنْ تَحْرُمُ عَلَيْهِ النّارُ غَدًا؟ قيلَ بَلى يا رَسُولَ اللّهِ.
فَقالَ: أَلْهَيِّنُ الْقَريبُ اللَّيِّنُ السَّهْلُ.»:
آيا كسى را كه فرداى قيامت، آتش بر او حرام است به شما معرّفى نكنم؟ گفتند: آرى، اى پيامبر خدا.
فرمود: كسى كه متين، خونگرم، نرمخو و آسانگير باشد.
7- نشانه هاى ستمكار
« عَلامَةُ الظّالِم أَرْبَعَةٌ: يَظْلِمُ مَنْ فَوْقَهُ بِالْمَعْصِيَةِ، وَ يَمْلِكُ مَنْ دُونَهُ بِالْغَلَبَةِ، وَ يُبْغِضُ الْحَقَّ وَ يُظْهِرُ الظُّلْمَ.»:
نشانه ظالم چهار چيز است :1ـ با نافرمانى به مافوقش ستم مىكند،2ـ به زيردستش با غلبه فرمانروايى مىكند،3ـ حقّ را دشمن مىدارد،4ـ و ستم را آشكار مىكند.
8- شعبه هاى علوم دين
« إِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلاثَةٌ: آيَةٌ مُحْكَمَةٌ أَوْ فَريضَةٌ عادِلَةٌ أَوْ سُنَّةٌ قائِمَةٌ وَ ما خَلاهُنَّ فَهُوَ فَضْلٌ.»:
همانا علم دين سه چيز است، و غير از اينها فضل است:1ـ آيه محكمه (كه منظور از آن علم اصول عقائد است)،2ـ فريضه عادله (كه منظور از آن علم اخلاق است)،3ـ و سنّت قائمه (كه منظور از آن علم احكام شريعت است).
9- فتواى نااهل
« مَنْ أَفْتى النّاسَ بِغَيْرِ عِلْم... فَقَدْ هَلَكَ وَ أَهْلَكَ.»:
كسى كه بدون صلاحيّت علمى براى مردم فتوا دهد، خود را هلاك ساخته و ديگران را نيز به هلاكت انداخته است.
10- روزه واقعى
« أَلصّائِمُ فى عِبادَة وَ إِنْ كانَ فى فِراشِهِ ما لَمْ يَغْتَبْ مُسْلِمًا.»:
روزه دار ـ مادامى كه غيبت مسلمانى را نكرده باشد ـ همواره در عبادت است، اگر چه در رختخواب خود باشد.
11- فضيلت رمضان
« شَهْرُ رَمضانَ شَهْرُ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ هُوَ شَهْرٌ يُضاعَفُ فيهِ الْحَسَناتُ وَ يَمْحُو فيهِ السَّيِّئاتُ وَ هُوَ شَهْرُ الْبَرَكَةِ وَ هُوَ شَهْرُ الاِْنابَةِ وَ هُوَ شَهْرُ التَّوبَةِ وَ هُوَ شَهْرُ الْمَغْفِرَةِ وَ هُوَ شَهْرُ الْعِتْقِ مِنَ النّارِ وَ الْفَوْزِ بِالْجَنَّةِ.
أَلا فَاجْتَنِبُوا فيهِ كُلَّ حَرام وَ أَكْثِرُوا فيهِ مِنْ تِلاوَةِ الْقُرآنِ....»:
ماه رمضان، ماه خداوند عزيز و جليل است، و آن ماهى است كه در آن نيكيها دوچندان و بديها محو مىشود، ماه بركت و ماه بازگشت به خدا و توبه از گناه و ماه آمرزش و ماه آزادى از آتش دوزخ و كاميابى به بهشت است. آگاه باشيد! در آن ماه از هر حرامى بپرهيزيد و قرآن را زياد بخوانيد.
12- نشانه هاى شكيبا
« عَلامَةُ الصّابِرِ فى ثَلاث:أَوَّلُها أَنْ لا يَكْسَلَ،و الثّانِيَةُ أَنْ لا يَضْجَرَ،وَ الثّالِثَةُ أَنْ لا يَشْكُوَ مِنْ رَبِّهِ عَزَّوَجَلَّ. لاَِنـَّهُ إِذا كَسِلَ فَقَدْ ضَيَّعَ الْحَقَّ،وَ إِذا ضَجِرَ لَمْ يُؤَدِّ الشُّكْرَ،وَ إِذا شَكى مِنْ رَبِّهِ عَزَّوَجَلَّ فَقَدْ عَصاهُ.»:
علامت صابر در سه چيز است:اوّل: آن كه كسل نشود،دوّم: آن كه آزرده خاطر نگردد،سوّم: آن كه از خداوند عزّوجلّ شكوه نكند،زيرا وقتى كه كسل شود، حقّ را ضايع مىكند،و چون آزرده خاطر گردد شكر را به جا نمىآورد،و چون از پروردگارش شكايت كند در واقع او را نافرمانى نموده است.
13- بدترين جهنّمى
« إِنَّ أَهْلَ النّارِ لَيَتَأَذُّونَ مِنْ ريحِ الْعالِمِ التّارِكِ لِعِلْمِهِ وَ إِنَّ أَشَدَّ أَهْلِ النّارِ نِدامَةً وَ حَسْرَةً رَجُلٌ دَعا عَبْدًا إِلَى اللّهِ فَاسْتَجابَ لَهُ وَ قَبِلَ مِنْهُ فَأَطاعَ اللّهَ فَأَدْخَلَهُ اللّهُ الْجَنَّةَ وَ أَدْخَلَ الدّاعِىَ النّارَ بِتَرْكِهِ عِلْمَهُ.»:
همانا اهل جهنّم از بوى گند عالمى كه به علمش عمل نكرده رنج مىبرند، و از اهل دوزخ پشيمانى و حسرت آن كس سختتر است كه در دنيا بنده اى را به سوى خدا خوانده و او پذيرفته و خدا را اطاعت كرده و خداوند او را به بهشت درآورده، ولى خودِ دعوت كننده را به سبب عمل نكردن به علمش به دوزخ انداخته است.
14- عالمان دنيا طلب
« أَوْحَى اللّهُ إِلى داوُدَ(عليه السلام) لا تَجْعَلْ بَيْنى وَ بَيْنَكَ عالِمًا مَفْتُونًا بِالدُّنْيا فَيَصُدَّكَ عَنْ طَريقِ مَحَبَّتى فَإِنَّ أُولئِكَ قُطّاعُ طَريقِ عِبادِى الْمُريدينَ، إِنَّ أَدْنى ما أَنـَا صانِعٌ بِهِمْ أَنْ أَنـْزَعَ حَلاوَةَ مُناجاتى عَنْ قُلوبِهِمْ.»:
خداوند به داود(عليه السلام) وحى فرمود كه: ميان من و خودت، عالِم فريفته دنيا را واسطه قرار مده كه تو را از راه دوستىام بگرداند، زيرا كه آنان، راهزنانِ بندگانِ جوياى مناند، همانا كمتر كارى كه با ايشان كنم اين است كه شيرينى مناجاتم را از دلشان بركنم.
15- نتيجه يقين
« لَوْ كُنْتُم تُوقِنُونَ بِخَيْرِ الاْخِرَةِ وَ شَرِّها كَما تُوقِنُونَ بِالدُّنيا لاَثَرْتُمْ طَلَبَ الآخِرَةِ.»:
اگر شما مردم يقين به خير و شرّ آخرت مىداشتيد، همان طور كه يقين به دنيا داريد، البته در آن صورت، آخرت را انتخاب مىكرديد.
16- نخستين پرسش هاى قيامت
« لا تَزُولُ قَدَمَا الْعَبْدِ يَوْمَ القِيمَةِ حَتّى يُسْأَلَ عَنْ أَرْبَع: عَنْ عُمْرِهِ فيما أَفـْناهُ، وَ عَنْ شَبابِهِ فيما أَبـْلاهُ، وَ عَنْ عِلْمِهِ كَيْفَ عَمِلَ بِهِ، وَ عَنْ مالِهِ مِنْ أَيـْنَ اكْتَسَبَهُ وَ فيما أَنـْفَقَهُ، وَ عَنْ حُبِّنا أَهـْلَ الْبَيْتِ.»:
هيچ بنده اى در روز قيامت قدم از قدم برنمىدارد، تا از اين چهار چيز از او پرسيده شود:1ـ از عمرش كه در چه راهى آن را فانى نموده،2ـ و از جوانىاش كه در چه كارى فرسوده اش ساخته،3ـ و از مالش كه از كجا به دست آورده و در چه راهى صرف نموده،4ـ و از دوستىِ ما اهل بيت.
17- محكم كارى
« وَ لكِنَّ اللّهَ يُحِبُّ عَبْدًا إِذا عَمِلَ عَمَلاً أَحـْكَمَهُ.»:
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) وقتى كه با دقّت قبر سعد بن معاذ را پوشاند فرمود: مىدانم كه قبر سرانجام فرو مىريزد و نظم آن بهم مىخورد، ولى خداوند بندهاى را دوست مىدارد كه چون به كارى پردازد، آن را محكم و استوار انجام دهد.
18- مرگ، بيدارى بزرگ
« أَلنّاسُ نِيامٌ إِذا ماتُوا انْتَبَهُوا.»:
مردم در خواباند وقتى كه بميرند، بيدار مىشوند.
19- ثواب اعمال كارساز
« سَبْعَةُ أَسـْباب يُكْسَبُ لِلْعَبْدِ ثَوابُها بَعْدَ وَفاتِهِ:رَجُلٌ غَرَسَ نَخْـلاً أَوْ حَـفَـرَ بِئْـرًا أَوْ أَجْرى نَهْـرًاأَوْ بَنـى مَسْجِـدًا أَوْ كَتَبَ مُصْحَفًا أَوْ وَرَّثَ عِلْمًاأَوْ خَلَّفَ وَلَـدًا صالِحـًا يَسْتَغْفِرُ لَـهُ بَعْـدَ وَفاتِـهِ.»:
هفت چيز است كه اگر كسى يكى از آنها را انجام داده باشد، پس از مرگش پاداش آن هفت چيز به او مىرسد:1ـ كسى كه نخلى را نشانده باشد (درخت مثمرى را غرس كرده باشد)،2ـ يا چاهى را كنده باشد،3ـ يا نهرى را جارى ساخته باشد،4ـ يا مسجدى را بنا نموده باشد،5ـ يا قرآنى را نوشته باشد،6ـ يا علمى را از خود برجاى نهاده باشد،7ـ يا فرزند صالحى را باقى گذاشته باشد كه براى او استغفار نمايد.
20- سعادتمندان
« طُوبى لِمَنْ مَنَعَهُ عَيـْبـُهُ عَنْ عُيـُوبِ الْمُـؤْمِنينَ مِنْ إِخْوانِهِ طُوبى لِمَنْ أَنـْفَقَ الْقَصْدَ وَ بَذَلَ الفَضْلَ وَ أَمْسَكَ قَولَهُ عَنِ الفُضُولِ وَ قَبيحِ الْفِعْلِ.»:
خوشا به حال كسى كه عيبش او را از عيوب برادران مؤمنش باز دارد، خوشا به حال كسى كه در خرج كردن ميانه روى كند و زياده از خرج را ببخشد و از سخنانِ زائد و زشت خوددارى ورزد.
21- دوستى آل محمّد
« مَنْ ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمَّد ماتَ شَهيـدًا.
أَلا وَ مَنْ ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمَّد ماتَ مَغْفُورًا لَهُ.
أَلا وَ مَنْ ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمَّد ماتَ تائِبـًا.
أَلا وَمَنْ ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمَّد ماتَ مُؤْمِنًا مُسْتَكْمِلَ الإِيمانِ.
أَلا وَ مَنْ ماتَ عَلى بُغْضِ آلِ مُحَمَّد جاءَ يَوْمَ الْقِيمَةِ مَكْتُوبٌ بَيْنَ عَيْنَيْهِ مَأْيُوسٌ مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ.
أَلا وَ مَنْ ماتَ عَلى بُغْضِ آلِ مُحَمَّد لَمْ يَشُمَّ رائِحَةَ الْجَنَّةِ.»:
كسى كه با دوستى آل محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) بميرد، شهيد مرده است.
آگاه باشيد كسى كه با دوستى آل محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) بميرد، آمرزيده مرده است.
آگاه باشيد كسى كه با دوستى آل محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) بميرد، توبه كار مرده است.
آگاه باشيد كسى كه با دوستى آل محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) بميرد، باايمان كامل مرده است.
آگاه باشيد كسى كه با دشمنى آل محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) بميرد، در حالى به صحراى قيامت مىآيد كه بر پيشانىاش نوشته شده: نااميد از رحمت خدا.
آگاه باشيد كسى كه با دشمنى آل محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) بميرد، بوى بهشت به وى نمىرسد.
22- سزاى زن و مرد همسر آزار
«أَيُّمَا امْرَأَة أَذَتْ زَوْجَها بِلِسانِها لَمْ يَقْبَلِ اللّهُ مِنْها صَرْفًا وَ لا عَدْلاً وَ لا حَسَنَةً مِنْ عَمَلِها حَتّى تُرْضِيَهُ وَ إِنْ صامَتْ نَهارَها وَ قامَتْ لَيْلَها وَ كانَتْ أَوَّلَ مَنْ يَرِدُ النّارَ وَ كَذلِكَ الرَّجُلُ إِذا كانَ لَها ظالِمًا.»:
هر زنى كه شوهر خود را با زبان بيازارد، خداوند هيچ جبران و عوض و نيكى از كارش را نمىپذيرد تا او را راضى كند، اگرچه روزش را روزه بگيرد و شبش را به عبادت بگذراند، و چنين زنى اوّل كسى است كه داخل جهنّم خواهد شد، و همچنين است اگر مرد به زنش ستم روا دارد.
23- سزاى زن ناسازگار با شوهر
«أَيُّمَا امْرَأَة لَمْ تَرْفُقْ بِزَوْجِها وَ حَمَلَتْهُ عَلى ما لا يَقْدِرُ عَلَيْهِ وَ ما لا يُطيقُ لَمْ تُقْبَلْ مِنْها حَسَنَةٌ وَ تَلْقَى اللّهَ وَ هُوَ عَلَيْها غَضْبانُ.»:
هر زنى كه با شوهر خود مدارا ننمايد و او را به كارى وادار سازد كه قدرت و طاقت آن را ندارد، از او كار نيكى قبول نمىشود و در روز قيامت، خدا را در حالتى ملاقات خواهد كرد كه بر وى خشمگين باشد.
24- نخستين رسيدگى در قيامت
«أَوَّلُ ما يُقْضى يَوْمَ القِيمَةِ الدِّماءُ.»:
اوّلين كارى كه در روز قيامت به آن رسيدگى مىشود، خون هاى به ناحقّ ريخته شده است.
25- بى رحمى و ترحّم
«إِطَّلَعْتُ لَيْلَةَ أَسْرى عَلَى النّارِ فَرَأَيْتُ امْرَأَةً تُعَذَّبُ فَسَأَلْتُ عَنْها فَقيلَ إِنَّها رَبَطَتْ هِرَّةً وَ لَمْ تُطْعِمْها وَ لَمْ تَسْقِها وَ لَمْ تَدَعْها تَأْكُلُ مِنْ خَشاشِ الاَْرْضِ حَتّى ماتَتْ فعَذَّبَها بِذلِكَ وَ اطَّلَعْتُ عَلَى الْجَنَّةِ فَرَأَيْتُ امْرَأَةً مُومِسَةً يَعنى زانِيَةً فَسَأَلْتُ عَنْها فَقيلَ إِنَّها مَرَّتْ بِكَلْب يَلْهَثُ مِنَ الْعَطَشِ فَأَرْسَلَتْ إِزارَها فى بِئْر فَعَصَرَتْهُ فى حَلْقِهِ حَتّى رَوِىَ فَغَفَرَ اللّهُ لَها.»:
در شب معراج از دوزخ آگاهى يافتم، زنى را ديدم كه در عذاب است. از گناهش سؤال كردم. پاسخ داده شد كه او گربه اى را محكم بست، در حالى كه نه به آن حيوان خوراكى داد و نه آبى نوشاند و آزادش هم نكرد تا خود در روى زمين چيزى را بيابد و بخورد و با اين حال ماند تا مُرد.
خداوند اين زن را به خاطر آن گناه، عذاب كرده است. و از بهشت آگاهى يافتم، زن آلوده دامنى را ديدم و از وضعش سؤال كردم. پاسخ داده شد اين زن به سگى گذر كرد، در حالى كه از عطش، زبانش را از دهان بيرون آورده بود، او پارچه پيرهنش را در چاهى فرو برد، پس آن پارچه را در دهان سگ چلاند تا آن حيوان سيراب شد، خداوند گناه آن زن را به خاطر اين كار بخشيد.
26- عدم پذيرش اعمال ناخالص
«إِذا كانَ يَوْمُ الْقِيمَةِ نادى مُناد يَسْمَعُ أَهْلُ الْجَمْعِ أَيْنَ الَّذينَ كانُوا يَعْبُدُونَ النّاسَ قُومُوا خُذُوا أُجُورَكَمْ مِمَّنْ عَمِلْتُمْ لَهُ فَإِنّى لا أَقـْبـَلُ عَمَلاً خالَطَهُ شَىْءٌ مِنَ الدُّنْيا وَ أَهْلِها »:

چون روز قيامت فرا رسد، ندا دهنده اى ندا دهد كه همه مردم مىشنوند، گويد: كجايند آنان كه مردم را مىپرستيدند؟ برخيزيد و پاداشتان را از كسى كه براى او كار كرديد بگيريد! چون من عملى را كه چيزى از دنيا و اهل دنيا با آن مخلوط شده باشد، قبول نمىكنم.
27- دنيا طلبى، عنصرِ حبط اعمال
«لَيَجيئَنَّ أَقوامٌ يَوْمَ الْقِيمَةِ وَ أَعْمالُهُمْ كَجِبالِ تِهامَة فَيُؤْمَرُ بِهِمْ إِلَـىالنّارِ قالُوا يا رَسـُولَ اللّهِ مُصَلّينَ؟ قالَ نَعَمْ يُصَلُّونَ وَ يَصُومُونَ وَيَأْخُذُونَ هِنْـأً مِنَ اللَّيْلِ فَـإِذا عَرَضَ لَهُمْ شَىْءٌ مِنَ الـدُّنْيا وَثَبُوا عَلَيْهِ.»:
در روز قيامت گروهى را براى محاسبه مىآورند كه اعمال نيك آنان مانند كوه هاى تهامه بر روى هم انباشته است! امّا فرمان مىرسد كه به آتش برده شوند! صحابه گفتند: يا رسول اللّه! آيا اينان نماز مىخواندند؟ فرمود: بلى نماز مىخواندند و روزه مىگرفتند و قسمتى از شب را در عبادت به سر مىبردند! امّا همين كه چيزى از دنيا به آنها عرضه مىشد، پرش و جهش مىكردند تا خود را به آن برسانند!
28- با هر كهاى با اوستى
«أَلـْمَرْءُ مَـعَ مَـنْ أَحَـبَّ.»:
آدمى (در قيامت) با كسى است كه او را دوست دارد.
29- دوستى اهل بيت
«مَنْ سَرَّهُ أَنْ يَحْيى حَياتي وَ يَمُوتَ مَماتي وَ يَسْكُنَ جَنَّةَ عَدْن غَرَسَها رَبّي فَلْيُوالِ عَلِيًّا مِنْ بَعْدي وَلْيُوالِ وَلِيَّهُ وَلْيَقْتَدِ بِالاَْئِمَّةِ مِنْبَعْدي فَإِنَّهُمْ عِتْرَتي وَ خُلِقُوا مِنْ طينَتي رُزِقُوا فَهْمًا وَ عِلْمًا وَوَيْلٌ لِلْمُكَذِّبينَ بِفَضْلِهِمْ مِنْ أُمـَّتي الـْقاطِعينَ فيهمْ صِلَتي لا أَنـَا لَهُمُ اللّهُ شَفاعَتي.»:
هر كس دوست داشته باشد كه چون من زندگى كند و چون من بميرد و در باغ بهشتى كه پروردگارم پرورده جاى بگيرد، بايد بعد از من على را و دوست او را دوست بدارد و به پيشوايان بعد از من اقتدا كند كه آنان عترت من هستند و از طينتم آفريده شدهاند و از درك و دانش برخوردار گرديده اند، و واى بر آن گروه از امّت من كه برترى آنان را انكار كنند و پيوندشان را با من قطع نمايند كه خداوند شفاعت مرا شامل حال آنان نخواهد كرد.
30- ولايت على(عليه السلام) شرط قبولى اعمال
«فَوَ الَّذي بَعَثَني بِالْحَقِّ نَبِيًّا لَوْ جاءَ أَحـَدُكُمْ يَوْمَ الْقِيمَةِ بِأَعْمال كَأَمـْثالِ الْجِبالِ وَ لَمْ يَجىءَ بِوِلايَةِ عَلِىِّ بْنِ أَبيطالب لاََكَبَّهُ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ فِي النّارِ.»:
سوگند به خدايى كه مرا به حقّ برانگيخته، اگر يكى از شما در روز قيامت با اعمالى همانند كوه ها بيايد، امّا فاقد ولايت و قبول حاكميّت على بن ابيطالب باشد، خداوند او را به رو در آتش افكند.
31- پاداش مريض
«إِذا مَرِضَ الْمُسْلِمُ كَتَبَ اللّهُ لَهُ كَأَحْسَنِ ما كانَ يَعْمَلُ فى صِحَّتِهِ وَ تَساقَطَتْ ذُنُوبُهُ كَما يَتَساقَطُ وَرَقُ الشَّجَرِ.»:
وقتى كه مسلمان، بيمار شود، خداوند همانند بهترين حسناتى كه در حال سلامت انجام مىداده در نامه عملش مىنويسد و گناهانش همچون برگ درخت فرو مىريزد.
32- مسئوليت مسلمانى
«مَنْ أَصْبَحَ لايَهْتَمُّ بِأمُوُرِالْمُسْلِمينَ فَلَيْسَ مِنْهُمْ وَ مَنْ سَمِعَ رَجُلاً يُنادي يالَلْمُسْلِمينَ فَلَمْ يُجِبْهُ فَلَيْسَ بِمُسْلِم.»:
هر كه صبح كند و به امور مسلمين همّت نگمارد، از آنها نيست; و هر كس بشنود كه شخصى فرياد مىزند: «اى مسلمان ها به فريادم برسيد» ولى جوابش نگويد، مسلمان نيست.
33- پيوستگى ايرانيان با اهل بيت
«قالَتِ الرُّسُلُ مِنَ الْفُرْسِ لِرَسُولِ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) إِلى مَنْ نَحْنُ يا رَسُولَ اللّهِ؟ قالَ أَنـْتُمْ مِنّا وَ إِلَيْنا أَهْلَ الْبَيـْتِ.»:
فرستادگان باذان، پادشاه يمن، تحت الحمايه ايران كه اصالتاً ايرانى بودند به حضور پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) آمدند و گفتند: اى رسول خدا: سرانجامِ ما فارسيان به نزد چه كسى خواهد بود؟حضرت فرمود: شما فارسيان از ما هستيد و سرانجامتان به سوى ما و خاندان ما خواهد بود!
قال ابن هشام: فَبَلَغَنى عَنِ الزُّهْرِىِّ إِنّه قالَ: فَمِنْ ثَمَّ قالَ رَسُولُ اللّهِ: سَلْمانُ مِنّا أَهـْلَ الْبَيْتِ.
ابن هشام از قول زهرى گويد: و از همين جا بود كه پيامبر فرمود: سلمان از اهل بيت ماست.
34- خيانت بزرگ (تقدّم مفضول)
«مَنْ تَقَدَّمَ عَلَى الْمُسْلِمينَ وَ هُوَ يَرى أَنَّ فيهِمْ مَنْ هُوَ أَفـْضَلُ مِنْهُ فَقَدْ خانَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الْمُسْلِمينَ.»:
كسى كه بر مسلمانان پيشى گيرد، در حالى كه مىداند در ميان آنها كسى افضل و بهتر از او وجود دارد، چنين كسى به خدا و رسولش و همه مسلمانان خيانت كرده است.
35- ارزش هدايت
«لأََنْ يَهْدِىَ اللّهُ بِكَ رَجُلاً واحِدًا خَيْرٌ لَكَ مِمّا طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ.»:
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) خطاب به حضرت على(عليه السلام) فرمود:در صورتى كه خداوند يك نفر را به دست تو هدايت كند، براى تو از حكومت كردن بر آنچه آفتاب بر آن مىتابد بهتر است.
36- مردمان آخرالزّمان
«يَـأْتى عَلَىالنّاسِ زَمانٌ تَخْبُثُ فيهِ سَرائِرُهُمْ وَ تَحْسُنُ فيهِ عَلانِيَتُهُمْ طَمَعًا فِى الدُّنْيا، لا يُريدُونَ بِهِ ما عِنْدَ رَبِّهِمْ، يَكُونُ دينُهُمْ رِياءً لا يُخالِطُهُمْ خَوْفٌ، يَعُمُّهُمُ اللّهُ بِعِقاب فَيَدْعُونَهُ دُعاءَ الْغَريقِ فَلا يَسْتَجيبُ لَهُمْ!»:
زمانى بر مردم فرا مىرسد كه براى طمعِ در دنيا، باطنشان پليد و ظاهرشان زيبا باشد، علاقهاى به آنچه نزد پروردگارشان است نشان ندهند، دين آنها ريا شود و خوفى ]از خدا[ در دلشان آميخته نشود، خداوند همه آنان را به عذاب سختى گرفتار كند، پس مانند دعاى شخص غريق دعا كنند، ولى دعايشان را اجابت نكند!
37- راستگوترين صحابه
«ما أَظَلَّتِ الْخَضْراءُ وَ لا أَقَلَّتِ الْغَبْراءُ مِنْ ذى لَهْجَة أَصـْدَقُ مِنْ أَبـىذَرٍّ.»:
آسمان سايه نينداخته و زمين دربرنگرفته، صاحب سخنى راستگوتر از ابوذر را.
38- پرسش از عالمان و همنشينى با فقيران
«سائِلُوا الْعُلَماءَ وَ خاطِبُوا الْحُكَماءَ وَ جالِسُوا الْفُقَراءَ.»:
از دانشمندان بپرسيد و با فرزانگان سخن بگوييد و با فقيران بنشينيد.
39- دستبوسى نه!
«هذا تَفْعَلُهُ الأَعاجِمُ بِمُلُوكِها وَ لَسْتُ بِمَلِك إِنَّما أَنـَا رَجُلٌ مِنْكُمْ.»:
مردى خواست تا بر دست رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بوسه زند، پيامبر دست خود را كشيد و فرمود: اين كارى است كه عَجَم ها با پادشاهان خود مىكنند و من شاه نيستم، من مردى از خودتان هستم.
40- مهربانى با همنوعان
«ما آمَنَ بى مَنْ باتَ شَبْعانَ وَ جارُهُ جائِعٌ، وَ ما مِنْ أَهـْلِ قَرْيَة يَبيتُ وَ فيهِمْ جائِعٌ لا يَنْظُرُ اللّهُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيمَةِ.»:
به من ايمان نياورده كسى كه سير بخوابد و همسايه اش گرسنه باشد، و اهل يك آبادى كه شب را بگذرانند و در ميان ايشان گرسنه اى باشد، خداوند در روز قيامت به آنها نظر رحمت نيفكند.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 14:59  توسط صفر مهاجری  | 



چهل حديث

قالَ الاِْمامُ الجَواد(عليه السلام) :

1- نياز مؤمن به سه چيز
«أَلْمُؤْمِنُ يَحْتاجُ إِلى تَوْفيق مِنَ اللّهِ، وَ واعِظ مِنْ نَفْسِهِ، وَ قَبُول مِمَّنْ يَنْصَحُهُ.»:
مؤمن نياز دارد به توفيقى از جانب خدا، و به پندگويى از سوى خودش، و به پذيرش از كسى كه او را نصيحت كند.
2- استوار كن، آشكار كن!
«إِظْهارُ الشَّىْءِ قَبْلَ أَنْ يُسْتَحْكَمَ مَفْسَدَةٌ لَهُ.»:
اظهار چيزى قبل از آن كه محكم و پايدار شود سبب تباهى آن است.
3- كيفيّت بيعت زنان با رسول خدا(صلى الله عليه وآله)
«كانَتْ مُبايَعَةُ رَسُولِ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) النِّساءَ أَنْ يَغْمِسَ يَدَهُ فى إِناء فيهِ ماءٌ ثُمَّ يُخْرِجُها وَ تَغْمِسُ النِّساءُ بِأَيْديهِنَّ فى ذلِكَ الاِْناءِ بِالاِْقْرارِ وَ الاِْيمانِ بِاللّهِ وَ التَّصْديقِ بِرَسُولِهِ عَلى ما أَخَذَ عَلَيْهِنَّ.»:
بيعت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) با زنان اين چنين بود كه آن حضرت دستش را در ظرف آبى فرو مىبرد و بيرون مىآورد و زنان [نيز] با اقرار و ايمان به خدا و رسولش، دست در آن ظرف آب فرو مىكردند، به قصد تعهّد آنچه بر آنها لازم بود.
4- قطع نعمت، نتيجه ناسپاسى
«لا يَنْقَطِعُ الْمَزيدُ مِنَ اللّهِ حَتّى يَنْقَطِعَ الشُّكْرُ مِنَ الْعِبادِ.»:
افزونى نعمت از جانب خدا بريده نشود تا آن هنگام كه شكرگزارى از سوى بندگان بريده شود.
5- تأخير در توبه
«تَأخيرُ التَّوْبَةِ إِغْتِرارٌ وَ طُولُ التَّسْويفِ حَيْرَةٌ، وَ الاِْعْتِذارُ عَلَى اللّهِ هَلَكَةٌ وَ الاِْصْرارُ عَلَى الذَّنْبِ أَمْنٌ لِمَكْرِ اللّهِ «فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ».»:
(سوره اعراف، آيه 99) به تأخير انداختن توبه نوعى خودفريبى است، و وعده دروغ دادن نوعى سرگردانى است، و عذرتراشى در برابر خدا نابودى است، و پا فشارى بر گناه آسودگى از مكر خداست. «از مكر خدا آسوده نباشند جز مردمان زيانكار.»
6- نامه امام جواد به دوستش
«كَتَبَ إِلى بَعْضِ أَوْلِيائِهِ: أَمّا هذِهِ الدُّنْيا فَإِنّا فيها مُغْتَرَفُونَ وَ لكِنْ مَنْ كانَ هَواهُ هَوى صاحِبِهِ وَ دانَ بِدينِهِ فَهُوَ مَعَهُ حَيْثُ كانَ وَ الاْخِرَةُ هِىَ دارُ الْقَرارِ.»:
امام جواد(عليه السلام) به يكى از دوستانش نوشت: امّا در اين دنيا ما زير فرمان ديگرانيم، ولى هر كه خواسته او خواسته امامش و متديّن به دين او باشد، هر جا كه باشد با اوست و دنياى ديگر سراى جاودان است.
7- مسئوليت گوش دادن
«مَنْ أَصْغى إِلى ناطِق فَقَدْ عَبَدَهُ، فَإِنْ كانَ النّاطِقُ عَنِ اللّهِ فَقَدْ عَبَدَ اللّهَ وَ إِنْ كانَ النّاطِقُ يَنْطِقُ عَنْ لِسانِ إِبْليسَ فَقَدْ عَبَدَ إِبْليسَ.»:
هر كه گوش به گوينده اى دهد به راستى كه او را پرستيده، پس اگر گوينده از جانب خدا باشد در واقع خدا را پرستيده و اگر گوينده از زبان ابليس سخن گويد، به راستى كه ابليس را پرستيده است.
8- پسنديدن، در حكمِ پذيرفتن
«مَنْ شَهِدَ أَمْرًا فَكَرِهَهُ كانَ كَمَنْ غابَ عَنْهُ، وَ مَنْ غابَ عَنْ أَمْر فَرَضِيَهُ كانَ كَمَنْ شَهِدَهُ.»:
كسى كه در كارى حاضر باشد و آن را ناخوش دارد، مانند كسى است كه غايب بوده، و هر كه در كارى حاضر نباشد، ولى بدان رضايت دهد، مانند كسى است كه خود در آن بوده است.
9- نوشته امام جواد(عليه السلام)
«إِنَّ أَنْفُسَنا وَ أَمْوالَنا مِنْ مَواهِبِ اللّهِ الْهَنيئَةِ وَ عَواريهِ الْمُسْتَوْدَعَةِ يُمَتِّعُ بِما مَتَّعَ مِنْها فى سُرُور وَ غِبْطَة وَ يَأْخُذُ ما أَخَذَ مِنْها فى أَجْر وَ حِسْبَة فَمَنْ غَلَبَ جَزَعُهُ عَلى صَبْرِهِ حَبِطَ أَجْرُهُ وَ نَعُوذُ بِاللّهِ مِنْ ذلِكَ.»:
حضرت جوادالأئمّه(عليه السلام) به خطّ خود نوشت:جان و دارايى ما از بخششهاى گواراى خداست و عاريه و سپرده اوست، هر آنچه را كه به ما ببخشد، مايه خوشى و شادى است و هر آنچه را بگيرد، اجر و ثوابش باقى است. پس هر كه جزعش بر صبرش غالب شود اجرش ضايع شده و از اين [صفت] به خدا پناه مىبريم.
10- دوستى با دوستان خدا و دشمنى با دشمنان خدا
«أَوْحَى اللّهُ إِلى بَعْضِ الاَْنْبِياءِ: أَمّا زُهْدُكَ فِى الدُّنْيا فَتُعَجِّلُكَ الرّاحَةَ، وَ أَمّا إِنْقِطائُكَ إِلَىَّ فَيُعَزِّزُكَ بى، وَ لكِنْ هَلْ عادَيْتَ لى عَدُوًّا وَ والَيْتَ لى وَلِيًّا.»:
خداوند به يكى از انبيا وحى كرد: امّا زهد تو در دنيا شتاب در آسودگى است و امّا رو كردن تو به من، مايه عزّت توست، ولى آيا با دشمن من دشمنى، و با دوست من دوستى كردى؟
11-موعظه اى جامع
«تَوَسَّدِ الصَّبْرَ وَ أَعْتَنِقِ الْفَقْرَ وَ ارْفَضِ الشَّهَواتِ وَ خالِفِ الْهَوى وَ اعْلَمْ أَنَّكَ لَنْ تَخْلُوَ مِنْ عَيْنِ اللّهِ فَانْظُرْ كَيْفَ تَكُونُ.»:
صبر را بالش كن، و فقر را در آغوش گير، و شهوات را ترك كن، و با هواى نفس مخالفت كن و بدان كه از ديده خدا پنهان نيستى، پس بنگر كه چگونه اى.
12- پاسخ به يك سؤال فقهى
«قالَ الْمَأْمُونُ لِيَحْيَى بْنِ أَكْثَمَ: إِطْرَحْ عَلى أَبى جَعْفَر مُحَمَّدِ بْنِ الرِّضا(عليهما السلام) مَسأَلَةً تَقْطَعُهُ فيها. فَقالَ يا أَبا جَعْفَر ما تَقُولُ فى رَجُل نَكَحَ امْرَأَةً عَلى زِنًا أَيَحِلُّ أَنْ يَتَزَوَّجَها؟ فَقالَ(عليه السلام): يَدَعُها حَتّى يَسْتَبْرِئَها مِنْ نُطْفَتِهِ وَ نُطْفَةِ غَيْرِهِ، إِذْ لا يُؤْمَنُ مِنْها أَنْ تَكُونَ قَدْ أَحْدَثَتْ مَعَ غَيْرِهِ حَدَثًا كَما أَحْدَثَتْ مَعَهُ. ثُمَّ يَتَزَوَّجُ بِها إِنْ أَرادَ، فَإِنَّما مَثَلُها مَثَلُ نَخْلَة أَكَلَ رَجُلٌ مِنْها حَرامًا ثُمَّ اشْتَريها فَأَكَلَ مِنْها حَلالاً فَانْقَطَعَ يَحْيى.»:
مأمون به يحيى بن اكثم گفت:مسـأله اى براى ابى جعفر (امام محمّد تقى) عنوان كن كه در آن بمـاند و پـاسخى نتواند! آن گاه يحيى گفت: اى اباجعفر! چه گويى درباره مردى كه با زنى زنا كرده، آيا رواست كه او را به زنى گيرد؟امام(عليه السلام) در پاسخ فرمود: او را وانهد تا از نطفه وى و نطفه ديگرى پاك گردد، زيرا بعيد نيست كه با ديگرى هم آميزش كرده باشد. پس از آن، اگر خواست او را به زنى گيرد، زيرا كه مَثَل او مانند مَثَل درخت خرمايى است كه مردى به حرام از آن خورده، سپس آن را خريده و به حلال از آن خورده است. يحيى درمانده شد!
13- عالمانِ غريب!
«أَلْعُلَماءُ غُرَباءُ لِكَثْرَةِ الْجُهّالِ.»:
عالمان، به سببِ زيادى جاهلان، غريباند!
14- در جواب يك معمّاى فقهى
«يا أَبا مُحَمَّد ما تَقُولُ فى رَجُل حَرُمَتْ عَلَيْهِ امْرَأَةٌ بِالْغَداةِ وَ حَلَّتْ لَهُ ارْتِفاعَ النَّهارِ وَ حَرُمَتْ عَلَيْهِ نِصْفَ النَّهارِ، ثُمَّ حَلَّتْ لَهُ الظُّهْرَ ثُمَّ حَرُمَتْ عَلَيْهِ الْعَصْرَ، ثُمَّ حَلَّتْ لَهُ المَغْرِبَ، ثُمَّ حَرُمَتْ عَلَيْهِ نِصْفَ اللَّيلِ ثُمَّ حَلَّتْ لَهُ الْفَجْرَ، ثُمَّ حَرُمَتْ عَلَيْهِ ارتِفاعَ النَّهارِ، ثُمَّ حَلَّتْ لَهُ نِصْفَ النَّهارِ؟ فَبَقِىَ يَحْيى وَ الفُقَهاءُ بُلْسًا خُرْسًا!فَقالَ الْمَأْمُونُ: يا أَبا جَعْفَر أَعَزَّكَ اللّهُ بَيِّنْ لَنا هذا؟ فَقالَ(عليه السلام): هذا رَجْلٌ نَظَرَ إِلى مَمْلُوكَة لا تَحِلُّ لَهُ، إِشْتَريها فَحَلَّتْ لَهُ. ثُمَّ أَعْتَقَها فَحَرُمَتْ عَلَيْهِ، ثُمَّ تَزَوَّجَها فَحَلَّتْ لَهُ، فَظاهَرَ مِنْها فَحَرُمَتْ عَلَيْهِ. فَكَفَّرَ الظِّهارَ فَحَلَّتْ لَهُ، ثُمَّ طَلَّقَها تَطْليقَةً فَحَرُمَتْ عَلَيْهِ، ثُمَّ راجَعَها فَحَلَّتْ لَهُ، فَارْتَدَّ عَنِ الاِْسْلامِ فَحَرُمَتْ عَلَيْهِ، فَتابَ وَ رَجَعَ إِلَى الاِْسْلامِ فَحَلَّتْ لَهُ بِالنِّكاحِ الاَْوَّلِ، كَما أَقَرَّ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) نِكاحَ زَيْنَبَ مَعَ أَبِى الْعاصِ بْنِ الرَّبيعِ حَيْثُ أَسْلَمَ عَلَى النِّكاحِ الاَْوَّلِ.
امام جواد(عليه السلام) به يحيى بن اكثم فرمود:اى ابا محمّد! چه گويى درباره مردى كه بامداد زنى بر وى حرام بود و روز كه برآمد بر او حلال شد، نيمه روزش حرام شد و هنگام ظهرش حلال گرديد و وقت عصر بر او حرام شد و مغربش حلال گرديد و نيمه شب بر او حرام شد و سپيده دم بر وى حلال شد و روز كه برآمد بر او حرام شد و نيمه روز بر او حلال گرديد. يحيى و ديگر فقها در برابر او حيران گرديده و از كلام باز ماندند!مأمون گفت: يا اباجعفر! خداى عزيزت بدارد. اين مسأله را براى ما بيان كن.
امام(عليه السلام) فرمود:اين مردى است كه به كنيزك ديگرى نگاه كرده و او را خريده و بر وى حلال شده، سپس آزادش كرده و بر او حرام شده سپس او را به زنى گرفته و بر او حلال شده و ظهارش كرده و بر او حرام شده و كفارّه ظهار داده و حلال شده و سپس يك بار طلاقش داده و حرام شده، سپس به او رجوع كرده و حلال شده، پس آن مرد از اسلام برگشته و زن بر او حرام شده و باز توبه كرده و به اسلام برگشته و به همان نكاح سابق بر او حلال شده، چنان كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) زينب را به ابىالعاص بن ربيع كه مسلمان شد، به همان نكاح اوّل تسليم نمود.
15- پاسخ مبسوط امام جواد به يك سؤال فقهىِ حجّ
«قالَ الْمأْمُونُ: يا يَحْيى سَلْ أَبا جَعْفَر عَنْ مَسْأَلَة فِى الْفِقْهِ لِتَنْظُرَ كَيْفَ فِقْهُهُ؟ فَقالَ يَحْيى: يا أَبا جَعْفَر أَصْلَحَكَ اللّهُ ما تَقُولُ فى مُحْرِم قَتَلَ صَيْدًا؟ فَقالَ أَبُو جَعْفَر(عليه السلام):قَتَلَهُ فى حِلٍّ أَوْ حَرَم، عالِمًا أَوْ جاهِلاً، عَمْدًا أَوْ خَطَأً، عَبْدًا أَوْ حُرًّا صَغيرًا أَوْ كَبيرًا، مُبْدِئًا أَوْ مُعيدًا، مِنْ ذَواتِ الطَّيْرِ أَوْ غَيْرِهِ؟مِنْ صِغارِ الطَّيْرِ أَوْ كِبارِهِ. مُصِرًّا أَوْ نادِمًا بِاللَّيْلِ أَوْ فى أَوْكارِها أَوْ بِالنَّهارِ وَ عَيانًا، مُحْرِمًا لِلْحَجِّ أَوْ لِلْعُمْرَةِ؟قالَ : فَانْقَطَعَ يَحْيى إِنْقِطاعًا لَمْ يَخْفَ عَلى أَحَد مِنْ أَهْلِ الَْمجْلِسِ إِنْقِطاعُهُ وَ تَحَيَّرَ النّاسُ عَجَبًا مِنْ جَوابِ أَبِى جَعْفَر(عليه السلام).
...فَقالَ الْمأْمُونُ: يا أَبا جَعْفَر إِنْ رَأَيْتَ أَنْ تُعَرِّفَنا ما يَجِبُ عَلى كُلِّ صِنْف مِنْ هذِهِ الاَْصْنافِ فى قَتْلِ الصَّيْدِ؟فَقالَ(عليه السلام): إِنَّ الُمحْرِمَ إِذا قَتَلَ صَيْدًا فِى الْحِلِّ وَ كانَ الصَّيْدُ مِنْ ذَواتِ الطَّيْرِ مِنْ كِبارِها فَعَلَيْهِ الْجَزاءُ مُضاعَفًا. وَ إِنْ قَتَلَ فَرْخًا فِى الْحِلِّ فَعَلَيْهِ حَمَلٌ قَدْ فُطِمَ فَلَيْسَتْ عَلَيْهِ الْقيمَةُ لاَِنـَّهُ لَيْسَ فِى الْحَرَمِ. وَ إِذا قَتَلَهُ فِى الْحَرَمِ فَعَلَيْهِ الْحَمَلُ وَ قيمَةُ الْفَرْخِ. وَ إِنْ كانَ مِنَ الْوَحْشِ فَعَلَيْهِ فى حِمارِ الْوَحْشِ بَقَرَةٌ وَ إِنْ كانَ نَعامَةً فَعَلَيْهِ بَدَنَةٌ. فَإِنْ لَمْ يَقْدِرْ فَإِطْعامُ سِتّينَ مِسْكينًا. فَإِنْ لَمْ يَقْدِرْ فَلْيَصُمْ ثَمانِيَةَ عَشَرَ يَوْمًا. وَ إِنْ كانَ بَقَرَةً فَعَلَيْهِ بَقَرَةٌ، فَإِنْ لَمْ يَقْدِرْ فَلْيُطْعِمْ ثَلاثينَ مِسْكينًا، فَإِنْ لَمْ يَقْدِرْ فَلْيَصُمْ تِسْعَةَ أَيّام. وَ إِنْ كانَ ضَبْيًا فَعَلَيْهِ شاةٌ، فَإِنْ لَمْ يَقْدِرْ فَلْيُطْعِمْ عَشَرَةَ مَساكينَ، فَإِنْ لَمْ يَجِدْ فَلْيَصُمْ ثَلاثَةَ أَيّام.
وَ إِنْ أَصابَهُ فى الْحَرَمِ فَعَلَيْهِ اْلْجَزاءُ مُضاعَفًا «هَدْيًا بالِغَ الْكَعْبَةِ» حَقًّا واجِبًا أَنْ يَنْحَرَهُ إِنْ كانَ فى حَجٍّ بِمِنًى حَيْثُ يَنْحَرُ النّاسُ. وَ إِنْ كانَ فى عُمْرَة يَنْحَرُهُ بِمَكَّةَ فى فِناءِ الْكَعْبَةِ وَ يَتَصَدَّقُ بِمِثْلِ ثَمَنِهِ حَتّى يَكُونَ مُضاعَفًا، وَ كَذلِكَ إِذا أَصابَ أَرْنَبًا أَوْ ثعْلَبًا فَعَلَيْهِ شاةٌ وَ يَتَصَدَّقُ بِمِثْلِ ثَمَنِ شاة. وَ إِنْ قَتَلَ حَمامًا مِنْ حَمامِ الْحَرَمِ فَعَلَيْهِ دِرْهَمٌ يَتَصَدَّقُ بِهِ. وَ دِرْهَمٌ يَشْتَرى بِهِ عَلَفًا لِحَمامِ الْحَرَمِ. وَ فِى الْفَرْخِ نِصْفُ دِرْهَم. وَ فِى الْبَيْضَةِ رُبْعُ دِرْهَم وَ كُلُّ ما أَتى بِهِ الُمحْرِمُ بِجَهالَة أَوْ خَطَإ فَلا شَىْءَ عَلَيْهِ إِلاَّ الصَّيْدَ. فَإِنَّ عَلَيْهِ فيهِ الْفِداءَ بِجَهالَة كانَ أَمْ بِعِلْم، بِخَطَإ كانَ أَمْ بِعَمْد. وَ كُلُّ ما أَتى بِهِ الْعَبْدُ فَكَفّارَتُهُ عَلى صاحِبِهِ مِثْلُ ما يَلْزَمُ صاحِبَهُ. وَ كُلُّ ما أَتى بِهِ الصَّغيرُ الَّذى لَيْسَ بِبالِـغ فَلا شَىْءَ عَلَيْهِ. فَإِنْ عادَ فَهُوَ مِمَّنْ يَنْتَقِمُ اللّهُ مِنْهُ. وَ إِنْ دَلَّ عَلَى الصَّيْدِ وَ هُوَ مُحْرِمٌ وَ قُتِلَ الصَّيْدُ فَعَلَيْهِ فيهِ الْفِداءُ. وَ المُصِّرُّ عَلَيْهِ يَلْزَمُهُ بَعْدَ الْفِداءِ الْعُقُوبَةُ فِى الاْخِرَةِ. وَ النّادِمُ لا شَىْءَ عَلَيْهِ بَعْدَ الْفِداءِ فِى الاْخِرَةِ. وَ إِنْ أَصابَهُ لَيْلاً أَوْكارَها خَطَأً فَلا شَىْءَ عَلَيْهِ إِلاّ أَنْ يَتَصَيَّدَ بِلَيْل أَوْ نَهار فَعَلَيْهِ فيهِ الْفِداءُ، وَ الُْمحْرِمُ لِلْحَجِّ يَنْحَرُ الْفِداءَ بِمَكَّةَ.
مأمون به يحيى بن اكثم گفت: از ابوجعفر (امام محمد تقى) مسأله اى فقهى بپرس تا بنگرى در فقه چگونه است.
يحيى گفت: اى ابا جعفر! خدا كارت را رو به راه كند، چه مىگويى درباره مُحرمى كه شكارى را كشته است؟امام جواد(عليه السلام) گفت: آن صيد را در حِلّ كشته يا در حَرَم؟ عالم بوده يا جاهل؟ به عمد بوده يا به خطا؟ آن مُحْرم بنده بوده يا آزاد؟ صغير بوده يا كبير؟ نخستين صيد او بوده يا صيد دوباره او؟ آن صيد پرنده بوده يا غير آن؟ پرنده كوچك بوده يا بزرگ؟ مُحرم باز قصدِ صيدِ پرنده دارد و مُصِّر است يا تائب؟ اين صيد در شب بوده و از آشيانه بوده يا در روز و آشكارا؟ مُحرم براى حجّ بوده يا عُمره؟راوى گويد: يحيى بن اكثم طورى واماند كه واماندگىاش بر احدى از اهل مجلس پوشيده نماند و همه مردم از جواب امام جواد(عليه السلام)در شگفت ماندند.
بعد از آن كه مردم پراكنده شدند، مأمون گفت: اى اباجعفر! اگر صلاح بدانى، آنچه را كه بر هر صنف از اين اصناف در قتل صيد، واجب است به ما بشناسان! امام جواد(عليه السلام) در پاسخ فرمود:چون مُحرم، صيدى از پرنده هاى بزرگ را در حِلّ بكشد، يك گوسفند كفّاره بر او باشد. و اگر در حرم باشد كفّاره دوچندان است. و اگر جوجه اى را در حلّ بكشد برّه از شير گرفته اى بر اوست و بها بر او نيست چون در حرم نبوده است. و اگر در حرم باشد برّه و بهاى جوجه هر دو به عهده اوست. و اگر آن صيد حيوان وحشى باشد، در گورخر وحشى گاوى بايد. و اگر شتر مرغ است يك شتر بايد. و اگر نتواند شصت مسكين را اطعام كند. و اگر آن را هم نتواند هجده روز روزه بدارد. و اگر شكار، گاو باشد بر او گاوى است. و اگر نتواند سى مسكين را طعام بدهد. و اگر آن را هم نتواند نُه روز روزه بگيرد. و اگر آهو باشد يك گوسفند بر اوست، و اگر نتواند ده مسكين را طعام دهد. و اگر نتواند سه روز را روزه بدارد. و اگر در حرم شكارش كرده كفّاره دوچندان است و بايد آن را به كعبه رساند و قربانى كند و حقِّ واجب است كه اگر در احرام حجّ باشد، كفّاره را در منى بكشد آنجا كه قربانگاه مردم است. و اگر در عمره باشد در مكّه و در پناه كعبه بكشد. و به اندازه بهايش هم صدقه بدهد تا دو چندان باشد. و همچنين اگر خرگوشى يا روباهى صيد كند يك گوسفند بر اوست و به اندازه بهايش هم بايد صدقه بدهد. و اگر يكى از كبوتران حرم را بكشد يك درهم صدقه دهد و درهم ديگرى هم دانه بخرد براى كبوتران حرم. و اگر جوجه باشد نيم درهم. و اگر تخم باشد يك چهارم درهم. و هر خلافى كه مُحرم از راه نادانى و يا خطا مرتكب شود كفّاره ندارد، جز همان صيد كه كفّاره دارد، جاهل باشد يا عالم، خطا باشد يا عمد. و هر خلافى بنده كند تمام كفّارهاش بر مولاى اوست. و هر خلافى كودك نابالغ كند چيزى بر او نيست. و اگر بار دوّمِ صيد او باشد خدا از او انتقام كشد [و كفّاره ندارد]. اگر مُحرم شكار را به ديگرى نشان بدهد و او آن را بكشد كفّاره بر اوست. و آن كه اصرار دارد و توبه نكرده پس از كفّاره، عذاب آخرت هم دارد. و اگر پشيمان است پس از كفّاره، عذاب آخرت ندارد. اگر شبانه از آشيانه به خطا شكار كرده چيزى بر او نيست، مگر قصد شكار داشته باشد. و اگر عمداً شكار كند، در شب باشد يا روز، كفّاره بر اوست. و آن كه مُحرم به حجّ است بايد كفّاره را در مكّه قربانى كند. 16- سرچشمه دانش على(عليه السلام)
«عَلَّمَ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) عَلِيًّا(عليه السلام) أَلْفَ كَلِمَة، كُلُّ كَلِمَة يَفْتَحُ أَلْفَ كَلِمَة.»:
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)، هزار كلمه [از علوم را] به على(عليه السلام)آموخت كه از هر كلمه اى هزار كلمه منشعب مىشد.
17- سفارش پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به فاطمه(عليها السلام)
«إِنَّ رَسُولَ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) قالَ لِفاطِمَةَ(عليها السلام): إِذا أَنـَامِتُّ فَلا تُخْمِشى عَلَىَّ وَجْهًا، وَ لاتُرْخى عَلَىَّ شَعْرًا، وَ لا تُنادى بِالْوَيْلِ وَ لا تُقيمى عَلَىَّ نائِحَةً، ثُمَّ قالَ: هذَا الْمَعْرُوفُ الَّذى قالَ اللّهُ عَزّوَجَلَّ فى كِتابِهِ «وَ لا يَعْصينَكَ فى مَعْرُوف» (سوره ممتحنه، آيه 12)
رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به فاطمه(عليها السلام) گفت:وقتى كه من از دنيا رفتم به خاطر من صورت را نخراش، و مو را پريشان منماى، و واويلا نكن و بر من نوحه نخوان، سپس فرمود: اين همان معروفى است كه خداوند عزّوجلّ در كتابش فرموده: «و تو را در معروفى نافرمانى نكنند.»
18- مهدى منتظَر
«إِنَّ الْقائِمَ مِنّا هُوَ الْمَهْدِىُّ الَّذى يَجِبُ أَنْ يُنْتَظَرَ فى غَيْبَتِهِ وَ يُطاعَ فى ظُهُورِهِ، وَ هُوَ الثّالِثُ مِنْ وُلْدى.»:
همانا قائم از ماست او همان مهدىاى است كه واجب است در زمان غيبتش منتظرش باشند و در وقت ظهورش اطاعتش كنند و او سومين نفر از اولاد من است.
19- ديدار با دوستان
«مُلاقاتُ الاِْخْوانِ نَشْرَةٌ وَ تَلْقيحٌ لِلْعَقْلِ وَ إِنْ كانَ نَزْرًا قَليلاً.»:
ملاقات و زيارت برادران سبب گسترش و بارورى عقل است، اگرچه كم و اندك باشد.
20- هواى نفس
«مَنْ أَطاعَ هَواهُ أَعْطى عَدُوَّهُ مُناهُ.»:
كسى كه فرمان هواى نفس خويش را بَرَد، آرزوى دشمنش را برآوَرَد
.
21- مركب شهوت
«راكِبُ الشَّهَواتِ لا تُسْتَقالُ لَهُ عَثْرَةٌ.»:
كسى كه بر مركب شهوات سوار است، از لغزش درامان نخواهد ماند.
22- متمسّكين به خدا
«كَيْفَ يُضيعُ مَنْ أَللّهُ كافِلُهُ، وَ كَيْفَ يَنْجُوا مَنْ أَللّهُ طالِبُهُ وَ مَنِ انْقَطَعَ إِلى غَيْرِ اللّهِ وَكَلَهُ اللّهُ إِلَيْهِ.»:
چگونه ضايع مىشود كسى كه خدا، عهده دار و سرپرست اوست؟ و چگونه فرار مىكند كسى كه خدا جوينده اوست؟ كسى كه از خدا قطع رابطه كند و به ديگرى توكّل نمايد، خداوند او را به همان شخص واگذار نمايد.
23- شناخت آغاز و انجام
«مَنْ لَمْ يَعْرِفِ الْمَوارِدَ أَعْيَتْهُ الْمَصادِرُ.»:
كسى كه محلّ ورود را نشناسد، از يافتن محلّ خروج درمانده گردد.
24- نتيجه تلاش استوار
«إِتَّئِدْ تُصِبْ أَوْ تَكِدّ.»:
سخت بكوش تا به مقصود دست يابى، و گرنه در رنج فرومانى.
25- سپاسِ نعمت
«نِعْمَةٌ لا تُشْكَرُ كَسَيِّئَة لا تُغْفَرُ.»:
نعمتى كه براى آن شكرگزارى نشود، مانند گناهى است كه آمرزيده نگردد.
26- سازش با مردم
«مَنْ هَجَرَ الْمُدارةَ قارَبَهُ الْمَكْرُوهَ.»:
كسى كه سازش و مدارا با مردم را رها كند، ناراحتى به او روى مىآورد.
27- نتيجه كارِ بدونِ آگاهى
«مَنْ عَمِلَ عَلى غَيْرِ عِلْم ما يُفْسِدُ أَكْثَرُ مِمّا يُصْلِحُ.»:
كسى كه كارى را بدون علم و دانش انجام دهد، اِفسادش بيش از اِصلاحش خواهد بود.
28- قضاى حتمى
«إِذا نَزَلَ الْقَضاءُ ضاقَ الْفَضاءُ.»:
چون قضاى الهى فرود آيد، عرصه بر آدمى تنگ آيد.
29- افشاگرى زمان
«أَلاَْيّامُ تَهْتِكُ لَكَ الاَْمْرَ عَنِ الاَْسْرارِ الْكامِنَةِ.»:
روزگار و گذشت زمان، پرده از روى كارهاى نهفته برمىدارد.
30- دقّت و خودپايى
«أَلتَّحَفُّظُ عَلى قَدْرِ الْخَوْفِ.»:
خود را پاييدن به اندازه ترس است.
31- چنين مباش!
«لا تَكُنْ وَلِيًّا لِلّهِ فِى الْعَلانِيَةِ، عَدُوًّا لَهُ فِى السِّـرِّ.»:
در ظاهر دوست خدا و در باطن دشمن او مباش.
32- چهار عاملِ محرّك
«أَرْبَعُ خِصال تَعَيَّنَ الْمَرْءَ عَلَى الْعَمَلِ: أَلصِّحَّةُ وَ الْغِنى وَ الْعِلْمُ وَ التَّوْفيقُ.»:
چهار چيز است كه شخص را به كار وا مىدارد: سلامت، بىنيازى، دانش و توفيق.
33- رضايتى كه در حكم عمل است
«أَلْعالِمُ بِالظُّلْمِ وَ الْمُعينُ عَلَيْهِ وَ الرّاضى بِهِ، شُرَكاءُ.»:
كسى كه آگاه به ظلم است و كسى كه كمك كننده بر ظلم است و كسى كه راضى به ظلم است، هر سه شريكاند.
34- گناهان مرگ خيز
«مَوْتُ الاِْنْسانِ بِالذُّنُوبِ أَكْثَرُ مِنْ مَوْتِهِ بِالاَْجَلِ وَ حَياتُهُ بِالْبِّرِ أَكْثَرُ مِنْ حَياتِهِ بِالْعُمْرِ.»:
مرگ آدمى به سبب گناهان، بيشتر است از مرگش به واسطه اَجَل، و زندگى و ادامه حياتش به سبب نيكوكارى، بيشتر است از حياتش به واسطه عمر طبيعى.
35- عوامل جلب محبّت
«ثَلاثُ خِصال تُجْلَبُ بِهَا المَوَدَّةُ: أَلاِْنْصافُ وَ الْمُعاشَرَةُ وَالْمُواساةُ فِى الشِّدَّةِ وَ الاِْنْطِواءُ عَلى قَلْب سَليم.»:
سه چيز است كه به وسيله آن دوستى حاصل گردد:انصاف، و معاشرت و هميارى در وقت سختى، و سپرى نمودن عمر با قلب پاك.
36- اعتماد به خدا، نردبان ترقّى
«أَلثِّقَةُ بِاللّهِ ثَمَنٌ لِكُلِّ غال وَ سُلَّمٌ إِلى كُلِّ عال.»:
اعتماد به خداوند بهاى هر چيز گرانبها و نردبان هر امر بلند مرتبه اى است.
37- سرعت تقرّب، با دلهاى پاك
«أَلْقَصْدُ إِلَى اللّهِ تَعالى بِالْقُلُوبِ أَبْلَغُ مِنْ إِتْعابِ الْجَوارِحِ بِالاَْعْمالِ.»:
با دلها به سوى خداوند متعال آهنگ نمودن، رساتر از به زحمت انداختن اعضا با اعمال است.
38- پرهيز از آدمِ شَرور
«إِيّاكَ وَ مُصاحَبَةَ الشَّريرِ فَإِنَّهُ كَالسَّيْفِ الْمَسْلُولِ يَحْسُنُ مَنْظَرُهُ وَيَقْبَحُ أَثَرُهُ.»:
از همـراهى و رفاقت بـا آدم شَرور و بـدجنس بپـرهيز، زيرا كه او ماننـد شمشير بـرهنه است كـه ظاهـرش نيكـو و اثرش زشت است.
39- مانعِ خير، دشمن آدمى است
«قَدْ عاداكَ مَنْ سَتَرَ عَنْكَ الرُّشْدَ إِتِّباعًا لِما تَهْواهُ.»:
كسى كه به خاطر هواى نفسش هدايت و ترقّى را از تو پوشيده داشته، حقّا كه با تو دشمنى ورزيده است.
40- اسباب رضوان خدا و رضايت آدمى
«ثَلاثٌ يَبْلُغَنَّ بِالْعَبْدِ رِضْوانَ اللّهِ تَعالى:كَثْرَةُ الاِْسْتِغْفارِ، وَلينُ الْجانِبِ، وَ كَثْرَةُ الصَّدَقَةِ وَ ثَلاثٌ مَنْ كُنَّ فيهِ لَمْ يَنْدَمْ: تَرْكُ الْعَجَلَةِ وَ الْمَشْوَرَةِ وَ التَّوَكُلِّ عَلَى اللّهِ عِنْدَ الْعَزْمِ.»:
سه چيز است كه رضوان خداوند متعال را به بنده مىرساند:1 ـ زيادى استغفار،2 ـ نرم خو بودن،3 ـ و زيادى صدقه. و سه چيز است كه هر كس آن را مراعات كند، پشيمان نشود:1 ـ ترك نمودن عجله،2 ـ مشورت كردن،3 ـ و به هنگام تصميم، توكّل بر خدا نمودن
 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 14:57  توسط صفر مهاجری  | 


امام محمّد تقى(عليه السلام)

پرتوى از سيره و سيماى امام جواد(عليه السلام)

در تاريخ ولادت حضرت امام محمّد تقى، ملقّب به جواد، اختلاف است.
قول مشهور اين است كه آن حضرت در دهم رجب سال 195 قمرى در مدينه چشم به جهان گشوده است.
كنيه آن حضرت ابوجعفر و پدر گرامىاش حضرت على بن موسى الرّضا و مادر بزرگوارش سبيكه، معروف به خيزران است.
دوران زندگى جوادالأئمّه(عليه السلام)مصادف با دوران حكومت مأمون و معتصم عبّاسى بود و معتصم در بغداد تصميم به قتل آن حضرت گرفت و سرانجام به وسيله أُمّ الفضل ، همسر امام و دختر مأمون، آن پيشواى معصوم را در 25 سالگى، مسموم كرد و به شهادت رساند.
زندگانى امام محمّد تقى، جوادالأَئِمّة(عليه السلام)، ادامه راه خطّ و روش پدرش حضرت امام رضا(عليه السلام) بود.
مأمون كوشش مىكرد كه دل امام را به دست آورد و او را به دارالخلافه نزديك كند.
او توطئه خود را براى از ميان بردن جنبش و حركت تشيّع در چهارچوب خلافت عبّاسيان همچنان ادامه مىداد و هدفش اين بود كه بين امام و پايگاه مردمى او فاصله اندازد و آن حضرت را از مردم دور سازد، ولى مىخواست به طريقى اين نقشه را اجرا كند كه مردم تحريك نشوند.
مأمون، بر اساس همان نقشه قديمى، در جامه دوستدار امام ظاهر شد و «امّ الفضل» دختر خود را به ازدواج او درآورد تا از تأييد امام(عليه السلام)برخوردار باشد و اصرار كرد كه با كمال عزّت در كاخ مجلّل او زندگى كند.
امّا امام پافشارى مىورزيد كه به مدينه بازگردد تا نقشه مأمون را در كسب تأييد امام براى پايدارى خلافتى كه غصب كرده بود، نقش بر آب سازد و مشروعيّت حكومت او را در دل مردم خدشهدار نمايد.
امام جواد(عليه السلام) خطّ پدر بزرگوارش را ادامه داد و به آگاهى فكرى و عقيدتى دست يازيد، فقيهان را از بغداد و شهرهاى ديگر، پيرامون خود، در مدينه فراهم آورد تا با او مناظره كنند و از او بپرسند و از راهنمايىهاى او بهره برگيرند.
شيخ مفيد - رضوان اللّه عليه - گويد: «مأمون، امام جواد را دوست مىداشت، زيرا با وجود كمىِ سنّ، شخصى فاضل بود و به درجه والا از علم و دانش رسيده بود و در ادب و حكمت و كمال عقل، مقامى داشت كه هيچ يك از مشايخ زمان، با او برابرى نمىتوانست كرد.»صغر سنّ امام(عليه السلام) از پديده هاى اعجازآميز اوست كه در روحيه حاكمان آن زمان اثرى فوق العاده گذاشته بود.
وقتى پدر بزرگوارش درگذشت، از عمر امام جواد حدود هشت سال بيش نگذشته بود و در همان سنّ، عهده دار منصب امامت گرديد.
امام(عليه السلام) با پايگاههاى مردمى طرفدار و مؤمن به رهبرى و امامتش به طور مستقيم در مسائل دينى و قضاياى اجتماعى و اخلاقى در تماس بود.
وقتى مأمون، امام(عليه السلام) را به بغداد يا مركز خلافت آورد، امام(عليه السلام)اصرار ورزيد تا به مدينه بازگردد، مأمون با اين درخواست موافقت كرد و آن حضرت بيشتر عمر شريف خود را در مدينه گذراند.
معتصم از فعّاليّت و كوشش هاى او برآشفته بود، از اين رو، آن حضرت را به بغداد فراخواند و هنگامى كه امام(عليه السلام) وارد عراق گرديد، معتصم و جعفر، پسر مأمون، پيوسته، توطئه مىچيدند و براى قتل آن بزرگوار حيله مىانديشيدند، تا اين كه آن حضرت در سال 220 هجرى در آخر ماه ذيقعده، به شهادت رسيد.
از بيشتر روايات چنين برمىآيد كه وقتى امام رضا(عليه السلام) به درخواست مأمون به خراسان رفت، فرزندش ابوجعفر(امام جواد(عليه السلام)) را در مدينه به جاى گذاشت و مأمون پس از بازگشت به بغداد در سال 204 هجرى امام جواد را به حضور خود فراخواند تا دخترش امّ الفضل را به ازدواج او درآورد، در آن هنگام، امام آن چنان كه در روايت شيخ مفيد و ديگران آمده است، در آغاز ده سالگى بود.
نويسنده متتبّع و معروف، هاشم معروف الحسنى، در كتاب «زندگى دوازه امام» در اين باره چنين اظهار نظر مىكند:«البته من با وجود اينكه از روايات چيزى در دست ندارم كه حكايت از همراه بردن خانواده و فرزند از سوى امام رضا(عليه السلام) به خراسان، داشته باشد بعيد مىدانم كه ايشان را در حجاز جا گذاشته و به تنهايى عازم سفر گرديده باشد، بويژه كه خود نسبت به اين سفر بدبين بود و وداعش با قبر پيامبر در مدينه و با كعبه در مكّه، وداع كسى بود كه اميد زيارت مجدّد، نداشت.
فرزند ايشان حضرت جواد(عليه السلام)، با وجود خردسالى، بيم و نگرانى پدر را به هنگام طواف وداع كاملاً درك و احساس مىكرد.
همچنانكه من ازدواج ايشان را در اين سنِّ اندك با دختر مأمون، پس از گفتگويى كه ميان مأمون و بنى عبّاس از يك سو و امام جواد و قاضىالقضات از سوى ديگر به همين مناسبت جريان يافت بعيد مىدانم.
ترجيح مىدهم كه ايشان در خراسان نيز همراه پدر بودند و جز مرگ امام رضا(عليه السلام)، چيزى ايشان را جدا نكرد.
آن حضرت پس از وفات پدر با خانواده پدرى به مدينه بازگشتند و بعد از بازگشت مأمون به بغداد و محكم شدن جاى پاى او، ايشان را به بغداد فراخواند و به خود نزديك ساخت و اظهار ارادت و دوستى نمود و دخترش را به ازدواج وى درآورد تا از تهمت ترور پدر ايشان، رهايى يابد كه ناگزير در چنين هنگامى، در سنّى باشند كه بتوانند ازدواج كنند.»راويان روايت كرده اند كه امام جواد(عليه السلام) پس از ازدواج با دختر مأمون، به اتّفاق همسرش «امّ الفضل» با بدرقه مردم، راهى مدينه گرديد و هنگامى كه به دروازه كوفه رسيد با استقبال پرشور مردم روبه رو گرديد، و آن چنان كه در روايت شيخ مفيد آمده است به دارالمسيّب وارد شدند و در آنجا به مسجد رفتند.
در محوّطه اين مسجد، درخت سدرى بود كه هنوز به بار ننشسته بود، حضرت كوزه اى آب خواستند و پاى اين درخت به وضو پرداختند و سپس برخاسته، نماز مغرب را به جاى آوردند و پس از پايان نماز، اندك زمانى به دعا پرداختند و سپس نمازهاى مستحبّى خواندند و تعقيبات آن را به جاى آوردند و در اين هنگام وقتى به سوى درخت سدر بازگشتند، مردم ديدند كه اين درخت به بار نشسته، در شگفت ماندند و از ميوه اش خوردند، ميوه شيرين و بدون هسته اى بود، آن گاه امام را وداع گفته و در همان زمان، امام(عليه السلام)راهىِ مدينه شدند و تا هنگامى كه معتصم در آغاز سال 225 ايشان را به بغداد فراخواند، در آنجا اقامت داشتند; از اين پس در بغداد بودند تا اين كه در پايان ذىالقعده همان سال، وفات يافتند.
راويان، سالى را كه امام، همراه همسرش امّ الفضل از بغداد عازم مدينه شدند و نيز تاريخ سال ازدواجشان را معيّن نكرده اند.
هرچند كه روايت شيخ مفيد گوياى اين است كه آن حضرت بعد از پيروزىاش بر يحيى بن اكثم در آن مناظره معروف در سنّ نُه سالگى، موفّق به ازدواج با دختر مأمون شد، ولى عبارت مسعودى در كتاب «اثبات الوصيّة» القاگر آن است كه امام پس از آن كه به سنّ مناسب ازدواج رسيد، تن به اين كار داد.
در «اعيان الشّيعه» آمده است: آن گاه امام جواد(عليه السلام) از مأمون اجازه رفتن به حجّ خواست و به اتّفاق همسرش از بغداد، قصد مدينه كرد.
پس از عزيمتِ امام جواد(عليه السلام) به مدينه، مأمون در طرطوس وفات يافت و با برادرش معتصم بيعت شد، سپس معتصم، امام جواد(عليه السلام) را فراخواند و ايشان را به بغداد آورد.
بدين گونه مىتوان گفت در مورد مدّت اقامت ايشان در مدينه و بغداد و تاريخ ازدواج و وفات ايشان در روايات، مطلب اطمينان بخش و قابل اعتمادى كه به طور قطع بتوان برداشت شخصى از آن كرد، وجود ندارد.
آنچه مسلّم است اين كه ايشان بيشترين دوره زندگى خود را در زمان مأمون طى كرد و در اين فاصله در تنگنا قرار نداشت و كنترلى بر او صورت نمىگرفت.
امام، چه در بغداد و چه در مدينه، از اين فرصت براى انجام رسالت خود بهره بردارى كرد; شيعيان نيز در مورد امامت او اتّفاق نظر داشته و راويان، دهها روايت را در موضوع هاى مختلف از وى نقل كردهاند.
حضرت جوادالأَئِمّه(عليه السلام) فرموده: هر بنده اى آن گاه حقيقت ايمان خود را كامل مىكند كه دين خود را بر شهوت هاى خويش ترجيح دهد، و هلاك نمىشود مگر آن كه هواى نفس و شهوتش را بر دينش ترجيح دهد.
در اينجا چهل حديث برگزيده را از ميان كلمات نورانى آن حضرت، كه هر كدام درسى از اخلاق و ارائه راه فضيلت و تقواست، به شيفتگان مكتب پربارش تقديم مىدارم.
* * *

چهل حديث

قالَ الاِْمامُ الجَواد(عليه السلام) :

1- نياز مؤمن به سه چيز
«أَلْمُؤْمِنُ يَحْتاجُ إِلى تَوْفيق مِنَ اللّهِ، وَ واعِظ مِنْ نَفْسِهِ، وَ قَبُول مِمَّنْ يَنْصَحُهُ.»:
مؤمن نياز دارد به توفيقى از جانب خدا، و به پندگويى از سوى خودش، و به پذيرش از كسى كه او را نصيحت كند.
2- استوار كن، آشكار كن!
«إِظْهارُ الشَّىْءِ قَبْلَ أَنْ يُسْتَحْكَمَ مَفْسَدَةٌ لَهُ.»:
اظهار چيزى قبل از آن كه محكم و پايدار شود سبب تباهى آن است.
3- كيفيّت بيعت زنان با رسول خدا(صلى الله عليه وآله)
«كانَتْ مُبايَعَةُ رَسُولِ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) النِّساءَ أَنْ يَغْمِسَ يَدَهُ فى إِناء فيهِ ماءٌ ثُمَّ يُخْرِجُها وَ تَغْمِسُ النِّساءُ بِأَيْديهِنَّ فى ذلِكَ الاِْناءِ بِالاِْقْرارِ وَ الاِْيمانِ بِاللّهِ وَ التَّصْديقِ بِرَسُولِهِ عَلى ما أَخَذَ عَلَيْهِنَّ.»:
بيعت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) با زنان اين چنين بود كه آن حضرت دستش را در ظرف آبى فرو مىبرد و بيرون مىآورد و زنان [نيز] با اقرار و ايمان به خدا و رسولش، دست در آن ظرف آب فرو مىكردند، به قصد تعهّد آنچه بر آنها لازم بود.
4- قطع نعمت، نتيجه ناسپاسى
«لا يَنْقَطِعُ الْمَزيدُ مِنَ اللّهِ حَتّى يَنْقَطِعَ الشُّكْرُ مِنَ الْعِبادِ.»:
افزونى نعمت از جانب خدا بريده نشود تا آن هنگام كه شكرگزارى از سوى بندگان بريده شود.
5- تأخير در توبه
«تَأخيرُ التَّوْبَةِ إِغْتِرارٌ وَ طُولُ التَّسْويفِ حَيْرَةٌ، وَ الاِْعْتِذارُ عَلَى اللّهِ هَلَكَةٌ وَ الاِْصْرارُ عَلَى الذَّنْبِ أَمْنٌ لِمَكْرِ اللّهِ «فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ».»:
(سوره اعراف، آيه 99) به تأخير انداختن توبه نوعى خودفريبى است، و وعده دروغ دادن نوعى سرگردانى است، و عذرتراشى در برابر خدا نابودى است، و پا فشارى بر گناه آسودگى از مكر خداست. «از مكر خدا آسوده نباشند جز مردمان زيانكار.»
6- نامه امام جواد به دوستش
«كَتَبَ إِلى بَعْضِ أَوْلِيائِهِ: أَمّا هذِهِ الدُّنْيا فَإِنّا فيها مُغْتَرَفُونَ وَ لكِنْ مَنْ كانَ هَواهُ هَوى صاحِبِهِ وَ دانَ بِدينِهِ فَهُوَ مَعَهُ حَيْثُ كانَ وَ الاْخِرَةُ هِىَ دارُ الْقَرارِ.»:
امام جواد(عليه السلام) به يكى از دوستانش نوشت: امّا در اين دنيا ما زير فرمان ديگرانيم، ولى هر كه خواسته او خواسته امامش و متديّن به دين او باشد، هر جا كه باشد با اوست و دنياى ديگر سراى جاودان است.
7- مسئوليت گوش دادن
«مَنْ أَصْغى إِلى ناطِق فَقَدْ عَبَدَهُ، فَإِنْ كانَ النّاطِقُ عَنِ اللّهِ فَقَدْ عَبَدَ اللّهَ وَ إِنْ كانَ النّاطِقُ يَنْطِقُ عَنْ لِسانِ إِبْليسَ فَقَدْ عَبَدَ إِبْليسَ.»:
هر كه گوش به گوينده اى دهد به راستى كه او را پرستيده، پس اگر گوينده از جانب خدا باشد در واقع خدا را پرستيده و اگر گوينده از زبان ابليس سخن گويد، به راستى كه ابليس را پرستيده است.
8- پسنديدن، در حكمِ پذيرفتن
«مَنْ شَهِدَ أَمْرًا فَكَرِهَهُ كانَ كَمَنْ غابَ عَنْهُ، وَ مَنْ غابَ عَنْ أَمْر فَرَضِيَهُ كانَ كَمَنْ شَهِدَهُ.»:
كسى كه در كارى حاضر باشد و آن را ناخوش دارد، مانند كسى است كه غايب بوده، و هر كه در كارى حاضر نباشد، ولى بدان رضايت دهد، مانند كسى است كه خود در آن بوده است.
9- نوشته امام جواد(عليه السلام)
«إِنَّ أَنْفُسَنا وَ أَمْوالَنا مِنْ مَواهِبِ اللّهِ الْهَنيئَةِ وَ عَواريهِ الْمُسْتَوْدَعَةِ يُمَتِّعُ بِما مَتَّعَ مِنْها فى سُرُور وَ غِبْطَة وَ يَأْخُذُ ما أَخَذَ مِنْها فى أَجْر وَ حِسْبَة فَمَنْ غَلَبَ جَزَعُهُ عَلى صَبْرِهِ حَبِطَ أَجْرُهُ وَ نَعُوذُ بِاللّهِ مِنْ ذلِكَ.»:
حضرت جوادالأئمّه(عليه السلام) به خطّ خود نوشت:جان و دارايى ما از بخششهاى گواراى خداست و عاريه و سپرده اوست، هر آنچه را كه به ما ببخشد، مايه خوشى و شادى است و هر آنچه را بگيرد، اجر و ثوابش باقى است. پس هر كه جزعش بر صبرش غالب شود اجرش ضايع شده و از اين [صفت] به خدا پناه مىبريم.
10- دوستى با دوستان خدا و دشمنى با دشمنان خدا
«أَوْحَى اللّهُ إِلى بَعْضِ الاَْنْبِياءِ: أَمّا زُهْدُكَ فِى الدُّنْيا فَتُعَجِّلُكَ الرّاحَةَ، وَ أَمّا إِنْقِطائُكَ إِلَىَّ فَيُعَزِّزُكَ بى، وَ لكِنْ هَلْ عادَيْتَ لى عَدُوًّا وَ والَيْتَ لى وَلِيًّا.»:
خداوند به يكى از انبيا وحى كرد: امّا زهد تو در دنيا شتاب در آسودگى است و امّا رو كردن تو به من، مايه عزّت توست، ولى آيا با دشمن من دشمنى، و با دوست من دوستى كردى؟
11-موعظه اى جامع
«تَوَسَّدِ الصَّبْرَ وَ أَعْتَنِقِ الْفَقْرَ وَ ارْفَضِ الشَّهَواتِ وَ خالِفِ الْهَوى وَ اعْلَمْ أَنَّكَ لَنْ تَخْلُوَ مِنْ عَيْنِ اللّهِ فَانْظُرْ كَيْفَ تَكُونُ.»:
صبر را بالش كن، و فقر را در آغوش گير، و شهوات را ترك كن، و با هواى نفس مخالفت كن و بدان كه از ديده خدا پنهان نيستى، پس بنگر كه چگونه اى.
12- پاسخ به يك سؤال فقهى
«قالَ الْمَأْمُونُ لِيَحْيَى بْنِ أَكْثَمَ: إِطْرَحْ عَلى أَبى جَعْفَر مُحَمَّدِ بْنِ الرِّضا(عليهما السلام) مَسأَلَةً تَقْطَعُهُ فيها. فَقالَ يا أَبا جَعْفَر ما تَقُولُ فى رَجُل نَكَحَ امْرَأَةً عَلى زِنًا أَيَحِلُّ أَنْ يَتَزَوَّجَها؟ فَقالَ(عليه السلام): يَدَعُها حَتّى يَسْتَبْرِئَها مِنْ نُطْفَتِهِ وَ نُطْفَةِ غَيْرِهِ، إِذْ لا يُؤْمَنُ مِنْها أَنْ تَكُونَ قَدْ أَحْدَثَتْ مَعَ غَيْرِهِ حَدَثًا كَما أَحْدَثَتْ مَعَهُ. ثُمَّ يَتَزَوَّجُ بِها إِنْ أَرادَ، فَإِنَّما مَثَلُها مَثَلُ نَخْلَة أَكَلَ رَجُلٌ مِنْها حَرامًا ثُمَّ اشْتَريها فَأَكَلَ مِنْها حَلالاً فَانْقَطَعَ يَحْيى.»:
مأمون به يحيى بن اكثم گفت:مسـأله اى براى ابى جعفر (امام محمّد تقى) عنوان كن كه در آن بمـاند و پـاسخى نتواند! آن گاه يحيى گفت: اى اباجعفر! چه گويى درباره مردى كه با زنى زنا كرده، آيا رواست كه او را به زنى گيرد؟امام(عليه السلام) در پاسخ فرمود: او را وانهد تا از نطفه وى و نطفه ديگرى پاك گردد، زيرا بعيد نيست كه با ديگرى هم آميزش كرده باشد. پس از آن، اگر خواست او را به زنى گيرد، زيرا كه مَثَل او مانند مَثَل درخت خرمايى است كه مردى به حرام از آن خورده، سپس آن را خريده و به حلال از آن خورده است. يحيى درمانده شد!
13- عالمانِ غريب!
«أَلْعُلَماءُ غُرَباءُ لِكَثْرَةِ الْجُهّالِ.»:
عالمان، به سببِ زيادى جاهلان، غريباند!
14- در جواب يك معمّاى فقهى
«يا أَبا مُحَمَّد ما تَقُولُ فى رَجُل حَرُمَتْ عَلَيْهِ امْرَأَةٌ بِالْغَداةِ وَ حَلَّتْ لَهُ ارْتِفاعَ النَّهارِ وَ حَرُمَتْ عَلَيْهِ نِصْفَ النَّهارِ، ثُمَّ حَلَّتْ لَهُ الظُّهْرَ ثُمَّ حَرُمَتْ عَلَيْهِ الْعَصْرَ، ثُمَّ حَلَّتْ لَهُ المَغْرِبَ، ثُمَّ حَرُمَتْ عَلَيْهِ نِصْفَ اللَّيلِ ثُمَّ حَلَّتْ لَهُ الْفَجْرَ، ثُمَّ حَرُمَتْ عَلَيْهِ ارتِفاعَ النَّهارِ، ثُمَّ حَلَّتْ لَهُ نِصْفَ النَّهارِ؟ فَبَقِىَ يَحْيى وَ الفُقَهاءُ بُلْسًا خُرْسًا!فَقالَ الْمَأْمُونُ: يا أَبا جَعْفَر أَعَزَّكَ اللّهُ بَيِّنْ لَنا هذا؟ فَقالَ(عليه السلام): هذا رَجْلٌ نَظَرَ إِلى مَمْلُوكَة لا تَحِلُّ لَهُ، إِشْتَريها فَحَلَّتْ لَهُ. ثُمَّ أَعْتَقَها فَحَرُمَتْ عَلَيْهِ، ثُمَّ تَزَوَّجَها فَحَلَّتْ لَهُ، فَظاهَرَ مِنْها فَحَرُمَتْ عَلَيْهِ. فَكَفَّرَ الظِّهارَ فَحَلَّتْ لَهُ، ثُمَّ طَلَّقَها تَطْليقَةً فَحَرُمَتْ عَلَيْهِ، ثُمَّ راجَعَها فَحَلَّتْ لَهُ، فَارْتَدَّ عَنِ الاِْسْلامِ فَحَرُمَتْ عَلَيْهِ، فَتابَ وَ رَجَعَ إِلَى الاِْسْلامِ فَحَلَّتْ لَهُ بِالنِّكاحِ الاَْوَّلِ، كَما أَقَرَّ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) نِكاحَ زَيْنَبَ مَعَ أَبِى الْعاصِ بْنِ الرَّبيعِ حَيْثُ أَسْلَمَ عَلَى النِّكاحِ الاَْوَّلِ.
امام جواد(عليه السلام) به يحيى بن اكثم فرمود:اى ابا محمّد! چه گويى درباره مردى كه بامداد زنى بر وى حرام بود و روز كه برآمد بر او حلال شد، نيمه روزش حرام شد و هنگام ظهرش حلال گرديد و وقت عصر بر او حرام شد و مغربش حلال گرديد و نيمه شب بر او حرام شد و سپيده دم بر وى حلال شد و روز كه برآمد بر او حرام شد و نيمه روز بر او حلال گرديد. يحيى و ديگر فقها در برابر او حيران گرديده و از كلام باز ماندند!مأمون گفت: يا اباجعفر! خداى عزيزت بدارد. اين مسأله را براى ما بيان كن.
امام(عليه السلام) فرمود:اين مردى است كه به كنيزك ديگرى نگاه كرده و او را خريده و بر وى حلال شده، سپس آزادش كرده و بر او حرام شده سپس او را به زنى گرفته و بر او حلال شده و ظهارش كرده و بر او حرام شده و كفارّه ظهار داده و حلال شده و سپس يك بار طلاقش داده و حرام شده، سپس به او رجوع كرده و حلال شده، پس آن مرد از اسلام برگشته و زن بر او حرام شده و باز توبه كرده و به اسلام برگشته و به همان نكاح سابق بر او حلال شده، چنان كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) زينب را به ابىالعاص بن ربيع كه مسلمان شد، به همان نكاح اوّل تسليم نمود.
15- پاسخ مبسوط امام جواد به يك سؤال فقهىِ حجّ
«قالَ الْمأْمُونُ: يا يَحْيى سَلْ أَبا جَعْفَر عَنْ مَسْأَلَة فِى الْفِقْهِ لِتَنْظُرَ كَيْفَ فِقْهُهُ؟ فَقالَ يَحْيى: يا أَبا جَعْفَر أَصْلَحَكَ اللّهُ ما تَقُولُ فى مُحْرِم قَتَلَ صَيْدًا؟ فَقالَ أَبُو جَعْفَر(عليه السلام):قَتَلَهُ فى حِلٍّ أَوْ حَرَم، عالِمًا أَوْ جاهِلاً، عَمْدًا أَوْ خَطَأً، عَبْدًا أَوْ حُرًّا صَغيرًا أَوْ كَبيرًا، مُبْدِئًا أَوْ مُعيدًا، مِنْ ذَواتِ الطَّيْرِ أَوْ غَيْرِهِ؟مِنْ صِغارِ الطَّيْرِ أَوْ كِبارِهِ. مُصِرًّا أَوْ نادِمًا بِاللَّيْلِ أَوْ فى أَوْكارِها أَوْ بِالنَّهارِ وَ عَيانًا، مُحْرِمًا لِلْحَجِّ أَوْ لِلْعُمْرَةِ؟قالَ : فَانْقَطَعَ يَحْيى إِنْقِطاعًا لَمْ يَخْفَ عَلى أَحَد مِنْ أَهْلِ الَْمجْلِسِ إِنْقِطاعُهُ وَ تَحَيَّرَ النّاسُ عَجَبًا مِنْ جَوابِ أَبِى جَعْفَر(عليه السلام).
...فَقالَ الْمأْمُونُ: يا أَبا جَعْفَر إِنْ رَأَيْتَ أَنْ تُعَرِّفَنا ما يَجِبُ عَلى كُلِّ صِنْف مِنْ هذِهِ الاَْصْنافِ فى قَتْلِ الصَّيْدِ؟فَقالَ(عليه السلام): إِنَّ الُمحْرِمَ إِذا قَتَلَ صَيْدًا فِى الْحِلِّ وَ كانَ الصَّيْدُ مِنْ ذَواتِ الطَّيْرِ مِنْ كِبارِها فَعَلَيْهِ الْجَزاءُ مُضاعَفًا. وَ إِنْ قَتَلَ فَرْخًا فِى الْحِلِّ فَعَلَيْهِ حَمَلٌ قَدْ فُطِمَ فَلَيْسَتْ عَلَيْهِ الْقيمَةُ لاَِنـَّهُ لَيْسَ فِى الْحَرَمِ. وَ إِذا قَتَلَهُ فِى الْحَرَمِ فَعَلَيْهِ الْحَمَلُ وَ قيمَةُ الْفَرْخِ. وَ إِنْ كانَ مِنَ الْوَحْشِ فَعَلَيْهِ فى حِمارِ الْوَحْشِ بَقَرَةٌ وَ إِنْ كانَ نَعامَةً فَعَلَيْهِ بَدَنَةٌ. فَإِنْ لَمْ يَقْدِرْ فَإِطْعامُ سِتّينَ مِسْكينًا. فَإِنْ لَمْ يَقْدِرْ فَلْيَصُمْ ثَمانِيَةَ عَشَرَ يَوْمًا. وَ إِنْ كانَ بَقَرَةً فَعَلَيْهِ بَقَرَةٌ، فَإِنْ لَمْ يَقْدِرْ فَلْيُطْعِمْ ثَلاثينَ مِسْكينًا، فَإِنْ لَمْ يَقْدِرْ فَلْيَصُمْ تِسْعَةَ أَيّام. وَ إِنْ كانَ ضَبْيًا فَعَلَيْهِ شاةٌ، فَإِنْ لَمْ يَقْدِرْ فَلْيُطْعِمْ عَشَرَةَ مَساكينَ، فَإِنْ لَمْ يَجِدْ فَلْيَصُمْ ثَلاثَةَ أَيّام.
وَ إِنْ أَصابَهُ فى الْحَرَمِ فَعَلَيْهِ اْلْجَزاءُ مُضاعَفًا «هَدْيًا بالِغَ الْكَعْبَةِ» حَقًّا واجِبًا أَنْ يَنْحَرَهُ إِنْ كانَ فى حَجٍّ بِمِنًى حَيْثُ يَنْحَرُ النّاسُ. وَ إِنْ كانَ فى عُمْرَة يَنْحَرُهُ بِمَكَّةَ فى فِناءِ الْكَعْبَةِ وَ يَتَصَدَّقُ بِمِثْلِ ثَمَنِهِ حَتّى يَكُونَ مُضاعَفًا، وَ كَذلِكَ إِذا أَصابَ أَرْنَبًا أَوْ ثعْلَبًا فَعَلَيْهِ شاةٌ وَ يَتَصَدَّقُ بِمِثْلِ ثَمَنِ شاة. وَ إِنْ قَتَلَ حَمامًا مِنْ حَمامِ الْحَرَمِ فَعَلَيْهِ دِرْهَمٌ يَتَصَدَّقُ بِهِ. وَ دِرْهَمٌ يَشْتَرى بِهِ عَلَفًا لِحَمامِ الْحَرَمِ. وَ فِى الْفَرْخِ نِصْفُ دِرْهَم. وَ فِى الْبَيْضَةِ رُبْعُ دِرْهَم وَ كُلُّ ما أَتى بِهِ الُمحْرِمُ بِجَهالَة أَوْ خَطَإ فَلا شَىْءَ عَلَيْهِ إِلاَّ الصَّيْدَ. فَإِنَّ عَلَيْهِ فيهِ الْفِداءَ بِجَهالَة كانَ أَمْ بِعِلْم، بِخَطَإ كانَ أَمْ بِعَمْد. وَ كُلُّ ما أَتى بِهِ الْعَبْدُ فَكَفّارَتُهُ عَلى صاحِبِهِ مِثْلُ ما يَلْزَمُ صاحِبَهُ. وَ كُلُّ ما أَتى بِهِ الصَّغيرُ الَّذى لَيْسَ بِبالِـغ فَلا شَىْءَ عَلَيْهِ. فَإِنْ عادَ فَهُوَ مِمَّنْ يَنْتَقِمُ اللّهُ مِنْهُ. وَ إِنْ دَلَّ عَلَى الصَّيْدِ وَ هُوَ مُحْرِمٌ وَ قُتِلَ الصَّيْدُ فَعَلَيْهِ فيهِ الْفِداءُ. وَ المُصِّرُّ عَلَيْهِ يَلْزَمُهُ بَعْدَ الْفِداءِ الْعُقُوبَةُ فِى الاْخِرَةِ. وَ النّادِمُ لا شَىْءَ عَلَيْهِ بَعْدَ الْفِداءِ فِى الاْخِرَةِ. وَ إِنْ أَصابَهُ لَيْلاً أَوْكارَها خَطَأً فَلا شَىْءَ عَلَيْهِ إِلاّ أَنْ يَتَصَيَّدَ بِلَيْل أَوْ نَهار فَعَلَيْهِ فيهِ الْفِداءُ، وَ الُْمحْرِمُ لِلْحَجِّ يَنْحَرُ الْفِداءَ بِمَكَّةَ.
مأمون به يحيى بن اكثم گفت: از ابوجعفر (امام محمد تقى) مسأله اى فقهى بپرس تا بنگرى در فقه چگونه است.
يحيى گفت: اى ابا جعفر! خدا كارت را رو به راه كند، چه مىگويى درباره مُحرمى كه شكارى را كشته است؟امام جواد(عليه السلام) گفت: آن صيد را در حِلّ كشته يا در حَرَم؟ عالم بوده يا جاهل؟ به عمد بوده يا به خطا؟ آن مُحْرم بنده بوده يا آزاد؟ صغير بوده يا كبير؟ نخستين صيد او بوده يا صيد دوباره او؟ آن صيد پرنده بوده يا غير آن؟ پرنده كوچك بوده يا بزرگ؟ مُحرم باز قصدِ صيدِ پرنده دارد و مُصِّر است يا تائب؟ اين صيد در شب بوده و از آشيانه بوده يا در روز و آشكارا؟ مُحرم براى حجّ بوده يا عُمره؟راوى گويد: يحيى بن اكثم طورى واماند كه واماندگىاش بر احدى از اهل مجلس پوشيده نماند و همه مردم از جواب امام جواد(عليه السلام)در شگفت ماندند.
بعد از آن كه مردم پراكنده شدند، مأمون گفت: اى اباجعفر! اگر صلاح بدانى، آنچه را كه بر هر صنف از اين اصناف در قتل صيد، واجب است به ما بشناسان! امام جواد(عليه السلام) در پاسخ فرمود:چون مُحرم، صيدى از پرنده هاى بزرگ را در حِلّ بكشد، يك گوسفند كفّاره بر او باشد. و اگر در حرم باشد كفّاره دوچندان است. و اگر جوجه اى را در حلّ بكشد برّه از شير گرفته اى بر اوست و بها بر او نيست چون در حرم نبوده است. و اگر در حرم باشد برّه و بهاى جوجه هر دو به عهده اوست. و اگر آن صيد حيوان وحشى باشد، در گورخر وحشى گاوى بايد. و اگر شتر مرغ است يك شتر بايد. و اگر نتواند شصت مسكين را اطعام كند. و اگر آن را هم نتواند هجده روز روزه بدارد. و اگر شكار، گاو باشد بر او گاوى است. و اگر نتواند سى مسكين را طعام بدهد. و اگر آن را هم نتواند نُه روز روزه بگيرد. و اگر آهو باشد يك گوسفند بر اوست، و اگر نتواند ده مسكين را طعام دهد. و اگر نتواند سه روز را روزه بدارد. و اگر در حرم شكارش كرده كفّاره دوچندان است و بايد آن را به كعبه رساند و قربانى كند و حقِّ واجب است كه اگر در احرام حجّ باشد، كفّاره را در منى بكشد آنجا كه قربانگاه مردم است. و اگر در عمره باشد در مكّه و در پناه كعبه بكشد. و به اندازه بهايش هم صدقه بدهد تا دو چندان باشد. و همچنين اگر خرگوشى يا روباهى صيد كند يك گوسفند بر اوست و به اندازه بهايش هم بايد صدقه بدهد. و اگر يكى از كبوتران حرم را بكشد يك درهم صدقه دهد و درهم ديگرى هم دانه بخرد براى كبوتران حرم. و اگر جوجه باشد نيم درهم. و اگر تخم باشد يك چهارم درهم. و هر خلافى كه مُحرم از راه نادانى و يا خطا مرتكب شود كفّاره ندارد، جز همان صيد كه كفّاره دارد، جاهل باشد يا عالم، خطا باشد يا عمد. و هر خلافى بنده كند تمام كفّارهاش بر مولاى اوست. و هر خلافى كودك نابالغ كند چيزى بر او نيست. و اگر بار دوّمِ صيد او باشد خدا از او انتقام كشد [و كفّاره ندارد]. اگر مُحرم شكار را به ديگرى نشان بدهد و او آن را بكشد كفّاره بر اوست. و آن كه اصرار دارد و توبه نكرده پس از كفّاره، عذاب آخرت هم دارد. و اگر پشيمان است پس از كفّاره، عذاب آخرت ندارد. اگر شبانه از آشيانه به خطا شكار كرده چيزى بر او نيست، مگر قصد شكار داشته باشد. و اگر عمداً شكار كند، در شب باشد يا روز، كفّاره بر اوست. و آن كه مُحرم به حجّ است بايد كفّاره را در مكّه قربانى كند. 16- سرچشمه دانش على(عليه السلام)
«عَلَّمَ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) عَلِيًّا(عليه السلام) أَلْفَ كَلِمَة، كُلُّ كَلِمَة يَفْتَحُ أَلْفَ كَلِمَة.»:
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)، هزار كلمه [از علوم را] به على(عليه السلام)آموخت كه از هر كلمه اى هزار كلمه منشعب مىشد.
17- سفارش پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به فاطمه(عليها السلام)
«إِنَّ رَسُولَ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) قالَ لِفاطِمَةَ(عليها السلام): إِذا أَنـَامِتُّ فَلا تُخْمِشى عَلَىَّ وَجْهًا، وَ لاتُرْخى عَلَىَّ شَعْرًا، وَ لا تُنادى بِالْوَيْلِ وَ لا تُقيمى عَلَىَّ نائِحَةً، ثُمَّ قالَ: هذَا الْمَعْرُوفُ الَّذى قالَ اللّهُ عَزّوَجَلَّ فى كِتابِهِ «وَ لا يَعْصينَكَ فى مَعْرُوف» (سوره ممتحنه، آيه 12)
رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به فاطمه(عليها السلام) گفت:وقتى كه من از دنيا رفتم به خاطر من صورت را نخراش، و مو را پريشان منماى، و واويلا نكن و بر من نوحه نخوان، سپس فرمود: اين همان معروفى است كه خداوند عزّوجلّ در كتابش فرموده: «و تو را در معروفى نافرمانى نكنند.»
18- مهدى منتظَر
«إِنَّ الْقائِمَ مِنّا هُوَ الْمَهْدِىُّ الَّذى يَجِبُ أَنْ يُنْتَظَرَ فى غَيْبَتِهِ وَ يُطاعَ فى ظُهُورِهِ، وَ هُوَ الثّالِثُ مِنْ وُلْدى.»:
همانا قائم از ماست او همان مهدىاى است كه واجب است در زمان غيبتش منتظرش باشند و در وقت ظهورش اطاعتش كنند و او سومين نفر از اولاد من است.
19- ديدار با دوستان
«مُلاقاتُ الاِْخْوانِ نَشْرَةٌ وَ تَلْقيحٌ لِلْعَقْلِ وَ إِنْ كانَ نَزْرًا قَليلاً.»:
ملاقات و زيارت برادران سبب گسترش و بارورى عقل است، اگرچه كم و اندك باشد.
20- هواى نفس
«مَنْ أَطاعَ هَواهُ أَعْطى عَدُوَّهُ مُناهُ.»:
كسى كه فرمان هواى نفس خويش را بَرَد، آرزوى دشمنش را برآوَرَد
.
21- مركب شهوت
«راكِبُ الشَّهَواتِ لا تُسْتَقالُ لَهُ عَثْرَةٌ.»:
كسى كه بر مركب شهوات سوار است، از لغزش درامان نخواهد ماند.
22- متمسّكين به خدا
«كَيْفَ يُضيعُ مَنْ أَللّهُ كافِلُهُ، وَ كَيْفَ يَنْجُوا مَنْ أَللّهُ طالِبُهُ وَ مَنِ انْقَطَعَ إِلى غَيْرِ اللّهِ وَكَلَهُ اللّهُ إِلَيْهِ.»:
چگونه ضايع مىشود كسى كه خدا، عهده دار و سرپرست اوست؟ و چگونه فرار مىكند كسى كه خدا جوينده اوست؟ كسى كه از خدا قطع رابطه كند و به ديگرى توكّل نمايد، خداوند او را به همان شخص واگذار نمايد.
23- شناخت آغاز و انجام
«مَنْ لَمْ يَعْرِفِ الْمَوارِدَ أَعْيَتْهُ الْمَصادِرُ.»:
كسى كه محلّ ورود را نشناسد، از يافتن محلّ خروج درمانده گردد.
24- نتيجه تلاش استوار
«إِتَّئِدْ تُصِبْ أَوْ تَكِدّ.»:
سخت بكوش تا به مقصود دست يابى، و گرنه در رنج فرومانى.
25- سپاسِ نعمت
«نِعْمَةٌ لا تُشْكَرُ كَسَيِّئَة لا تُغْفَرُ.»:
نعمتى كه براى آن شكرگزارى نشود، مانند گناهى است كه آمرزيده نگردد.
26- سازش با مردم
«مَنْ هَجَرَ الْمُدارةَ قارَبَهُ الْمَكْرُوهَ.»:
كسى كه سازش و مدارا با مردم را رها كند، ناراحتى به او روى مىآورد.
27- نتيجه كارِ بدونِ آگاهى
«مَنْ عَمِلَ عَلى غَيْرِ عِلْم ما يُفْسِدُ أَكْثَرُ مِمّا يُصْلِحُ.»:
كسى كه كارى را بدون علم و دانش انجام دهد، اِفسادش بيش از اِصلاحش خواهد بود.
28- قضاى حتمى
«إِذا نَزَلَ الْقَضاءُ ضاقَ الْفَضاءُ.»:
چون قضاى الهى فرود آيد، عرصه بر آدمى تنگ آيد.
29- افشاگرى زمان
«أَلاَْيّامُ تَهْتِكُ لَكَ الاَْمْرَ عَنِ الاَْسْرارِ الْكامِنَةِ.»:
روزگار و گذشت زمان، پرده از روى كارهاى نهفته برمىدارد.
30- دقّت و خودپايى
«أَلتَّحَفُّظُ عَلى قَدْرِ الْخَوْفِ.»:
خود را پاييدن به اندازه ترس است.
31- چنين مباش!
«لا تَكُنْ وَلِيًّا لِلّهِ فِى الْعَلانِيَةِ، عَدُوًّا لَهُ فِى السِّـرِّ.»:
در ظاهر دوست خدا و در باطن دشمن او مباش.
32- چهار عاملِ محرّك
«أَرْبَعُ خِصال تَعَيَّنَ الْمَرْءَ عَلَى الْعَمَلِ: أَلصِّحَّةُ وَ الْغِنى وَ الْعِلْمُ وَ التَّوْفيقُ.»:
چهار چيز است كه شخص را به كار وا مىدارد: سلامت، بىنيازى، دانش و توفيق.
33- رضايتى كه در حكم عمل است
«أَلْعالِمُ بِالظُّلْمِ وَ الْمُعينُ عَلَيْهِ وَ الرّاضى بِهِ، شُرَكاءُ.»:
كسى كه آگاه به ظلم است و كسى كه كمك كننده بر ظلم است و كسى كه راضى به ظلم است، هر سه شريكاند.
34- گناهان مرگ خيز
«مَوْتُ الاِْنْسانِ بِالذُّنُوبِ أَكْثَرُ مِنْ مَوْتِهِ بِالاَْجَلِ وَ حَياتُهُ بِالْبِّرِ أَكْثَرُ مِنْ حَياتِهِ بِالْعُمْرِ.»:
مرگ آدمى به سبب گناهان، بيشتر است از مرگش به واسطه اَجَل، و زندگى و ادامه حياتش به سبب نيكوكارى، بيشتر است از حياتش به واسطه عمر طبيعى.
35- عوامل جلب محبّت
«ثَلاثُ خِصال تُجْلَبُ بِهَا المَوَدَّةُ: أَلاِْنْصافُ وَ الْمُعاشَرَةُ وَالْمُواساةُ فِى الشِّدَّةِ وَ الاِْنْطِواءُ عَلى قَلْب سَليم.»:
سه چيز است كه به وسيله آن دوستى حاصل گردد:انصاف، و معاشرت و هميارى در وقت سختى، و سپرى نمودن عمر با قلب پاك.
36- اعتماد به خدا، نردبان ترقّى
«أَلثِّقَةُ بِاللّهِ ثَمَنٌ لِكُلِّ غال وَ سُلَّمٌ إِلى كُلِّ عال.»:
اعتماد به خداوند بهاى هر چيز گرانبها و نردبان هر امر بلند مرتبه اى است.
37- سرعت تقرّب، با دلهاى پاك
«أَلْقَصْدُ إِلَى اللّهِ تَعالى بِالْقُلُوبِ أَبْلَغُ مِنْ إِتْعابِ الْجَوارِحِ بِالاَْعْمالِ.»:
با دلها به سوى خداوند متعال آهنگ نمودن، رساتر از به زحمت انداختن اعضا با اعمال است.
38- پرهيز از آدمِ شَرور
«إِيّاكَ وَ مُصاحَبَةَ الشَّريرِ فَإِنَّهُ كَالسَّيْفِ الْمَسْلُولِ يَحْسُنُ مَنْظَرُهُ وَيَقْبَحُ أَثَرُهُ.»:
از همـراهى و رفاقت بـا آدم شَرور و بـدجنس بپـرهيز، زيرا كه او ماننـد شمشير بـرهنه است كـه ظاهـرش نيكـو و اثرش زشت است.
39- مانعِ خير، دشمن آدمى است
«قَدْ عاداكَ مَنْ سَتَرَ عَنْكَ الرُّشْدَ إِتِّباعًا لِما تَهْواهُ.»:
كسى كه به خاطر هواى نفسش هدايت و ترقّى را از تو پوشيده داشته، حقّا كه با تو دشمنى ورزيده است.
40- اسباب رضوان خدا و رضايت آدمى
«ثَلاثٌ يَبْلُغَنَّ بِالْعَبْدِ رِضْوانَ اللّهِ تَعالى:كَثْرَةُ الاِْسْتِغْفارِ، وَلينُ الْجانِبِ، وَ كَثْرَةُ الصَّدَقَةِ وَ ثَلاثٌ مَنْ كُنَّ فيهِ لَمْ يَنْدَمْ: تَرْكُ الْعَجَلَةِ وَ الْمَشْوَرَةِ وَ التَّوَكُلِّ عَلَى اللّهِ عِنْدَ الْعَزْمِ.»:
سه چيز است كه رضوان خداوند متعال را به بنده مىرساند:1 ـ زيادى استغفار،2 ـ نرم خو بودن،3 ـ و زيادى صدقه. و سه چيز است كه هر كس آن را مراعات كند، پشيمان نشود:1 ـ ترك نمودن عجله،2 ـ مشورت كردن،3 ـ و به هنگام تصميم، توكّل بر خدا نمودن
 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 14:55  توسط صفر مهاجری  | 

امام محمّد تقى (ع)

 

 در تاريخ ولادت حضرت امام محمّد تقي، ملقّب به يواد، اختلاف است.قول مشهور اين است كه آن حضرت در دهم ريب سال 195 قمري در مدينه چشم به يهان گشوده است.كنيه آن حضرت ابويعفر و پدر گرامياش حضرت علي بن موسي الرّضا و مادر بزرگوارش سبيكه، معروف به خيزران است.دوران زندگي يوادالأئمّه(عليه السلام)مصادف با دوران حكومت مأمون و معتصم عبّاسي بود و معتصم در بغداد تصميم به قتل آن حضرت گرفت و سرانيام به وسيله أُمّ الفضل ، همسر امام و دختر مأمون، آن پيشواي معصوم را در 25 سالگي، مسموم كرد و به شهادت رساند.زندگاني امام محمّد تقي، يوادالأَئِمّة(عليه السلام)، ادامه راه خطّ و روش پدرش حضرت امام رضا(عليه السلام) بود.مأمون كوشش ميكرد كه دل امام را به دست آورد و او را به دارالخلافه نزديك كند.او توطئه خود را براي از ميان بردن ينبش و حركت تشيّع در چهارچوب خلافت عبّاسيان همچنان ادامه ميداد و هدفش اين بود كه بين امام و پايگاه مردمي او فاصله اندازد و آن حضرت را از مردم دور سازد، ولي ميخواست به طريقي اين نقشه را ايرا كند كه مردم تحريك نشوند.مأمون، بر اساس همان نقشه قديمي، در يامه دوستدار امام ظاهر شد و «امّ الفضل» دختر خود را به ازدواي او درآورد تا از تأييد امام(عليه السلام)برخوردار باشد و اصرار كرد كه با كمال عزّت در كاخ ميلّل او زندگي كند.امّا امام پافشاري ميورزيد كه به مدينه بازگردد تا نقشه مأمون را در كسب تأييد امام براي پايداري خلافتي كه غصب كرده بود، نقش بر آب سازد و مشروعيّت حكومت او را در دل مردم خدشهدار نمايد.امام يواد(عليه السلام) خطّ پدر بزرگوارش را ادامه داد و به آگاهي فكري و عقيدتي دست يازيد، فقيهان را از بغداد و شهرهاي ديگر، پيرامون خود، در مدينه فراهم آورد تا با او مناظره كنند و از او بپرسند و از راهنماييهاي او بهره برگيرند.شيخ مفيد - رضوان اللّه عليه - گويد: «مأمون، امام يواد را دوست ميداشت، زيرا با ويود كميِ سنّ، شخصي فاضل بود و به دريه والا از علم و دانش رسيده بود و در ادب و حكمت و كمال عقل، مقامي داشت كه هيچ يك از مشايخ زمان، با او برابري نميتوانست كرد.»صغر سنّ امام(عليه السلام) از پديده هاي اعيازآميز اوست كه در روحيه حاكمان آن زمان اثري فوق العاده گذاشته بود.وقتي پدر بزرگوارش درگذشت، از عمر امام يواد حدود هشت سال بيش نگذشته بود و در همان سنّ، عهده دار منصب امامت گرديد.امام(عليه السلام) با پايگاههاي مردمي طرفدار و مؤمن به رهبري و امامتش به طور مستقيم در مسائل ديني و قضاياي ايتماعي و اخلاقي در تماس بود.وقتي مأمون، امام(عليه السلام) را به بغداد يا مركز خلافت آورد، امام(عليه السلام)اصرار ورزيد تا به مدينه بازگردد، مأمون با اين درخواست موافقت كرد و آن حضرت بيشتر عمر شريف خود را در مدينه گذراند.معتصم از فعّاليّت و كوشش هاي او برآشفته بود، از اين رو، آن حضرت را به بغداد فراخواند و هنگامي كه امام(عليه السلام) وارد عراق گرديد، معتصم و يعفر، پسر مأمون، پيوسته، توطئه ميچيدند و براي قتل آن بزرگوار حيله ميانديشيدند، تا اين كه آن حضرت در سال 220 هيري در آخر ماه ذيقعده، به شهادت رسيد.از بيشتر روايات چنين برميآيد كه وقتي امام رضا(عليه السلام) به درخواست مأمون به خراسان رفت، فرزندش ابويعفر(امام يواد(عليه السلام)) را در مدينه به ياي گذاشت و مأمون پس از بازگشت به بغداد در سال 204 هيري امام يواد را به حضور خود فراخواند تا دخترش امّ الفضل را به ازدواي او درآورد، در آن هنگام، امام آن چنان كه در روايت شيخ مفيد و ديگران آمده است، در آغاز ده سالگي بود.نويسنده متتبّع و معروف، هاشم معروف الحسني، در كتاب «زندگي دوازه امام» در اين باره چنين اظهار نظر ميكند:«البته من با ويود اينكه از روايات چيزي در دست ندارم كه حكايت از همراه بردن خانواده و فرزند از سوي امام رضا(عليه السلام) به خراسان، داشته باشد بعيد ميدانم كه ايشان را در حياز يا گذاشته و به تنهايي عازم سفر گرديده باشد، بويژه كه خود نسبت به اين سفر بدبين بود و وداعش با قبر پيامبر در مدينه و با كعبه در مكّه، وداع كسي بود كه اميد زيارت ميدّد، نداشت.فرزند ايشان حضرت يواد(عليه السلام)، با ويود خردسالي، بيم و نگراني پدر را به هنگام طواف وداع كاملاً درك و احساس ميكرد.همچنانكه من ازدواي ايشان را در اين سنِّ اندك با دختر مأمون، پس از گفتگويي كه ميان مأمون و بني عبّاس از يك سو و امام يواد و قاضيالقضات از سوي ديگر به همين مناسبت يريان يافت بعيد ميدانم.ترييح ميدهم كه ايشان در خراسان نيز همراه پدر بودند و يز مرگ امام رضا(عليه السلام)، چيزي ايشان را يدا نكرد.آن حضرت پس از وفات پدر با خانواده پدري به مدينه بازگشتند و بعد از بازگشت مأمون به بغداد و محكم شدن ياي پاي او، ايشان را به بغداد فراخواند و به خود نزديك ساخت و اظهار ارادت و دوستي نمود و دخترش را به ازدواي وي درآورد تا از تهمت ترور پدر ايشان، رهايي يابد كه ناگزير در چنين هنگامي، در سنّي باشند كه بتوانند ازدواي كنند.»راويان روايت كرده اند كه امام يواد(عليه السلام) پس از ازدواي با دختر مأمون، به اتّفاق همسرش «امّ الفضل» با بدرقه مردم، راهي مدينه گرديد و هنگامي كه به دروازه كوفه رسيد با استقبال پرشور مردم روبه رو گرديد، و آن چنان كه در روايت شيخ مفيد آمده است به دارالمسيّب وارد شدند و در آنيا به مسيد رفتند.در محوّطه اين مسيد، درخت سدري بود كه هنوز به بار ننشسته بود، حضرت كوزه اي آب خواستند و پاي اين درخت به وضو پرداختند و سپس برخاسته، نماز مغرب را به ياي آوردند و پس از پايان نماز، اندك زماني به دعا پرداختند و سپس نمازهاي مستحبّي خواندند و تعقيبات آن را به ياي آوردند و در اين هنگام وقتي به سوي درخت سدر بازگشتند، مردم ديدند كه اين درخت به بار نشسته، در شگفت ماندند و از ميوه اش خوردند، ميوه شيرين و بدون هسته اي بود، آن گاه امام را وداع گفته و در همان زمان، امام(عليه السلام)راهيِ مدينه شدند و تا هنگامي كه معتصم در آغاز سال 225 ايشان را به بغداد فراخواند، در آنيا اقامت داشتند; از اين پس در بغداد بودند تا اين كه در پايان ذيالقعده همان سال، وفات يافتند.راويان، سالي را كه امام، همراه همسرش امّ الفضل از بغداد عازم مدينه شدند و نيز تاريخ سال ازدوايشان را معيّن نكرده اند.هرچند كه روايت شيخ مفيد گوياي اين است كه آن حضرت بعد از پيروزياش بر يحيي بن اكثم در آن مناظره معروف در سنّ نُه سالگي، موفّق به ازدواي با دختر مأمون شد، ولي عبارت مسعودي در كتاب «اثبات الوصيّة» القاگر آن است كه امام پس از آن كه به سنّ مناسب ازدواي رسيد، تن به اين كار داد.در «اعيان الشّيعه» آمده است: آن گاه امام يواد(عليه السلام) از مأمون ايازه رفتن به حيّ خواست و به اتّفاق همسرش از بغداد، قصد مدينه كرد.پس از عزيمتِ امام يواد(عليه السلام) به مدينه، مأمون در طرطوس وفات يافت و با برادرش معتصم بيعت شد، سپس معتصم، امام يواد(عليه السلام) را فراخواند و ايشان را به بغداد آورد.بدين گونه ميتوان گفت در مورد مدّت اقامت ايشان در مدينه و بغداد و تاريخ ازدواي و وفات ايشان در روايات، مطلب اطمينان بخش و قابل اعتمادي كه به طور قطع بتوان برداشت شخصي از آن كرد، ويود ندارد.آنچه مسلّم است اين كه ايشان بيشترين دوره زندگي خود را در زمان مأمون طي كرد و در اين فاصله در تنگنا قرار نداشت و كنترلي بر او صورت نميگرفت.امام، چه در بغداد و چه در مدينه، از اين فرصت براي انيام رسالت خود بهره برداري كرد; شيعيان نيز در مورد امامت او اتّفاق نظر داشته و راويان، دهها روايت را در موضوع هاي مختلف از وي نقل كردهاند.حضرت يوادالأَئِمّه(عليه السلام) فرموده: هر بنده اي آن گاه حقيقت ايمان خود را كامل ميكند كه دين خود را بر شهوت هاي خويش ترييح دهد، و هلاك نميشود مگر آن كه هواي نفس و شهوتش را بر دينش ترييح دهد.در اينيا چهل حديث برگزيده را از ميان كلمات نوراني آن حضرت، كه هر كدام درسي از اخلاق و ارائه راه فضيلت و تقواست، به شيفتگان مكتب پربارش تقديم ميدارم.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 14:52  توسط صفر مهاجری  | 

   

حضرت امام موسي کاظم(عليه السلام)
ابوالحسن موسي بن جعفر(عليه السلام) معصوم نهم وامام هفتم شيعيان است آن حضرت روز يکشنبه 7صفر 128و129 قمري درروستاي ابواء(منزلي ميان مکه و مدينه) چشم به جهان گشود به جهت کثرت زهد وعبادتش معروف به«عبدالصالح» وبه دليل حلم و فروخوردن خشم و صبر برناملايمات زمان مشهوربه «کاظم» گرديد. آن حضرت به کنيه هاي « ابوابراهيم» و«ابوعلي » نيزمعروف بوده است .
مادرآن امام « حميده » اهل بربر(مغرب) يااندلس (اسپانيا ) دختر صاعد بربري ومعروف به «مصفا» بوده است.
پس ازشهادت امام صادق(عليه السلام)اسماعيليه به محمد ابن اسماعيل و فطحيه به عبدالله بن جعفرافطح گرويدند. امام موسي کاظم (عليه السلام) به دستور مهدي عباسي در بغداد بازداشت شد .
اما خيلي زود آزاد گرديد. مردم امام راشايسته مقام خلافت مي دانستند وهمين امرموجب تشويش واضطراب دستگاه خلافت عباسي گرديد هارون عباسي به اشاره يحيي برمکي امام راازمدينه به بغداد آورد ومدتهاي مديد ايشان را درزندان هاي مختلف نگه داشت .
شکنجه هاي روحي وجسمي طاقت فرسايي برامام وارد آمد اما ايشان زبان به تسيلم نگشود وزندان را پايگاه مبارزه عليه حکومت ستمکاروخودکامه وقت نمود .
معروف است که هارون دربرابر قبر حضرت رسول خد(صلي الله عليه وآله) ايستاد وگفت :
« يارسول الله (صلي الله عليه وآله) ازتو پوزش مي خواهم که مي خواهم موسي بن جعفر را به زندان افکنم زيرا او مي خواهد امت تورا برهم زند وخونشان را بريزد»
سرانجام امام موسي کاظم(عليه السلام) پس از هفت ياده سال حبس درروز جمعه هفت صفريا پنج يابيست وپنج رجب سال 183 قمري در پنجاه وپنج سالگي به دست سندي بن شاهک وبه امرهارون عباسي مسموم وبه شهادت رسيد. آن حضرت 35 سال (از 148 تا 183) ردي امامت را بردوش داشت که 23 سال ودوماه وهفده روز آن درعصر خلافت هارون الرشيد(پنجمين خليفه عباسي) بود.
پيکر پاک آن امام را به فقها واعيان بغداد نشان دادند تا ببينند دربدن ايشان اثر زخم يا خفگي نيست .
بعد آن حضرت را در « باب التين » درموضعي به نام « مقابر قريش» دفن کردند که امروز به « کاظمين » شهرت يافته است .
باب الحوائج حضرت امام موسي کاظم(عليه السلام) سي وهشت فرزند پسر ودختر داشت که امام علي بن موسي الرضا(عليه السلام) امام هشتم افضل ايشان بود. 
بيان ابعاد شخصيت او درچند صفحه نگنجد ومحتاج تأليف کتاب مستقلي است.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:28  توسط صفر مهاجری  | 

   

اسماعيل
او بزرگترين فرزندان امام بوده وآن حضرت نسبت به او علاقه اي شديد وتوجهي زياد داشته وفوق العاده به وي مهربان بوده است.
روزي امام صادق(عليه السلام)خطاب به مفضّل بن عمر که ازنمايندگان واصحاب خاص ومورد وثوق اوبوده است درحضور امام موسي کاظم(عليه السلام) که پسرکوچکي بود، فرمود: اين فرزندم(موسي) که درخانواده من پابه دنيا گذاشته، هيچ کودکي به ميمنت و برکت او نيست ، به اسماعيل هم جفا نکنيد
اين سخن امام دلالت برآن دارد که امامت ازاسماعيل به حضرت موسي بن جعفر(علیهما السلام) برگردانده شده و چون ممکن بود اين معني موجب ان شود که مردم درتکريم اسماعيل کوتاهي کنند، فرمود : که به او جفا نشود .
ودرجاي ديگر فرمود: اسماعيل را دو بار قتل تهديد کرده بود و من ازخدا خواستم که بلا را دفع کند وخداوند بلا را از او برطرف کرد واو زنده ماند.
مجموعه سخنان امام صادق(عليه السلام) راجع به فرزندش اسماعيل نشانگر شدت علاقه ومحبت امام نسبت به وي است واين مهر وعلاقه بقدري بوده که برخي پنداشتند امام پس از حضرت صادق(عليه السلام)اواست، زيرا اولاً امام به او بسيار مهر مي ورزيد وثانياً او بزرگترين فرزند امام بوده است، اما مرگ او درزمان حيات آن حضرت، براين پندار خط بطلان کشيد.
امام صادق(عليه السلام) درجريان مرگ اسماعيل کارهاي شگفتي انجام داده است، مثلاً دستور داده کفن را کنار زنند وصورتش رابازنمايند وشخصاً برپيشاني ، چانه و گلوي اوبوسه زده است. باردوم نيز اين کار راتکرار نمود وبراي سومين بارپس از غسل و تکفين اسماعيل ،باز امام کفن راکنارزده ومانند دفعات قبل اورا بوسيده وبا قرآن تعويذش کرده و دستور دفن داده است.
درروايت ديگري آمده است که: امام به مفضّل فرمان داد گروهي ازاصحاب و شاگردان را که ابوبصير، حمران بن اعين وداود رقي، ازآن جمله بوده اند گرد آورد وآنگاه به داود دستورداده است که صورت اسماعيل راباز کند، سپس خطاب به داود فرمود:اي داود!خوب نگاه کن! آيااو مرده است يازنده؟ داود پاسخ مي دهد که او مرده است. سپس امام، اسماعيل را به تک تک حاضران نشان داده ومي گويد: خدايا! شاهدباش. وآنگاه دستور داده اسماعيل را غسل و کفن کنند. آنگاه به مفضّل فرمود ه کفن راازروي او کنارزند وخوب دراو بنگرد که آيا مرده است يازنده؟ و رو به جمعيت حاضر فرموده:ملاحظه کنيد آيا او مرده است؟ باز جواب دادند: آري، اي سرورما! او درگذشته است؟ بارديگر امام فرمود: خدايا! تو شاهد باش !
حاضران که ازاين اعمال امام درشگفت بودند بالاخره اسماعيل را به سوي گورستان نقل کرده ودرآنجا برزمين نهادند. امام بازبه مفضّل فرمود : تاکفن را ازچهره اسماعيل کنارزند و به مردم نشان داده شود که آيا اوزنده است يامرده؟ مردم جملگي پاسخ دادند که او مرده ورخت ازاين جهان بربسته است. امام سؤال راطور ديگر تجديد مي کند ومي فرمايد: اين بدن که هم اکنون کفن و حنوط شده و درگور گذاشته مي شود، بدن چه کسي است؟ همه پاسخ مي گويند: فرزند شما اسماعيل. امام مي گويد: خدايا ! تو شاهد باش!.
انسان وقتي اين همه اصرار امام رادرمورد اثبات مرگ اسماعيل مي بيند، ابتدا دچار تعجب مي شود، ولي هرگز درکار امام جاي شگفتي نيست، زيرا او ازآينده جامعه اش مطلع است وميداند که گروهي براساس اين پندار که اسماعيل بزرگترين فرزند امام است، مرگ اورا باورنخواهند کرد واسماعيل راامام وپيشواي بعدازآن حضرت خواهند دانست وازاين رو امام خواسته حجت رابراين گروه تمام کند.
امام صادق(عليه السلام) پس از دفن اسماعيل واخذ گواهي ازحاضران، خوداز اين راز پرده برداشته است آنجا که فرمود: برخي پس از من به باطل مي گرايند ودچار ترديد مي شوند ودرصدد خاموش کردن نورخدا برمي آيند.
آنگاه به امام موسي (عليه السلام)اشاره کرده وفرمود: اين پسرم برحق است و حق به همراه اوست تااينکه خدا وارث زمين وساکنان آن شود
بنابرروايتي ديگر امام صادق(عليه السلام)به هنگام مرگ اسماعيل سخت اندوهگين بوده و سجده اي طولاني کرده است، سپس سرازسجده برداشته واندکي براسماعيل خيره شده و بر وي نگريسته است وبار ديگر سجده اي طولاني تر کرده است،آنگاه سرازسجده برداشته وبه دست خويش چشمها وچانه اسماعيل رابسته وبررويش ملافه اي انداخته است.
سپس امام بااين قيافه اندوهبار به اندرون خانه رفته واندکي درنگ فرموده وسپس با وضعي آراسته ولباسهائي پاکيزه بيرون مي آيد ودرچهره اواثري ازغم واندوه ديده نمي شود وراجع به تجهيزاسماعيل دستوراتي مي دهد وپس از پايان غسل او، درکنار کفنش مي نويسد:«اسماعيل يشهد ان لااله الاالله » (اسماعيل شهادت مي دهد که خدائي جز خداي يگانه نيست) وبه دنبال مراسم تدفين وخاکسپاري دستور مي دهد که سفره طعام بگسترند و غذاهاي رنگارنگ آورند وحاضران رابه صرف غذا دعوت مي فرمايد ودراين مهمانداري اثري ازغم واندوه درسيماي امام نيست.
ازامام سؤال مي شود: چگونه است که ازمرگ فرزندتان متأثر نيستيد وگريه نمي کنيد، بلکه بعکس بسيارشاد وخرسند به نظرمي رسيد؟ پاسخ مي دهند: چرااينگونه نباشيم؟ مگر راستگوترين راستان نفوموده است که همه ماخواهيم مرد؟ وبه نقلي ديگر فرمود: ماخانواده ي هستيم که تامصيبت نازل نشده است، اندوهگين ومتأثر مي شويم، اما چون مصيبت فرود آمد صبروشکيبائي پيشه مي کنيم.
باوجود ين امام صادق(عليه السلام) درتشييع جنازه فرزندش اسماعيل پابرهنه وبدون عباحرکت مي کرده است وچه تأثري ازاين بزرگتر؟ ودرهنگام انتقال جنازه به گورستان چند باردستور داد تخت روان رابر زمين نهند وپارچه راازصورت اسماعيل کنارزد وبه مردم فرمود که دراو بنگرند تامرگ اسماعيل برهمگان ثابت شود. آنگاه پس از دفن در کناري نشست ومردم نيز دراطراف او حلقه زدند. آن حضرت درحاليکه به زمين خيره شده بود فرمود: اي مردم! اينجا خانه جدائي است وگذرگاهي بيش نيست. دنيا منزل هميشگي مانيست. باوجود ين جدائي دوستان مصيبتي است، درمان ناپذيروسوزشي دارد غير قابل تحمل ولي فضيلت وبرتري ازآن کساني است که بردبار وشکيبا باشند وبراعصاب خويش مسلط وهرکس به مصيبت برادرش گرفتار نشود، برادربه سوگ او خواهد نشست وهرکس به داغ فرزند مبتلا نگردد فرزند به مصيبت او گرفتارخواهد شد.
آنگاه امام شعر«ابي خراش هذلي» راخواند که مضمون آن ين است:
تو مپندار که من ترافراموش کرده ام، ولي اي داغ بردل! من صبري زيبا درسوگ تو پيشه ساخته ام. ازجمله خيراتي که امام صادق(عليه السلام) براي اسماعيل کرد اين است که چند درهمي به يکي از دوستانش داد وبه اوفرمود که ازسوي اسماعيل وبه نيابت ازاو حج گزارد وگفت:يک دهم ثواب حج براي اسماعيل وبقيه ازآن تواست.
اسماعيل درجائي به نام «عريض» وفات يافت ومردم اورا روي دوش خويش به مدينه آوردند وقبراو درشهرمدينه مشهوراست وآل سعود ضمن تخريب قبور ائمه بقيع، آرامگاه اسماعيل راهم درهم کوبيد وتاکنون اجازه بازسازي آن داده نشده است.
اين کارها که امام صادق(عليه السلام) درباره اسماعيل انجام داده، نشانگرآن است که امام او را بسياردوست مي داشته وسخت به اوعلاقمند بوده است، زيرااسماعيل مردي پرهيزگار وفاضل بوده است. البته دراين ميان احاديث ديگري هم وجود دارد که ازشأن و قدس اسماعيل مي کاهد، ولي اين احاديث اولاً دربرابر احاديث گذشته که درتجليل اسماعيل وارد شده ناچيز است وثانياً برخي احاديث پرده ازروي اين اخبار دروغ برمي دارد و ثالثاً ممکن است اين احاديث براي اغراض خاصي که برما پوشيده است صادرشده باشد.
مادراينجا به حديثي که درکتاب«خرائج وجرائح »ازوليد بن صبيح روايت شده است، اشاره مي کنيم، او مي گويد: مردي نزد من آمد وگفت: بيا پسرخدايت را به تو نشان دهم. به همراه او راه افتادم. جمعي راديدم که مشغول باده گساري بودند واسماعيل نيز درميان آنها ديده مي شد. بامشاهده اين صحنه بارسنگيني ازغم و اندوه بردلم نشست. به طرف خانه خدا رفتم وديدم اسماعيل پرده کعبه را گرفته وآنقدرگريسته که اشک چشمانش پرده کعبه را خيس کرده است. به سرعت به همان محل نخستين برگشتم، بازاسماعيل را درميان ميخواران ديدم. دوباره به خانه خدا بازگشتم، ديدم اسماعيل همچنان دست درپرده کعبه مي گريد. متحير شده بودم، موضوع رابه امام صاق(عليه السلام) عرض کردم امام فرمود: فرزندم اسماعيل گرفتارشيطاني شده است که به صورت او درمي آيد.!!
آيا درپاکي اسماعيل ودر دفاع از او حديثي بهتر ازاين مي توان يافت؟ پس ناگزير، احاديثي راکه ازاو بد مي گويند بايد دور ريخت وياآنها رابه غرضهاي ويژه حمل کرد، زيرا اگر اسماعيل آدمي وارسته نبود، هرگز امام صادق(عليه السلام) درسفر وحضر(وطن) او را همراه خود نمي برد چنانکه عبدالله راکه فرزند ناصالحي بود از خود راند.
شيخ مفيد در«ارشاد» مي نويسد : عده کمي درزمان حيات امام صادق(عليه السلام) معقتد بودند که امامت پس از رحلت او ازآن اسماعيل است، ليکن آنان نه از اصحاب امام بودند ونه ازنزديکان او ،بلکه اشخاصي دور وبيگانه بوده اند وپس از شهادت آن حضرت دو گروه شدند. گروهي از آن اعتقاد برگشتند وبه امامت امام موسي کاظم (عليه السلام) معتقد شدند، گروهي ديگر براين عقيده ماندند وچون اسماعيل درگذشته بود، به امامت فرزند اومحمد عقيده پيدا کردند. دراين ميان گروه سومي هم وجود دارند که اسماعيل را زنده مي پندارند وآنان بسياراندکند وبه هرحال فرقه اسماعيليه کساني هستند که امامت راازآن اسماعيل وفرزندان اوتاآخرالزمان مي دانند.


 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:28  توسط صفر مهاجری  | 

امامت او
درشأن امام صادق(عليه السلام) سخنان بسياري گفته اند. اورافردي عالم،زاهد،مستجاب الدعوةً،عابد،خاشع،اديب و..خوانده اند. ولي اگربگوئيم كه اوامام بودهمه صفات خوب موردنظررادرباره اوگفته ايم. امامت دربينش مامنصبي است الهي كه خداوند آنرابراي آنكس كه شايسته اش بداند. عطامي كندواورابراي آن پست و موقعيت برمي گزيند، اوبراساس بينش ماجانشين پيامبر(صلي اللّه عليه وآله) است. و واجدصفات وخصايصي است كه ماصرفاً آنرادرامررهبري وحاكميت سياسي اسلام مي بينيم وبدين سان شايدنيازچنداني . جزدرحدآشنائي وآگاهي نباشدكه ماازآراستگي وشخصيت والايش بحث كنيم.

تاريخ امامت

اوششمين پيشواي بحق اسلام پس ازوفات حضرت رسول الله (صلي اللّه عليه وآله) است، پيش ازاوپدرش امام باقر(عليه السلام) پيشواي مردم بود كه براساس اسنادومشهوردرسال 114هجري ازدنيا رفت وامام صادق(عليه السلام) بجانشيني اومنصوب شد. بخشي ازدوران امامت  درعصرزمامداران بني اميه است. وبخشي ديگركه پس ازسقوط بني اميه اتقاف افتاددرعصرزمامداران بني عباس است.  كه درآن باعبدالله سفاح ومنصورمعاصربود. اوبه مدت يك سوم قرن راسرگرم امامت امت بود. وازجومناسب زمان كه دوران درگيري زمامداران بني اميه وبني عباس بود. استفاده كردوازآن براي توسعه علوم قرآني ونشرديگردانشهااستفاده كرد. والبته اين جريان بابكارگيري ازاخلاقي بودكه الحق بايدگفت. ازنوع اخلاق پيامبران است وازاين خودعامل مهمي درجلب نظرمردم به سوي اسلام بود.

اسنادامامت

درمورداواسنادبسياري وجوددارندكه شرح وبررسي آنهاخوددفتري جداگانه رامي طلبند. آنچه راكه مادراين بحث بارعايت اختصارعرضه ميداريم شامل سه سري ازاسناداست.
1-اسنادي كه قبل ازامام باقر(عليه السلام) وازسوي پيشينيان عرضه شده ودردست است، مثل اسنادي كه ازحضرت رسول خدا(صلي اللّه عليه وآله) درمعرفي ائمه پس ازاوازجمله امام صادق(عليه السلام)داريم. لوح جابر كه درآن اسامي امامان بنقل ازحضرت فاطمه (عليهاالسلام) آمده است. وياذكرنام اوتوسط امامان ديگركه معمولاً هرامامي امام پس ازخودراقبل ازمرگ معرفي مي كرد.
2-اسنادي كه ازامام باقر(عليه السلام) دراين زمينه دردست است . كه مابه برخي ازآنها درفصل پيش اشاره كرديم.
-جبابرجعفي گويد:
ازامام باقر(عليه السلام) پرسيدم قائم بعدي آل محمد(صلي الله عليه وآله) كيست؟
اوبادست به پشت امام صادق(عليه السلام) زدوگفت: بخداي سوگنداوقائم آل محمد(صلي اللّه عليه وآله) است. 
-امام باقر(عليه السلام) دربرابرسؤال كميت ازامامان شيعه (عليهم السلام) نام يك يك امامان راگفت تانوبت به
خوداورسيد وبعدبادست به دوش امام صادق(عليه السلام) گذاشت وبعدفرمود:
پس ازمن اين شخص است:
ثُمَّ بَعدي هذ 
-طاهرگويد:
نزدامام باقر(عليه السلام) بودم كه امام صادق(عليه السلام) واردشد.
امام روي به من كردوفرمود:
اين مردبهترين افراداست. 
-ابوالصباح الكناني گويد:
امام باقر(عليه السلام) به فرزندش امام صادق(عليه السلام) نگريست وفرمود:
اوازكساني است كه اين آيه درشأن اونازل شده.
وَنُريُداَن نَمُّنَ عَليَ اللَّذينَ استُضعِفُوافِي الاَرضِ وَنَجعَلَهُم اَئِمَّةًوَنَجعَلَهُمُ الوارِثينَ. 
-امام باقر(عليه السلام) به حضرت صادق(عليه السلام)كه راه مي رفت نگاه كرد.
وگفت اين شخص رامي بيني؟
اوازكساني است كه خداي عزوجل فرمايد:
وَنُريدُ اَن نَمُّنَ عَلضي اللَّذينَ استضعِفوا.. 
3-ازسوي ديگران كه حتي قائل به مسأله امامت وخلافت براساس انديشه شيعي نيستند.
اين مسأله ذكرشده است كه او،دربين برادرانش خليفه پدر،ووصي اووقائم به امامت است و... 
ويااحمدشهاب الدين الفاظي نوشته است برامامت وجلال وسيادت اوهمه علماء اتفاق نظردارند.

دوران ومراحل امامت

دوران امامت اوراازنظرسياسي درسه بخش مي توان قسمت كرد.
1-دوره نهضت ضداموي يادوره سقوط بني اميه كه اين خودحدود18سال به طول انجاميد ودرآن اضطراب وآشوب درسراسركشوراسلامي بچشم مي خورد.
2-دوره حكومت ابوالعباس سفاح كه حدود4سال به طول انجاميدواونمي توانست . كنيه وعقده خودراآنچنان كه بودبروزدهد. ولي درعين حال مترصدفرصتي براي براندازي امام صادق(عليه السلام) بود.
3-دوران حكومت منصوركه امام ازسال (136-148)يعني به مدت 12 سال ازدوران امامت خودرادرعصراوگذراند. ودوره اي بس سخت ودشواربود-زيرامنصوربارهاوبارهاقصدقتل امام راكردولي بدان موفق نشد. دركل ،اونسبت به ديگرامامان قبل وبعددوره امامت نسبتاً درازي راطي كرد. كه اين خودرارموزموفقيت امام رادرامرارشادوهدايت جامعه واحياي تشيع بود. اوفرصت خوبي رادراستخدام گرفت تادرساية آن بتواند خط فكري شيعه راكه همان اسلام راستين بودعرضه دارد. وحقايق واسرارآنرابراي جامعه بيان كند. آنچنان كه دروس ونظرات وبيانات اوسازنده وجهت دهنده وبراي دنياي بعدجزوذخايرقرارگرفته است.

جوزمان او

دردوران اضطراب درجوي آشفته وپرازآشوب زندگي راسركردبيشترعمرواوقاتش رادرمعارضه هاومباحثه هاورفع اجحاف ازمظلومان ومحرومان بود. كساني كه پناهي نداشتند ودرآتش فتنه حكام مي سوختند. اودردوران امامت خودبادوگروه عمده مواجه بود:
1-سياستمداران وزمامداران كه وجودعلمي اوراتحمل نمي كردند.
2-گمراهان ومنحرفان كه براي نظرات خود دلايلي بي محتواداشتندوبحث باآنان واقناع آنان وجهت دادن شان به سوي حق بس دشواربود.
زندگي امام ازسال 132هجري وارد مرحله اي جديدمي شود. وآن دوره حكومت بني عباس است كه افرادي مزوّ روخائن واهل رياوتدليس ونسبت به اهل بيت جداً كينه توزبودند وامام رامزاحم خودتلقي مي كردند.

مرجعيت امام

اينكه ائمه مذاهب مختلفه شاگردان امام بودند جاي بحث و سخني نيست اسناد هر دو فرقه حكايت ازآن دارد، بعبارت ديگرامام مرجعيت ديني دنياي اسلام رابرعهده دارد و آراء و نظرات همه فرق به او وصل است . برخي به صورت تغيير يافته بخشي به صورت دستكاري ومنع شده وبرخي هم بصورت نص وعين شيعه ازگروهي بودكه امام رامرجع ديني خودمي دانست وحكم اورادرجنبه اجرامدنظر داشت وموردتبعيت قرارمي داد. واين مسأله راحتي برخي ازانقلابيون شيعه كه خط وراه وروشي تقريباًجداگانه داشتند مي پذيرفتند. زيدبن علي بن الحسين آن انقلابي معروف كه به شهادت رسيد مي گفت خداي درهرعصري حجتي براي مردم معين مي كندكه ازاهل بيت است. اين حجت درعصرماپس ازبرادرم جعفربن محمد(عليهماالسلام) است . آنكس كه اوراپيروي كندگمراه نمي شود وآنكس كه اورامخالفت كندهدايت نمي يابد.
لايَضِلُّ مَن تَبِعَه وَلايَهتَدي مَن خالَفَهُ
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:24  توسط صفر مهاجری  | 

   به نقل از کتاب احياگر تشيع

درآغوش مادر
اودرخانواده عصمت وولايت ،درکنار جد و پدر و درآغوش مادر بزرگ شد و درآن ازاحترام وتکريم فوق العاده اي برخوردار بود. امرتغذيه وشيردهي اورامادرش شخصاً برعهده گرفت. بويژه که اودردوران کودکي بسيار ضعيف ولاغر بود.
اسناد تاريخي نشان مي دهند که اودردوران کودکي ضعيف الجسم وضعيف البنيه بود.بيماريهاي متعددي را متحمل شد وهرکدام رادرسايه عنايت ودعاي اهل خانواده پشت سرگذارد. ازحدود پس از2 سالگي وضع وحالي عادي يافت ونيازش به پرستاري ومراقبت ويژه کمتر شد.
مادرش درباره او وقت گذاري بسياري داشت ،براي او اشعاري بهجت آفرين
زمزمه مي کرد که آن را خودسروده بود.
مفاهيم برخي ازاشعاراو اين است :شما را مژده باد که قامت او بلند مي شود وقد اورشد مي کند وچهره اش چون ماه شب چهارده مي درخشد .
اَبشِرُواحُبّاً حُبّاً قَدُّهُ طالَ وَنَما وَجهُهُ بَدُرُ السُّماءِ
مايه دلگرمي مادروموجب سروراهل خانه بود. هوشمندي وزيرکي او همه را به حيرت وامي داشت. حرکت وراه ورسم اونشان مي داد درمسيرخير وعزت است وآينده خوبي را براي جامعه اسلامي فراهم مي بيند واين امر حتي دربازي هاي کودکانه مشهود بود.

درعصر امام سجاد(عليه السلام)

گفتيم اوزماني بدنيا آمد که جدّ گرانقدرش امام سجاد(عليه السلام) زنده بود  پس او درعصر امامت امام سجاد(عليه السلام)بدنياآمد والبته درعصر خفقان ودرتنگناي سياسي آن عصر. اوسه سال داشت که عبدالملک ازدنيا رفت و وليد بجاي اونشست .والبته وليد کوشيد هشام راازولايت مدينه برکنار کند وعمربن العزيز راکه درآن هنگام 24 سال داشت والي مدينه نمايد.
امر سرپرستي او را امام سجاد(عليه السلام) برعهده داشت واو نوعي انس وصفاي مخصوص با جد گرامي خودداشت. زمزمه ها ودعاها واذکار امام سجاد(عليه السلام)درروح او نقش مي بست واورابيش ازپيش شيفته راه ورسم خدائي مي کرد.
صفاي تربيت امام سجاد(عليه السلام) در روح جان اواثر کرد و ماآثار آن رادر زندگي بعدي امام درعبارات و درحالات ونماز او،زمزمه وشب زنده داريهاي او مي بينيم که البته اين امر درسايه عنايت پدر ومعاشرت بااوکاملتر شد.

درعصر پدر

وارد دنياي نوجواني شد. حدود 12سالش بود که امام سجاد(عليه السلام) ازدنيا رفت وگرد غم وتأثر برچهر ه اونشست. اودرطول مدت زندگي باجدش شاهد حزنها، اظهار تأثرها وگريه ها وسرشک ريزي امام بود ومسأله شهادت امام حسين(عليه السلام) ازمسائلي بود که خاطره آن هرگز ازياد اهل بيت زدوده نمي شد. واین ماتم جديد براي امام دردي تازه بود.
پس از شهادت امام سجاد(عليه السلام)يکسره متوجه پدر بود و درمحضر او و درخدمتش به فعاليش وتلاش مي پرداخت. دردوران کودکي به علت حافظه سرشاري که داشت ازآموزش هاي جدّ و پدر استفاده مي برد.
وضع اقتصادي خانواده اش بد نبود ولي فراموش نکنيم که امام باقر(عليه السلام) رادو گونه دشواري ومشکل اقتصادي بود: يکي اداره عائله سنگين توسط او و ديگري رسيدگي به وضع محرومان وگرفتاراني که بعلت اعتقاد شيعي بي خانمان شده واززندگی محروم بودند. درنتيجه زندگي آنهادرسطحي متوسط وبمانند عامه بود.

 
 

   به نقل از کتاب مغز متفکر جهان شيعه

آموزگاران امام
حضرت جعفرصادق(عليه السلام) درخانواده اي متوسط چشم به دنيا گشود وپدروجدش ازمردان بابضاعت مدينه به شما رمي آمدند. مادرش ام فروه زني باسواد بود و پدرش حضرت محمد باقر(عليه السلام)مردي دانشمند. مادر وآنگاه پدر،ازسن دوسالگي امام جعفر صادق (عليه السلام) راتحت آموزش قراردادند. حضرت امام جعفرصادق(عليه السلام) فرزند منحصربفرد امام محمد باقر(عليه السلام) نبود وچند برادر داشت، درصورتیکه امام محمد باقر(عليه السلام) وپدرش حضرت زين العابدين (عليه السلام) ازسن دوسالگي اوراازلحاظ تدريس موردتوجه قرار دادند وگاهي مادرش(ام فروه) به او درس مي داد وزماني پدرش وگاهي نيزجدش حضرت زين العابدين(عليه السلام). اين توجه استثنائي مادروپدر وجد،ناشي از اين بود که امام صادق(عليه السلام) هوش و حافظه اي خارق العاده داشت. هوش وحافظه فوق العاده حضرت امام جعفرصادق(عليه السلام) راازصفات امامت او میدانند

 

کاروبازي هاي زمان کودکي امام صادق (عليه السلام)


   به نقل از کتاب احياگر تشيع

آري او کودک بود ولي کارهاي بزرگان راانجام مي داد،رفتاروسخنان اوبزرگ منشانه وحاکي ازعظمت فکري وروحي او بود. اسنادما نشان مي دهند اوهم درکودکي چون ديگر کودکان بازي مي کرد.ولي نوع بازيهاي اوباديگران متفاوت واغلب ازنوع بازيهاي فکري بود.
دربين جمع کودکان که براي بازي گرد آمد ه بودند، اواستاد مي شد، مثلاً ازآنان مي پرسيد اين کدام ميوه است که درفلان فصل پديد مي آيد ومزه اش ، شيرين ويا ترش است؟ وياگاهي کلمه اي راذکر مي کرد وازکودکان مي خواست هموزن يامرداف آن کلمه راپيدا کنند وبيان نمايند . وبدين ترتيب اوکودکان رابه فکر وجستجو
وشکاراطلاعات وادار مي کرد. 
اسنادي ازتاريخ نشان مي دهند که درسال 88هجري (حدود 5 سالگي امام) وليد تصميم گرفته بود، مسجدپيامبر(صلي الله عليه وآله) رادرمدينه توسعه دهد  وبراي تحقق اين هدف خانه پيامبر(صلي الله عليه وآله) وائمه (عليه السلام) راکه دراطراف مسجد بود خراب کردند وبروسعت مسجد افزودند. اودرآن سن باآوردن سنگ وخاک به ساختمان مسجد کمک مي کرد واين کار راازروي شوق و رغبت انجام مي داد.

 
 

   به نقل از کتاب مغز متفکر جهان شيعه

خانه پدري حضرت امام جعفر صادق(عليه السلام) را که حضرت حسين بن علي (عليه السلام) جد او درآن متولد گرديده بود وکنار مسجد پيغمبر قرار داشت، به دلیل لزوم توسعه آن مسجد ويران کرده بودند و با پولي که بيت المال بابت قيمت آن خانه داد، زميني کناريک خيابان جديد الاحداث به اسم مسقي  خريداري کردند وخانه اي درآن ساختند وآن خانه مثل بسياري از خانه هاي جديد مدينه ومکه بدست معماران ايراني ساخته شد.
حياط آن خانه که تصور مي شود ازطرف حضرت علي بن ابيطالب(عليه السلام) جد بزرگ حضرت جعفر صادق(عليه السلام) ساخته شد، خيلي وسعت داشت وبهترين مکان براي بازي کودکان بود وهمين که حضرت جعفرصادق(عليه السلام) ازدرس خواندن فارغ مي شد درآن حياط با کودکان مشغول بازي مي گرديد .
بازي هاي اطفال تقريباَ درتمام دنيا شبيه بهم است وکمتر شهري رامي توان يافت که درآن بازی اختصاصي براي کودکان وجود داشته باشد.
ولي درمدينه دوباز اختصاصي براي کودکان وجود داشت که کودکان شهرهای ديگر ازآن اطلاع نداشتند ودر هر شهراسلامي که يکي از اين دوبازي بين کودکان متداول باشدازمدينه اقتباس شده است.
بازي اول که جنبه آموزنده داشت اين بود که حضرت امام صادق(عليه السلام) مي نشست واستاد مي شد وکودکان ديگر شاگرد او مي شدندوامام حعفرصادق(عليه السلام)مي گفت: اين چه ميوه ايست که بردرخت مي رويد يابرزمين مي رويد ورنگ آن في المثل قرمزاست وطعم شيرين یاترش دارد وموقع بدست آمدن ميوه هم اين فصل(يافصل ديگر) مي باشد.
اين مضامين که مادراينجا به لفظ قلم مي نويسيم باالفاظ واصطلاحات کودکان مدينه برزبان آورده مي شد وکودکاني راکه شاگرد حضرت امام صادق(عليه السلام) بودند وادار به تفکر مي کرد ودرانديشه فرو مي رفتند واگردربين آنهاکسي بود که مي توانست اسم آن ميوه را ببرد،ازمرتبه شاگردي به درجه استادي مي رسيد وجاي امام صادق(عليه السلام) رامي گرفت وآنگاه حضرت به شاگردان مي پيوست.
امادوسه دقيقه ديگر ازجرگه شاگردان خارج مي شد وبازاستاد مي گرديد چون باهوش بود وهمين که استاد مشخصات يک ميوه رابرزبان مي آورد امام (عليه السلام) نام ميوه رامي برد.
امام صادق(عليه السلام) جزو افراد با بضاعت مدينه بود ودرمکتب اخلاقي جدش حضرت زين العابدين(عليه السلام) وپدرش حضرت محمد باقر(عليه السلام) ومادرش(ام فروه) پرورش مي يافت.
اما تمام کودکان ساکن خيابان مسقي جزو افراد با بضاعت نبودند وپدري چون امام باقر(عليه السلام) و مادري چون(ام فروه) نداشتند وبرکسي پوشيده نيست که تفاوت محيط اخلاقي دوخانواده هرچند و همسايه باشند چقدر در اخلاق کودکان مؤثر است.
حضرت جعفرصادق(عليه السلام)موروثي واکتسابي، يک طفل راستگو بود وهرگز دروغ نمي گفت ولو به سود اوباشد.
امابعضي ازکودکان همبازي،که ازحيث اصالت خانوادگي وتزکيه اخلاقي مثل حضرت امام صادق(عليه السلام) نبودند، دروغ مي گفتند ووقتي استاد مي شدند ميوه اي راوصف مي کردند وحضرت جعفرصادق(عليه السلام) اسم آن ميوه رامي برد واستاد براي اين که مقام خودراازدست ندهد به دروغ مي گفت اين ميوه نيست وميوه ديگری است وامام که مي فهميد آن طفل دروغ مي گويد، خيلي متأثر مي شد وچون اهل نزاع نبود گاهي بعلت اين که بادروغ حق اورا پايمال کرده بودند به گريه درمي آمد وازبازي کناره مي گرفت وکودکان،بظاهر، بدون اعتنا به امام (عليه السلام) به بازي ادامه مي دادند. امابزودي معلوم مي شد که بازي آنها لذت ندارد چون هيچيک ازآنها داراي هوش امام صادق(عليه السلام) نبودند که بازي را گرم کنند وناچار مي شدند که نزد حضرت بروند وازاو پوزش بطلبند وخواهش کنند که دربازي شرکت کند تااينکه بازي آنها گرم بشود وامام(عليه السلام) مي گفت به اين شرط دربازي شرکت مي نمايد که کسي دروغ نگويد وکودکان، شرط همبازي خود را مي پذيرفتند.
بازي ديگر که آنهم مخصوص کودکان مدينه بود ودرهريک ازشهرهای عرب اگر متداول باشد ازمدينه اقتباس گرديده، اين ترتيب راداشت که يک استاد وچند شاگرد انتخاب مي شدند واستاد کلمه اي رابرزبان مي آورد و في المثل مي گفت: «الشراعيه » به معناي ماده شتري که گردن دراز دارد. شاگرد هم کلمه الشراعيه رابرزبان مي آورد وازآن به بعد شاگرد بايستي بدون انقطاع کلمه ،الشراعيه راتکرارنمايد واستاد براي اين که اورا به اشتباه بيندازد پياپي کلماتي بروزن الشراعيه رابرزبان مي آورد بدون اين که آن کلمه باشد وفي المثل مي گفت الدراعيه،الذراعيه ،الصفاعيه،الکفائيه،وغيره.
ضرورت نداشت ک استاد کلماتي بروزن الشراعيه برزبان بياورد که معني داشته باشد،چون منظوراين بود که شاگرد رادچاراشتباه کند ولذا پياپي کلماتي داراي معني، يابدون معني ، بروزن الشراعيه را تلفيظ مي کرد.
اماشاگرد مجبور بود که بدون انقطاع واشتباه بگويد الشراعيه واگريک بار دچار اشتباه مي شد وکلمه اي ديگر رابرزبان مي آورد ازبازي خارج مي شد واستاد ،بازي راباشاگرد ديگر شروع مي نمود.
اماکلمه اي ديگر راانتخاب مي کرد وبازبه همان ترتيب باتلفظ کلمات معني داريابدون معني،مي کوشيد که شاگرد رابه اشتباه بيندازد.
اين دوبازي اختصاصي شهر مدینه ،لازمه اش نشستن بودوحرف زدن ولي امام صادق(عليه السلام) درساير بازي هاي کودکان هم که لازمه اش دويدن بود شرکت مي نمود.


   به نقل از کتاب احياگر تشيع

درجلسات درس پدر
تاريخ نشان مي دهد که او حدود ده سال عمرداشت که درجلسات بحث جدّ وبعدها جلسات درس پدر شرکت مي کرد، درحاليکه افراد شرکت کننده درآن جلسات همه ازافراد مسن ّ، جوان، ويابزرگسال بودند.
روزي وليد بن عبدالملک برامام وارد شد درحاليکه اوسرگرم تدريس وامام صادق(عليه السلام) نيزکه در سنين کودکي ياآغاز نوجواني بود درآنجا حضور داشت. وليد ازديدن اومتعجب شد وپرسيد اوبااين سن دراينجا چه مي کند؟ پاسخ شنيد که دانشجوي اين کلاس درس است.سؤالاتي ازامام صادق(عليه السلام) کرد وپاسخهائي مناسب شنيد وسرانجام چنين داوري کردکه او در آينده ازدانشمندان خواهد شد. 

اسنادي نشان مي دهند که او درنوجواني درمحضر علمي پدر شرکت مي کرد وازدروس هيئت وجغرافيابهره مي گرفت وعظمت فکري خودرامتجلي مي ساخت.
بااینکه فردی کم سن وسال بود، در بین دیگر دانشجویان درخششی فوق العاده داشت وهمواره اورا فردی با ذخائر علمی وفکری بسیار می شناختند.

 
 

   به نقل از کتاب مغز متفکر جهان شيعه

سن امام در محضر درس پدر
درخصوص تاريخ ورود اوبه مدرسه پدرش امام محمدباقر (عليه السلام) چند روايت وجود دارد.
بعضي ميگويند که درسن سه سالگي وارد مدرسه پدرش شد، بعضي گفته اند که درسن پنج سالگي واردمدرسه پدرش گرديد.
يکي ازمورخين باسم ابن ابي زِندَقه درکتاب خودباسم اختصار مي گويد که حضرت جعفرصادق (عليه السلام) درسن ده سالگي درمحضر درس پدرش محمد باقر (عليه السلام) حضور بهم مي رسانيد.
قبل از آن تاريخ ،حضرت محمدباقر (عليه السلام) پسرش رادرس مي داد اماوي درمحضر درس پدرش که معدودي ازطلاب درآن جمع مي شدند حضور بهم نمي رسانيد.
تمام مورخين متفق القول هستند که حضرت صادق(عليه السلام) درده سالگي درمحضر درس پدرش حاضر شد. محضر درس حضرت امام باقر(عليه السلام) يک مدرسه عالي بود وآنهائي که درمدرسه درس مي خواندند، علوم عالي آن زمان رافرامي گرفتند .
لذا تحصيلات عالي حضرت صادق(عليه السلام) ازده سالگي آغاز گرديده است واين براي يک پسر باهوش که داراي حافظه قوي باشد،غيرعادي نيست.

داستانهای از حضور امام صادق (عليه السلام) در محضر درس پدر

      کره جفرافيايي

درسال 91هجري که امام صادق(عليه السلام) همچنان درمحضر تدريس پدر حضور بهم مي رسانيد، واقعه اي جديد براي حضرت اتفاق افتاد که براي او اهميت داشت، وآن اين بود که يکي از مريدان وشاگردان حضرت امام باقر(عليه السلام) که ازمصر مراجعت ميکرد، يک کره جغرافيائي راکه باچوب، وبهتر آن است که بگوئيم باخاک چوب ساخته بودند به ارمغان آورد 

      سفر خليفه اموي به مدينه

مسافرت خليفه اموي به مدينه بيشتر براي ديدن مسجد آن شهر بود ومي خواست مشاهده کند که دستور وي براي وسعت دادن به آن مسجد چگونه اجرا شده است . حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) درآن روز هم مثل روزهاي ديگر غيرازجمعه، درمسجد مشغول درس دادن بود وحضرت امام جعفرصادق(عليه السلام) هم درمحضر درس پدر حضور داشت 

 

به نقل از کتاب مغز متفکر جهان شيعه

شرکت درکارهاي تعميرات مسجد
وليد بن عبدالملک درسال سوم خلافت يعني درسال 88 هجري تصميم گرفت که مسجد جامع مدينه را وسعت بدهد. آن مسجد راقبل از آن تاريخ يک بار وسعت داده بودند بدون اينکه خانه زنهاي پيغمبر اسلام ( صلي الله عليه وآله ) را که همه درمسجد بود ويران کنند .
بعضي از زنهاي پيغمبربعد از فوت او با کمک هاي مؤثر خلفاي راشدين خانه ابتياع کرده از مسجد رفته بودند ولي بعضي ديگر مثل دوران حيات پيغمبراسلام ( صلي الله عليه وآله ) درمسجد مي زيستند . درسال 88هجري آخرين زن پيغمبر که درمسجد زندگي مي کرد ازآنجا رفت يا اينکه
زندگي را بدرود گفت.  
چون ديگر مانعي براي توسعه مسجد مدينه وجود نداشت ، خليفه اموي به عمربن العزيز حاکم مدينه امر کرد که خانه تمام زن هاي پيغمبر را درمسجد ويران کند وقسمتي ازخانه هاي اطراف راهم خريداري نمايد تا اين که مسجد بوسعت چهل هزار ذرع مربع برسد ودويست ذرع طول ودويست ذرع عرض داشته باشد . عمربن عبدالعزيز به معمار ايراني که متصدي وسعت دادن مسجد بود گفت: من براي حضرت امام باقر(عليه السلام) که درمسجد تدريس مي کند، خيلي قائل به احترام هستم وکارگران تو بايد طوري رفتار بکنند که محضر درس آن حضرت تعطيل نشود . روزي که شروع به تجديد بناي مسجد مدينه کردند، حضرت امام صادق(عليه السلام) يک طفل پنج ساله بود واگر تاريخ تولد اوطبق بعضي از روايات سال 80 هجري باشد درآن تاريخ هشت سال ازعمرش مي گذشت که به پدرش گفت: من بايد درکارهاي ساختمان اين مسجد شرکت کنم . پدرش به او گفت: توکودکی هستي ونمي تواني درکارهاي بنائي شرکت کني . حضرت امام صادق(عليه السلام) جواب داد من ميل دارم که مثل جدم پيغمبر ( صلي الله عليه وآله ) ، درکارهاي ساختمان اين مسجد شرکت نمايم.
حضرت محمد باقر(عليه السلام) هم موافقت کرد که پسرش درکارهاي بنائي شرکت نمايد .
اماشرکت حضرت جعفر صادق(عليه السلام) درکارهاي بنائي شکلي غير ازبازي داشت و او به اندازه جثه کوچک وتوانائي محدودش به کارگران در بنائي کمک مي کرد وديده شد که کودکان به مسجد آمدند واو را براي بازي درخيابان مسقي دعوت کردند، نپذيرفت وگفت ميخواهم درمسجد کار بکنم. غير ازمواقع درس وکارکردن درمسجد ،حضرت امام جعفرصادق(عليه السلام) درخيابان مسقي که گفتيم خانه پدرش کنار آن قرارداشت باهمسالان خودبازي مي کرد.

 
 

   به نقل از کتاب مغز متفکر جهان شيعه

کره جفرافيايي
درهمان سال نود هجري وبه روايتي درسال بعد ، حضرت امام صادق(عليه السلام) درمحضر درس پدر حضور بهم رسانيد.
تمام مورخين متفق القول هستند که حضرت صادق(عليه السلام) درده سالگي درمحضر درس پدرش حاضر شد. محضر درس حضرت امام باقر(عليه السلام) يک مدرسه عالي بود وآنهائي که درمدرسه درس مي خواندند، علوم عالي آن زمان رافرامي گرفتند .
لذا تحصيلات عالي حضرت صادق(عليه السلام) ازده سالگي آغاز گرديده است واين براي يک پسر باهوش که داراي حافظه قوي باشد،غيرعادي نيست.
درسال 91هجري که امام صادق(عليه السلام) همچنان درمحضر تدريس پدر حضور بهم مي رسانيد، واقعه اي جديد براي حضرت اتفاق افتاد که براي او اهميت داشت، وآن اين بود که يکي از مريدان وشاگردان حضرت امام باقر(عليه السلام) که ازمصر مراجعت ميکرد، يک کره جغرافيائي راکه باچوب، وبهتر آن است که بگوئيم باخاک چوب ساخته بودند به ارمغان آورد.
آن کره آسماني اولين شکلي بود که امام صادق(عليه السلام) ازآسمان مي ديد، وبااينکه درآن موقع بيش از يازده سال ازعمرش نمي گذشت (اگر تاريخ تولد او را 80هجري بدانيم) برآن کره ودرنتيجه برجغرافياي بطلميوس ايراد گرفت وگفت: خورشيد سالي يک مرتبه اطراف کره زمين مي گردد وخط سير آن، دوازده برج است ودرهريک ازبرج ها سي روزجای دارد ومدت سي روز طول مي کشد تااينکه يک برج را بپيمايد ووارد برج ديگر شود.
پس چراخورشيد شب ازنظر ماناپديد مي گردد وهرصبح طلوع مي نمايد و اگر در هربرج سي شبانه روز جایگاه دارد بايستي ما پيوسته آن را ببينيم.
ايراد آن پسر بچه يازده ساله وارد بود وشخصي که کره آسماني رابه ارمغان آورده بود گفت:
بطلميوس مي گويد که خورشيد داراي دوحرکت مي باشد يکي حرکتي است که درمنطقه البروج دارد وسالي يک مرتبه ازدوازده برج مي گذرد واطراف زمين مي گردد وحرکت دوم خورشيد، حرکتي است که در پيرامون کره زمين مي نمايد ودرهرشبانه روز يک مرتبه اطراف زمين مي گردد ودرنتيجه هربامداد، ما طلوع وهرشامگاه ، غروب آنرا مي بينيم .
حضرت امام صادق(عليه السلام) گفت: امکان ندارد که اين دوحرکت باهم جفت شود. چون درحاليکه خورشيد درمنطقه البروج مشغول گردش اطراف زمين است چگونه آن را ترک مي کند تااين که اطراف زمين گردش نمايد.
آورنده ارمغان گفت: خورشيد درشب منطقه البروج راترک ميکند تااين که دورزمين بگردد وبتواند بامداد ازمشرق زمين طلوع کند.
حضرت جعفرصادق(عليه السلام) گفت: بنابراین، آفتاب فقط روزها درهريک ازبرجهاي دوازده گانه است وشب ها درآنجا نيست چون در موقع شب بايستي بقول تو آنجا راترک نمايد ودورزمين بگردد تااين که بتواند بامداد ديگر ازمشرق طلوع نمايد پس چرادرموقع شب ماخورشيد را نمي بينيم.
آورنده ارمغان گفت من بدرستي نمي دانم چرا مادرموقع شب خورشيد را نمي بينيم وشايد حجابي روي خود مي اندازد تااين که ديده نشود!
زماني که امام صادق(عليه السلام) آن کره آسماني راديد تقريباً پانصد وشصت سال اززمان مرگ بطلميوس مي گذشت وتا آن موقع کسي بفکر نيفتاده بود که ايرادي برآن بگيرد وبپرسد چگونه آفتاب که بقول بطلميوس درهربرج ،سي روز سفرمي کند تااينکه اطراف زمين بگردد هرشبانه روز يک مرتبه مکان وخط سير خودرا عوض مي نمايد ودور زمين مي گردد.
درمدت پانصد وشصت سال که ازمرگ بطلميوس مي گذشت، کسي به فکر نيفتاد که برهيئت اوايراد بگيرد وبگويد که گردش آفتاب بدورکره زمين با خروج ازمنطقه البروج ازلحاظ عقلائي قابل قبول نيست ويک پسر يازده ساله متوجه شد که سيستم نجومي بطلميوس مورد ايراد مي باشد ونمي توان آن را پذيرفت.
اولين کسي که برآن نظريه ايراد گرفت حضرت امام صادق(عليه السلام) درمحضر درس پدربود وگفت که نظريه نجومي بطلميوس ازلحاظ عقلائي قابل قبول نيست.

 
 

   به نقل از کتاب مغز متفکر جهان شيعه

سفر خليفه اموي به مدينه
مسافرت خليفه اموي به مدينه بيشتر براي ديدن مسجد آن شهر بود ومي خواست مشاهده کند که دستور وي براي وسعت دادن به آن مسجد چگونه اجرا شده است .
حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) درآن روز هم مثل روزهاي ديگر غيرازجمعه، درمسجد مشغول درس دادن بود وحضرت امام جعفرصادق(عليه السلام) هم درمحضر درس پدر حضور داشت . خليفه بعد ازورود به مسجد، ازوسعت آن ابراز رضايت نمود وآنگاه وارد شبستان مسجد شد که جلسه درس حضرت امام محمد باقر(عليه السلام) بود .
درس به مناسبت ورود وليد قطع شد ولي او از حضرت امام محمد باقر(عليه السلام) درخواست کرد که به درس ادامه بدهد وازقضا درآن روز جغرافيا درس مي دادند ووليد که اطلاع ازآن علم نداشت با دقت سخنان استاد را مي شنيد ونتوانست ازحيرت خودداري کند وازحضرت امام محمد باقر(عليه السلام) پرسيد اين چه علمي است که تدريس مي کني ؟
استاد گفت: علم جغرافيا وهيئت مي باشد .
وليد پرسيد اين علم راجع به چه بحث مي نمايد .
حضرت محمد باقر(عليه السلام) جواب داد راجع به وضع زمين وستارگان آسمان بحث مي نمايد .
وليد تا آن موقع حضرت جعفر صادق(عليه السلام) رانديده
بود وقتي چشمش به او افتاد ازحاکم مدينه پرسيد اين طفل دراينجا چه مي کند ؟ عمربن عبدالعزيز جواب داد: او پسر محمدباقر(عليه السلام) مي باشد وجزو دانشجويان است ومثل ديگران تحصيل مي نمايد.
وليد پرسيد چگونه اين کودک مي تواند ازدرس هاي اين مجلس استفاده نمايد.
حاکم مدينه گفت: استعداد اين کودک براي تحصيل ازتمام کساني که دراينجا درس مي خوانند زيادتر است .
وليد حضرت جعفر صادق(عليه السلام) را فراخواند ووي به خليفه نزديک شد ووليد بادقت اورانگريست وبعد گفت اين هنوز يک کودک است، چگونه مي تواند دراينجا تحصيل کند.
عمر بن عبدالعزيز گفت: خوب است که خليفه اورا آزمايش کند تااينکه بداند که اين کودک ازدانشمندان مي باشد .
خليفه ازاو پرسيد اسمت چيست ؟
کودک جواب داد اسم من جعفر است .
خليفه پرسيد: جعفر آيا مي تواني بگوئي « صاحب المنطق » که بود ؟ حضرت امام جعفرصادق (عليه السلام) بيدرنگ جواب داد : « ارسطو» وشاگردانش به او اين لقب را داده بودند .
خليفه پرسيد : آيا مي تواني بگوئي ( صاحب المعز) که بود .
حضرت جعفر صادق(عليه السلام) جواب داد : اين اسم يک شخص نيست بلکه اسم دسته اي از ستارگان است که به اسم ( ممسک الاعنه) هم خوانده مي شود  خليفه که بيشتر دچار حيرت شده بود، پرسيد آيا مي داني که ( صاحب السواک) که بود .
حضرت امام جعفر صادق(عليه السلام) جواب داد: (صاحب السواک) عنوان ( عبدالله بن مسعود) بود که قسمتي ازخدمات جدم حضرت رسول الله (صلي الله عليه وآله) رابرعهده داشت .  وليد بن عبدالملک چند بار گفت: مرحبا وخطاب به امام محمد باقر(عليه السلام) اظهار کرد این پسر تو، از بزرگترین دانشمندان دنیا خواهد شد.
پیش بینی وليد بن عبدالملک درمورد حضرت امام جعفر صادق(عليه السلام) درست درآمد و او نه فقط يکي از دانشمندان برجسته بلکه برجسته ترين دانشمند عصرخود شد

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:19  توسط صفر مهاجری  | 


   


درحين ولادت :

نوشته اند که سال ولادت اومصادف با سال سيل معروف درمکه است که سيل (جحاف) نام داشت. قدرت اين سيل رابحدي ذکرکرده اند که نوشته اند بسياري ازحجاج را باخود برد وموج وتندي آن شتر رامي غلطاند، وبه خانه کعبه ورکن آن آسيبي وارد آمد. *
وهم نوشته اند که امام باقر(عليه السلام)درحين ولادت اودرمدينه نبود، بخاطر کار وبرنامه اي درخارج شهر بود. ولي جدّ گراميش امام سجاد(عليه السلام)درشهر حضور داشت. اوبدنيا آمد . طفل را درپارچه سفيد ي پيچيدند وبه نزد امامش آوردند . حضرت زين العابدن (عليه السلام) نگاهي توأم بانشاط واميد بر او افکند ومراسم اسلامي رادرباره او پياده کرد.
ازديدارش شادمان بود و با علم امامت مي دانست که اين طفل چون ديگر کودکان نيست . اميد دنياي اسلام وذخيره گرانقدر الهي است. پس ازقرائت آياتي ازقرآن وذکر ودعا فرمود: اميد است قدمش مبارک باشد.


وضع امام صادق (عليه السلام) درحين ولادت

   به نقل از کتاب مغز متفکر جهان شيعه

روز هفدهم ماه ربيع الاول سال 82هجري قمري درخانه زين العابدين (عليه السلام) واقع درمدينه طفلي ازصلب امام محمد باقر(عليه السلام) قدم به دنيا گذاشت که بعد به اسم جعفرصادق(عليه السلام) معروف شد. 
وقتي طفل متولد گرديد زن قابله که براي کمک بزائوآمده بود ،مشاهده کرد که کودکي کوچک ولاغر است وفکر کرد که شايد نوزاد لاغراندام ،زنده نماندو بااين که ازلحاظ ادامه حيات آن طفل مردد بود دريافت مژدگاني رافراموش نکرد وبعد از اين که نوزاد راکنار مادرش قرارداد ازاطاق خارج شد تااينکه نزد پدر طفل برود ومژدگاني دريافت نمايد. 
زن قابله درآن خانه پدر نوزاد راجستجو کرد ولي اورانيافت چون هنگام وضع حمل ،محمد باقر(عليه السلام) درخانه نبود تااينکه زن قابله ازوي مژدگاني دريافت کند وبه او گفتند که زين العابدين (عليه السلام) جد نوزاد درخانه است ومي تواند اوراببنيد زن قابله بعدازکسب اجازه وارد برزين العابدين (عليه السلام) شد وگفت خداوند به شما يک نوه ذکور عطا کرده است.
امام زين العابدين(عليه السلام) گفت اميدوارم که قدمش مبارک باشد وبعد پرسيدآيااين مژده رابه پدرش دادي ؟
زن قابله گفت پدرش ، درخانه نيست وگرنه اول باو مژده مي دادم.
زين العابدين(عليه السلام) گفت ميل دارم نوه خود راببينم امانمي خواهم که اورا ازاطاق مادرش خارج کني زيرا امروز هواقدري سرداست وبيم آن مي رود که سرما بخورد .
آنگاه زين العابدين (عليه السلام) اززن قابله پرسيدآيا نوه من زيباهست؟
قابله جرئت نکردبگويد که نوزاد ضعيف ونحيف است وگفت چشم هاي آبي اش خيلي زيبا مي باشد.
زين العابدين(عليه السلام) گفت ازاين قرار چشم هاي او،شبيه چشم هاي مادرم (رحمت الله عليه) مي باشد.
چشم هاي شهربانو يزد گرد سوم ومادرزين العابدين(عليه السلام)آبي رنگ بود وجعفرصادق(عليه السلام) برطبق قانون مندل  چشم هاي آبي رنگ راازجده بزرگ پدري خود به ارث برد.
روايتي وجوددارد مشعر براين که چشم هاي کيهان بانو خواهرشهربانو هم که جزو اسيران خانواده يزدگرد سوم ازمدائن به مدينه آورده شد، نيزآبي رنگ بود، واگر اين روايت درست باشد حضرت جعفرصادق(عليه السلام) چشم هاي آبي رنگ رااز دوشاهزاده خانم ايراني به ميراث برده چون کيهان بانو دختر يزدگرد سوم نيز جده بزرگ امام جعفرصادق(عليه السلام) بود متنها جده مادري او.

 
 
   به نقل از کتاب احياگر تشيع

درآن روزگار نيزبمانند امروز ،وشايد ازجهاتي بيش از امروز، سعي براين بود ، کودکان راپس از ولادت ديدار کنند، وبا ملاحظه سرووضع ظاهر، سلامت وبيماري ، کمال يانقص ، زشتي يا زيبائيش راجع به وضع آينده اش اظهار نظر نمايند واين يک رسم قديمي ومعمول درهمه جاي جهان بود.بگفته ويل دورانت درمناطقي چون آتن ورم هيئتي ازپيران پس از درگذشت هفته اي ازولادت طفل راديدار ودرباره اوداوري مي کردند که آيا بايد زنده بماند يانه ؟ و اگر طفل معلول ياناقص وياضعيف بودبر سرتپّه اي ياکوهي نهاده مي شد تاطعمه درندگان شود وپدران ومادران راحق اعتراض واظهار نظر نبود . واگر داوري هامثبت بود او رابه پدر ومادرش برمي گرداندند تابه اراده وتربيتش همت گمارند.
اين مسأله بدان خاطر بود که به فرزندان باديد اقتصادي مي نگريستند وفرزند معلول وناقص ازنظر آنها نه تنها فردي موّلد نبود ، بلکه مصرف کننده اي صرف وحتي مزاحم مولّدان بحساب مي آمد وبدين جهت سعي درازبين بردن او داشتند .
چنين بينشي دراسلام محکوم شد ، ازآن بابت که فرزندان امانتي ازجانب خدا و داراي حقوق و طلب تاييد شده اي ازسوي پروردگار است.والدين وجامعه ودولت موظف به پذيرش اوهستند چه زشت باشد وچه زيبا ،چه سالم وچه ناقص و...
امام درحين ولادت بسيار ضعيف ولاغر بود تاحدي که قابله رااين گمان نبود که اوزنده مي ماند ، به همين جهت ازبردن طفل به حضور جد ياپدر امتناع داشت، غافل از آنکه اوپذيرفته خداو ولي اوست وچشم وچراغ خاندان پيامبري بحساب مي آمد وپدر وجدش اوراباتمام وجود پذيرا بودند


نام و القاب امام صادق (عليه السلام)

   به نقل از کتاب احياگر تشيع

نام او
او را جعفر نامگذاري كرده اند و در اين نامگذاري از سخن رسول خدا در بيش از هفتاد سال قبل از او الهام گرفته اند . از رسول خدا در مورد نام و لقب او سخنها و رواياتي است. از جمله اين سخن است كه فرمود:
خداوند از صلب امام باقر (عليه السلام) فرزندي پديد مي آورد كه كلمه حق و زبان صدق و راستين اسلام است. و هم از وی نقل شده است كه فرموده:
آنكس كه دوست ميدارد خداي را ملاقات كند در حاليكه كتاب عمل او در دست راست او باشد بايد جعفربن محمد الصادق (عليه السلام) را دوست بدارد
برخي از اسناد ها گزينش نام او را به پيامبر (صلي الله عليه و‌ آله) نسبت ميدهد و ميگويند او بود كه نام او را جعفر صادق عليه السلام گذارد.

القاب او

در دنياي عرب رسم بود كه صفت برجسته اي از فرد را مشخص كرده او را بدان صفت بخوانند و چنين صفت را لقب مي گفتند. اين اسم در بسياري از جوامع گذشته و حال سابقه داشته و تقريباََ در بسياري از نقاط جهان امروز نيز ساري و جاري است.
براي امام ششم ما القاب متعدد و متنوعي است كه هر كدام بنحوي و نوعي صفت و حقيقتي را از او نشان مي دهند.
معروفترين لقب او صادق است به معني راستين و راستگو كه ما در مورد علت اين نامگذاري نظراتي را عرضه مي داريم .
و از ديگر القاب او عبارتند از :
ـ فاضل (داراي فضيلت و برتري از جهات مختلف)
ـ قائم (به معني ثابت و پايدار ، قيام كننده ،برپا و استوار)
ـ كامل ( و او كسي است كه از عيبها منزه و دور و بركنار است )
ـ منجي ( نجات بخش و رستگار كننده ، عامل رستگاري و نجات )
ـ كلمه الحق ( سخن حق ، بدور از آلودگي ، منزه از خبائث ظاهر و باطن و ...)
ـ لسان الصدق ( زبان راست ، و راستگوي در سخن ، گوياي راستي و ...)
ـ صابر (بردبار، متحمل ، مقاوم ، در برابر دشواريها ، استوار و پايدارو ...)
صادق كه از آن بحث شده و ذيلا به شرحش مي پردازيم.

چرا صادق؟

چرا او را صادق ناميدند؟ مگر ديگر پيشوايان از اين صفت دور و بر كنار بوده اند؟ چرا آنها را صادق نناميده اند؟ در پاسخ آن بايد گفت اولاََ اثبات صفتي در باره فردي مايه نفي آن از ديگران نيست . ثانياََ در لابلاي توجيهاتي كه كه براي ذكر اين لقب جهت امان از سوي بزرگان مطرح شده است حقايقي ديگر از اين نامگذاري بدست مي آيد:
پيامبر (صلي الله عليه و‌ آله) فرمود ه : بهنگامي كه پسرم جعفر بن محمد بدنيا آمد او را صادق بخوانيد بدان خاطر كه در تداوم امامت ، فرزندي به دنيا مي آيد كه به همين نام ( جعفر) موسوم مي شود ، بدون حقي دعوي امامت ميكند و او را جعفر كذاب مينامند و نمونه اين سخن از حضرات معصومين اندك نيستند.
_ او را صادق ناميده اند بخاطر صدق مقالت او.
ـ او را صادق خوانده اند بخاطر صدق حديث و سخنش
ـ ديگران چون سيوطي ، از پيشوايان و بزرگان اهل سنت نيز همين سخن را سروده اند.
ـ بعضي از بزرگان نوشته اند اين لقب را بدان خاطر به او داده اند كه همه پيش بيني ها و اضهار نظر هاي او راست در مي آمد و هرچه ميگفت درست بود . ويا گفته اند او را از اين بابت صادق خوانده اند كه جز حق نگفت و جز راست و درست به مردم ابلاغ نكرد .
لقب صادق را حتي دشمنانش نيز در باره او معمول ميداشتند و اين لقب چندان مشهور بود كه هر كس آن را مي شنيد همان را بر زبان جاري مي كرد ، حتي منصور عباسي دشمن كينه توز و سر سخت امام (عليه السلام) و سرانجام قاتل او .

كنيه او

لقب و كنيه در رسوم عرب تقريباََ همان نقش را ايفا مي كردند كه نام خانوادگي در زبان فارسي ما و هم كنيه نشانه اي از احترام و در مواردي هم سببي براي تحقير بود و انتخاب كنيه ها از سوي خانواده ، خود شخص و در مواردي هم مردم بود.
او را كنيه هاي متعددي بود كه هر كدام را به مناسبتي در باره او بكار ميبردند. معروفترين آنها عبارتند از : ابا عبد الله كه در زبان روايات و احاديث منقول از سوي او بدان بسيار بر ميخوريم.
از ديگر كنيه هاي او عبارتند از ابا اسماعيل ، ابا موسي ، و اين كنيه به اعتبار فرزندان امام بود كه اين اسامي را دارا بودند.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:8  توسط صفر مهاجری  | 

اهل البيت بودن امام و شرافت خاندان او

اوازخاندان وحي ورسالت است .درمحيط وحي ودردامان امامت پرورش يافت.خاندان تطهير است وآيه شريفه تطهير درشأن آنها نازل شد که خدافرمود:
اِنَّمَايُريدُ اللهُ لِيُذهِبَ عَنکُمُ الرِّجسَ اَهلَ البَيتِ وَيُطَهِّرَکُم تَطهيراً. 
واينکه حضرا ت ائمه(عليهم السلام)مصاديق راستين اهل البيت(عليهم السلام)هستند مورد تأييد بسياري از صاحبنظران ، ومخصوصاً بزرگان اهل سنت است. 
آري ،اوازجمله اهل البيت (عليهم السلام)است وطيّب وطاهر، وارسته ومنزه ازهرلوث ودارای مقام قرب به خدا است . مقام ورتبت او ،جايگاه مهمش دراهل بيت ونزاهت اوووجوب حرمت گذاري به او مورد تأييد همگان است. حديث کساء درشأن اهل بيت (عليهم السلام)است. دعاي پيامبر(صلي الله عليه وآله) درباره اهل بيت(عليهم السلام) اين بود:
اللّهُمَّ هؤُلاءِاَهلِ بَيتيِ فَاَذهِب عَنهُمُ الرِّجسَ وَطَهِِّرهُم تَطهيِراً.

 


   به نقل از کتاب احياگر تشيع
اهل البيت بودن امام و شرافت خاندان او

اوازخاندان وحي ورسالت است .درمحيط وحي ودردامان امامت پرورش يافت.خاندان تطهير است وآيه شريفه تطهير درشأن آنها نازل شد که خدافرمود:
اِنَّمَايُريدُ اللهُ لِيُذهِبَ عَنکُمُ الرِّجسَ اَهلَ البَيتِ وَيُطَهِّرَکُم تَطهيراً. 
واينکه حضرا ت ائمه(عليهم السلام)مصاديق راستين اهل البيت(عليهم السلام)هستند مورد تأييد بسياري از صاحبنظران ، ومخصوصاً بزرگان اهل سنت است. 
آري ،اوازجمله اهل البيت (عليهم السلام)است وطيّب وطاهر، وارسته ومنزه ازهرلوث ودارای مقام قرب به خدا است . مقام ورتبت او ،جايگاه مهمش دراهل بيت ونزاهت اوووجوب حرمت گذاري به او مورد تأييد همگان است. حديث کساء درشأن اهل بيت (عليهم السلام)است. دعاي پيامبر(صلي الله عليه وآله) درباره اهل بيت(عليهم السلام) اين بود:
اللّهُمَّ هؤُلاءِاَهلِ بَيتيِ فَاَذهِب عَنهُمُ الرِّجسَ وَطَهِِّرهُم تَطهيِراً.  


شرافت خاندان او:

جدّش رسول الله (صلي الله عليه وآله) وخاتم انبياي الهي است، جدّه اش فاطمه زهر(سلام الله عليها) است. جدّ ديگرش علي (عليه السلام) است همانکس که حديث غدير درشأنش نازل شده وپيامبر(صلي الله عليه وآله)اورابه عنوان وصي خود و وليّ مؤمنين معرفي کرد. جدّ بعد ي او امام حسين(عليه السلام) سالارشهيدان است وجدّ پس ازاو، حضرت سجاد با فضیلت ترین بنی هاشم، وعالمترین افراد امت وپرهیزکارترین وراستگوترین مردم است.
اودرزمره يکي ازدونقل مورد سفارش پيامبر(صلي الله عليه وآله)است که فرمود: من از بين شما ميروم ودوچيزرابين تان به امانت مي گذارم : کتاب خداو عترت من، اين دوازهم جدا نمي گردند تادرکنار حوض کوثربرمن وارد گردند، خوب بنگريد که پس از من باآنها چگونه برخورد مي کنيد  وشما را درباره اهلبيتم بياد خدامي اندازم. 
رسول خد(صلي الله عليه وآله) فرمود: هرکه راخوش آيد هم چون من زندگي کند وهم چون من بميرد ودربهشت جاودان سکونت کند ، علي(عليه السلام) راپس ازمن وليّ خود انتخاب کند ووليّ اوراوليّ خودگيرد وبه امامان پس از من که عترتند وازگِل من آفريده شده اند اقتدا کند . 
وهم رسول خد(صلي الله عليه وآله) درشأن اوفرمود: خداي ازصلب فرزندم محمد باقر(عليه السلام) پسري آورد که حکم اوحکم من وزبان اوزبان صدق وراستي است

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:3  توسط صفر مهاجری  | 


   به نقل از کتاب پرتوئي از زندگاني امام صادق(ع)

مادرآن حضرت «امّ فروه» دختر قاسم بن محمد بن ابي بکراست.
امام صادق(عليه السلام) درباره مادرخود فرمود: مادر من از کساني است که ايمان آورد وتقواي الهي پيشه ساخت وکار نيک انجام داد، وخدا نيکوکاران رادوست مي دارد
امام ششم (عليه السلام) بااين جمله کوتاه ولي پرمغز و بامحتوا که ازقرآن (سوره نحل ،آيه 128)الهام گرفته است. تمام اوصاف نيکو وپسنديده رابراي مادر خويش بيان فرمود:همان اوصافي که اميرمؤمنان (عليه السلام) براي متقين درجواب سؤال همام بيان فرمود: «اي همام،ازخدا بترس ونيکي کن،زيرا خداوند باکساني است که تقوا پيشه کنند وکارنيک انجام دهند.
به هرحال تقواوپاکدامني ام فروه تاحدي بود که مسعودي مي نويسد:«امّ فروه ازتمامي زنان زمان خود باتقواتربود.

مادردانشمند

امّ فروه ازامام باقر(عليه السلام)احاديث زيادي نقل کرده است. ازامام سجاد (عليه السلام) نيز رواياتي نقل نموده که يک مورد آن ازنظرتان مي گذرد:«حضرت علي بن الحسين (عليه السلام) به اوفرمود: اي امّ فروه ، من براي گناهکاران از شيعيان خود درهرروز وشب صد باردعا مي کنم و ازخدا براي آنان طلب آمرزش مي نمايم، زيرا ما برچيزي که مي دانيم صبر مي کنيم وآنهابرچيزي که نمي دانند صبر مي کنند ».
خلاصه مادربزرگوارحضرت امام صادق(عليه السلام)ازموقعيت علمي والايي که ازخاندان وحي ورسالت فراگرفته بود، برخوردارگشت که براي پي بردن به مقام دانش اوبه نقل يک مورد بسنده مي شود:
شخصي به نام«عبدالاعلي » مي گويد:«ام فروه راديدم که دراطراف خانه کعبه طواف مي کرد ولباسي پوشيده بود که کسي اورانشناسد. هنگامي که خواست دست خود را روي حجرالاسود بگذارد، دست چپ را روي سنگ گذاشت، مردي (که به نظر مي رسد ازعامه بوده) به او گفت: دست چپ را روي سنگ گذاشتن برخلاف سنت است و تواشتباه کردی. ام فروه گفت:لازم نیست تو چیزی به ما بياموزي ، چراکه ماازدانش شمابي نياز هستيم »
درهرحال امام صادق(عليه السلام) دردامن رسالت ومرکز وحي تولد يافت ورشد کرد وبخشي از دوران زندگي خودرا تحت توجهات وعنايات جد خود حضرت زين العابدين (عليه السلام) وپدر بزرگوارخويش امام باقر(سلام الله عليه) سپري کرد.

 
 

   به نقل از کتاب احياگر تشيع

مادراو زني فاضله ودخترقاسم بن محمد بن ابی ابکر است . قاسم بن محمدخودازثقات ومعتمدان امام علي بن الحسين (عليهماالسلام) وازفقهاي شيعه مذهب مدينه بود. او دختري فهمیده ودانا داشت که اورا فاطمه ناميده و گاهي قريبه مي خواندند وکنيه اوام فروه بود.
تاريخ اورا زني فاضله ، مؤمنه ، عفيفه وباعصمت وشرافت معرفي مي کند. و امام صادق(عليه السلام) خود درشأن مادرش فرموده بود : مادرم ازکساني بود که بواقع مؤمنه ودرطريق تقوا بود. زني بود نيکوکار وخدا نيکوکاران رادوست مي دارد:
کانَت اُمِّي مِمَّن آمَنَت وَاتَقَّت ، وَاحسَنَت ،وَاللهُ يُحِبُّ المُحسِنينَ
امام باقر(عليه السلام) باتعبيرات زيبائي ازاوياد مي کرد وهم امام صادق(عليه السلام) براي او حرمت فوق العاده اي قائل بود.او دربين زنان مدينه حرمت اجتماعي بالائي داشت وبه آموزش وهدايت زنان وحل ورفع مشکلات ديني آنها مي پرداخت.

 
 

   به نقل از کتاب مغز متفکر جهان شيعه

درسال 90هجري مرض مسری وخطرناک آبله درمدينه بروز کرد وعده اي ازکودکان مبتلا شدند. بااين که حضرت امام جعفرصادق(عليه السلام) درآن موقع هفت ساله بود (بسته باين که تاريخ تولداو را80یا83هجري بدانيم) وکودکان درسن هفت ياده سالگي کمترازخردسالان مبتلا به آبله مي شوند ام فروه بافرزندان خودازجمله حضرت جعفرصادق(عليه السلام)ازمدينه رفت تا اين که بيماري آبله فرزندان وي رابيمار ننمايد . درگذشته براي مبتلا نشدن به آن بيماري چاره اي غيرازاين نبود که ازشهرآلوده به مرض بگريزند وبه جائي بروند که درآن آبله نباشد.
امّ فروه بافرزندانش به (طنفسه) که ازنقاط ييلاقي مدينه بود رفت و بعد از اينکه درطنفسه سکونت کرد اطمينان حاصل نمود که فرزندانش مبتلا به آبله نمي شوند ، غافل ازاينکه مرض خطرناک برخودِ وي مستولي خواهد گرديد. وقتي ام فروه بيمار گرديد ، مثل تمام بيماران آبله نمي دانست که مبتلا به آن بيماري خطرناک گرديده تااين که اولين تاول آبله دربدن او نمايان شد وچون زني باسواد بود دانست که مبتلا به آبله گرديده وبجاي اين که درفکر خودباشد، به فکر فرزندانش افتاد وگفت که فوري آنها راازطنفسه دورکنند وبجائي ببرند که درآنجا آبله نباشد وحضرت جعفرصادق(عليه السلام) وسايرفرزندان ام فروه را ازآنجا دورکردند وبه روستاي ديگربردند.
درمدينه به حضرت محمد باقر(عليه السلام)اطلاع دادند که همسرش درطنفسه مبتلا به بيماري آبله شده است وچون آن بيماري يک مرض خطرناک بود،امام محمدباقر(عليه السلام) که براي رفتن به طنفسه مجبور شد درس را تعطيل نمايد قبل از عزيمت به آن روستا برمزار پيغمبراسلام(صلي الله عليه وآله) که درهمان مسجد يعني محضرتدريس بود رفت و ازروح پيغمبرخواست که همسرش راشفا بدهد.
وقتي ام فروه شوهر راديد گفت چرا باين جا آمدي، مگر بتو نگفته بودند که من مبتلا به آبله شده ام،مگر نمي داني که نبايد به عيادت بيماري آبله گرفته رفت زيرا عیادت کننده ممکن است بيمارشود.
حضرت امام محمد باقر(عليه السلام) جواب داد من ازروح پيغمبردرخواست کرده ام که توراشفا بدهد ومي دانم که توشفا خواهي يافت ومن هم مبتلا به بيماري نخواهم شد.
امّ فروه همان طور که حضرت محمد باقر(عليه السلام) فرمود ازبيماري رهائي يافت ونقصي هم دراوبوجود نيامد وشفاي آن زن، ازنوادرمي باشد براي اينکه بيماري آبله بندرت به بزرگسالان سرايت مي نمايد واگرسرايت کند بعيد است که بيمار، بهبودی حاصل نمايد.
شيعيان عقيده دارند که چون حضرت محمد باقر(عليه السلام)امام بود وهر امام داراي علم وقدرت نامحدود است وخود اوبربالين امّ فروه حضور بهم رسانيد ، باعلم وقدرت امامت خود، او راشفا بخشید.
امايک مورخ بي طرف نمي تواند اين نظريه رابپذيرد ودرآن موقع پزشکان نمي توانستند بيماري آبله رادرمان کنند ومداوا شدن ام فروه يک واقعه استثنائي بشمارمي آيد.
ام فروه بعد از مداوا به مدينه مراجعت کرد ولي چون هنوز بيماري آبله درمدينه بود فرزندانش رابه شهر نياورد.

 به نقل از کتاب پرتوئي از زندگاني امام صادق(ع)

مادرآن حضرت «امّ فروه» دختر قاسم بن محمد بن ابي بکراست.
امام صادق(عليه السلام) درباره مادرخود فرمود: مادر من از کساني است که ايمان آورد وتقواي الهي پيشه ساخت وکار نيک انجام داد، وخدا نيکوکاران رادوست مي دارد
امام ششم (عليه السلام) بااين جمله کوتاه ولي پرمغز و بامحتوا که ازقرآن (سوره نحل ،آيه 128)الهام گرفته است. تمام اوصاف نيکو وپسنديده رابراي مادر خويش بيان فرمود:همان اوصافي که اميرمؤمنان (عليه السلام) براي متقين درجواب سؤال همام بيان فرمود: «اي همام،ازخدا بترس ونيکي کن،زيرا خداوند باکساني است که تقوا پيشه کنند وکارنيک انجام دهند.
به هرحال تقواوپاکدامني ام فروه تاحدي بود که مسعودي مي نويسد:«امّ فروه ازتمامي زنان زمان خود باتقواتربود.

مادردانشمند

امّ فروه ازامام باقر(عليه السلام)احاديث زيادي نقل کرده است. ازامام سجاد (عليه السلام) نيز رواياتي نقل نموده که يک مورد آن ازنظرتان مي گذرد:«حضرت علي بن الحسين (عليه السلام) به اوفرمود: اي امّ فروه ، من براي گناهکاران از شيعيان خود درهرروز وشب صد باردعا مي کنم و ازخدا براي آنان طلب آمرزش مي نمايم، زيرا ما برچيزي که مي دانيم صبر مي کنيم وآنهابرچيزي که نمي دانند صبر مي کنند ».
خلاصه مادربزرگوارحضرت امام صادق(عليه السلام)ازموقعيت علمي والايي که ازخاندان وحي ورسالت فراگرفته بود، برخوردارگشت که براي پي بردن به مقام دانش اوبه نقل يک مورد بسنده مي شود:
شخصي به نام«عبدالاعلي » مي گويد:«ام فروه راديدم که دراطراف خانه کعبه طواف مي کرد ولباسي پوشيده بود که کسي اورانشناسد. هنگامي که خواست دست خود را روي حجرالاسود بگذارد، دست چپ را روي سنگ گذاشت، مردي (که به نظر مي رسد ازعامه بوده) به او گفت: دست چپ را روي سنگ گذاشتن برخلاف سنت است و تواشتباه کردی. ام فروه گفت:لازم نیست تو چیزی به ما بياموزي ، چراکه ماازدانش شمابي نياز هستيم »
درهرحال امام صادق(عليه السلام) دردامن رسالت ومرکز وحي تولد يافت ورشد کرد وبخشي از دوران زندگي خودرا تحت توجهات وعنايات جد خود حضرت زين العابدين (عليه السلام) وپدر بزرگوارخويش امام باقر(سلام الله عليه) سپري کرد.

 
 

   به نقل از کتاب احياگر تشيع

مادراو زني فاضله ودخترقاسم بن محمد بن ابی ابکر است . قاسم بن محمدخودازثقات ومعتمدان امام علي بن الحسين (عليهماالسلام) وازفقهاي شيعه مذهب مدينه بود. او دختري فهمیده ودانا داشت که اورا فاطمه ناميده و گاهي قريبه مي خواندند وکنيه اوام فروه بود.
تاريخ اورا زني فاضله ، مؤمنه ، عفيفه وباعصمت وشرافت معرفي مي کند. و امام صادق(عليه السلام) خود درشأن مادرش فرموده بود : مادرم ازکساني بود که بواقع مؤمنه ودرطريق تقوا بود. زني بود نيکوکار وخدا نيکوکاران رادوست مي دارد:
کانَت اُمِّي مِمَّن آمَنَت وَاتَقَّت ، وَاحسَنَت ،وَاللهُ يُحِبُّ المُحسِنينَ
امام باقر(عليه السلام) باتعبيرات زيبائي ازاوياد مي کرد وهم امام صادق(عليه السلام) براي او حرمت فوق العاده اي قائل بود.او دربين زنان مدينه حرمت اجتماعي بالائي داشت وبه آموزش وهدايت زنان وحل ورفع مشکلات ديني آنها مي پرداخت.

 
 

   به نقل از کتاب مغز متفکر جهان شيعه

درسال 90هجري مرض مسری وخطرناک آبله درمدينه بروز کرد وعده اي ازکودکان مبتلا شدند. بااين که حضرت امام جعفرصادق(عليه السلام) درآن موقع هفت ساله بود (بسته باين که تاريخ تولداو را80یا83هجري بدانيم) وکودکان درسن هفت ياده سالگي کمترازخردسالان مبتلا به آبله مي شوند ام فروه بافرزندان خودازجمله حضرت جعفرصادق(عليه السلام)ازمدينه رفت تا اين که بيماري آبله فرزندان وي رابيمار ننمايد . درگذشته براي مبتلا نشدن به آن بيماري چاره اي غيرازاين نبود که ازشهرآلوده به مرض بگريزند وبه جائي بروند که درآن آبله نباشد.
امّ فروه بافرزندانش به (طنفسه) که ازنقاط ييلاقي مدينه بود رفت و بعد از اينکه درطنفسه سکونت کرد اطمينان حاصل نمود که فرزندانش مبتلا به آبله نمي شوند ، غافل ازاينکه مرض خطرناک برخودِ وي مستولي خواهد گرديد. وقتي ام فروه بيمار گرديد ، مثل تمام بيماران آبله نمي دانست که مبتلا به آن بيماري خطرناک گرديده تااين که اولين تاول آبله دربدن او نمايان شد وچون زني باسواد بود دانست که مبتلا به آبله گرديده وبجاي اين که درفکر خودباشد، به فکر فرزندانش افتاد وگفت که فوري آنها راازطنفسه دورکنند وبجائي ببرند که درآنجا آبله نباشد وحضرت جعفرصادق(عليه السلام) وسايرفرزندان ام فروه را ازآنجا دورکردند وبه روستاي ديگربردند.
درمدينه به حضرت محمد باقر(عليه السلام)اطلاع دادند که همسرش درطنفسه مبتلا به بيماري آبله شده است وچون آن بيماري يک مرض خطرناک بود،امام محمدباقر(عليه السلام) که براي رفتن به طنفسه مجبور شد درس را تعطيل نمايد قبل از عزيمت به آن روستا برمزار پيغمبراسلام(صلي الله عليه وآله) که درهمان مسجد يعني محضرتدريس بود رفت و ازروح پيغمبرخواست که همسرش راشفا بدهد.
وقتي ام فروه شوهر راديد گفت چرا باين جا آمدي، مگر بتو نگفته بودند که من مبتلا به آبله شده ام،مگر نمي داني که نبايد به عيادت بيماري آبله گرفته رفت زيرا عیادت کننده ممکن است بيمارشود.
حضرت امام محمد باقر(عليه السلام) جواب داد من ازروح پيغمبردرخواست کرده ام که توراشفا بدهد ومي دانم که توشفا خواهي يافت ومن هم مبتلا به بيماري نخواهم شد.
امّ فروه همان طور که حضرت محمد باقر(عليه السلام) فرمود ازبيماري رهائي يافت ونقصي هم دراوبوجود نيامد وشفاي آن زن، ازنوادرمي باشد براي اينکه بيماري آبله بندرت به بزرگسالان سرايت مي نمايد واگرسرايت کند بعيد است که بيمار، بهبودی حاصل نمايد.
شيعيان عقيده دارند که چون حضرت محمد باقر(عليه السلام)امام بود وهر امام داراي علم وقدرت نامحدود است وخود اوبربالين امّ فروه حضور بهم رسانيد ، باعلم وقدرت امامت خود، او راشفا بخشید.
امايک مورخ بي طرف نمي تواند اين نظريه رابپذيرد ودرآن موقع پزشکان نمي توانستند بيماري آبله رادرمان کنند ومداوا شدن ام فروه يک واقعه استثنائي بشمارمي آيد.
ام فروه بعد از مداوا به مدينه مراجعت کرد ولي چون هنوز بيماري آبله درمدينه بود فرزندانش رابه شهر نياورد.

نقل از کتاب پرتوئي از زندگاني امام صادق(ع)

مادرآن حضرت «امّ فروه» دختر قاسم بن محمد بن ابي بکراست.
امام صادق(عليه السلام) درباره مادرخود فرمود: مادر من از کساني است که ايمان آورد وتقواي الهي پيشه ساخت وکار نيک انجام داد، وخدا نيکوکاران رادوست مي دارد
امام ششم (عليه السلام) بااين جمله کوتاه ولي پرمغز و بامحتوا که ازقرآن (سوره نحل ،آيه 128)الهام گرفته است. تمام اوصاف نيکو وپسنديده رابراي مادر خويش بيان فرمود:همان اوصافي که اميرمؤمنان (عليه السلام) براي متقين درجواب سؤال همام بيان فرمود: «اي همام،ازخدا بترس ونيکي کن،زيرا خداوند باکساني است که تقوا پيشه کنند وکارنيک انجام دهند.
به هرحال تقواوپاکدامني ام فروه تاحدي بود که مسعودي مي نويسد:«امّ فروه ازتمامي زنان زمان خود باتقواتربود.

مادردانشمند

امّ فروه ازامام باقر(عليه السلام)احاديث زيادي نقل کرده است. ازامام سجاد (عليه السلام) نيز رواياتي نقل نموده که يک مورد آن ازنظرتان مي گذرد:«حضرت علي بن الحسين (عليه السلام) به اوفرمود: اي امّ فروه ، من براي گناهکاران از شيعيان خود درهرروز وشب صد باردعا مي کنم و ازخدا براي آنان طلب آمرزش مي نمايم، زيرا ما برچيزي که مي دانيم صبر مي کنيم وآنهابرچيزي که نمي دانند صبر مي کنند ».
خلاصه مادربزرگوارحضرت امام صادق(عليه السلام)ازموقعيت علمي والايي که ازخاندان وحي ورسالت فراگرفته بود، برخوردارگشت که براي پي بردن به مقام دانش اوبه نقل يک مورد بسنده مي شود:
شخصي به نام«عبدالاعلي » مي گويد:«ام فروه راديدم که دراطراف خانه کعبه طواف مي کرد ولباسي پوشيده بود که کسي اورانشناسد. هنگامي که خواست دست خود را روي حجرالاسود بگذارد، دست چپ را روي سنگ گذاشت، مردي (که به نظر مي رسد ازعامه بوده) به او گفت: دست چپ را روي سنگ گذاشتن برخلاف سنت است و تواشتباه کردی. ام فروه گفت:لازم نیست تو چیزی به ما بياموزي ، چراکه ماازدانش شمابي نياز هستيم »
درهرحال امام صادق(عليه السلام) دردامن رسالت ومرکز وحي تولد يافت ورشد کرد وبخشي از دوران زندگي خودرا تحت توجهات وعنايات جد خود حضرت زين العابدين (عليه السلام) وپدر بزرگوارخويش امام باقر(سلام الله عليه) سپري کرد.

 
 

   به نقل از کتاب احياگر تشيع

مادراو زني فاضله ودخترقاسم بن محمد بن ابی ابکر است . قاسم بن محمدخودازثقات ومعتمدان امام علي بن الحسين (عليهماالسلام) وازفقهاي شيعه مذهب مدينه بود. او دختري فهمیده ودانا داشت که اورا فاطمه ناميده و گاهي قريبه مي خواندند وکنيه اوام فروه بود.
تاريخ اورا زني فاضله ، مؤمنه ، عفيفه وباعصمت وشرافت معرفي مي کند. و امام صادق(عليه السلام) خود درشأن مادرش فرموده بود : مادرم ازکساني بود که بواقع مؤمنه ودرطريق تقوا بود. زني بود نيکوکار وخدا نيکوکاران رادوست مي دارد:
کانَت اُمِّي مِمَّن آمَنَت وَاتَقَّت ، وَاحسَنَت ،وَاللهُ يُحِبُّ المُحسِنينَ
امام باقر(عليه السلام) باتعبيرات زيبائي ازاوياد مي کرد وهم امام صادق(عليه السلام) براي او حرمت فوق العاده اي قائل بود.او دربين زنان مدينه حرمت اجتماعي بالائي داشت وبه آموزش وهدايت زنان وحل ورفع مشکلات ديني آنها مي پرداخت.

 
 

   به نقل از کتاب مغز متفکر جهان شيعه

درسال 90هجري مرض مسری وخطرناک آبله درمدينه بروز کرد وعده اي ازکودکان مبتلا شدند. بااين که حضرت امام جعفرصادق(عليه السلام) درآن موقع هفت ساله بود (بسته باين که تاريخ تولداو را80یا83هجري بدانيم) وکودکان درسن هفت ياده سالگي کمترازخردسالان مبتلا به آبله مي شوند ام فروه بافرزندان خودازجمله حضرت جعفرصادق(عليه السلام)ازمدينه رفت تا اين که بيماري آبله فرزندان وي رابيمار ننمايد . درگذشته براي مبتلا نشدن به آن بيماري چاره اي غيرازاين نبود که ازشهرآلوده به مرض بگريزند وبه جائي بروند که درآن آبله نباشد.
امّ فروه بافرزندانش به (طنفسه) که ازنقاط ييلاقي مدينه بود رفت و بعد از اينکه درطنفسه سکونت کرد اطمينان حاصل نمود که فرزندانش مبتلا به آبله نمي شوند ، غافل ازاينکه مرض خطرناک برخودِ وي مستولي خواهد گرديد. وقتي ام فروه بيمار گرديد ، مثل تمام بيماران آبله نمي دانست که مبتلا به آن بيماري خطرناک گرديده تااين که اولين تاول آبله دربدن او نمايان شد وچون زني باسواد بود دانست که مبتلا به آبله گرديده وبجاي اين که درفکر خودباشد، به فکر فرزندانش افتاد وگفت که فوري آنها راازطنفسه دورکنند وبجائي ببرند که درآنجا آبله نباشد وحضرت جعفرصادق(عليه السلام) وسايرفرزندان ام فروه را ازآنجا دورکردند وبه روستاي ديگربردند.
درمدينه به حضرت محمد باقر(عليه السلام)اطلاع دادند که همسرش درطنفسه مبتلا به بيماري آبله شده است وچون آن بيماري يک مرض خطرناک بود،امام محمدباقر(عليه السلام) که براي رفتن به طنفسه مجبور شد درس را تعطيل نمايد قبل از عزيمت به آن روستا برمزار پيغمبراسلام(صلي الله عليه وآله) که درهمان مسجد يعني محضرتدريس بود رفت و ازروح پيغمبرخواست که همسرش راشفا بدهد.
وقتي ام فروه شوهر راديد گفت چرا باين جا آمدي، مگر بتو نگفته بودند که من مبتلا به آبله شده ام،مگر نمي داني که نبايد به عيادت بيماري آبله گرفته رفت زيرا عیادت کننده ممکن است بيمارشود.
حضرت امام محمد باقر(عليه السلام) جواب داد من ازروح پيغمبردرخواست کرده ام که توراشفا بدهد ومي دانم که توشفا خواهي يافت ومن هم مبتلا به بيماري نخواهم شد.
امّ فروه همان طور که حضرت محمد باقر(عليه السلام) فرمود ازبيماري رهائي يافت ونقصي هم دراوبوجود نيامد وشفاي آن زن، ازنوادرمي باشد براي اينکه بيماري آبله بندرت به بزرگسالان سرايت مي نمايد واگرسرايت کند بعيد است که بيمار، بهبودی حاصل نمايد.
شيعيان عقيده دارند که چون حضرت محمد باقر(عليه السلام)امام بود وهر امام داراي علم وقدرت نامحدود است وخود اوبربالين امّ فروه حضور بهم رسانيد ، باعلم وقدرت امامت خود، او راشفا بخشید.
امايک مورخ بي طرف نمي تواند اين نظريه رابپذيرد ودرآن موقع پزشکان نمي توانستند بيماري آبله رادرمان کنند ومداوا شدن ام فروه يک واقعه استثنائي بشمارمي آيد.
ام فروه بعد از مداوا به مدينه مراجعت کرد ولي چون هنوز بيماري آبله درمدينه بود فرزندانش رابه شهر نياورد.


   به نقل از کتاب پرتوئي از زندگاني امام صادق(ع)

مادرآن حضرت «امّ فروه» دختر قاسم بن محمد بن ابي بکراست.
امام صادق(عليه السلام) درباره مادرخود فرمود: مادر من از کساني است که ايمان آورد وتقواي الهي پيشه ساخت وکار نيک انجام داد، وخدا نيکوکاران رادوست مي دارد
امام ششم (عليه السلام) بااين جمله کوتاه ولي پرمغز و بامحتوا که ازقرآن (سوره نحل ،آيه 128)الهام گرفته است. تمام اوصاف نيکو وپسنديده رابراي مادر خويش بيان فرمود:همان اوصافي که اميرمؤمنان (عليه السلام) براي متقين درجواب سؤال همام بيان فرمود: «اي همام،ازخدا بترس ونيکي کن،زيرا خداوند باکساني است که تقوا پيشه کنند وکارنيک انجام دهند.
به هرحال تقواوپاکدامني ام فروه تاحدي بود که مسعودي مي نويسد:«امّ فروه ازتمامي زنان زمان خود باتقواتربود.

مادردانشمند

امّ فروه ازامام باقر(عليه السلام)احاديث زيادي نقل کرده است. ازامام سجاد (عليه السلام) نيز رواياتي نقل نموده که يک مورد آن ازنظرتان مي گذرد:«حضرت علي بن الحسين (عليه السلام) به اوفرمود: اي امّ فروه ، من براي گناهکاران از شيعيان خود درهرروز وشب صد باردعا مي کنم و ازخدا براي آنان طلب آمرزش مي نمايم، زيرا ما برچيزي که مي دانيم صبر مي کنيم وآنهابرچيزي که نمي دانند صبر مي کنند ».
خلاصه مادربزرگوارحضرت امام صادق(عليه السلام)ازموقعيت علمي والايي که ازخاندان وحي ورسالت فراگرفته بود، برخوردارگشت که براي پي بردن به مقام دانش اوبه نقل يک مورد بسنده مي شود:
شخصي به نام«عبدالاعلي » مي گويد:«ام فروه راديدم که دراطراف خانه کعبه طواف مي کرد ولباسي پوشيده بود که کسي اورانشناسد. هنگامي که خواست دست خود را روي حجرالاسود بگذارد، دست چپ را روي سنگ گذاشت، مردي (که به نظر مي رسد ازعامه بوده) به او گفت: دست چپ را روي سنگ گذاشتن برخلاف سنت است و تواشتباه کردی. ام فروه گفت:لازم نیست تو چیزی به ما بياموزي ، چراکه ماازدانش شمابي نياز هستيم »
درهرحال امام صادق(عليه السلام) دردامن رسالت ومرکز وحي تولد يافت ورشد کرد وبخشي از دوران زندگي خودرا تحت توجهات وعنايات جد خود حضرت زين العابدين (عليه السلام) وپدر بزرگوارخويش امام باقر(سلام الله عليه) سپري کرد.

 
 

   به نقل از کتاب احياگر تشيع

مادراو زني فاضله ودخترقاسم بن محمد بن ابی ابکر است . قاسم بن محمدخودازثقات ومعتمدان امام علي بن الحسين (عليهماالسلام) وازفقهاي شيعه مذهب مدينه بود. او دختري فهمیده ودانا داشت که اورا فاطمه ناميده و گاهي قريبه مي خواندند وکنيه اوام فروه بود.
تاريخ اورا زني فاضله ، مؤمنه ، عفيفه وباعصمت وشرافت معرفي مي کند. و امام صادق(عليه السلام) خود درشأن مادرش فرموده بود : مادرم ازکساني بود که بواقع مؤمنه ودرطريق تقوا بود. زني بود نيکوکار وخدا نيکوکاران رادوست مي دارد:
کانَت اُمِّي مِمَّن آمَنَت وَاتَقَّت ، وَاحسَنَت ،وَاللهُ يُحِبُّ المُحسِنينَ
امام باقر(عليه السلام) باتعبيرات زيبائي ازاوياد مي کرد وهم امام صادق(عليه السلام) براي او حرمت فوق العاده اي قائل بود.او دربين زنان مدينه حرمت اجتماعي بالائي داشت وبه آموزش وهدايت زنان وحل ورفع مشکلات ديني آنها مي پرداخت.

 
 

   به نقل از کتاب مغز متفکر جهان شيعه

درسال 90هجري مرض مسری وخطرناک آبله درمدينه بروز کرد وعده اي ازکودکان مبتلا شدند. بااين که حضرت امام جعفرصادق(عليه السلام) درآن موقع هفت ساله بود (بسته باين که تاريخ تولداو را80یا83هجري بدانيم) وکودکان درسن هفت ياده سالگي کمترازخردسالان مبتلا به آبله مي شوند ام فروه بافرزندان خودازجمله حضرت جعفرصادق(عليه السلام)ازمدينه رفت تا اين که بيماري آبله فرزندان وي رابيمار ننمايد . درگذشته براي مبتلا نشدن به آن بيماري چاره اي غيرازاين نبود که ازشهرآلوده به مرض بگريزند وبه جائي بروند که درآن آبله نباشد.
امّ فروه بافرزندانش به (طنفسه) که ازنقاط ييلاقي مدينه بود رفت و بعد از اينکه درطنفسه سکونت کرد اطمينان حاصل نمود که فرزندانش مبتلا به آبله نمي شوند ، غافل ازاينکه مرض خطرناک برخودِ وي مستولي خواهد گرديد. وقتي ام فروه بيمار گرديد ، مثل تمام بيماران آبله نمي دانست که مبتلا به آن بيماري خطرناک گرديده تااين که اولين تاول آبله دربدن او نمايان شد وچون زني باسواد بود دانست که مبتلا به آبله گرديده وبجاي اين که درفکر خودباشد، به فکر فرزندانش افتاد وگفت که فوري آنها راازطنفسه دورکنند وبجائي ببرند که درآنجا آبله نباشد وحضرت جعفرصادق(عليه السلام) وسايرفرزندان ام فروه را ازآنجا دورکردند وبه روستاي ديگربردند.
درمدينه به حضرت محمد باقر(عليه السلام)اطلاع دادند که همسرش درطنفسه مبتلا به بيماري آبله شده است وچون آن بيماري يک مرض خطرناک بود،امام محمدباقر(عليه السلام) که براي رفتن به طنفسه مجبور شد درس را تعطيل نمايد قبل از عزيمت به آن روستا برمزار پيغمبراسلام(صلي الله عليه وآله) که درهمان مسجد يعني محضرتدريس بود رفت و ازروح پيغمبرخواست که همسرش راشفا بدهد.
وقتي ام فروه شوهر راديد گفت چرا باين جا آمدي، مگر بتو نگفته بودند که من مبتلا به آبله شده ام،مگر نمي داني که نبايد به عيادت بيماري آبله گرفته رفت زيرا عیادت کننده ممکن است بيمارشود.
حضرت امام محمد باقر(عليه السلام) جواب داد من ازروح پيغمبردرخواست کرده ام که توراشفا بدهد ومي دانم که توشفا خواهي يافت ومن هم مبتلا به بيماري نخواهم شد.
امّ فروه همان طور که حضرت محمد باقر(عليه السلام) فرمود ازبيماري رهائي يافت ونقصي هم دراوبوجود نيامد وشفاي آن زن، ازنوادرمي باشد براي اينکه بيماري آبله بندرت به بزرگسالان سرايت مي نمايد واگرسرايت کند بعيد است که بيمار، بهبودی حاصل نمايد.
شيعيان عقيده دارند که چون حضرت محمد باقر(عليه السلام)امام بود وهر امام داراي علم وقدرت نامحدود است وخود اوبربالين امّ فروه حضور بهم رسانيد ، باعلم وقدرت امامت خود، او راشفا بخشید.
امايک مورخ بي طرف نمي تواند اين نظريه رابپذيرد ودرآن موقع پزشکان نمي توانستند بيماري آبله رادرمان کنند ومداوا شدن ام فروه يک واقعه استثنائي بشمارمي آيد.
ام فروه بعد از مداوا به مدينه مراجعت کرد ولي چون هنوز بيماري آبله درمدينه بود فرزندانش رابه شهر نياورد.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:0  توسط صفر مهاجری  | 

 به نقل از کتاب احياگر تشيع

خاندان وتباراهل بيت (عليهم السلام) واجداد گذشته خاندان رسالت وامامت ازنسل ابراهيم پیامبر(عليه السلام) و نواده اسماعيل ذبيح ودرسلسله مراتب صلبي به عبدالمطلب می رسد.
عبدالمطلب دوازده پسر داشت که کوچکترين آنها عبدالله است وحضرت محمد (صلي الله عليه وآله) رسول گرامي اسلام تنها فرزند اوست که هرگز ديده به ديدار پدر نگشود ودردوران جنيني پدر را ازدست داد . فرزند ديگر او ابوطالب است که حضرت علي (عليه السلام) فرزند او ست وبدين سان حضرت محمد (صلي الله عليه وآله) و حضرت علي(عليه السلام) پسرعموي يکديگرند وحضرت علي (عليه السلام) بيش از 30سال ازاو کوچکتر است.
بعدها حضرت علي (عليه السلام) درعصرحکومت پيامبر(صلي الله عليه وآله) درمدينه، باکوچکترين دختراو، فاطمه معصومه(سلام الله عليها) ازدواج کرد ونسل پيامبر(صلي الله عليه وآله) وحضرت علي (عليه السلام) از طريق اين ازدواج تداوم يافت . ازنسل حضرت علي (عليه السلام) وحضرت فاطمه(سلام الله عليها)یازده گوهر درخشان ومِهرهاي ولايت درخشيدند که امام صادق(عليه السلام) نسل چهارم اين زوجين شريف است وششمين امام شيعه ، ياخليفه راستين پبامبر(صلي الله عليه وآله)است.


جد ّوجدّه:

وبدين سان پس ازرسول خدا(صلي الله عليه وآله) وخديجه کبري که جدّوجدّه اصلي امام بحساب مي آيند ، بايد به سراغ اميرالمؤمنين علي (عليه السلام) که جّد وجدّه وپدر همه امامان نخستين جانشين رسول خدا(صلي الله عليه وآله) وسيد الاوصياء است.
جدّ ديگر امام حسين (عليه السلام) سيّد الشهداء وپس ازاو امام سجاد (عليه السلام)است که امام حسين(عليه السلام) مهتر شهيدان وامام سجاد(عليه السلام) زين العابدين ومايه فخر عابدان است.
جدّه اصلي اوحضرت فاطمه زهرا(سلام الله عليها) بانوي نمونه اسلام، دخت پيامبر(صلي الله عليه وآله) و همسرحضرت علي (عليه السلام) است وپس از او بايدازهمسرامام حسين (عليه السلام) حضرت شهربانو نام برد وهم ازکيهان بانو که خواهرشهربانو است.
امام علي (عليه السلام) کيهان بانو رابه عقد محمد بن ابي بکر درآورد وازاوپسري به نام قاسم به دنیا آمد که دختر او امّ فروه مادر امام صادق(عليه السلام) است پس کيهان بانو جدّه مادري امام صادق(عليه السلام) است و بنابراین جده پدري ومادري امام صادق(عليه السلام) دوخواهر ايراني وازنسل يزدگرد پادشاه ساساني می باشند.

 
 

    به نقل از کتاب مغز متفکر جهان شيعه


نسب مادر امام

حضرت علي بن ابيطالب(عليه السلام) که درمدينه حامي اسيران خانواده سلطنتي ايران بود ، شهربانو رابه عقد ازدواج پسرش حضرت امام حسين (عليه السلام) درآورد وکيهان بانو را بامحمد بن ابی بکر، پسرخليفه اول که اورامثل پسرخود دوست مي داشت ، تزويج نمود وبعد ازاين که حضرت علي (عليه السلام) خليفه شد مرتبه محمد بن ابی بکر رابقدري بالابرد که اوراوالي مصرکرد ودرآن کشور باتمهيد معاويه به قتل رسيد.
ازصلب محمد بن ابوبکر وبطن کيهان بانو پسري متولد شد بنام قاسم وازقاسم دختري متولد گرديد به اسم امّ فروه واين دختر باامام محمد باقر(عليه السلام) ازدواج نمود وحضرت جعفرصادق(عليه السلام)ازبطن ام فروه مي باشد ولذا حضرت جعفرصادق(عليه السلام)ازطرف مادرهم به يک شاهزاده خانم ايراني که بروايتي چشم هاي آبي رنگ داشته مي پيوندد.

 

به نقل از کتاب پرتوئي از زندگاني امام صادق(ع)

مادرآن حضرت «امّ فروه» دختر قاسم بن محمد بن ابي بکراست.
امام صادق(عليه السلام) درباره مادرخود فرمود: مادر من از کساني است که ايمان آورد وتقواي الهي پيشه ساخت وکار نيک انجام داد، وخدا نيکوکاران رادوست مي دارد
امام ششم (عليه السلام) بااين جمله کوتاه ولي پرمغز و بامحتوا که ازقرآن (سوره نحل ،آيه 128)الهام گرفته است. تمام اوصاف نيکو وپسنديده رابراي مادر خويش بيان فرمود:همان اوصافي که اميرمؤمنان (عليه السلام) براي متقين درجواب سؤال همام بيان فرمود: «اي همام،ازخدا بترس ونيکي کن،زيرا خداوند باکساني است که تقوا پيشه کنند وکارنيک انجام دهند. 
به هرحال تقواوپاکدامني ام فروه تاحدي بود که مسعودي مي نويسد:«امّ فروه ازتمامي زنان زمان خود باتقواتربود. 

مادردانشمند

امّ فروه ازامام باقر(عليه السلام)احاديث زيادي نقل کرده است. ازامام سجاد (عليه السلام) نيز رواياتي نقل نموده که يک مورد آن ازنظرتان مي گذرد:«حضرت علي بن الحسين (عليه السلام) به اوفرمود: اي امّ فروه ، من براي گناهکاران از شيعيان خود درهرروز وشب صد باردعا مي کنم و ازخدا براي آنان طلب آمرزش مي نمايم، زيرا ما برچيزي که مي دانيم صبر مي کنيم وآنهابرچيزي که نمي دانند صبر مي کنند  ».
خلاصه مادربزرگوارحضرت امام صادق(عليه السلام)ازموقعيت علمي والايي که ازخاندان وحي ورسالت فراگرفته بود، برخوردارگشت که براي پي بردن به مقام دانش اوبه نقل يک مورد بسنده مي شود:
شخصي به نام«عبدالاعلي » مي گويد:«ام فروه راديدم که دراطراف خانه کعبه طواف مي کرد ولباسي پوشيده بود که کسي اورانشناسد. هنگامي که خواست دست خود را روي حجرالاسود بگذارد، دست چپ را روي سنگ گذاشت، مردي (که به نظر مي رسد ازعامه بوده) به او گفت: دست چپ را روي سنگ گذاشتن برخلاف سنت است و تواشتباه کردی. ام فروه گفت:لازم نیست تو چیزی به ما بياموزي ، چراکه ماازدانش شمابي نياز هستيم  »
درهرحال امام صادق(عليه السلام) دردامن رسالت ومرکز وحي تولد يافت ورشد کرد وبخشي از دوران زندگي خودرا تحت توجهات وعنايات جد خود حضرت زين العابدين (عليه السلام) وپدر بزرگوارخويش امام باقر(سلام الله عليه) سپري کرد.

 
 

   به نقل از کتاب احياگر تشيع

مادراو زني فاضله ودخترقاسم بن محمد بن ابی ابکر است . قاسم بن محمدخودازثقات ومعتمدان امام علي بن الحسين (عليهماالسلام) وازفقهاي شيعه مذهب مدينه بود. او دختري فهمیده ودانا داشت که اورا فاطمه ناميده و گاهي قريبه مي خواندند وکنيه اوام فروه بود.
تاريخ اورا زني فاضله ، مؤمنه ، عفيفه وباعصمت وشرافت معرفي مي کند. و امام صادق(عليه السلام) خود درشأن مادرش فرموده بود : مادرم ازکساني بود که بواقع مؤمنه ودرطريق تقوا بود. زني بود نيکوکار وخدا نيکوکاران رادوست مي دارد:
کانَت اُمِّي مِمَّن آمَنَت وَاتَقَّت ، وَاحسَنَت ،وَاللهُ يُحِبُّ المُحسِنينَ 
امام باقر(عليه السلام) باتعبيرات زيبائي ازاوياد مي کرد وهم امام صادق(عليه السلام) براي او حرمت فوق العاده اي قائل بود.او دربين زنان مدينه حرمت اجتماعي بالائي داشت وبه آموزش وهدايت زنان وحل ورفع مشکلات ديني آنها مي پرداخت.

 
 

   به نقل از کتاب مغز متفکر جهان شيعه

درسال 90هجري مرض مسری وخطرناک آبله درمدينه بروز کرد وعده اي ازکودکان مبتلا شدند. بااين که حضرت امام جعفرصادق(عليه السلام) درآن موقع هفت ساله بود (بسته باين که تاريخ تولداو را80یا83هجري بدانيم) وکودکان درسن هفت ياده سالگي کمترازخردسالان مبتلا به آبله مي شوند ام فروه بافرزندان خودازجمله حضرت جعفرصادق(عليه السلام)ازمدينه رفت تا اين که بيماري آبله فرزندان وي رابيمار ننمايد . درگذشته براي مبتلا نشدن به آن بيماري چاره اي غيرازاين نبود که ازشهرآلوده به مرض بگريزند وبه جائي بروند که درآن آبله نباشد.
امّ فروه بافرزندانش به (طنفسه) که ازنقاط ييلاقي مدينه بود رفت و بعد از اينکه درطنفسه سکونت کرد اطمينان حاصل نمود که فرزندانش مبتلا به آبله نمي شوند ، غافل ازاينکه مرض خطرناک برخودِ وي مستولي خواهد گرديد. وقتي ام فروه بيمار گرديد ، مثل تمام بيماران آبله نمي دانست که مبتلا به آن بيماري خطرناک گرديده تااين که اولين تاول آبله دربدن او نمايان شد وچون زني باسواد بود دانست که مبتلا به آبله گرديده وبجاي اين که درفکر خودباشد، به فکر فرزندانش افتاد وگفت که فوري آنها راازطنفسه دورکنند وبجائي ببرند که درآنجا آبله نباشد وحضرت جعفرصادق(عليه السلام) وسايرفرزندان ام فروه را ازآنجا دورکردند وبه روستاي ديگربردند.
درمدينه به حضرت محمد باقر(عليه السلام)اطلاع دادند که همسرش درطنفسه مبتلا به بيماري آبله شده است وچون آن بيماري يک مرض خطرناک بود،امام محمدباقر(عليه السلام) که براي رفتن به طنفسه مجبور شد درس را تعطيل نمايد قبل از عزيمت به آن روستا برمزار پيغمبراسلام(صلي الله عليه وآله) که درهمان مسجد يعني محضرتدريس بود رفت و ازروح پيغمبرخواست که همسرش راشفا بدهد.
وقتي ام فروه شوهر راديد گفت چرا باين جا آمدي، مگر بتو نگفته بودند که من مبتلا به آبله شده ام،مگر نمي داني که نبايد به عيادت بيماري آبله گرفته رفت زيرا عیادت کننده ممکن است بيمارشود.
حضرت امام محمد باقر(عليه السلام) جواب داد من ازروح پيغمبردرخواست کرده ام که توراشفا بدهد ومي دانم که توشفا خواهي يافت ومن هم مبتلا به بيماري نخواهم شد.
امّ فروه همان طور که حضرت محمد باقر(عليه السلام) فرمود ازبيماري رهائي يافت ونقصي هم دراوبوجود نيامد وشفاي آن زن، ازنوادرمي باشد براي اينکه بيماري آبله بندرت به بزرگسالان سرايت مي نمايد واگرسرايت کند بعيد است که بيمار، بهبودی حاصل نمايد.
شيعيان عقيده دارند که چون حضرت محمد باقر(عليه السلام)امام بود وهر امام داراي علم وقدرت نامحدود است وخود اوبربالين امّ فروه حضور بهم رسانيد ، باعلم وقدرت امامت خود، او راشفا بخشید.
امايک مورخ بي طرف نمي تواند اين نظريه رابپذيرد ودرآن موقع پزشکان نمي توانستند بيماري آبله رادرمان کنند ومداوا شدن ام فروه يک واقعه استثنائي بشمارمي آيد.
ام فروه بعد از مداوا به مدينه مراجعت کرد ولي چون هنوز بيماري آبله درمدينه بود فرزندانش رابه شهر نياورد.

پدر امام صادق(عليه السلام)

پدرامام صادق (عليه السلام) حضرت امام محمد باقر(عليه السلام) فرزندحضرت علي بن الحسين زين العابدين امام چهارم(عليه السلام) مي باشد.
باقرالعلوم(عليه السلام) درروزاول ماه رجب ياسوم ماه صفرسال 57 ه.ق درمدينه متولد ودرسال 114ه.ق درسن 57 سالگی به دستورهشام بن عبدالملک مروان دهمين خليفه اموی درمدينه مسموم وبه شهادت رسيدند، مرقدشريفشان درقبرستان بقيع است .
ايشان نوزده سال وده ماه ودوازده روز(ازسال 95تا114ه.ق) ردای امامت رابردوش داشتند.
آن حضرت درجريان واقعه کربلا حضورداشتند، درحاليکه بيش ازسه سال وشش ماه وده روزازعمرشريفشان نگذشته بود؛ تمام مصائب کربلا واسارت راازنزديک ديده وخودنيزجزء مصيبت زدگان بودند. 
پيشوای پنجم ، نمونه فضل وکمال ،علم ودانش وتجلی علمی الهی بودندوحرکتی که درجهت آشکار ساختن وروشن نمودن ارزشهای اسلامی درکليه ابعادداشتندحرکتی بس عميق بودکه ازطول قرنها ازفرهنگ ناب وزلال الهی دربرابرتجاوز بيگانه حراست وحفاظت نمودبه همين جهت است که آن حضرت به باقرالعلوم (عليه السلام) يعنی شکافنده علمها معروف شدند.

 
 


   به نقل از کتاب احياگر تشيع
اهل البيت بودن امام و شرافت خاندان او

اوازخاندان وحي ورسالت است .درمحيط وحي ودردامان امامت پرورش يافت.خاندان تطهير است وآيه شريفه تطهير درشأن آنها نازل شد که خدافرمود:
اِنَّمَايُريدُ اللهُ لِيُذهِبَ عَنکُمُ الرِّجسَ اَهلَ البَيتِ وَيُطَهِّرَکُم تَطهيراً. 
واينکه حضرا ت ائمه(عليهم السلام)مصاديق راستين اهل البيت(عليهم السلام)هستند مورد تأييد بسياري از صاحبنظران ، ومخصوصاً بزرگان اهل سنت است. 
آري ،اوازجمله اهل البيت (عليهم السلام)است وطيّب وطاهر، وارسته ومنزه ازهرلوث ودارای مقام قرب به خدا است . مقام ورتبت او ،جايگاه مهمش دراهل بيت ونزاهت اوووجوب حرمت گذاري به او مورد تأييد همگان است. حديث کساء درشأن اهل بيت (عليهم السلام)است. دعاي پيامبر(صلي الله عليه وآله) درباره اهل بيت(عليهم السلام) اين بود:
اللّهُمَّ هؤُلاءِاَهلِ بَيتيِ فَاَذهِب عَنهُمُ الرِّجسَ وَطَهِِّرهُم تَطهيِراً.  


شرافت خاندان او:

جدّش رسول الله (صلي الله عليه وآله) وخاتم انبياي الهي است، جدّه اش فاطمه زهر(سلام الله عليها) است. جدّ ديگرش علي (عليه السلام) است همانکس که حديث غدير درشأنش نازل شده وپيامبر(صلي الله عليه وآله)اورابه عنوان وصي خود و وليّ مؤمنين معرفي کرد. جدّ بعد ي او امام حسين(عليه السلام) سالارشهيدان است وجدّ پس ازاو، حضرت سجاد با فضیلت ترین بنی هاشم، وعالمترین افراد امت وپرهیزکارترین وراستگوترین مردم است.
اودرزمره يکي ازدونقل مورد سفارش پيامبر(صلي الله عليه وآله)است که فرمود: من از بين شما ميروم ودوچيزرابين تان به امانت مي گذارم : کتاب خداو عترت من، اين دوازهم جدا نمي گردند تادرکنار حوض کوثربرمن وارد گردند، خوب بنگريد که پس از من باآنها چگونه برخورد مي کنيد  وشما را درباره اهلبيتم بياد خدامي اندازم. 
رسول خد(صلي الله عليه وآله) فرمود: هرکه راخوش آيد هم چون من زندگي کند وهم چون من بميرد ودربهشت جاودان سکونت کند ، علي(عليه السلام) راپس ازمن وليّ خود انتخاب کند ووليّ اوراوليّ خودگيرد وبه امامان پس از من که عترتند وازگِل من آفريده شده اند اقتدا کند . 
وهم رسول خد(صلي الله عليه وآله) درشأن اوفرمود: خداي ازصلب فرزندم محمد باقر(عليه السلام) پسري آورد که حکم اوحکم من وزبان اوزبان صدق وراستي است

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:55  توسط صفر مهاجری  | 

   
امام صادق (عليه السلام) در نگاهي گذرا
فهرست مطالب این صفحه ...
  مشخصات حضرت   گوشه اي از حيات امام صادق (عليه السلام)
  عصر امام صادق (عليه السلام)   شخصيت علمي امام صادق (عليه السلام)
  رويدادهاي مهم

مشخصات حضرت

اسم : جعفر
لقبها : صادق- مصدق - محقق - کاشف الحقايق - فاضل - طاهر - قائم - منجي - صابر
كنيه : ابوعبدالله - ابواسماعيل - ابوموسي
نام پدر : حضرت امام محمد باقر (عليه السلام)
نام مادر : فاطمه ( ام فروه ) دختر قاسم بن محمد بن ابي بكر
زمان تولد : هفدهم ربيع الاول سال 83 هجري
در روز جمعه يا دوشنبه ( بنا بر اختلاف ) در هنگام طلوع فجر مصادف با ميلاد حضرت رسول . بعضي ولادت ايشان را روز سه شنبه هفتم رمضان و سال ولادت ايشان را نيز برخي سال 80 هجري ذكر كرده اند . ( 1 )
محل تولد : مدينه منوره
عمر شريفش : 65 سال
مدت امامت : 34 سال
زمان رحلت ( شهادت ) : 25 شوال سال 148 هجري درباره زمان شهادت نيز گروهي ماه شوال و دسته اي ديگر 25 رجب را بيان كردند . ( 2 )
قاتل : منصور دوانيقي بوسيله زهر
محل دفن : قبرستان بقيع
زنان معروف حضرت : حميده دختر صاعد مغربي ، فاطمه دختر حسين بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب(عليهم السلام)
فرزندان پسر : موسي (عليه السلام) - اسماعيل - عبدالله - افطح - اسحاق - محمد - عباس - علي
فرزندان دختر : ام فروه - فاطمه - اسما كه اسماعيل ، عبدالله وام فروه مادرشان فاطمه دختر حسين بن علي بن حسين (عليهم السلام)( نوه امام سجاد ) است . وامام موسي كاظم (عليه السلام) ، اسحاق و محمد كه مادرشان حميده خاتون مي باشد . وعباس ، علي ، اسماء و فاطمه كه هر يك از مادري به دنيا آمده اند .
نقش روي انگشتر حضرت : ما شاء الله لا قوة إلا بالله ، أستغفرالله .
اصحاب معروف امام صادق (عليه السلام) : ابان بن تغلب - اسحاق بن عمار- بريد - صفوان بن مهران - ابوحمزه ثمالي – حرير بن عبدالله سجستاني زراره بن اعين شيباني - عبدالله بن ابي يعفور-عمران بن عبدالله اشعري قمي .
روز زيارت ايشان : روزهاي سه شنبه مي باشد .
رخسار حضرت : بيشتر شمايل آن حضرت مثل پدرشان امام باقر (عليه السلام) بود . جز آنكه كمي لاغرتر و بلند تر بودند .
مردي ميانه بالا ، سفيد روي ، پيچيده موي و پيوسته صورتشان چون آفتاب مي درخشيد . در جواني موهاي سرشان سياه و در پيري سفيدي موي سرشان بر وقار و هيبتشان افزوده بود . بيني اش كشيده و وسط آن اندكي برآمده بود وبر گونه راستش خال سياه رنگي داشت .
ريش مبارك آن جناب نه زياد پرپشت و نه زياد كم پشت بود . دندانهايش درشت و سفيد بود وميان دو دندان
پيشين آن گرامي فاصله وجود داشت . بسيار لبخند مي زد و چون نام پيامبر برده مي شد رنگ از رخسارش تغيير مي كرد .

گوشه اي از حيات امام صادق (عليه السلام)

پدرش 26 ساله بود كه او زاده شد . دوازده تا 15 سال بنابر اختلاف از عمر شريفش را درکنار جدش امام سجاد (عليه السلام) و نوزده سال را در كنار پدرش امام باقر (عليه السلام) گذراند .
پيامبر اكرم (صلّي الله عليه وآله) در خصوص انتخاب نام و لقب امام ششم فرموده است: وقتي كه فرزندم جعفر متولد شد نام اورا صادق بگذاريد زيرا فرزند پنجمش جعفراست وادعاي امامت مي كند و او در نظر خداوند جعفر كذاب است .
ابن بابويه و قطب راوندي روايت كرده اند : كه از حضرت امام زين العابدين (عليه السلام) پرسيدند كه امام بعد از تو كيست ؟
فرمود : محمد باقر شكافنده علوم است . پرسيدند كه : بعد از اوامام كه خواهد بود ؟ گفت : جعفر كه نام اونزد اهل آسمانها صادق است.امام ششم شيعيان و رئيس مذهب تشيع درسال 114 هجري قمري در سن 31 سالگي به امامت رسيد و رداي ولايت بردوش گرفت.
دوران امامت آن امام 34 سال بوده كه با اواخر حكومت امويان واوايل حكومت عباسيان مصادف مي باشد .
كه حدود هجده سال آن ( 132-114 ) همزمان با حكومت امويان و شانزده سال آن ( 148-132 ة ) همزمان با حكومت عباسيان بود .
آن حضرت با پنج تن از خلفاي بني اميه - هشام بن عبدالملي ( 125-105 ه. ق ) ، وليد بن يزيد بن عبدالملي ( 126-125 ه. ق ) ، يزيد بن وليد بن عبدالملي ( 126 ه. ق ) ، ابراهيم بن وليد (126 ه. ق"( به مدت 70 روز )) و مروان بن محمد ملقب به حمار ( 132-126 ه.ق ) و دو تن از خلفاي بني عباس ابوالعباس ( عبدالله بن محمد ) معروف به سفاح ( 132- 136 ( 137 ) ه. ق ) و ابوجعفر معروف به منصور دوانيقي ( 158-136 ( 137 ) ه. ق ) معاصر بود .
در يك دسته بندي ، زندگاني امام جعفر صادق (عليه السلام) مي توان به سه دسته كلي تقسيم نمود :
الف - زندگاني امام در دوره امام سجاد و امام باقر (عليهم السلام) كه تقريبا نيمي از مر حضرت را به خود اختصاص مي دهد . در اين دوره ( 83-114 ) امام صادق (عليه السلام) از علم و تقوي و كمال و فضيلت آنان در حد كافي بهره مند شد .
ب - قسمت دوم زندگي امام جعفر صادق(عليه السلام) ازسال 114 هجري تا 140 هجري مي باشد . دراين دوره امام از فرصت مناسبي كه بوجود آمده ، استفاده نمود و مكتب جعفري را به تكامل رساند . در اين مدت ، 4000 دانشمند تحويل جامعه داد و علوم و فنون بسياري را كه جامعه آن روز تشنه آن بود ، به جامعه اسلامي ارزاني داشت .
ج - هشت سال آخرامام(عليه السلام) قسمت سوم زندگي امام را تشكيل مي دهد . دراين دوره ، امام بسيار تحت فشار و اختناق حكومت منصور عباسي قرار داشت . در اين دوره امام دائما تحت نظر بود و مكتب جعفري عملا تعطيل گرديد .

عصر امام صادق (عليه السلام)

عصر امام صادق(عليه السلام) يكي از طوفانيترين ادوارتاريخ اسلام است كه ازيك سواغتشاشها و انقلابهاي پياپي گروههاي مختلف ، بويژه از طرف خونخواهان امام حسين (عليه السلام ) رخ ميداد ، كه انقلاب ابو سلمه در كوفه و ابو مسلم در خراسان و ايران از مهمترين آنها بوده است .
و از ديگر سو عصر برخورد مكتبها و ايدهئولوژيها و عصر تضاد افكار فلسفي و كلامي مختلف بود كه از برخورد امت اسلام با مردم كشورهاي فتح شده و نيز روابط مراكز اسلامي با دنياي خارج ، به وجود آمده و در
مسلمانان نيز شور و هيجاني براي فهميدن وپژوهش پديد آورده بود .
عصري كه كوچكترين كم كاري يا عدم بيداري و تحرك پاسدار راستين اسلام يعني امام (عليه السلام) ، موجب نابودي دين و پوسيدگي تعليمات حياتبخش اسلام ، هم از درون و هم از بيرون ميشد .
زمان امام صادق(عليه السلام) ، زمان تزلزل حكومت بني اميه و فزوني قدرت بني عباس بود واين دوگروه مدتي درحال كشمكش و مبارزه با يكديگر بودند .
از زمان هشام بن عبدالملي ، تبليغات و مبارزات سياسي عباسيان آغاز گرديد و در سال 129 وارد مرحله مبارزه مسلحانه و عمليات نظامي گرديد و سرانجام در سال 132 به پيروزي رسيد . بني اميه در اين مدت ، گرفتار مشكلات سياسي فراواني بودند ، لذا فرصت فشار و اختناق نسبت به شيعيان را نداشتند .
عباسيان نيز چون از دستيابي به قدرت در پوشش شعار طرفداري از خاندان پيامبرو گرفتن انتقام خون آنان عمل مي كردند ، فشاري از طرف آنان مطرح نبود . از اينرو اين دوران ، دوران آرامش و آزادي نسبي امام صادق (عليه السلام) و شيعيان بود و آن حضرت از اين فرصت استفاده كرده و تلاش فرهنگي وسيعي را آغاز كرد .
پيشواي ششم در چنين دوراني به فكر نجات افكار توده مسلمان ازالحاد وبدبيني وكفر و نيز مانع انحراف اصول و معارف اسلامي از مسير راستين بود ، و از توجيهات غلط و وارونه دستورات دين كه به وسيله خلفاي وقت صورت مي گرفت جلوگيري مي كرد .
اينجا بود كه امام(عليه السلام) دشواري فراوان در پيش ومسئوليت عظيم بر دوش داشت . امام صادق (عليه السلام) در ظلمت بحرانها و آشوبها دنياي شيعه را به فروغ تعاعليم خويش روشني بخشيد و حقيقت اسلام را از آلايش انحرافات وگزند فريبكاران حفظ نمود . او آن قدر فقه و دانش اهل بيت را گسترش داد و زمينه ترويج احكام و بسط كلام شيعي را فراهم ساختكه مذهب شيعه به نام او به عنوان مذهب جعفري شهرت يافت . آن اندازه كه دانشمندان و راويان از دانش امام بهره مند برده واز ايشان حرف و حديث نقل كرده اند از هيچ يك از ديگرائمه نقل نكرده اند .
ليكن طولي نكشيد كه بني عباس پس از تحكيم پاييهاي حكومت و نفوذ خود ، همان شيوه ستم و فشار بني اميه را پيش گرفتند و حتي از آنان هم گوي سبقت را ربودند .
وضع به حدي ناگوار وشد كه همگي ياران امام (عليه السلام) را در معرض خطر مرگ قرار مي داد ، چنانچه زبده هايشان جزو ليست سياه مرگ بودند .
امام صادق (عليه السلام) كه همواره مبارزي نستوه و خستگي ناپذير وانقلابي بنيادي درميدان فكر و عمل بوده ، كاري كه امام حسين (عليه السلام ) به صورت قيام خونين انجام داد ، وي قيام خود را درلباس تدريس وتأسيس مكتب وانسان سازي انجام داد و جهادي راستين كرد .
رحلت امام را به سبب مسموميت دانسته اند . از ارتكاب اين جنايت را كه منصور درتوان خود نمي ديد به جعفر بن سليمان پسر عموي خويش و والي وقت مدينه محول كرد .
فرزند برومندش امام موسي بن جعفر(عليه السلام) او را دو جامه سفيد مصري كه درآن احرام مي بست ودر پيراهني مه مي پوشيد ودرعمامه اي كه ازامام زين العابدين(عليه السلام ) به او رسيده بود ، كفن نمود و بر آن نماز خواند واو رادر بقيع در كنار قبر پدربزرگوارش سيد الساجدين(عليه السلام) به خاك سپرد .
سلام بر او از ميلاد تا ميعاد

شخصيت علمي امام صادق (عليه السلام)

در دوره امامت امام صادق (عليه السلام) مسلمانان بيش از پيش به علم و دانش روي آوردند و در بيشتر شهرهاي قلمرو اسلام بويژه در مدينه ، مكه ، كوفه ، بصره و ... مجالس درس و مناظره هاي علمي داير واز رونق خاصي برخوردار گرديد .
در اين زمان با استفاده از فرصت به دست آمده امام صادق(عليه السلام) توانست نهضت علمي فرهنگي پدرش امام باقر(عليه السلام) را ادامه داده و علوم و معارف اهل بيت را بيان كرده در همه جا منتشر كند . سفرهاي اجباري و اختياري امام به عراق و به شهرهاي حيره ، هاشميه و كوفه و برخورد با اربابان ديگر مذاهب فقهي وكلامي نقش بسزايي در معرفي علوم اهل بيت و گسترش آن در جامعه داشت .
در اين شهرها گروههاي مختلف براي فراگيري دانش نزد آن حضرت مي آمدند و از درياي دانش او بهره مند مي بردند . برخورد وي با گروههاي مختلف مردم سبب شد كه آوازه شهرتش در دانش و بينش ديني ، علم و تقوي ، سخاوت و جود وكرم و ...
در تمام قلمرو اسلام طنين انداز شود و مردم از هر سو براي استفاده از دانش بيكران وي رو سوي كنند . در اين دوره علوم و فلسفه ايراني ، هندي و يوناني به حوزه اسلامي راه يافت و بازار ترجمه علوم گوناگون از زبانهاي مختلف به زبان عربي گرم و پررونق گرديد .
همچنين مكتبهاي كلامي و فرقه مذهبي و فقهي در اين عصر پايه گذاري شد .
امام صادق (عليه السلام) با تمام جريانهاي فكري و عقيدتي آن روز برخورد كرده و موضوع اسلام و تشيع را در برابر آنها روشن ساخته و برتري بينش اسلام تشيعي را ثابت كرده است .
مناظرات امام صادق (عليه السلام) با اربابان دانشهاي گوناگون چون پزشكان ، فقيهان ، منجمان ، متكلمان ، صوفيان و... بويژه مناظرات وي با ابوحنيفه مشهور و در منابع شيعه و سني ثبت است . ( 3 )
شاگردان امام باقر (عليه السلام) پس از درگذشت آن حضرت به گرد شمع وجود امام صادق(عليه السلام) حلقه زدند .
امام (عليه السلام) نيز با جذب شاگردان جديد به تأسيس يك نهضت عظيم فكري و فرهنگي و بالنده مبادرات ورزيد ، به گونه اي كه طولي نكشيد مسجد نبوي در مدينه منوره و مسجد كوفه در شهر كوفه به دانشگاهي عظيم تبديل شد . درگيري شديد بين بني عباس و بني اميه ، آنان را آن چنان به خود مشغول كرده بود ، كه فرصتي طلايي براي امام صادق (عليه السلام) و يارانش به دست آمد .
آن حضرت با استفاده از اين فرصت به بازسازي و نوسازي فرهنگ ناب اسلام پرداخت و شيفتگان مكتب حق از اطراف و اكناف ، از بصره ، كوفه ، واسط ، يمن و نقاط مختلف حجاز به مركز اسلام ؛ يعني مدينه ، سرازير شدند وچون پروانگي دلباخته به گرد شمع وجود امام صادق (عليه السلام) تجمع كردند .
امام صادق (عليه السلام) هر يك از شاگردان خود را رشته هاي كه با ذوق و قريحه او سازگار بود ، تشويق و تعليم مي نمود و در نتيجه ، هر كدام از آنها در يك يا دو رشته از علوم مانند : حديث ، تفسير ، فقه و كلام ، تخصص پيدا مي كردند .
دردانشگاهي كه امام بوجود آورده بود شاگردان بزرگ و برجسته اي همچون هشام بن حكم- محمد بن مسلم- ابان بن تغلب- هشام بن سالم - مومن الطاق - مفصل بن عمر - جابر بن حيان و... تربيت كرد كه هر يك از آنها شخصيتهاي بزرگ علمي و چهره هاي درخشاني بودند كه خدمات شاياني انجام دادند . به عنوان نمونه هشام بن حكم 31 جلد كتاب و جابر بن حيان بيش از 200 جلد در زمينه علوم گوناگون بخصوص رشته هاي عقلي طبيعي و شيمي كتاب نوشته است و به عنوان بدر علم شيمي مشهور است .
دانشمندان علم حديث شمار كساني را كه مورد اعتماد بوده اند - راويان ثقه - و از آن حضرت نقل كرده اند تا چهار هزار نفر را نوشته اند .
شاگردان دانشگاه امام منحصر به شيعيان نبوده بلكه پيروان اهل تسنن نيز از مكتب آن حضرت برخوردار مي شدند .
بزرگان اهل سنت چون مالي بن انس ، ابوحنيفه ، سفيان ثوري ، سفيان بن عيينه ، ابن جريح ، روح ابن قاسم و... ريزه خوار خوان دانش بيكران او بودند . ابو حنيفه كه دو سال شاگرد امام بود اين دوره را پايه علوم و دانش خود معرفي كرده مي گويد :
اگر آن دو سال نبود " نعمان " از بين رفته بود .

رويدادهاي مهم

1. شهادت امام باقر (عليه السلام) ، پدر امام جعفر صادق (عليه السلام) ، در سال 114 هجري
2. قيام زيد بن علي (عليه السلام) ، عموي امام جعفر صادق (عليه السلام) بر ضد امويان و شهادت او در اين واقعه ، در سال 121 هجري
3. گسترش نهضت بني هاشم ( علويان و عباسيان ) ، در سراسر قلمرو حكمراني امويان .
4. سرنگوني سلسله امويان و پيروزي عباسيان وتسخير خلافت اسلامي توسط ابو العباس سفاح ، در سال 133 هجري .
5. قيام علويان بني الحسن (عليه السلام) بر ضد عباسيان و سركوب شدن آنان به دست منصور دوانيقي .
6. بهره جويي امام صادق (عليه السلام) از فرصت به دست آمده از نبرد ميان عباسيان و امويان ، براي تشكيل حوزه علمي اسلامي و تربيت هزاران شاگرد در رشته هاي فقه ، تفسير و علوم قرآن ، كلام ، شيمي ، تاريخ و غيره ، در زمينه مشرفه .
7. فراخواني امام صادق (عليه السلام) از مدينه به بغداد ، توسط سفاح عباسي و زير نظر قرار گرفتن آن حضرت .
8. فراخواني مجدد امام صادق (عليه السلام) از مدينه به بغداد ، توسط منصور دوانيقي و اذيت و آزار آن حضرت .
9. وفات اسماعيل ، پسر امام صادق (عليه السلام) ، در سال 142 هجري و اندوه فراوان آن حضرت در اين مصيبت .
10. رفتار نا مناسب عاملان منصور دوانيقي ، در مدينه ، با امام صادق (عليه السلام) و بسياري از علويان .
11. مبارزه علمي و فرهنگي امام صادق (عليه السلام) و ياران ايشان با مخالفان ، ملحدان و مدعيان دروغين .
12. مسموميت امام صادق (عليه السلام) و شهادت آن حضرت ، در سال 148 هجري ، به دستور منصور دوانيقي .
13. به خاك سپاري پيكر مطهر امام صادق (عليه السلام) ، در قبرستان بقيع ، در كنار قبر پدر ، جد و عمويشان ، امام حسن مجتبي (عليهم السلام)
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:51  توسط صفر مهاجری  | 


شهادت امام باقر (عليه السلام)

اين واقعيتي است که خاندان پيامبر(صلي الله عليه وآله) رادر روزسقيفه کشتند وقتل ومسموميت آنهارا رد طول تاريخ ازآن زمان رقم زدند واين مسأله اي است که حضرات معصومين (عليهم السلام) درگفته ها واظهار نظرهاي خود بارها ازآن سخن گفته اند.
وبدين سان امام باقر(عليهم السلام) ودرپي او امام صادق(عليهم السلام) وديگران درصف وخطي قراردارند که فرجام شان شهادت است واين مسأله اي است که ازخود آنها نقل شده :
مامِنَّا اِلاَّ مَسمُومُ اَومَقتولُ «هيچک ازماامامان نسيت، جزآنکه مسموم ويامقتول است.» ...


دفن ومزار

...امام باقر(عليهم السلام)ازدنيارفت وخبرمشهور اين واقعه در7ذي الحجه سال 114اتفاق افتاد اگر چه اسناد ديگري هم دراين زمينه وجود دارد .تشييع آبرومندانه اي ازاو بعمل آمد وامام صادق(عليهم السلام)برجنازه پدر نمازگزارد واورا دربقيع ، درجوار پدربزرگوارش دفن کردند ومزار اوزيارتگاه است. ...

   به نقل از کتاب سوگنامه آل محمد(ص)

مسموم شدن امام باقر(عليه السلام)
آنچه مسلم است اين است که امام باقر( عليه السلام) با طرح مرموز ومخفيانه هشام بن عبدالملک ، مسموم شده وبه شهادت رسيد، ولي عامل وچگونگي آن بروشني مشخص نيست .
بعضي مي نويسند: ابراهيم بن وليد بن يزيد بن عبدالملک ( پسر برادر زاده هشام) آن حضرت را مسموم نمود 
وبعضي مي نويسند : زيد بن حسن به دستورهشام ، زهر را به زين اسب ماليد واسب را به حضور امام باقر( عليه السلام) آورد، واصرار کرد که آن حضرت برآن سوار گردد ، آن حضرت ناگزير بر آن سوار شد وآن زهر دربدن او اثر کرد ، به گونه اي که رانهايش متورم شد وسه روز به سختی در بستر بيماري افتاد وسرانجام به شهادت رسيد .
آن حضرت ساعات آخر عمر ، کفنهاي خود را که پارچه سفيدي که باآن احرام بجا آورده بود مشخص نمود 
ازکف برفت صبر و نماندش دگر قرار
دين شد تهي زمخزن اسرارکردگار
ازضعف برجبين منيرش عرق نشست
ارکان پنجمين امامت زهم شکست
گاهي زبان به ذکر حق وگه شدي به هوش
ازدل کشيده آه شرربار وشد خموش

امام باقر (عليه السلام) در بستر بيماري
کليني به سند صحيح  اززراره روايت کرده است که گفت روزي از حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) شنيدم که فرمود :
درخواب ديدم که برسرکوهي ايستاده ام ومردم ازهرطرف آن کوه به سوي من بالا مي آمدند چون مردم بسياري دراطراف آن کوه جمع شدند به ناگاه کوه بلند شد ومردم ازهرطرف آن فرو مي ريختند ، تا آنکه جماعتي برآن کوه باقي ماندند واين اتفاق پنج مرتبه تکرارشد ، گويا آن حضرت اين خواب رابه وفات خود تعبير فرموده بود ، که بعدازگذشت پنج شب ازاين خواب به رحمت ايزدي پيوستند .
درکافي وبصائر الدَّرجات وسايرکتابهاي معتبرروايت کرده اند که حضرت امام صادق(عليه السلام) فرمود :
که پدرم بيماري سختي گرفته بود وبيشتر مردم ازبيماري حضرت ترسيدند واهل بيت آن حضرت را به گريه درآمدند که امام باقر(عليه السلام) فرمود :
من دراين بيماري ازدنيا نخواهم رفت زيرا دو نفر نزد من آمدند وبه من چنين خبردادند پس ازآن بيماري صحت يافت ومدتي وسالم بود .
وبرای من زمين را بشکاف وگود کن زيرا که من فربه هستم ودرزمين مدينه براي من نمي توان لحد ساخت .
علت فرمايش حضرت آن است که زمينهاي مدينه سخت بودند بجاي آنکه قبر را به اندازه قد متوسط انسان گود کنند ، معمولاً براي قبر درآن زمينها لحد درمي آوردند يعني حفره اي به اندازه جسد درديوار قبردرسمت قبله درست مي کردند وچون امام صادق(عليه السلام) فربه وچاق بودند ودرديوار قبربه سختي جاي مي گرفتند ، لذا وصيت کردند که زمين را براي اين امر گود نمايند تا ايشان به آساني وبدون مشکل درقبر شريفشان جاي گيرند .
پس گفتم : اي پدر بزرگوار من امروز تورا ازهمه وقت سالم تر مي بينم وناراحتي درتو مشاهده نمي کنم حضرت فرمود : آن دونفر که درآن بيماري صحت وسلامت من راخبر دادند دراين بيماري به نزد من آمدند وگفتند : دراين مريضي به عالم آخرت رحلت مي نمايي وبه روايت ديگري فرمود :
که اي فرزند ، مگر نشنيدي حضرت علي بن الحسين (عليهما السلام) من را ازپس ديوار ندا کرد که اي محمد بيا وزود باش که ما انتظار تورا مي کشيم .
کليني به سند حسن        روايت کرده است که حضرت امام محمد باقر(عليه السلام) هشتصد درهم براي تعزيه وماتم خود وصيت فرمود .
وبه سند موثق           ازحضرت امام صادق(عليه السلام) روايت کرده است که پدرم گفت :
اي جعفر ازمال من براي ندبه کنندگان وقف کن که ده سال درمني درموسم حج برمن ندبه وگريه کنند ورسم ماتم راتجديد نمايند وبرمظلوميت من زاري کنند .
کليني به سند معتبر نيزروايت کرده است که چون امام محمد باقر(عليه السلام) به جهان باقي رحلت نمود ، حضرت امام صادق(عليه السلام) فرمود : که هرشب درحجره اي که آن حضرت درآن وفات يافته بود ، چراغ مي افروختند .
شيخ عباس قمي ميگويند : که درتاريخ وفات آن حضرت اختلافست و وفات ايشان درروز دوشنبه هفتم ذيحجه سال صدو چهاردهم به سن پنجاه وهفت سالگي درمدينه مشرفه اتفاق افتاد .
وفات ايشان درايام خلافت هشام بن عبدالملک بود وگفته شده که آن حضرت راابراهيم بن وليد بن عبدالملک بن مروان به زهر شهيد کرده وشايد به امر هشام بوده است .
قبر مقدس آن حضرت به اتفاق همگي دربقيع ، پهلوي پدروعم بزرگوار خود ، حضرت امام حسن (عليه السلام) قرار دارد

 


 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:49  توسط صفر مهاجری  | 

سالروز شهادت ابو جعفر محمد بن علي (ع) امام پنجم از ائمه اثني عشر (ع) و هفتمين معصوم از چهارده معصوم (ع)، که در سال 114 ق. در مدينه رخ داد

شكر و سپاس بى منتها، خداى بزرگ را، كه ما را از امّت مرحومه قرار داد و به صراط مستقيم ، ولايت اهل بيت عصمت و طهارت صلوات اللّه عليهم اجمعين هدايت نمود. بهترين تحيّت و درود بر روان پاك پيامبر عالى قدر اسلام صلى الله عليه و آله، و بر اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام، مخصوصاً پنجمين خليفه بر حقّش حضرت ابو جعفر، امام محمّد باقر عليه السلام و لعن و نفرين بر دشمنان و مخالفان اهل بيت رسالت كه در حقيقت دشمنان خدا و قرآن هستند.

 

 مادر او حضرت فاطمه دختر امام حسن مجتبي (ع) است كه مكني به ام عبد الله يا ام الحسن بود و با اين ترتيب آن حضرت هم از جانب مادر و هم از جانب پدر فاطمي و  علوي بوده است، لقب ايشان به دليل دانش بيكران باقر يا باقر العلوم بوده است … صدوق و طوسي در امالي خود روايت كرده اند كه رسول الله (ص) آن حضرت را باقر ناميد و به جابر بن عبد الله انصاري فرمود: « اي جابر زمان يكي از اولاد مرا كه از فرزندان حسين است درك خواهي كرد، او هم نام من است و علم را با مهارت بسط ميدهد و ميشكافد، وقتي او را ديدي سلام مرا به او برسان».  

 

۩  شخصيت اخلاقي:

در گفتار راستگو ترين و در ديدار گشاده رو ترين و در بذل جان در راه خدا بخشنده ترين و در اخلاق متواضع ترين مردمان بود.

 از خوف خدا بسيار ميگريست و هنگام مشكلات اهل بيت را جمع ميكرد و با هم به ذكر و استغفار ميپرداختند. قسمت عمده درآمد خود را در راه خدا انفاق مي فرمود و خود مانند غلامانش در مزرعه كار ميكرد. در زهد و فضل و تقوي و آشنايي با رموز قرآن و سنت و تفسير و احكام شرع سرآمد همگان بود … علي بن عيسي اربلي در كتاب كشف الغمه و انب طلحه در مطالب السوول و سبط ابن جوزي در تذكره الائمه و ساير محدثين اهل سنت از عبد الله بن عطاء مكي روايت كرده اند كه گفته است: علماء را نزد هيچكس حقير تر از آن نديدم كه در محضر ابو جعفر محمد بن علي ديدم …  امام محمد باقر (ع) در مورد نمونه اي از اخلاق امام باقر روايت است که مردى از اهل شام در مدينه ساكن بود و به خانه ‏امام بسيار مى‏آمد و به آن گرامى مى ‏گفت: «...در روى زمين بغض و كينه ا‏ى كسى را بيش از تو در دل ندارم و با هيچكس بيش از تو و خاندانت دشمن نيستم! و عقيده ‏ام آنست كه اطاعت‏ خدا و پيامبر و امير مؤمنان در دشمنى با توست، اگر مى ‏بينى به خانه  تو رفت و آمد دارم بدان جهت است كه تو مردى سخنور و اديب و خوش بيان هستى!» در عين حال امام عليه السلام با او مدارا مى‏ فرمود و به نرمى سخن مى ‏گفت. چندى بر نيامد كه شامى بيمار شد و مرگ را رويا روى خويش ديد و از زندگى نوميد شد، پس وصيت كرد كه چون در گذرد ابو جعفر «امام باقر» بر او نماز گزارد. شب به نيمه رسيد و بستگانش او را تمام شده يافتند، بامداد وصى او به مسجد آمد و امام باقر عليه السلام را ديد كه نماز صبح به پايان برده و به تعقيب نشسته است، و آن گرامى همواره چنين بود كه پس از نماز به ذكر و تعقيب مى ‏پرداخت. عرض كرد: آن مرد شامى به ديگر سراى شتافته و خود چنين خواسته كه شما بر او نماز گزاريد.  فرمود: او نمرده است... شتاب مكنيد تا من بيايم.

پس برخاست و وضو و طهارت را تجديد فرمود و دو ركعت نماز خواند و دستها را به دعا برداشت، سپس به سجده رفت و همچنان تا بر آمدن آفتاب، در سجده ماند، آنگاه به خانه‏ شامى آمد و بر بالين او نشست و او را صدا زد و او پاسخ داد، امام او را برنشانيد و پشتش را به ديوار تكيه داد و شربتى طلبيد و به كام او ريخت و به بستگانش فرمود غذاهاى سرد به او بدهند و خود بازگشت. ديرى بر نيامد كه شامى شفا يافت و به نزد امام آمد و عرض كرد: «گواهى مى ‏دهم كه تو حجت ‏خدا بر مردمانى

 

۩  اصحاب امام باقر (ع)

 آوازه علوم و دانش امام باقر (ع) چنان اطراف و اكناف پيچيده بود كه ملقّب به باقرالعلوم; يعنى شكافنده دانش ها گرديد. در مكتب امام ابوجعفر باقر العلوم -كه درود فرشتگان بر او- شاگردانى نمونه و ممتاز پرورش يافتند كه اينك به نام برخى از آنان اشاره مى ‏شود:

1- ابان بن تغلب: او محضر سه امام - امام زين العابدين، امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهم السلام - را درک نمود . ابان از شخصيتهاي علمي عصر خود بود و در تفسير، حديث، فقه، قرائت و لغت تسلط بسياري داشت. والايي دانش ابان چنان بود که امام باقر عليه السلام به او فرمود: در مسجد مدينه بنشين و به راي مردم فتوا بده، زيرا دوست دارم، مردم فردي چون تو را در ميان شيعيان ما ببينند.

2- زراره: دانشمندان شيعه از ميان شاگردان امام باقر و امام صادق عليهما السلام، شش تن را فقيه تر مي شمرند  که زراره يکي از آنها است. از امام صادق نقل است که فرمود: اگر "بريد بن معويه"، "ابوبصير"، "محمد بن مسلم" و "زراره " نبودند، آثار پيامبر (معارف شيعه) از ميان مي رفت، آنان بر حلال و حرام خدا امين هستند. باز فرمود: بريد، زراره، محمد بن مسلم و احول در زندگي و مرگ نزد من محبوبترين مردمان هستند.

3- کميت اسدي: شاعري سر آمد بود و زبان گويايش در دفاع از اهل بيت، اشعاري پر مغز مي سرود. اشعارش چنان کوبنده و رسواگر بود که پيوسته از طرف خلفاي اموي تهديد به مرگ مي شد.

4- محمد بن مسلم: فقيه اهل بيت و از ياران راستين امام باقر و امام صادق عليه السلام بود. چنان که گفته شد، امام صادق او را يکي از آن چهار تن به شمار آورده که آثار پيامبر به وجودشان پا برجا و باقي است.

 

۩  شخصيت علمي:
بي ترديد چنان که بسياري از علماي اهل سنت، نيز گفته اند، امام باقر عليه السلام در زمان حيات خويش شهرت فراواني داشته و همواره محضر او از دوست دارانش، از تمامي بلاد و سرزمينهاي اسلامي، پر بوده است. موقعيت علمي ايشان، به مثابه شخصيتي عالم و فقيه، به ويژه به عنوان نماينده علوم اهل بيت، بسياري را وا مي داشت تا از محضر او بهره گيرند و حل اشکالات علمي و فقهي خود را از او بطلبند. در اين ميان، اهل عراق که بسياري از آنان شيعه بودند بيش از ديگران مفتون شخصيت آن حضرت شده بودند.

مراجعه کنندگان، خضوعي خاص نسبت به شخصيت علمي امام داشتند چنان که عبدالله بن عطاي مکي گويد: علما را در محضر هيچ کسي کوچکتر از زمان حضور در محضر امام باقر عليه السلام نديدم. حکم بن عينيه با تمام عظمت علمي اش در ميان مردم، در برابر آن حضرت مانند دانش آموزي در مقابل معلم خود به نظر مي رسيد.

شهرت علمي امام، در حد تعبير ابن عنبة، مشهورتر از آن است که کسي بخواهد آن را بيان کند. اين شهرت در زمان خود ايشان، نه تنها در حجاز که «کان سيد فقهاء الحجاز» بلکه حتي در عراق و خراسان نيز به طور گسترده فراگير شده بود. چنانکه راوي مي گويد: ديدم که مردم خراسان دور حضرت حلقه زده و اشکالات علمي خود را از ايشان مي پرسيدند.

ذهبي درباره امام باقر عليه السلام مي نويسد: ايشان از کساني است که بين علم و عمل، سيادت و شرف و وثاقت و متانت جمع کرده و براي خلافت اهليت داشت.

ابرش کلبي از هشام بن عبدالملک پرسيد: اين کيست که مردم عراق او را در ميان گرفته و مشکلات علمي خود را از وي مي پرسيدند؟ هشام گفت: اين پيامبر کوفه است، خود را پسر رسول خدا و شکافنده علم و مفسر قرآن مي داند.

 

۩  دوران زندگي و شهادت ايشان:

امام باقر (عليه السلام) با پنج خليفه از خلفاى بنى اميّه معاصر بود كه عبارتند از: وليد بن عبد الملك (96 ق) و سليمان بن عبد الملك ( 99 ق) و عمر بن عبد العزيز (101 ق) و يزيد بن عبد الملك (107ق) و هشام بن عبد الملك ( 125 ق) معاصر بوده است. و همه آنان جز عمر بن عبدالعزيز در ستمگرى و استبداد و خودكامگى دست كمى از نياكان خود نداشتند و پيوسته براى امام باقر (عليه السلام) مشكلاتى فراهم مى نمودند.
ولى در عين حال، او از طريق تعليم و تربيت، جنبشى علمى به وجود آورد و مقدّمات تأسيس يك مركز علمى اسلامى را در دوران امامت خود پى ريزى كرد كه در زمان فرزند بزرگوارش امام جعفر صادق (عليه السلام) به نتيجه كامل رسيد.
روش كار پيشوايان ما به ويژه امام سجّاد و امام باقر (عليهم السلام) كه در اوضاع فشار و خفقان به سر مى بردند به شيوه مخفى و زيرزمينى بود، شيوه اى كه موجب مى شد كسى از كارهاى آنان مطّلع نشود. همين كارهاى پنهانى، گاهى كه آشكار مى شد، خلفا را سخت عصبانى مى نمود در نتيجه، وسايل تبعيد و زندانى آنها فراهم مى شد.
سرانجام، امام باقر (عليه السلام) كه پيوسته مورد خشم و غضب خليفه وقت، هشام بن عبدالملك بود، به وسيله ايادى او مسموم شد و
در روز دوشنبه 7 ذيحجّه سال 114 هجرى قمرى در 57 سالگى به شهادت رسيد. بدن مطهر آن درياي بيکران دانش خدايي در خاک بقيع، در کنار پدر و جد بزرگوارش امام حسن مجتبي و امام سجاد عليهما السلام به خاک سپرده شده است.

 

۩  كلماتي از آن بزرگوار:
1 - همانا خداوند عز و جل نگاه دارد بوسيله تقوي بنده را از آنچه عقلش بدان دسترسي ندارد.
2 - بردباري جامه شخص دانا و عالم است مبادا خود را از آن برهنه كني.
3 - خدا بر خويش مهرورزي را لازم كرده و رحمت او بر خشمش پيشي جسته  و از روي راستي و درستي به انجام رسيده، پس چنان نيست كه خداوند به بندگان خشم آغاز كند پيش از آنكه آنان او را به خشم آورند...

4 - هر ملتي كه كتاب خدا را به پشت سر انداخته خدا نيز علم كتاب را از آنها بگيرد …

5- حريص بر دنيا، همچون کرم ابريشم است که هر چه پيله را بر خود بيشتر بپيچد، بيرون آمدنش مشکل تر مي شود.

از رساله امام محمد باقر عليه السلام، سعد الخير / روضه كافي ج اول (ص 79 – 75 )

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:39  توسط صفر مهاجری  | 



زندگانى حضرت امام محمد باقر ( ع ) پيشواى پنجم
پيشواى پنجم حضرت امام محمد باقر(ع)

بسم الله الرحمن الرحيم
ولادت
امام ابو جعفر،باقر العلوم،پنجمين پيشواى ما،جمعه‏ى نخستين روز ماه رجب سال پنجاه و هفت هجرى در شهر مدينه چشم به جهان گشود. او را«محمد»ناميدند و«ابو جعفر»كنيه و«باقر العلوم‏»يعنى‏«شكافنده‏ى دانشها»لقب آن گرامى است.

به هنگام تولد هاله‏يى از شكوه و عظمت نوزاد اهل بيت را فرا گرفته بود،و همچون ديگر امامان پاك و پاكيزه به دنيا آمد.

امام باقر (ع) از دو سو-پدر و مادر-نسبت‏به پيامبر و حضرت على و زهرا عليهم السلام مى‏رساند،زيرا پدر او امام زين العابدين فرزند امام حسين،و مادر او بانوى گرامى‏«ام عبد الله‏» دختر امام مجتبى عليهم السلام است.

عظمت امام باقر (ع) زبانزد خاص و عام بود،هر جا سخن‏از والايى هاشميان و علويان و فاطميان به ميان مى‏آمد او را يگانه وارث آنهمه قداست و شجاعت و بزرگوارى مى‏شناختند و هاشمى و علوى و فاطميش مى‏خواندند.

راستگوترين لهجه‏ها و جذاب‏ترين چهره‏ها و بخشنده‏ترين انسانها برخى از ويژگيهاى امام باقر عليه السلام است.

گوشه‏يى از شرافت و بزرگوارى آن گرامى را در گزارش زير مى‏خوانيم:

پيامبر (ص) به يكى از ياران پارساى خود«جابر بن عبد الله انصارى‏»فرمود.اى جابر!تو زنده مى‏مانى و فرزندم‏«محمد بن على بن الحسين بن على بن ابيطالب‏»را كه نامش در تورات‏«باقر»است در مى‏يابى،بدانهنگام سلام مرا بدو برسان.

پيامبر در گذشت و جابر عمرى دراز يافت-و بعدها روزى به خانه‏ى امام زين العابدين آمد و امام باقر را كه كودكى خرد سال بود ديد،به او گفت:پيش بيا...امام باقر (ع) آمد.

گفت:برو...

امام باز گشت.جابر اندام و راه رفتن او را تماشا كرد و گفت:به خداى كعبه سوگند آيينه‏ى تمام نماى پيامبر است.آنگاه از امام سجاد پرسيد اين كودك كيست؟

فرمود:امام پس از من فرزندم‏«محمد باقر»است.

جابر برخاست و بر پاى امام باقر بوسه زد و گفت:فدايت‏شوم اى فرزند پيامبر (ص) ،سلام و درود پدرت پيامبر خدا (ص) رابپذير چه او ترا سلام رسانده است.

ديدگان امام باقر پر از اشگ شد و فرمود:سلام و درود بر پدرم پيامبر خدا باد تا بدان هنگام كه آسمانها و زمين پايدارند و بر تو اى جابر كه سلام او را به من رساندى.




علم امام
دانش امام باقر عليه السلام نيز همانند ديگر امامان از سر چشمه‏ى وحى بود،آنان آموزگارى نداشتند و در مكتب بشرى درس نخوانده بودند،«جابر بن عبد الله‏»نزد امام باقر (ع) مى‏آمد و از آنحضرت دانش فرا مى‏گرفت و به آن گرامى مكرر عرض مى‏كرد:اى شكافنده‏ى علوم! گواهى مى‏دهم تو در كودكى از دانشى خدا داد برخوردارى .

«عبد الله بن عطاء مكى‏»مى‏گفت:هرگز دانشمندان را نزد كسى چنان حقير و كوچك نيافتم كه نزد امام باقر عليه السلام،«حكم بن عتيبه‏»كه در چشم مردمان جايگاه علمى والايى داشت در پيشگاه امام باقر چونان كودكى در برابر آموزگار بود .

شخصيت آسمانى و شكوه علمى امام باقر (ع) چنان خيره كننده بود كه‏«جابر بن يزيد جعفى‏»به هنگام روايت از آن گرامى مى‏گفت:«وصى اوصياء و وارث علوم انبياء محمد بن على بن الحسين مرا چنين روايت كرد...»

مردى از«عبد الله عمر»مساله‏يى پرسيد و او در پاسخ درماند،به سئوال كننده امام باقر را نشان داد و گفت از اين كودك بپرس و مرا نيز از پاسخ او آگاه ساز.آن مرد از امام پرسيد و پاسخى قانع كننده شنيد و براى‏«عبد الله عمر»بازگو كرد،عبد الله گفت:اينان خاندانى هستند كه دانششان خداداد است .

«ابو بصير»مى‏گويد:با امام باقر عليه السلام به مسجد مدينه وارد شديم،مردم در رفت و آمد بودند.امام به من فرمود:از مردم بپرس آيا مرا مى‏بينند؟از هر كه پرسيدم آيا ابو جعفر را ديده‏اى پاسخ منفى شنيدم،در حاليكه امام در كنار من ايستاده بود.در اين هنگام يكى از دوستان حقيقى آن حضرت‏«ابو هارون‏»كه نابينا بود به مسجد در آمد.امام فرمود:از او نيز بپرس.

از ابو هارون پرسيدم:آيا ابو جعفر را ديدى؟

فورا پاسخ داد:مگر كنار تو نايستاده است؟

گفتم:از كجا دريافتى؟

گفت:چگونه ندانم در حاليكه او نور رخشنده‏يى است .

و نيز«ابو بصير»مى‏گويد:امام باقر (ع) از يكى ازافريقائيان حال يكى از شيعيان خود به نام‏«راشد»را جويا شد.پاسخ داد خوب بود و سلام مى‏رساند.

امام فرمود خدا رحمتش كند.

با تعجب گفت:مگر او مرده است؟

فرمود:آرى.

گفت:چه وقت در گذشت؟

فرمود:دو روز پس از خارج شدن تو.

گفت:به خدا سوگند او بيمار نبود...

فرمود:مگر هر كس مى‏ميرد به جهت‏بيمارى است؟

آنگاه ابو بصير از امام در مورد آن در گذشته سئوال كرد.

امام فرمود:او از دوستان و شيعيان ما بود،گمان مى‏كنيد كه چشمهاى بينا و گوشهاى شنوايى براى ما همراه شما نيست وه چه پندار نادرستى است!به خدا سوگند هيچ چيز از كردارتان بر ما پوشيده نيست پس ما را نزد خودتان حاضر بدانيد و خود را به كار نيك عادت دهيد و از اهل خير باشيد تا به همين نشانه و علامت‏شناخته شويد.من فرزندان و شيعيانم را به اين برنامه فرمان مى‏دهم .

يكى از راويان مى‏گويد در كوفه به زنى قرآن مى‏آموختم،روزى با او شوخى كردم،بعد به ديدار امام باقر شتافتم،فرمود:

آنكه (حتى) در پنهان مرتكب گناه شود خداوند به او اعتنا و توجهى ندارد،به آن زن چه گفتى؟ از شرمسارى چهره‏ام را پوشاندم و توبه كردم،امام فرمود:تكرار نكن .




اخلاق امام
مردى از اهل شام در مدينه ساكن بود و به خانه‏ى امام بسيار مى‏آمد و به آن گرامى مى‏گفت: «...در روى زمين بغض و كينه‏ى كسى را بيش از تو در دل ندارم و با هيچكس بيش از تو و خاندانت دشمن نيستم!و عقيده‏ام آنست كه اطاعت‏خدا و پيامبر و امير مؤمنان در دشمنى با توست،اگر مى‏بينى به خانه‏ى تو رفت و آمد دارم بدان جهت است كه تو مردى سخنور و اديب و خوش بيان هستى!»در عين حال امام عليه السلام با او مدارا مى‏فرمود و به نرمى سخن مى‏گفت.چندى بر نيامد كه شامى بيمار شد و مرگ را رويا روى خويش ديد و از زندگى نوميد شد،پس وصيت كرد كه چون در گذرد ابو جعفر«امام باقر»بر او نماز گزارد.

شب به نيمه رسيد و بستگانش او را تمام شده يافتند،بامداد وصى او به مسجد آمد و امام باقر عليه السلام را ديد كه نماز صبح به پايان برده و به تعقيب نشسته است،و آن گرامى همواره چنين بود كه پس از نماز به ذكر و تعقيب مى‏پرداخت.

عرض كرد:آن مرد شامى به ديگر سراى شتافته و خود چنين خواسته كه شما بر او نماز گزاريد.

فرمود:او نمرده است...شتاب مكنيد تا من بيايم.

پس برخاست و وضو و طهارت را تجديد فرمود و دو ركعت نماز خواند و دستها را به دعا برداشت،سپس به سجده رفت و همچنان تا بر آمدن آفتاب،در سجده ماند،آنگاه به خانه‏ى شامى آمد و بر بالين او نشست و او را صدا زد و او پاسخ داد،امام او را بر نشانيد و پشتش را به ديوار تكيه داد و شربتى طلبيد و به كام او ريخت و به بستگانش فرمود غذاهاى سرد به او بدهند و خود بازگشت.

ديرى بر نيامد كه شامى شفا يافت و به نزد امام آمد و عرض كرد:

«گواهى مى‏دهم كه تو حجت‏خدا بر مردمانى ...»

«محمد بن منكدر»-از صوفيان آن روزگار-مى‏گويد:

در روز بسيار گرمى از مدينه بيرون رفتم،ابو جعفر محمد بن على بن الحسين را ديدم-همراه با دو تن از غلامانشان-يا دو تن از دوستانش-از سركشى به مزرعه‏ى خويش باز مى‏گردد با خود گفتم:مردى از بزرگان قريش در چنين وقتى در پى دنياست!بايد او را پند دهم.

نزديك آمدم و سلام كردم،امام در حالى كه عرق از سر و رويش مى‏ريخت‏با تندى پاسخم داد. گفتم:خدا ترا به سلامت‏بدارد آيا شخصيتى چون شما در اين هنگام و با اين‏حال در پى دنيا مى‏رود!اگر در اين حالت مرگ در رسد چه مى‏كنى؟


مناظرات امام

«عبد الله بن نافع‏»از دشمنان امير مؤمنان حضرت على عليه السلام بود و مى‏گفت:اگر در روى زمين كسى بتواند مرا قانع سازد كه در كشتن‏«خوارج نهروان‏»حق با على بوده است من بدو روى خواهم آورد.اگر چه در مشرق يا مغرب بوده باشد.

به عبد الله گفتند:آيا مى‏پندارى فرزندان على (ع) نيز نمى‏توانند به تو ثابت كنند؟گفت مگر در ميان فرزندان او دانشمندى هست؟

گفتند:اين خود سند نادانى توست!مگر ممكن است در دودمان حضرت على (ع) دانشمندى نباشد؟!پرسيد:در اين زمان دانشمندشان كيست،امام باقر عليه السلام را به او معرفى كردند و او با ياران خويش به مدينه آمد و از امام تقاضاى ملاقات كرد...امام به يكى از غلامان خويش فرمان داد بار و بنه‏ى او را فرود آورد و به او بگويد فردا نزد امام حاضر شود.

بامداد ديگر عبد الله با ياران خويش به مجلس امام آمد و آن گرامى نيز فرزندان و بازماندگان مهاجران و انصار را فرا خواند و چون همه گرد آمدند امام در حاليكه جامه‏اى سرخ فام بر تن داشت و ديدارش چون ماه فريبنده و زيبا بود فرمود:

سپاس ويژه خدايى است كه آفريننده‏ى زمان و مكان و چگونگى‏هاست‏حمد خدايى را كه نه چرت دارد و نه خواب آنچه در آسمانها و زمين است ملك اوست...گواهم كه جز«الله‏»خدايى نيست و«محمد»بنده‏ى برگزيده و پيامبر اوست،سپاس خدايى را كه به نبوتش ما را گرامى داشت و به ولايتش ما را مخصوص گردانيد.

اى گروه فرزندان مهاجر و انصار!هر كدامتان فضيلتى از على بن ابيطالب به خاطر داريد بگوييد.

حاضران هر يك فضيلتى بيان كردند تا سخن به‏«حديث‏خيبر»رسيد،گفتند:پيامبر در نبرد با يهودان خيبر،فرمود.

«لاعطين الراية غدا رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله،كرارا غير فرار لا يرجع حتى يفتح الله على يديه‏»«فردا پرچم را به مردى مى‏سپارم كه دوستدار خدا و پيامبر است و خدا و پيامبر نيز او را دوست مى‏دارند،رزم آورى است كه هرگز فرار نمى‏كند و از نبرد فردا باز نمى‏گردد تا خداوند به دست او حصار يهودان را فتح فرمايد».

-و ديگر روز پرچم را به امير مؤمنان سپرد و آن گرامى بانبردى شگفتى آفرين يهودان را منهزم ساخت و قلعه‏ى عظيم آنان را گشود.

امام باقر (ع) به عبد الله بن نافع فرمود:در باره‏ى اين حديث چه مى‏گويى؟

گفت:حديث درستى است اما على بعدها كافر شد و خوارج را به ناحق كشت!

فرمود:مادرت در سوگ تو بنشيند،آيا خدا آنگاه كه على را دوست مى‏داشت مى‏دانست كه او«خوارج‏»را مى‏كشد يا نمى‏دانست؟اگر بگويى خدا نمى‏دانست كافر خواهى بود.

گفت:مى‏دانست.

فرمود:خدا او را بدان جهت كه فرمانبردار اوست دوست مى‏داشت‏يا به جهت نافرمانى و گناه.

گفت:چون فرمانبردار خدا بود خداوند او را دوست مى‏داشت (يعنى اگر در آينده نيز گناهكار مى‏بود خداوند مى‏دانست و هرگز دوستدار او نمى‏بود پس معلوم مى‏شود كشتن خوارج طاعت‏خدا بوده است)فرمود:برخيز كه محكوم شدى و جوابى ندارى.

عبد الله برخاست و اين آيه را تلاوت كرد: «حتى يتبين لكم الخيط الابيض من الخيط الاسود من الفجر» -اشاره به آنكه حقيقت چون سپيده صبح آشكار شد-و گفت‏«خدا بهتر مى‏داند رسالت‏خويش را در چه خاندانى قراردهد» و

فرمود به خدا سوگند اگر مرگ در رسد در حال اطاعت‏خداوند خواهم بود زيرا من بدينوسيله خود را از تو و ديگر مردمان بى نياز مى‏سازم،از مرگ در آنحالت‏بيمناكم كه سرگرم گناهى باشم.

گفتم:رحمت‏خدا بر تو باد،مى‏پنداشتم كه شما را پند مى‏دهم اما تو مرا پند دادى و آگاه ساختى




ضرب سكه‏ى اسلامى به دستور امام باقر عليه السلام
در سده‏ى اول هجرى صنعت كاغذ در انحصار روميان بود و مسيحيان مصر نيز كه كاغذ مى‏ساختند به روش روميان و بنا بر مسيحيت نشان‏«اب و ابن و روح‏»بر آن مى‏زدند،«عبد الملك اموى‏»مرد زيركى بود،كاغذى از اين گونه را ديد و در مارك آن دقيق شد و فرمان داد آن را براى او به عربى ترجمه كنند،و چون معناى آن را دريافت‏خشمگين شد كه چرا در مصر كه كشورى اسلامى است‏بايد مصنوعات چنين نشانى داشته باشد،بى درنگ به فرماندار مصر نوشت كه از آن پس بر كاغذها شعار توحيد-شهد الله انه لا اله الا هو-بنويسند و نيز به فرمانداران ساير ايالات اسلامى نيز فرمان داد كاغذهايى را كه نشان مشركانه‏ى مسيحيت دارد از بين ببرند و از كاغذهاى جديد استفاده كنند.

كاغذهاى جديد با نشان توحيد اسلامى رواج يافت و به شهرهاى روم نيز رسيد و خبر به قيصر بردند و او در نامه‏يى به‏«عبد الملك‏»نوشت:

صنعت كاغذ هماره با نشان رومى مى‏بود و اگر كار تو درمنع آن درست است پس خلفاى گذشته‏ى اسلام خطا كار بوده‏اند و اگر آنان به راه درست رفته‏اند پس تو در خطا هستى ، من همراه اين نامه براى تو هديه‏اى لايق فرستادم و دوست دارم كه اجناس نشان دار را به حال سابق واگذارى و پاسخ مثبت تو موجب سپاسگزارى ما خواهد بود.عبد الملك هديه را نپذيرفت و به قاصد قيصر گفت:اين نامه پاسخى ندارد.

قيصر ديگر بار هديه‏اى دو چندان دفعه‏ى پيش براى او گسيل داشت و نوشت:

گمان مى‏كنم چون هديه را ناچيز دانستى نپذيرفتى،اينك دو برابر فرستادم و مايلم هديه را همراه با خواسته‏ى قبلى من بپذيرى.عبد الملك باز هديه را رد كرد و نامه را نيز بى جواب گذاشت.

قيصر اين بار به عبد الملك نوشت:دو بار هديه‏ى مرا رد كردى و خواسته مرا بر نياوردى براى سوم بار هديه را دو چندان سابق فرستادم و سوگند به مسيح اگر اجناس نشان دار را به حال پيش برنگردانى فرمان مى‏دهم تا زر و سيم را با دشنام به پيامبر اسلام سكه بزنند و تو مى‏دانى كه ضرب سكه ويژه‏ى ما روميان است،آنگاه چون سكه‏ها را با دشنام به پيامبرتان ببينى عرق شرم بر پيشانيت مى‏نشيند،پس همان بهتر كه هديه را بپذيرى و خواسته‏ى ما را بر آورى تا روابط دوستانه‏مان چون‏گذشته پا بر جا بماند.

عبد الملك در پاسخ بيچاره ماند و گفت فكر مى‏كنم كه ننگين‏ترين مولودى كه در اسلام زاده شده من باشم كه سبب اين كار شدم كه به رسول خدا (ص) دشنام دهند و با مسلمانان به مشورت پرداخت ولى هيچكس نتوانست چاره‏اى بينديشد،يكى از حاضران گفت:تو خود راه چاره را مى‏دانى اما به عمد آن را وا مى‏گذارى!

عبد الملك گفت:واى بر تو،چاره‏اى كه من مى‏دانم كدامست؟

گفت:بايد از«باقر»اهل بيت چاره‏ى اين مشكل را بجويى.

عبد الملك گفتار او را تصديق كرد و به فرماندار مدينه نوشت‏«امام باقر» (ع) را با احترام به شام بفرستد،و خود فرستاده‏ى قيصر را در شام نگهداشت تا امام عليه السلام بشام آمد و داستان را به او عرض كردند،فرمود:

تهديد قيصر در مورد پيامبر (ص) عملى نخواهد شد و خداوند اين كار را بر او ممكن نخواهد ساخت و راه چاره نيز آسان است،هم اكنون صنعتگران را گرد آور تا به ضرب سكه بپردازند و بر يك رو سوره‏ى توحيد و بر روى ديگر نام پيامبر (ص) را نقش كنند و بدين ترتيب از مسكوكات رومى بى نياز مى‏شويم.و توضيحاتى نيز در مورد وزن سكه‏ها فرمود تا وزن هر ده درهم از سه نوع سكه هفت مثقال باشد و نيزفرمود نام شهرى كه در آن سكه مى‏زنند و تاريخ سال ضرب را هم بر سكه‏ها درج كنند.

عبد الملك دستور امام را عملى ساخت و به همه‏ى شهرهاى اسلامى نوشت كه معاملات بايد با سكه‏هاى جديد انجام شود و هر كس از سابق سكه‏اى دارد تحويل دهد و سكه‏ى اسلامى دريافت دارد،آنگاه فرستاده‏ى قيصر را از آنچه انجام شده بود آگاه ساخت و باز گرداند.

قيصر را از ماجرا خبر دادند و درباريان از او خواستند تا تهديد خود را عملى سازد،قيصر گفت: من خواستم عبد الملك را به خشم آورم و اينك اين كار بيهوده است چون در بلاد اسلام ديگر با پول رومى معامله نمى‏كنند .




ياران و اصحاب امام
در مكتب امام ابو جعفر باقر العلوم-كه درود فرشتگان بر او-شاگردانى نمونه و ممتاز پرورش يافتند كه اينك به نام برخى از آنان اشاره مى‏شود:

1-«ابان بن تغلب‏»:محضر سه امام را دريافته بود-امام زين العابدين و امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهم السلام-ابان از شخصيتهاى علمى عصر خود بود و در تفسير،حديث،فقه، قرائت و لغت تسلط بسيارى داشت.والايى دانش ابان چنان بود كه امام باقر (ع) بدو فرمود در مسجد مدينه بنشين و براى مردمان فتوى بده زيرا دوست دارم مردم چون تويى را در ميان شيعيان ما ببينند.

ابان هر وقت‏به مدينه مى‏آمد حلقه‏هاى درس مى‏شكست و در مسجد جايگاه خطابه‏ى پيامبر را براى تدريس او خالى مى‏كردند.

چون خبر درگذشت ابان را به امام صادق (ع) عرض كردند فرمود:به خدا سوگند مرگ ابان قلبم را به درد آورد.

2-«زراره‏»:دانشمندان شيعه ميان پروردگان امام باقر و امام صادق عليهما السلام شش تن را برتر مى‏شمرند و زراره يكى از آنهاست.امام صادق (ع) خود مى‏فرمود:اگر«بريد بن معويه‏»و«ابو بصير»و«محمد بن مسلم‏»و«زراره‏»نمى‏بودند آثار پيامبرى (معارف شيعه) از ميان مى‏رفت،آنان بر حلال و حرام خدا امينند.و باز مى‏فرمود:«بريد»و«زراره‏»و«محمد بن مسلم‏»و«احول‏»در زندگى و مرگ نزد من محبوبترين مردمانند.

زراره در دوستى امام چنان استوار بود كه امام صادق عليه السلام ناگزير شد براى حفظ جان او به عيبجويى و بدگويى او تظاهر كند و در پنهان بدو پيام داد اگر از تو بدگويى مى‏كنم براى ايمن داشتن توست زيرا دشمنان،ما را به هر كس علاقمند ببينند به آزار او مى‏كوشند...و تو به دوستى ما شهرت دارى و من ناچارم چنين تظاهر كنم...زراره از قرائت و فقه و كلام و شعر و ادب عرب بهره‏اى گسترده داشت و نشانه‏هاى فضيلت و ديندارى در او آشكار بود.

3-«كميت اسدى‏»:شاعرى سر آمد بود و زبان گويايش در قالب نغز شعر در دفاع از اهل يت‏سخنان پر مغز مى‏سرود،شعرش چنان كوبنده و رسواگر بود كه پيوسته از طرف خلفاى اموى تهديد به مرگ مى‏شد.

باز گو كردن حقايق و به ويژه دفاع از اهل بيت پيامبر در آن زمان چنان خطرناك بود كه جز مردان مرد جرات اقدام بدان نداشتند،و كميت از قويترين چهره‏هايى است كه در دوران حكومت اموى از مرگ نهراسيد و تا آنجا كه يارايش بود حق گفت و سيماى امويان را بر مردم آشكار ساخت.

كميت در برخى از اشعار خويش امامان راستين را در برابر بنى اميه چنين معرفى مى‏كند:

«آن راهبران دادگر همچون بنى اميه نيستند كه انسانها وحيوانها را يكى بدانند،آنان همچون عبد الملك و وليد و سليمان و هشام اموى نيستند كه چون بر منبر نشينند سخنانى بگويند كه خود هرگز عمل نمى‏كنند،امويان سخنان پيامبر را مى‏گويند اما خود كارهاى زمان جاهليت را انجام مى‏دهند»

كميت‏شيفته‏ى امام باقر (ع) بود و در راه اين مهر خويشتن را فراموش مى‏كرد،روزى در برابر امام و در مدح او اشعار شيوايى را كه سروده بود مى‏خواند،امام به كعبه رو كرد و سه بار فرمود: خدايا كميت را رحمت كن آنگاه به كميت فرمود صد هزار درهم از خاندانم براى تو جمع آورى كرده‏ام.

كميت گفت:به خدا سوگند هرگز سيم و زر نمى‏خواهم،فقط يكى از پيراهنهاى خود را به من عطا فرماييد.و امام پيراهن خود را به او داد.

روزى ديگر در خدمت امام باقر نشسته بود،امام به دلتنگى از زمانه اين شعر بر خواند:

ذهب الذين يعاش فى اكنافهم لم يبق الا شاتم او حاسد

«رادمردانى كه مردم در پناهشان زندگى مى‏كردند رفتند و جز حسودان يا بدگويان كسى باقى نمانده است‏»

كميت فورا پاسخ داد:

و بقى على ظهر البسيطة واحد فهو المراد و انت ذاك الواحد

«اما بر روى زمين يكتن از آن بزرگمردان باقى است كه هم او مراد جهانيان است و تو آن يكتن هستى.»

4-«محمد بن مسلم‏»:فقيه اهل بيت و از ياران راستين امام باقر و امام صادق عليهما السلام بود،چنانكه گفتيم امام صادق (ع) او را يكى از آن چهار تن به شمار آورده كه آثار پيامبرى بوجودشان پا بر جا و باقى است.

محمد كوفى بود و براى بهره‏گرفتن از دانش بيكران امام باقر (ع) به مدينه آمد و چهار سال در مدينه ماند.

«عبد الله بن ابى يعفور»مى‏گويد به امام صادق (ع) عرض كردم گاه از من سئوالاتى مى‏شود كه پاسخ آن را نمى‏دانم و به شما نيز دسترسى ندارم،چه كنم؟

امام‏«محمد بن مسلم‏»را به من معرفى كرد و فرمود:چرا از او نمى‏پرسى ..

در كوفه زنى شب هنگام به خانه‏ى محمد بن مسلم آمد و گفت:همسر پسرم مرده است و فرزندى زنده در شكم دارد،تكليف ما چيست؟

«محمد بن مسلم‏»گفت:بنابر آنچه امام باقر العلوم (ع) فرموده است‏بايد شكم او را بشكافند و بچه را بيرون آورند،سپس مرده را دفن كنند.

آنگاه از زن پرسيد مرا از كجا يافتى؟

زن گفت:اين مساله را به نزد«ابو حنيفه‏»بردم و او گفت‏در اين باره چيزى نمى‏دانم ولى به نزد محمد بن مسلم برو و اگر فتوايى داد مرا آگاه ساز...

ديگر روز محمد بن مسلم در مسجد كوفه‏«ابو حنيفه‏»را ديد كه در جمع اصحاب خويش همان مساله را طرح كرده مى‏خواهد پاسخ را به نام خود به آنان بگويد!

«محمد»به طعنه سرفه‏يى كرد و ابو حنيفه دريافت و گفت‏«خدايت‏بيامرزد بگذار زندگى كنيم »
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:37  توسط صفر مهاجری  | 

سلطان خفته در تنگ سلطان کوچکی نیست
السلام علیک یا سلطان محمودشاه-ککایل نه خهسه-ازتبارباوی هستم و دولتیاری و توتیای دیدگانم تربت سلطان شماست اگر هنوز سعادت زیارت نصیبم نگشته ولی مهر ایشان دردلم سالهاست که خیمه زده-واگر چه:
سلطان قلبهایند هم شاه و سید و میر (شاه زینعلی-سی محمه-میرزینعلی)

ولی
سلطان خفته در تنگ سلطان کوچکی نیست

((بسم الله الرحمن الرحیم ... حضرت امامزاده سلطان شاه محمود علیه السلام ابن امامزاده حیدر ابن امامزاده موسی ابو سبحه ابن امامزاده ابراهیم الاصغر ابن حضرت باب الحوایج امام موسی الکاظم علیه السلام است....
در اولین فرصت دوباره نحوه شهادت ایشان را به امید خدا خواهم نوشت.
راستی این مطالب را از کتاب علما و شاعران استان کهگیلویه و بویراحمد نوشته نورمحمد مجیدی کرایی نوشتم.09173442421-07422553461کتابخانه عمومی

 این تیره از سادات خود را فرزندان حضرت امامزاده سلطان محمود شاه میدانند که برابر نوشته کتاب خطی بحرالانساب تیموری در خلافت ابوالعیاس احمد(ناصرالدین عباسی)سی و چهارمین خلیفه عباسی که بدست سپاهیان ناصراشجع فرمانروای فارس درمیان تنگ بیدک باشت کنونی به شهادت رسید و این ماجرا و چگونگی شهادت آن حضرت در این کتاب که مرحوم آقا سید احمد تقوی معروف به حاجی آقا از علمای برجسته طوایف سادات ساداتی که این کتاب در خاندانش موجود بود رونویسی و مطالبی به انشا و فرهنگ زمانی و حاضر بر آن افزوده اند چنین آمده است:

...این بزرگوار در زمان خلافت ابوالعباس احمد مشهور به الناصرالدین الله سی چهارمین خلیفه عباسی که حکومت و فرمانروایی خطه فارس و الکای کوگیلویه به احرث ابن سیما و منصور و ناصر اشجع واگذار شده بود و ایشان شقی ترین افراد زمان خود بودند با سپاه کثیر خود در دژ های سفید شولستان مشرف مستقر در این دژها برای تعاقب و دستگیری اولاد ابوتراب لشکری به فرماندهی ناصر اشجع به الکای کوگیلویه گسیل داشت در این موقع حضرت امامزاده سلطان محمود شاه باتفاق پسران خود بنام:علاءالدین عبدالله و قطب الدین آصف و تاج الدین یوسف و برادرانش: سلطان ابراهیم و سلطان مهدی و سلطان احمد و چند تن دیگر از بنی اعمام خود که بالغ بر یکصد و پنجاه نفر بودند و دشت بزم واقع در تنگهای سه گانه سولک در دامنه کوه چین چین که فعلا" کوه خامی گفته میشود به کاروان حضرت امامزاده سید محمد پیوسته سپاه دشمن از کاروان امامزاده ها اطلاع یافته شبانه به آنها یورش نموده پس از جدال فراوان حضرت امامزاده سید محمد (ع) که کاروان سالار بود شهید گردید چون سپاه دشمن بیشمار بود تاب مقاومت نیاورده به عبدالان(آبدالان) متواری -برخی بطرف برغون و شوش فراری و عده ای به سمت گردنه ی رستمدار (مله باشت) رهسپار گشته که برادران آن حضرت و چند تن از دیگر که دشمن از تعاقب آنان غفلت ننموده تا شهر رواق الجیش(دهدشت)پیش رفتند و هر یکی در محلی شهید شدند که آرامگاه برخی از آنان ظاهر است...

...حضرت امامزاده سلطان محمود شاه پس از این شکست به اتفاق پسرانش و چند تن از بنی اعمام خود بطرف کوه دهک(کوه پهن)رهسپار شده در صحرای دشت خون در دامنه کوه دهک سمت برآفتاب(باختر) با قسمتی از سپاه ناصر اشجع برخورد نموده پس از محاربه و مبارزه در مقابل حمله دشمن تاب نیاورده رو به هزیمت نهادند حجضرت امامزاده علاءالدین عبدالله پسر ارشدش تیری بر پیشانی مبارکش اصابت و زخمی گردید شبانه از قلعه کوه دهک به قریه کوشک قدیم وارد شدند پس از چند روز حضرت امامزاده علاءالدین عبدالله به شهدت رسید و جسد مبارکش را در همان قریه دفن کردند و اکنون مقبره اش ظاهر است.چون لشکر دشمن در تعاقب ایشان بود حضرت و همراهان به طرف تنگ بادک(بیدک) رهسپار شدند و در داخل تنگ به محاصره دشمن درآمده و هنگامی که عرصه ی جنگ بر امامزاده ها تنگ شد صدای الله اکبر بلندی شنیدند به امر الهی شیری در لشکر دشمت پیدا شده بسیاری را کشته و پاره پاره نموده وبقیه رو به فرار نمودند تا گردنه ی سروک.حضرت و همراهان و شیر در تعاقب آنها بودن در گردنه ای که اکنون به شیر کشته ای مشهور است شیر را به قتل رسانیدند و از این واقعه حضرت غمگین گشته به میان تنگ بیدک توطن اختیار نمودند-پس از چندی سپاه ناصر اشجع فرصت یافته و دوباره با آن حضرت به جدال پرداخته و این دفعه به امر الهی اژدری در لشکر دشمن پدیدار گشته پس از کشتار های فراوان در گردنه ای که فعلا" به گردنه ی اژدر شهرت دارد اژدها را کشتند .....

 

... وحضرت وهمراهان به میان تنگ بیدک آمده برروی آبی درمیان تنگ (هرار)واقع دردامنه تپه ای که در پایین ده کنونی قرارداردبه ساختن وضومشغول بودپس ازاتمام وضوناگهان لشکر دشمن آنهارابه محاصره خویش درآورده حضرت بادوپسرش ازتپه ای که پشت آب بودبالارفته برروی تپه بدست.حارث بن قیدار شهید گردیدوآصف وتاج الدین یوسف ازتنگ بالارفته که فعلا"جای سم ستور ایشان بر دیوار تنگ ظاهر است. برروی تنگ (پریم)و میانه حضرت امامزاده قطب الدین آصف تاج الدین یوسف هر دو بدست سپاه ناصر اشجع شهید شذند و در محل شهادتشان ملحق به هم مدفون هستند و آثار قبر آنها با داشتن کره سنگی معلوم است پس از شهادت حضرت و پسرانش همراهان به کوهپایه های اطراف متواری شدند پس از خروج لشکر دشمن از تنگ بیدک مومنین و مسلمانان منطقه جسد مبارک حضرت امامزاده سلطان محمود شاه را در محل شهادتش بر روی تپه مزبور دفن کردند

 

...قبه مبارک ایشان تا مدت زیادی بقعه نداشت تا در سال 712 قمری در زمان سلطنت الجایتو سلطان محمد خدابنده ایل خان مغولی ابن ارغون خان ابن آباقا خان ابن هلاکو خان ابن تولی خان ابن چنگیز خان تموچین که سلطان ایران بود و به مذهب تشیع معتقد شده . هنگامی که جهت زیارت عتبات عالیات به بغداد عزیمت نموده در مراجعت خود از راه الکای کوگیلویه به شیراز به قریه ده بزرگ باشت وارد و شب را در آن قریه بیتوته فرمودند.اتفاقا" یکی از سردارانش قصد کشتن سلطان را داشته شب در هنگام خواب با شمشیر برنده به بالین او رفته که سرش را از تنش جدا کند و شمشیر را در دستش بالا برده که ضربه بزند و در حین انجام عمل دفعتا" دستش خشک و جسدش بیجان به حال قیام می ماند در همان موقع امامزاده سلطان محمود شاه به خواب ملک آمده در خواب میگوید:ای محمد به واسطه محبت و ارادت زایدالوصفی که خاندان نبوت و امامت داشته اید سبب شد که شر دشمن در شب تاریک و در عالم خواب از جان شما دفع شود و برای عبرت جسم بیجانش را به حال قیام به بالین خود مشاهده فرمود و سپاس خدای را بجا ی آورد و محبت و تولای سلطان نسبت به خاندان عصمت و طهارت بیش از پیش فزونی یافت فورا" امر مقرر فرمودند بر گرد مزار کثیر الانوارش مقبره و بقعه ای بسازند و موقوفه و سیورغالی با تعین حدود و تلایه که در این ورقه مرقوم میگردد مقرر فرمود...

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:27  توسط صفر مهاجری  | 

خلاصه ای از زندگینامه سالارشهیدان

نام : حسين (سومين امام كه به امر خداوند تعيين شده است )
كنيه :ابو عبد اللّه

لقب : خامس آل عبا، سبط، شهيد، وفى ، زكى
پدر : حضرت على بن ابى طالب (ع )
مادر: حضرت فاطمه (س )
تاريخ ولادت : شنبه سوم شعبان ، سال چهارم هجرى
مكان ولادت : مدينه
مدت عمر : 57 سال
علت شهادت : پس از روى كار آمدن يزيد، امام كه او را نالايق ميدانست تن به ذلت بيعت و سازش با او را نداد و براى افشاى او به فرمان خدا از مدينه به مكه و سپس به طرف كوفه و كربلا حركت كردند و همراه با ياران خود با لب تشنه توسط دشمنان اسلام شهيد شدند.
قاتل : صالح بن وهب مزنى ، سنان بن انس و شمر بن ذى الجوشن ، (لعنت خدا بر آنها)
زمان شهادت : جمعه دهم محرم ، سال 61 هجرى
مكان شهادت و دفن : كربلا

سال از دوران كودكى را در زمان حيات پر بركت رسول خدا (ص ) سپرى نمود. او شجاعترين امت حضرت محمد (ص ) بود و شجاعت حضرت محمد (ص ) و حضرت على (ع ) در ايشان جمع بود.
خداوند در تربت ايشان شفا، و در داخل حرم امام حسين (ع ) استجابت دعا را قرار داده است . پيامبر (ص ) در حقش فرمود: احب اللّه مَن احب حسينا يعنى : خداوند دوست ميدارد كسى را كه حسين را دوست بدارد. پيامبر(ص ) در حق او و برادر گرامى اش امام حسن (ع ) فرمود: دو فرزند من حسن و حسين پيشوايان امت مى باشند خواه زمام امور به دست بگيرند و يا نگيرند.
پس از شهادت امام حسن (ع ) در سال 50 هجرى ، امام حسين (ع ) عهده دار امر امامت گرديد. معاويه پس از بيست سال حكومت ظالمانه و قتل و كشتار شيعيان به ويژه، در سال 60 هجرى مرد و بر خلاف قرارداد صلح با امام حسن(ع)، پسرش يزيد را به جاى خود قرار داد. يزيد فردى فاسد و شرابخوار و مخالف با اسلام بود. او علناً مقدسات اسلامى را زير پا مى گذاشت و آشكارا شراب مى خورد. امام حسين عليه السلام از همان آغاز كار با او به مخالفت برخاست .
يزيد نامه اى به حاكم مدينه نوشت و به او دستور داد كه از امام حسين (ع ) براى يزيد بيعت بگيرد و اگر حاضر نشد او را به قتل برساند. امام (ع ) كه حاضر به بيعت كردن با يزيد نبود با خانواده خود از مدينه به مكه رفتند. در اين هنگام مردم كوفه كه از مرگ معاويه با خبر شده بودند نامه هاى زيادى براى امام حسين (ع ) نوشتند و از او خواستند تا به عراق و كوفه بيايد. امام حسين (ع ) نيز مسلم بن عقيل را به كوفه فرستاد. ابتدا هزاران نفر از مردم كوفه با مسلم بن عقيل همراه شدند. اما با ورود عبيداللّه بن زياد كه از طرف يزيد به حكومت كوفه گمارده شده بود و بسيار حيله گر و بى رحم بود، مردم كوفه فريب اقدامات او را خورده و پيمان شكنى كردند و مسلم را تنها گذاشتند.
در نتيجه عبيداللّه ، مسلم بن عقيل را دستگير نموده و به شهادت رسانيد. هنگامى كه در ابتدا مردم كوفه با مسلم بيعت كردند، مسلم نامه اى به امام حسين (ع ) نوشت و به ايشان اطلاع داد كه به كوفه بيايد. امام حسين (ع ) با خانواده و ياران خود به طرف كوفه حركت كرد و در نزديكى كوفه بود كه خبر پيمان شكنى مردم كوفه و شهادت مسلم را آوردند. عبيداللّه بن زياد كه با شهادت مسلم بر اوضاع كوفه تسلط پيدا كرده بود حر بن يزيد رياحى را براى زير نظر گرفتن امام حسين (ع ) و همراهانش فرستاد. و سپس عمر بن سعد را با سى هزار نفر به كربلا اعزام نمود. او به عمر بن سعد وعده داده بود كه اگر امام حسين (ع ) را به شهادت برساند او را حاكم رى خواهد كرد.
عمر بن سعد كه به طمع حكومت رى به كربلا آمده بود از هيچ ستمى فروگذار نكرد. دستور داد امام حسين (ع ) و يارانش را محاصره كنند و آب را بر روى آنان ببندند. ياران امام حسين (ع ) كه از شجاع ترين افراد بودند روز دهم محرم (عاشورا) در حالى كه بيش از 72 تن نبودند يكى پس از ديگرى در دفاع از امام زمان خود يعنى امام حسين (ع ) با عزت و آزادگى به شهادت رسيدند. حر بن يزيد رياحى نيز كه ستمگرى سپاه عمر سعد و حقانيت امام حسين (ع ) را مشاهده كرد به سپاه امام پيوست و به شهادت رسيد.
واقعه كربلا گرچه از نظر زمان كوتاه بود و تنها يكروز از صبح تا عصر به طول انجاميد اما لحظه لحظه آن درس شهامت و ايثار و فدا كارى ، ايمان و اعتقاد و اخلاص بود. واقعه كربلا دانشگاهى است كه از طفل شيرخوار تا پيرمرد محاسن سفيدش به بشريت درس آزادگى مى آموزد. خون هاى مطهر امام حسين (ع ) و يارانش به اسلام حيات تازه بخشيد و زمينه سرنگون شدن دودمان فاسد اموى را فراهم آورد.
امام حسين عليه السلام روز دهم محرم سال 61 هجرى ، در سن 57 سالگى در كربلا به شهادت رسيد. مرقد ايشان و برادر فداكارش اباالفضل و فرزندان و يارانش در شهر كربلا در عراق قرار دارد.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:24  توسط صفر مهاجری  | 

 

 

 

من در كنار حوض (كوثر) بر شما وارد مي‌شوم و تو اي علي ساقي آن، و حسن دفاع‌كنندة از آن، و حسين دستور دهنده، و علي بن حسين (كسي) كه به سوي آن قدم مي‌نهد و محمد بن علي، ناشر رحمت حقّ، و جعفر بن محمد سبقت‌گيرنده، و موسي بن جعفر احصاكنندة تعداد دوستداران و دشمنان و سركوب‌كنندة منافقان،و ...



در مناقب خوارزمي به نقل از «سعد بن بشير» از اميرالمؤمنين(ع) آمده است كه پيامبر اكرم(ص) فرمودند:
من در كنار حوض (كوثر) بر شما وارد مي‌شوم و تو اي علي ساقي آن، و حسن دفاع‌كنندة از آن، و حسين دستور دهنده، و علي بن حسين (كسي) كه به سوي آن قدم مي‌نهد و محمد بن علي، ناشر رحمت حقّ، و جعفر بن محمد سبقت‌گيرنده، و موسي بن جعفر احصاكنندة تعداد دوستداران و دشمنان و سركوب‌كنندة منافقان، و علي بن موسي زيور و زينت مؤمنان، و محمد بن علي اهل بهشت را به درجاتشان مي‌رساند، و علي بن محمد براي شيعيانش خطبه خوانده حورالعين را به شيعيان تزويج مي‌كند، و حسن بن علي چراغ روشني‌اهل بهشت، و مهدي شفيع آنها در روز قيامت است. در آنجاست كه اذن داده نمي‌شود مگر براي كسي كه خدا بخواهد و بپسندد.

در همان كتاب به نقل از سلمان آمده است كه:
نزد پيامبر اكرم(ص) رفتم، و حسين بن علي(ع) را در آغوش او ديدم كه چشمانش را مي‌بوسد و دهانش را مي‌بويد و مي‌گويد:
تو، سروري هستي كه پدر و برادر و فرزندان تو نيز سرورند، تو پيشوا و پسر پيشوا و برادر پيشوايي، و پدر پيشوايان نيز هستي، تو حجّت الهي و فرزند و برادر حجّت الهي هستي، فرزندان تو نيز حجّت الهي هستند كه نهمين آنها قائم آنان است.1

ماهنامه موعود شماره 73

پي‌نوشت:

1. عسكري: «خوارزمي» آن را در كتاب خود مقتل الحسين(ع) و «ابراهيم محمد حمويني شافعي» در آخر جزء دوم كتاب فرائد السمطين با اندك تفاوت در بعضي از عباراتش نقل كرده‌اند. و نيز در كتاب خود به نام المهدي الموعود عند الجمهور در باب دوازدهم از آن و در كتاب ينابيع المودة، تأليف شيخ سليمان حنفي، ص 487 نقل شده است.
 
 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 18:25  توسط صفر مهاجری  | 

چون در آن ساعتي كه دشمنان، جدّم امام حسين عليه السلام را به قتل رساندند فرشتگان با ناراحتي در حالي كه ناله سرداده بودند عرض كردند پروردگارا! آيا از كساني كه برگزيده و فرزند برگزيده تو را ناجوانمردانه شهيد كردند در مي‏گذري؟ در جواب آنها خداوند به آنان وحي فرستاد كه: اي فرشتگان من! سوگند به عزّت و جلالم از آنان انتقام خواهم گرفت هر چند بعد از مدّت زمان زيادي.


  •  طليعه

از زمان خلقت آدم ابوالبشر تاكنون همواره دو جريان حقّ و باطل به موازات هم پيش‏رفته و كره خاك هيچ‏گاه از مصاف اين دو جريان خالي نبوده است. پيروان هر يك از حق‏مداران گذشته، همواره بسترسازان حق‏گرايان آينده بوده‏اند و حق گرايان آينده تداوم‏بخشان راه حق‏پرستان گذشته. وضعيت باطل‏پيشه‏گان و دور افتادگان از صراط مستقيم نيز بر همين منوال بوده است.در اين ميان ارتباط حجتهاي الهي در تداوم ‏بخشيدن به مسير صحيح هدايت و سعادت بشر بسيار عميق‏تر و محكم‏تر بوده است؛ چرا كه هر نبيّ و وليّ الهي با در نظر گرفتن شرايط عصري كه در آن به سر مي‏برد راه انبيا و اولياي الهي پيش از خود را تداوم مي‏بخشد. به عبارت ديگر همه انبيا و اولياي الهي چراغهاي نوراني هدايتند؛ منتهي هر كدام متناسب با شرايط زماني و مكاني خود به نور افشاني مي‏پردازند.

در فرهنگ اسلامي ائمه اطهار عليهم السلام به عنوان جانشينان پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله همگي نور واحدند و هدف مشتركي را دنبال مي‏كنند. وجود هر يك از آنان همانند يك مشعل روشن يا عَلَم سرافراز، مسير صحيح و كامل هدايت را به بندگان خدا نشان مي‏دهند و آنان را از گرفتار شدن به ضلالت و گمراهي باز مي‏دارند. با اين همه ارتباط و پيوستگي بعضي از آنها با همديگر از ويژگي و خصوصيتي برخوردار است كه از بررسي اين گونه از پيوندها مي‏توان با مراحل گوناگون چگونگي تداوم مبارزه حقّ و باطل و سرنوشت نهايي اين مبارزات و همينطور با بخشي از ريزه‏كاريهاي دقيق سنتهاي الهي و روند تحقق نهايي اهداف حيات بخش انبيا و اولياي الهي آشنا شد.

بدون ترديد پيوستگي و ارتباط امام حسين عليه السلام با آخرين حجت الهي حضرت بقية‏اللّه‏ عجل الله فرجه بسيار بارز و در خور تعمّق است؛ چرا كه با بررسي ابعاد مختلف پيوند اين دو حجّت الهي به‏خوبي چگونگي فراهم شدن بستر حاكميّت احكام و ارزشهاي الهي در سرتا سر عالم مشخص مي‏شود. اين نوشته در پي آن است كه برخي از پيوستگيهاي حضرت سيدالشهداءعليه السلام با موعود بزرگ جهاني حضرت مهدي عليه السلام را روشن سازد.

الف) امام مهدي عجل الله فرجه از تبار امام حسين عليه السلام


در مجموعه روايات منقول از پيامبراكرم صلي الله عليه و آله و ائمه اطهارعليه السلام بارها تصريح شده است كه منجي عالم بشريت حضرت مهدي عليه السلام از نسل امام حسين عليه السلام است. از جمله روايت شده است كه پيامبراكرم صلي الله عليه و آله در يكي از روزهاي آخر عمر مباركشان در حالي كه دست‏شان را به شانه امام حسين عليه السلام گذاشته بودند خطاب به دختر بزرگوارشان حضرت زهرا عليه السلام فرمودند:

مهدي اين امت از نسل اين فرزندم است. دنيا به پايان نخواهد رسيد مگر اين‏كه مردي از اولاد حسين عليه السلام قيام كرده جهان را باعدل و داد پر سازد...1ايشان در جاي ديگر در ضمن معرفي ائمه اطهار عليهم السلام مي‏فرمايند:

امامان بعد از من دوازده نفرند كه نُه نفر از آنها از تبار فرزندم حسين عليه السلام است كه نهمين نفرشان قائم است اين دوازده تن اهل بيت و عترت من هستند. گوشت آنها گوشت من و خون آنها از خون من است.2

امير مؤمنان علي‏بن‏ابي‏طالب عليه السلام روزي به حضرت اباعبداللّه ‏عليه السلام فرمودند: نهمين فرزند تو اي حسين، قائم آل‏محمّد صلي الله عليه و آله است او دين خدا را آشكار ساخته و عدالت را در سرتاسر زمين حاكميّت خواهد بخشيد...3در اين باره خود امام حسين عليه السلام نيز مي‏فرمايند: نهمين فرزند من، قائم به حقّ است خداوند به وسيله او زمين مرده را دوباره زنده خواهد ساخت و دين را حاكميّت خواهد بخشيد. او حق را برخلاف ميل مشركان و دشمنان احقاق خواهد كرد.4

ب) تحقق اهداف عاشورا با قيام مهدي عليه السلام


امام حسين عليه السلام با هدف زنده ساختن احكام قرآن و سنّت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و از بين بردن بدعتهايي كه در نتيجه حاكميت بني اميّه در دين ايجاد شده بود قيام كردند و در طول مسير مدينه تا كربلا ضمن اشاره به انگيزه قيام شان فرمودند:من به منظور ايجاد اصلاح در امّت جدم رسول خدا صلي الله عليه و آله قيام كرده‏ام مي‏خواهم امر به معروف و نهي از منكر كنم و به همان سيره و شيوه مرسوم جدّم پيامبراكرم صلي الله عليه و آله و پدرم علي‏بن‏ابي‏طالب عليه السلام عمل مي‏كنم.5آن حضرت در نامه‏اي به بزرگان قبايل بصره تصريح مي‏كنند:من شما را به كتاب خدا و سنّت پيامبرش دعوت مي‏كنم. در شرايطي كه اكنون ما زندگي مي‏كنيم سنت رسول خدا صلي الله عليه و آله از بين رفته و به جاي آن بدعت و احكام و ارزشهاي غير اسلامي نشسته است مرا بپذيريد و به ياري من برخيزيد. شما را به راه ارشاد و رستگاري هدايت خواهم كرد.6از مجموعه سخنان امام حسين عليه السلام اهداف والاي نهضت عاشورا به ‏خوبي روشن مي‏شود كه احياي قرآن، احياي سنت نبوي و سيره علوي، از بين بردن كج‏رويها، حاكم ساختن حق، حاكميّت بخشيدن به حق‏پرستان، از بين بردن سلطه استبدادي حكومت ستمگران، تأمين قسط و عدل در عرصه‏هاي اجتماعي و اقتصادي و... از جمله آنهاست.

از طرف ديگر وقتي اهداف قيام منجي عالم بشريت و ويژگيهاي حكومت جهاني آن حضرت را مورد بررسي قرار مي‏دهيم همين اهداف و انگيزه‏ها حتي با تعابير مشابه با تعابير به ‏كار رفته در مورد نهضت حسيني قابل مشاهده است.

حضرت علي بن ابيطالبعليه السلام در توصيف سيره حكومتي امام مهدي عليه السلام مي‏فرمايند:

هنگامي كه ديگران هواي نفس را بر هدايت مقدم بدارند او [مهدي موعود عليه السلام] اميال نفساني را به هدايت بر مي‏گرداند و در شرايطي كه ديگران قرآن را با رأي خود تفسير و تأويل خواهند كرد او آراء و عقايد را به قرآن باز مي‏گرداند. او به مردم نشان خواهد داد كه چگونه مي‏توان به سيره نيكوي عدالت رفتار كرد و او تعاليم فراموش شده قرآن و سيره نبوي را زنده خواهد ساخت.7

امام باقر عليه السلام در روايتي مي‏فرمايند: قائم آل محمّد صلي الله عليه و آله مردم را به سوي كتاب خدا، سنّت پيامبر صلي الله عليه و آله و ولايت علي بن ابي طالب عليه السلام و بيزاري از دشمنان آنان دعوت خواهد كرد. 8

امام صادق عليه السلام مي‏فرمايند: حضرت مهدي عليه السلام تمام بدعتهاي ايجاد شده در دين را در سرتاسر جهان از بين خواهد برد و در مقابل، تك‏تك سنتهاي نبوي را به اجرا در خواهد آورد.9آن حضرت در جاي ديگر ضمن تصريح به اين حقيقت كه امام مهدي عليه السلام بر طبق سيره و روش رسول اكرم صلي الله عليه و آله عمل خواهد كرد؛ درباره اصلاحات انجام شده توسط آن حضرت چنين مي‏فرمايد:

قائم آل محمّد صلي الله عليهم به همان شيوه‏اي كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله رفتار مي‏كردند رفتار خواهد كرد آنچه از نشانه و ارزشها و شيوه‏هاي جاهليت كه باقي مانده‏اند از ميان برمي‏دارد و پس از ريشه كن كردن بدعتها احكام اسلام را از نو حاكميّت مي‏بخشد.10

امام صادق عليه السلام در زمينه نوع قضاوت و داوري و برخورد آن حضرت با ظلم و ستم نيز مي‏فرمايند: چون قائم ما قيام كنند در بين مردم به عدالت داوري خواهند كرد و در زمان او بساط ستم و بيداد از روي زمين جمع خواهد شد و راهها امن شده... و هر صاحب حقّي به حقّ خود دست خواهد يافت و احكام و ارزشهاي حيات‏بخش ديني در سرتاسر جامعه حاكميّت پيدا خواهد كرد.11نتيجه آن كه علاوه بر مشترك بودن اهداف نهضت عاشورا با قيام امام مهدي عليه السلام در زمان حكومت جهاني حضرت ولي عصر عليه السلام بذرها و نهالهاي غرس شده در جريان قيام كربلا به بار خواهد نشست و به بركت آن، جهان پر از عدل و داد خواهد شد و تمام اهداف انبياي الهي از آدم تا خاتم تحقق خواهد يافت و بشر طعم واقعي صلح و امنيّت و سعادت را خواهد چشيد.

ج) مهدي عليه السلام منتقم خون امام حسين عليه السلام


يكي از القاب حضرت مهدي عليه السلام منتقم است. در توضيح علّت برگزيده شدن اين لقب بر آن حضرت مطالب زيادي در سخنان اهل بيت عليهم السلام وارد شده است. از جمله در روايتي كه از امام محمّدباقر عليه السلام نقل شده، وقتي از آن حضرت سؤال مي‏كنند كه چرا فقط به آخرين حجّت الهي قائم گفته مي‏شود؟ آن حضرت در پاسخ مي‏فرمايند:

چون در آن ساعتي كه دشمنان، جدّم امام حسين عليه السلام را به قتل رساندند فرشتگان با ناراحتي در حالي كه ناله سرداده بودند عرض كردند پروردگارا! آيا از كساني كه برگزيده و فرزند برگزيده تو را ناجوانمردانه شهيد كردند در مي‏گذري؟ در جواب آنها خداوند به آنان وحي فرستاد كه: اي فرشتگان من! سوگند به عزّت و جلالم از آنان انتقام خواهم گرفت هر چند بعد از مدّت زمان زيادي. آن گاه خداوند متعال نور و شبح فرزندان امام‏حسين عليه السلام را به آنان نشان داد و پس از اشاره به يكي از آنان كه در حال قيام بود فرمود: با اين قائم از دشمنان حسين عليه السلام انتقام خواهم گرفت.12در تفسير آيه «وَمَنْ قُتِلَ مظلوماً فقد جَعَلْنا لِوَليّه سلطاناً...؛ هر كس مظلومانه كشته شود ما براي ولي او تسلطي بر ظالم قرار مي‏دهيم»...13از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه: مراد از مظلوم در اين آيه، حضرت امام حسين عليه السلام است كه مظلوم كشته شد و منظور «جَعَلنا لِوَليِّه سلطانا» امام مهدي عليه السلام است.14امام‏باقر عليه السلام نيز تصريح مي‏كنند: ما اولياي دم امام حسين عليه السلام هستيم. هنگامي كه قائم ما قيام كنند پي‏گيري خون امام حسين عليه السلام خواهد كرد.15در دعاي ندبه نيز به اين حقيقت با اين تعبير تصريح شده است: أينَ الطالِبُ بِدَمِ المَقتولِ بِكَربَلا.

كجاست آن عزيزي كه پس از ظهورش خون شهيد مظلوم كربلا را از دشمنان باز پس خواهد گرفت...16

همچنين روايت شده است كه حضرت مهدي عليه السلام پس از ظهور بين ركن و مقام براي مردم خطبه خواهد خواند و در مهم‏ترين قسمت خطبه به صورت مكرر با نهايت اندوه و تأثر شهادت مظلومانه امام حسين عليه السلام را مورد اشاره قرار خواهد داد از جمله خواهد فرمود:

اي مردم جهان! منم امام قائم. منم شمشير انتقام الهي كه همه ستمگران را به سزاي اعمالشان خواهم رساند و حقّ مظلومان را از آنها پس خواهم گرفت. اي اهل عالم! جدّم حسين بن علي عليه السلام را تشنه به شهادت رساندند و بدن مبارك او را عريان در روي خاكها رها كردند. دشمنان از روي كينه توزي جدم حسين عليه السلام را ناجوانمردانه كشتند...17

در حقيقت با اين گونه از عبارات نويد انتقام خون به ناحق ريخته امام حسين عليه السلام را به جهانيان خبر مي‏دهد...

و هم چنين به دلالت روايات فراواني شعار ياران امام مهدي عليه السلام پس از ظهور اين جمله بسيار الهام‏بخش است: يالثارات الحُسَين عليه السلام.18 اي بازخواست كنندگان خون حسين عليه السلام.

اين جمله اشاره به اين معنا دارد كه هنگام انتقام خون پاك امام حسين عليه السلام فرارسيده است كساني كه مي‏خواهند از دشمنان آن حضرت انتقام خون به‏ناحقّ ريخته حجّت الهي را بگيرند مهيا شوند.

د) مهدي هميشه به ياد حسين

از آنجا كه امام حسين عليه السلام با تمام وجود همه توانمنديها و سرمايه‏هاي خود را ايثار كرد تا اسلام را از خطر اساسي برهاند؛ آخرين حجت الهي نيز تصريح دارند كه همواره به ياد ايثارگري و فداكاريهاي آن حضرت هستند و شب و روز با يادآوري مصيبتهايي كه بر ايشان روا داشته شد خون گريه مي‏كنند.

در بخشي از زيارت «ناحيه مقدسه» در اين باره مي‏خوانيم: ...اگر روزگار وقت زندگي مرا از تو [اي حسين] به تأخير انداخت و ياري و نصرت تو در كربلا در روز عاشورا نصيب من نشد، اينك من هر آينه صبح و شام به ياد مصيبتهاي تو ندبه مي‏كنم و به جاي اشك بر تو خون گريه مي‏كنم...

بدون ترديد اين قبيل از تعابير نهايت محبّت و دلبستگي حضرت مهدي عليه السلام رابه سيّد الشهداء عليه السلام نشان مي‏دهد و ضرورت زنده نگه داشتن خاطره اباعبداللّه عليه السلام از جمله از طريق عزاداري براي آن حضرت را مورد تأكيد قرار داده و عمق فاجعه كربلا و جنايت بني اميه به اسلام و انسانيت را افشا مي‏كند.

حتي اين به ياد امام حسين عليه السلام بودن در عملكرد ساير ائمه اطهار عليهم السلام نيز به چشم مي‏خورد؛ يعني آنها نيز در مواقع اشاره به فداكاريها و مظلوميت هاي امام حسين عليه السلام به گونه‏اي موضوع امام مهدي عليه السلام را مورد تأكيد قرار داده‏اند به عنوان مثال در دعاي ندبه امام صادق عليه السلام ياد سيّد الشهداء عليه السلام به همراه امام مهدي عليه السلام گرامي داشته شده است.

در حقيقت شكايت شهادت جانگداز حضرت امام حسين عليه السلام به ساحت مقدّس حضرت بقية‏اللّه عليه السلام شده است و درخواست مي‏شود كه به عنايت خداوند متعال هر چه زودتر زمينه ظهور فراهم شود بلكه هر چه زودتر مهدي موعودعليه السلام ظهور نموده انتقام خون آن حضرت را از دشمنان بگيرند...و حتي به پيروان اهل بيتعليه السلام توصيه مي‏شود كه در شب ميلاد امام عصر (عج) از زيارت امام حسين عليه السلام غافل نشوند.

البتّه اين موضوع به همين صورت در مورد امام حسين عليه السلام نيز مطرح است؛ يعني حضرت اباعبداللّه حسين عليه السلام نيز همواره به ياد مهدي موعود بوده‏اند. در دعاي روز ولادت امام حسين عليه السلام از امام مهدي عليه السلام ياد مي‏شود و در روز عاشورا و در زيارت عاشورا نام و ياد مهدي عليه السلام تسلي بخش قلب سوزان شيفتگان اهل بيت عليهم السلام است.

مجموعه اين برنامه‏هاي حساب شده، پيوند عاشورا و امام حسين عليه السلام را با قيام جهاني امام مهدي عليه السلام هر چه بيشتر روشن مي‏سازند.

گذشته از همه آنچه بيان شد، طبق روايات بسياري كه از حضرات معصومين عليهم السلام نقل شده است در بسياري از مسائل جزئي نيز امام مهدي عليه السلام با امام حسين عليه السلام پيوستگيها و ارتباطات قابل توجهي دارند كه از آن جمله است:

1. روز ظهور امام مهدي عليه السلام مقارن با روز عاشورا است. از امام باقر عليه السلام روايت شده است: قائم آل محمّد صلي الله عليه و آله در روز شنبه كه مصادف با روز عاشورا؛ يعني همان روزي كه حضرت اباعبداللّه عليه السلام به شهادت رسيدند قيام خواهد كرد.19

2. از مجموعه روايات به خوبي روشن مي‏شود همانگونه كه امام حسين عليه السلام نهضت خود را از مكه آغاز كردند؛ يعني پس از خارج شدن از مدينه به مكه آمدند و از كنار بيت‏اللّه‏ قيام خود را به مردم خبر دادند و به سمت كوفه حركت كردند، حضرت مهدي عليه السلام نيز از كنار بيت اللّه جهانيان را به بيعت با خود فرا خواهد خواند و آن گاه حركتهاي اصلاحي را تداوم خواهد بخشيد و در نهايت مقرّ حكومتي خويش را در كوفه قرار خواهد داد.

3. حتي طنين صداي امام مهدي عليه السلام همان طنين صداي امام‏حسين عليه السلام است. پيام مهدي عليه السلام همان پيام حسين عليه السلام است كه فرياد مي‏زند: اي مردم مگر نمي‏بينيد به حقّ عمل نمي‏شود و از باطل خودداري نمي‏گردد... امر به معروف و نهي از منكر كنار گذاشته شده است و احكام الهي و سنن پيامبر صلي الله عليه و آله آشكار هتك مي‏شود و...

اين پيام و هشدار در لحظه ظهور با همان صدا به مردم جهان اعلام خواهد شد كه امام حسين عليه السلام در روز عاشورا با همان لحن و آهنگ مردم را به تبعيت از حقّ و اعراض از بديها فرا خواندند: إنّ صوت القائم يشبه بصوت الحسين عليه السلام.

صداي [گيرا و دلنواز] قائم شبيه [طنين خوش] صداي اباعبداللّه عليه السلام است.

4. برخي از ياران حسين عليه السلام پس از رجعت در ركاب امام مهدي عليه السلام به ياري آن حضرت خواهند پرداخت و حتي برخي از فرشتگاني كه جزء اصحاب امام‏حسين عليه السلام بوده‏اند در خدمت قائم آل محمّد صلي الله عليه و آله خواهند بود و... .
«أللّهمّ نرغب إليك دولة كريمة تعزّبها الإسلام و أهله و تُذِّلُ بها النفاق و أهله...»


ميرصادق سيدنژاد

پي‌نوشت
:
1 .بحارالانوار، ج51، ص91.
2 .كشف‏الغمة، ج3، ص294.
3 .منتخب‏الاثر، ص467
4 .اعلام‏الوري، 384.
5 .بحارالانوار، ج45، ص6.
6 .حياة‏الإمام‏الحسينعليه السلام، ج2، ص264
7 .بحارالانوار، ج51، ص130.
8 .الزام‏الناصب، ص177.
9 .ينابيع‏الموّدة، ج3، ص62.
10.بحارالانوار، ج52، ص352.
11.همان، ص338.
12.دلائل‏الامامة، ص239.
13.سوره اسراء (17) آيه 33.
14.البرهان في تفسير القرآن، ج4، ص559.
15.همان، ص560.
16.دعاي ندبه.
17.الزام‏الناصب، ج2، ص282.
18.النجم‏الثاقب، ص469.
19.بحارالانوار، ج52، ص 285.
 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 18:23  توسط صفر مهاجری  | 
عرض کردم: آن مصیبتی که در آن به جای اشک خون گریه می کنید، کدام است؟ آیا مصیبت حضرت علی اکبر است؟ فرمودند: نه، اگر علی اکبر زنده بود، در این مصیبت او هم خون گریه می کرد.



در واقعه حادثه خونبار کربلا مصائب بسیاری بر سالار شهیدان و اهل بیت ایشان وارد آمد که هر یک از دیگری دردناک تر است. اما در این میان مصیبت اسارت اهل بیت از همه سخت تر است.

حاج ملا سلطان علی روضه خوان تبریزی که از جمله عباد و زهاد بود، نقل کرد:
در عالم رؤیا به حضور حضرت بقیة الله ارواحنا فداه مشرف شدم و خدمت ایشان عرض کردم: مولای من، آنچه در زیارت ناحیه مقدسه ذکر شده است که می فرمایید: «فلأ ندبنک صباحاً و مساءً و لأ بکین علیک بدل الدموع دماً»، صحیح است؟

فرمودند: بلی صحیح است. عرض کردم: آن مصیبتی که در آن به جای اشک خون گریه می کنید، کدام است؟ آیا مصیبت حضرت علی اکبر است؟ فرمودند: نه، اگر علی اکبر زنده بود، در این مصیبت او هم خون گریه می کرد.

گفتم: آیا مصیبت حضرت عباس است؟
فرمود: نه؛ بلکه اگر حضرت عباس علیه السلام در حیات بود، او هم در این مصیبت خون گریه می کرد.

عرض کردم: لابد مصیبت حضرت سید الشهداء علیه السلام است.
فرمود: نه، حضرت سید الشهداء علیه السلام هم اگر در حیات بود، در این مصیبت، خون گریه می کرد.

عرض کردم: پس این کدام مصیبت است که من نمی دانم؟ فرمودند: «آن مصیبت، مصیبت اسیری حضرت زینب علیها السلام است.»
 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 18:18  توسط صفر مهاجری  | 
سخنراني آيت الله عبدالله جوادي آملي
انسان در عصر غیبت یا منتظر است، یا گرفتار جاهلیّت. ما در عصر غیبت، قسم سوّم نداریم. یا مردم منتظران راستین ظهور ولی‌عصر ـ أرواحنا فداه ـ اند، یا اگر منتظر نشدند، در جاهلیّت به سر می‌برند.




جهان به دست بشر گلستان نمی‌شود

... وجود مبارک حضرت امام زمان(ع)، وارث همه انبیا و اولیا است. هم وارث انبیاست، هم وارث اولیا و هم وارث سایر اعضای اهل بیت عصمت و طهارت(ع). و چنین ذات مقدّسی؛ توان آن را دارد که دین جهان‌شمول جدّ بزرگوارش را پیاده کند.

اگر دیگران در صدد تجارت یا صنعت جهانی‌اند، یا سعی و کوشش‌شان این است که سایر کالاها را جهانی کنند، قرآن کریم در طلیعة ظهور، اسلام را جهان‌شمول معرفی کرد؛ به عنوان:

ما هو إلّا ذكري للبشر1؛
اين [قرآن] جز تذكاري براي «بشر» نيست؛
يا: ليكون للعالمين2 نذيراً؛
تا [قرآن] براي جهانيان هشدار دهنده باشد؛
يا: كافّةً للنّاس3؛
[ما پيامبر را هشدار دهنده] براي تمام مردم [فرستاديم].

قرآن در طلیعة نزولش فرمود: من پیام جهانی را به عرضه و اطلاع شما مي‌رسانم. این پیام جهانی به دست مبارک مهدی موعودِ موجودِ منتظَر ـ علیه آلاف التحیّه والثناء ـ به ثمر می‌رسد.مطلب مهمي‌ که مربوط به مهدویت است، اينكه: ذات أقدس إله، این دین را به دو بخش تقسیم کرد؛ مسئولیت بخشی را به عهدة مردم گذاشت و مسئولیت بخش دیگر را به عنوان وعدة الهی به خود اختصاص داد. آن بخشی که به مردم واگذار شد، تخلّف‌پذیر است. برخی انجام می‌دهند، برخی انجام نمی‌دهند، چه اینکه می‌بینید. و خدای سبحان بشر را آزاد آفرید تا در سعادت و شقاوت مختارانه عمل کند و در روز قیامت پاداش یا کیفر کار آزاد و مختار را دریافت کند. آن بخشی که به عهدة مردم است در سورة مبارکة حدید به این صورت بازگو شد، فرمود: ما انبیا را فرستادیم و کتاب‌های آسمانی را نازل کردیم، تا مردم به قسط و عدل قیام کنند5. چه در مسائل فردی و جمعی، چه در مسائل عادی و سیاسی؛ عادلانه رفتار کنند. لکن برخی عمل مي‌کنند، برخی سر بر مي‌تابند و باز می‌زنند. قرآن كريم مي‌فرمايد:

و قل الحقّ من ربّكم فمن شاء فلیؤمن و من شآء فلیکفر6؛
و بگو: حق از پروردگارتان [رسيده] است. پس هر كه بخواهد بگرود و هر كه بخواهد انكار كند؛

يا:  إنّا هدیناه السّبيل إمّا شاكراً و إمّا كفوراً؛7
ما راه را بدو (انسان) نموديم؛ يا سپاسگزار خواهد بود و يا ناسپاسگزار؛
يا:وهديناه النّجدين؛ 8
و هر دو راه [خير و شرّ] را بدو نموديم.

در این بخش ارتكاب تخلّف و گناه ممکن است. لذا ممکن است دین پیاده نشود.

امّا آن بخشی که خداوند به عهدة خود گرفت، این را به صورت وعدة جهانی بیان کرد، در چند جای قرآن فرمود: خداست مبدأ آغاز همة معارف حقّ؛

أرسل رسوله بالهدی و دین الحقّ لیظهره علی الدّین کلّه و لو کره الکافرون9؛
اوست كسي كه فرستادة خود را با هدايت و آيين درست روانه كرد، تا آن را بر هر چه دين است فائق گرداند، هر چند مشركان را ناخوش‌آيد.

يا:... و لو کره المشرکون10؛
... هر چند مشركان خوش نداشته باشند.
 و کفی بالله شهیداً؛11
و گواه بودن خدا كفايت مي‌كند.
و ...

 در این بخش نفرمود: من کتاب‌های آسمانی را نازل کردم تا شما کامل بشوید، تا شما عادل بشوید، تا شما به مقاماتی برسید. فرمود: من کتاب‌های آسمانی را نازل کردم تا خودم، دین خودم را جهانی کنم! من قرآن را نازل نکردم که به دست شما جهانی بشود! چون شدنی نیست.شما یا ضعف درونی دارید، یا مشکل بیرونی. برخی گرفتار « غلبت علینا شقوتنا؛ شقاوت ما بر ما چيره شد»12اند؛ عمداً، عالماً، عامداً بیراهه و کج راهه می‌روند. بعضی‌ها توان آن را دارند که خود را کنترل کنند ولی طغیان طاغیان نمی‌گذارد! آنها کسانی‌اند که می‌گویند:
ربّنا أخرجنا من هذه القریة الظّالم أهلها... 13؛
 پروردگارا ما را از اين شهري كه مردمش ستم پيشه‌اند بيرون ببر، و از جانب خود براي ما سرپرستي قرار ده، و از نزد خويش ياوري براي ما تعيين فرما»

یا ضعف درونی است، یا مانع بیرونی. نمي‌گذارد جهان به دست بشر گلستان بشود؛ این « لیقوم النّاس بالقسط»، کسوت عمل بپوشد. امّا فرمود: من برای اینکه هدف انبیا عمل بشود، خودم به عهده می‌گیرم؛ تا خود خدای سبحان دینش را بر همة آئین‌ها پیروز بگرداند.


تخلّف ناپذیری وعدة الهی


چون ذات أقدس إله، این مطلب را به عنوان وعده به عهده گرفت، نه ضعف درونی در ساحت قُدس ربوبی است که او به وعده عمل نکند، نه مشکل بیرونی. ضعف درونی ندارد، چون علیم محض، قدیر محض، حکیم محض، عادل محض، رئوف مهربان محض و مانند آن است. ضعف بیرونی ندارد برای اینکه سراسر جهان در نظام تكوين ستاد اجرائی دستور اویند. چیزی نیست که در برابر خدا بایستد.
لله جنود السّموات والأرض؛14
سپاهيان آسمان‌ها و زمين، از آن خداست.
 و ما یعلم جنود ربّک إلا هو؛15
و [شمارة] سپاهيان پروردگارت را جز او نمي‌داند.

همه اشیا و اشخاص، ستاد اجرائی خدایند.یکی از بیانات نورانی امیر کلام، علی بن ابی‌طالب ـ علیه و علی آله آلاف التحیّه والثناء ـ این است که فرمود:مردم! بدانید؛ اعضا و جوارح شما سربازان خدایند. در برابر دین خدا، حکم خدا، فرمان خدا، وحی خدا، دستور خدا به مبارزه برنخیزید! خدا اگر خواست کسی را بگیرد، از بیرون لشکرکشی لازم نیست! خود آن شخص سرباز خداست. همان شخص را با زبان او،  با قلم او، با فکر او، يا قدم او می‌گیرد. جايی می‌رود که نباید برود، و به هلاکت می‌افتد. يا حرفی را می‌زند که نباید بزند، و به هلاکت می‌افتد. يا مطلبی را امضا می‌کند که نباید بکند، و به هلاکت می‌افتد. اعضا و جوارح ما سربازان خدایند. او از بیرون سرباز کشی لازم ندارد.

اینکه می‌بینید اگر کسی کج راهه رفته، و نصیحت ناصحان را گوش نداده، حرفی می‌زند يا جايی می‌رود که آبرویش می‌ریزد؛ معلوم می‌شود خدا او را با دست يا پای او گرفت. چون سراسر جهان ستاد اجرائی خدایند. او قدرت مطلق از یک سو، ستاد اجرائی جهان شمول از سوی دیگر. بنابراین چیزی جلوی تحقّق اراده او را نمی‌گیرد. مطلق این سخن صحیح است که:
إنّما أمره إذا أراد شیئاً أن یقول له کن فیکون17.
چون به چيزي اراده فرمايد، كارش اين بس كه مي‌گويد: باش؛ پس بي‌درنگ موجود مي‌شود.

جايگاه مهدي‌باوري
مهدویت؛ در هر فرصتی از ذات مقدّس رسول گرامي‌(ص)؛ در لحظه لحظة زندگی و در كنار مسئله قرآن و عترت مطرح شده است. وجود مبارک رسول گرامي‌ به هر مناسبتی، با هر کسی، در هر شرائطی، نام مبارک حضرت مهدی(ع) را می‌برد.

به جابربن عبدالله انصاری که از صحابة‌ نام‌آور وجود مبارک رسول گرامي‌است، فرمود: جابر! بعد از رحلت من، تو همچنان زنده‌ای. نوة من، پسر امامِ زین العابدین؛ اسم او اسم من، و امام پنجم شیعیان است. وقتی فرزند امام زین العابدین به نام باقر را دیدی، سلام مرا به او برسان! بگو جدّت رسول گرامي‌به تو سلام رساند. اسم تو مشخّص شد؛ بعد به او بگو که «مهدی فرزند توست!» فرمود: به نوة من، پسر امام زین العابدین که امام پنجم شیعیان است این حرف را برسان.

جابربن عبدالله در اواخر عمر، نابینا شد. در کوچه‌های مدینه راه می‌رفت، بعضی از سفارشات رسول گرامي‌ را به عرض مردم مدینه می‌رساند. می‌گفت:
أدّبوا اولادکم علی حبّ آل الرّسول.
مردم! بچه‌هایتان را به محبّت علی و اولاد علی آشنا کنید.

اینها را دوست اهل بیت کنید. فضائل، معجزات، کرامات، بزرگواری‌های، شفاعت و فداکاری‌های اهل بیت(ع) را بگويید تا بچه‌هایتان دوست علی و اولاد علی بشوند. همین جابر وقتی که فهمید امام باقر(ع) کیست، رفت دستش را ببوسد، سلام بکند، بگوید: من مأمورم که سلام جدّ تو ـ پیامبر ـ را به تو برسانم، و به تو بگویم که پیامبر فرمود: مهدی(ع) فرزند توست!

این اصرار رسول گرامي‌ در هر مقطع زماني که مردم را به قرآن و عترت از یک سو، و به جریان مهدویت از سوی دیگر آشنا کند؛ برای آن است که وعدة خدا محقّق بشود. خداوند همان‌طور که دین را به وسیلة رسول گرامي‌ احیا کرد و اصل استقرارش به دست پیامبر بود، منتها به او فرمود:
و ما رمیت إذ رمیت و لکنّ الله رمی؛18
و شما آنان را نكشتيد بلكه خدا آنان را كشت.

اگر وجود مبارک ولیّ عصر ـ أرواحنا فداه ـ هم دین را جهان شمول می‌کند، روی قدرت غیبی ذات أقدس إله است. دین به وسیله جدّش در فضای شرک و الحاد، کفر و نفاق مستقر شد؛ آن‌طور که وجود مبارک امیر بیان، بیان کرد: «وقتی پیامبر تجلّی کرد که جهان بخشی به تشبیه، بخشی به تجسیم، بخشی به الحاد و مانند آن آلوده بود؛ بین مشبّهٍ‌ و ملحدٍ و مجسّم». 19

در چنین فضای آلوده‌ جهانی، اسلام مستقر شد و خدا به او فرمود: « و ما رمیت إذا رمیت و لکنّ الله رمي‌».
در زمان ظهور ولی عصر ـ أرواحنا فداه ـ هم خداوند دين را در عالم غلبه مي‌دهد.

این وعدة الهی تخلّف پذیر نیست. این مژده جهانی شدن دین یقینی است. چون خدا این کار را به عهدة خود قرار داد، نه به دست مردم. « لیظهره علی الدّین کلّه و لو کره المشركون».


وظايف منتظران

خداشناسی، پیامبر شناسی، امام شناسی؛ وظیفة ما منتظران در عصر غیبت است. همان‌طوری که افرادی در صدر اسلام، در جریان خندق، در جریان بَدر، در جریان حنین، در جریان اُحد جزء یاران و یاوران وجود مبارک رسول گرامي‌ بودند، ما هم در عصر غیبت و همچنین ـ إنشاءالله ـ  در عصر حضور و ظهور از ذات أقدس إله مسئلت کنیم که با قلم‌مان، با بیانمان، با بنان [فرزندان]مان، با فکرمان، با حمایت‌های علمي‌و عملی‌مان جزء یاران و یاوران راستین آن حضرت باشیم.

وظیفة ما در عصر غیبت این است؛ وظیفه است نه فقط برای ثواب! وقتی از امام ششم(ع) سئوال می‌کنند: وظیفة ما در عصر غیبت چیست، فرمود: این دعا؛ عرض کرد: آن دعا چیست؟ فرمود:

 اللّهمّ عرّفنی نفسك فإنّك إن لم تعرّفنی نفسك لم أعرف نبیّك. اللّهمّ عرّفنی رسولك فإنّك إن لم تعرّفنی رسولك لم أعرف حجّتك. اللّهمّ عرّفنی حجّتك فإنّك إن‌ لم تعرّفنی حجّتك عن دینی20.

یک وقت کسی دعای کمیل می‌خواند برای ثواب، مناجات شعبانیه می‌خواند برای ثواب، اما یک وقتی در عصر غیبت وظیفه دارد این دعا را بخواند.

این دعا یک تحقیق علمي‌، و یک دعای استدلالی است. برهان است، آن هم برهان لِمّ؛ تعلیل فلسفی و عقلی، از توحید به نبوّت و از نبوّت به امامت تا به مهدویت. این دعا در سنخ ادعیه نیست! این سنخ برای آن است که ما را از غدیر به سقیفه نکشاند. این دعا برای آن است که ما را از مردم سالاری خشک به مردم سالاری دینی منتقل کند.


امام؛ وکیل مردم یا خلیفة خدا؟

بیان اين، به عنوان استدلالی که حضرت یاد «زراره» داد، این است: [آيا] ما امام را به عنوان وکیل می‌شناسیم، به عنوان رهبر مي‌شناسیم، یا امام را به عنوان جانشین پیغمبر؟ اگر ـ معاذ الله ـ امام را به عنوان وکیل الرّعایا بشناسیم، به عنوان پیشوايی که ما انتخاب می‌کنیم، مشکل ما را حل بکند، خوب این از سقیفه هم بر می‌آید. نیازی به غدیر نیست!

ما که امام را برای این نمی‌خواهیم که خواستة ما را عمل کند. ما امام را برای این می‌خواهیم که به جای پیغمبر بنشیند. خوب پس اگر ما پیغمبر را نشناسیم، آيا خلیفه را می‌شناسیم؟ نائب را می‌شناسیم؟ امام وکیل مردم است یا نائب پیغمبر؟ اگر وکیل مردم باشد، می‌شود مردم‌سالاری خشک، مردم در سقیفه جمع می‌شوند، امام انتخاب می‌کنند، امّا امام که این نیست.


تکمیل امام‌شناسی

امام، حافظ، مفسّر و مبیّن قرآن است. از وحی، از باطن قرآن و تأویل آن، با خبر است. از گذشته، حال،  آینده و از اعمال مردم با خبر است. یک چنین آدمي‌ وکیل مردم نیست، جانشین پیغمبر است. تا آدم پیغمبر را نشناسد، امام‌شناس نخواهد بود.

خوب پیغمبر کیست؟ آيا پیغمبر هم جزء نوابغ روزگار است؟ آيا پیغمبر هم جزء نمایندگان مردم است؟ آيا پیغمبر را مردم انتخاب می‌کنند؟ یا پیغمبر بر اساس « إنّی جاعلٌُ فی الأرض خلیفة؛21 من در زمين جانيشيني خواهم گذاشت، خلیفة الله است؟! خوب اگر پیغمبر خلیفه الله است؛ اما انسان توحیدش مستحکم نباشد، خداشناسی‌اش، خدا بینی‌اش، خدا پرستی‌اش محکم نباشد، آيا خليفه و نائب او را مي‌شناسد؟

ما اوّل باید توحیدمان کامل باشد، تا نبوّت‌مان تکمیل! نبوّت‌مان باید تکمیل باشد، تا امامت‌مان کامل! امام‌شناسی ما باید تکمیل باشد، تا ذخیرة عالم‌شناسی ما کامل! لذا فرمود: وظیفه شما در عصر غیبت این است؛ این یکی از احکام انتظار است. این یک معنای علمي‌است، وظیفه منتظران.

یک انسان منتظر، موحّد خوبی است، پیغمبرشناس خوبی است، امام‌شناس خوبی است، آنگاه ولی‌ّعصرش را می‌ شناسد. برای اینکه من اگر مَنوب عنه را نشناسم، خوب نائب را نمی‌شناسم. من که با معجزه نمی‌توانم بشناسم. معجزه وقتي سند است که سند قطعی توحید را ما از قبل تأمین کرده باشیم.


ما در کدام گروه هستیم؟
ما از چیزی پاس می‌داریم که او را بشناسیم. منتظر شیء یا شخصی هستیم که او را بشناسیم. اگر او را درست شناختیم، منتظر او خواهیم بود. و اگر او را نشناختیم، منتظر نیستیم. امّا این‌چنین نیست که اگر کسی منتظر نبود، حیات معقول دارد و زنده است. انسان در عصر غیبت یا منتظر است، یا گرفتار جاهلیّت. ما در عصر غیبت، قسم سوّم نداریم. یا مردم منتظران راستین ظهور ولی‌عصر ـ أرواحنا فداه ـ اند، یا اگر منتظر نشدند، در جاهلیّت به سر می‌برند.

برهان مسئله این است: این سخن با تعبیرهاي گوناگون از همة معصومین(ع) رسیده است که، زمین بی‌حجّت نخواهد بود. این حجّتی که در این نصوص دارد «اگر حجّت نباشد، زمين اهلش را در خود فرو مي‌برد»22، این حجّت فقهی يا اصولی نیست، این ظاهر یک آیه یا حدیث نیست. این اجماع یا شهرت نیست. منظور از این حجّت آن خلیفة خدا، انسان کامل، و مظهر اسم أعظم است که هم تشریع و هم تکوین به اذن خدا از اوست. اگر این رابطه رخت بر بندد، فیض به مردم نمی‌رسد و زمين اهلش را فرو مي‌برد.

بیان این روایت، نظیر بیان سورة انبیا است. در سورة انبیا،  ذات أقدس إله، اهمیّت توحید را طرحی بیان می‌کند که می‌فرماید: اگر توحید نباشد و شرک در عالم حکومت کند:
 لو کان فیهما آلهةٌ إلّا الله لفسدتا.23
اگر در آنها [زمين و آسمان] جز خدا، خداياني [ديگر] وجود  داشت، قطعاً تباه مي‌شد.

این نصوص مظهریّت همان آیة سورة انبیا را تبیین می‌کند. یعنی اگر گیرندة فیض از طرف خدا، و رسانندة فیض از طرف خدا، نباشد و این رابطه قطع شود، فیض به انسان‌ها نمی‌رسد. وقتی فیض به انسان و اهل زمین نرسید، این زمین رخت بر می‌بندد.

مطلب بعدی آن است که از رسول گرامي‌ رسیده و فریقین نقل کرده‌اند:
 من مات و لم یعرف إمام زمانه مات میتةً جاهلیّة25.

اگر کسی بمیرد و ولی‌عصرش را نشناسد، مرگ او، مرگ جاهلیّت است.

چون مرگ عصارة حیات است اگر مرگ جاهلیّت بود، یقیناً حیات، حیات جاهلی است. ممکن نیست حیات معقول باشد، مرگ جاهلی!  « کما تعیشون تموتون!؛ همان طور كه زندگي مي‌كنيد، مي‌ميريد».  اگر مرگ جاهلیّت شد، نشان می‌دهد که حیات،‌ حیات جاهلی است.

خوب، اگر کسی امامش را نشناسد،‌ منتظر او نیست و اگر منتظر او نبود، حیات او حیات جاهلی است، و در جاهلیّت به سر می‌برد. ممکن است کسی به حسب ظاهر در خدمت قرآن باشد، در مسجد پیغمبر باشد، در جایگاه پیغمبر نماز بخواند، ولی حیات او حیات جاهلیّت باشد! احتجاج صديقة کُبری، فاطمة زهرا، سیّدة نساء عالمیان ـ علیها آلاف التحیّه والثناء ـ در هنگام استرداد حقّ خلافت و ولایت در مسجد مدینه چنین بود:
أفحکم الجاهلیّة یبغون و من أحسن من الله حکماً لقومٍ یوقنون.26
آيا خواستار حكم جاهليت‌اند؛ و براي مردمي كه يقين دارند، داوري چه كسي از خدا بهتر است؟

 بنابراین اگر کسی امام زمانش را نشناسد، یقیناً منتظر او هم نخواهد بود. وقتی نشناخت و منتظر نبود، حیات او می‌شود حیات جاهلیّت. و چون حیاتش حیات جاهلی است، مرگ او هم مرگ جاهلیّت است.

بهترین انتظار آن است که انسان قلب را در اختیار کسی قرار بدهد که او به اذن خدا زیر و رو کند؛ «یهدون بأمرنا؛ [امامان] به امر خدا هدايت مي‌كنند» انسان اگر متحوّل شد و منقلب شد، عالم را در کام خود شیوا و شیرین می‌بیند. چیزی برای او تلخ نیست. هیچ حادثه ای توان آن را ندارد که قلب متحوّل شده را قبض کند!

 ألا إنّ اولیاء الله لا خوفٌ علیهم و لا هم یحزنون.27
این اختصاصی به قیامت ندارد؛ در دنیا هم این‌چنین است. پس کسی منتظر آن حضرت است که حضرت را بشناسد! و اگر شناخت، حیات او حیات معقول است، انتظار او انتظار معقول است و اگر نشناخت، حیات او حیات جاهلی است، مرگ او مرگ جاهلی است.

پي‌نوشت‌ها در دفتر مجله موجود است.

 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 18:17  توسط صفر مهاجری  | 
 
علم و دانش بيست و هفت حرف (بيست و هفت شاخه و شعبه) است تمام آنچه پيامبران الهي براي مردم آوردند دو حرف بيش نبود و مردم تاكنون جز آن دو حرف را نشناخته‌اند. اما هنگامي كه قائم ما قيام كند، بيست و پنج حرف (بيست و پنج شاخه و شعبه) ديگر را آشكار و در ميان مردم منتشر مي‌سازد و دو حرف ديگر را به آن ضميمه مي‌كند تا بيست و هفت حرف آن منتشر گردد.

اشاره:

تكاپوي انسان براي رسيدن به جامعه‌اي است كه همة شرايط كمال وي در آن فراهم باشد. انبيا و اولياي الهي هم اين مطلب را مطرح و در پي تحقق آن بوده‌اند اما آنچه تاكنون اتّفاق افتاده عدم وجود شرايط براي ايجاد يك نظام هماهنگ و جهاني الهي است. خداوند متعال در قرآن كريم وعده داده كه اين شرايط در آخرالزّمان به وجود خواهد آمد. پيامبر اكرم(ص) و ائمه اطهار(ع) نيز فرموده‌اند كه زمينه‌هاي تكامل انسان، در زمان حضرت مهدي(ع) ايجاد خواهد شد. در اين مقاله  چگونگي شرايط و خصوصيات آن زمان از زبان ائمه اطهار، با تأكيد بر كلام امير مؤمنان(ع) مورد توجّه قرار گرفته است.

هدايت

خداي جهان خالقي حكيم است و هيچ موجودي را بيهوده و عبث نيافريده، چون خلق بي‌هدف نشانة ضعف و ناآگاهي است و اين ويژگي‌ها نمي‌تواند در خداوند وجود داشته باشند. او هر مخلوقي را براي هدفي حكيمانه آفريده و آن را به سوي هدفش هدايت مي‌كند.

وقتي به جهان و موجودات مي‌نگريم آنها را يك مجموعة منظم و داراي نظام كه در مسيري معين رو به سوي هدفي خاص حركت مي‌كند مي‌بينيم. اين حركت حركتي به سوي كمال است، و همة موجودات به سوي كمال در حركت‌اند. اصولاً تمام حركت‌ها در جهان نوعي حركت كمالي هستند بدين معني كه خداوند هر موجودي را كه آفريده، او را به كمال خاص خود رهنمون گشته است.1

در تعاليم كتاب آسماني و آموزه‌هاي معصومين(ع) چنين روايت مي‌شود كه:
جهان منظم و داراي هدف بوده (هدايت عامه) انسان هم موجودي هدفمند و داراي هدف خاص و براي رسيدن به اين هدف (هدايت خاص انسان) هم عقل و اختيار (به عنوان ابزاري دروني) و پيامبران و كتب آسماني (به عنوان ابزاري بيروني لازم و ضروري مي‌باشند.

خداوند متعال كه آفرينندة انسان است، بهترين كس براي خبر دادن از آينده و دادن برنامه براي سعادت انسان است. پيامبران را براي ابلاغ اين اخبار و برنامه‌ها به بشر، مبعوث نموده است.

علي‌(ع) دليل بعثت پيامبران را چنين بيان مي‌نمايند:
خداوند پيامبران خود را مبعوث فرمود و هر چند گاه متناسب با خواسته‌هاي انسان‌ها، رسولان خود را پي در پي اعزام كرد تا وفاداري به پيمان فطرت را از آنان باز جويند و نعمت‌هاي فراموش شده را به يادآورند. و با ابلاغ احكام الهي حجت را بر آنها تمام نمايند و توانمندي پنهان‌شده عقل‌ها را آشكار ساخته، نشانه‌هاي قدرت خدا را معرفي نمايند.2

در ادامه خطبه مولا چنين مي‌فرمايند:
خداوند هرگز انسان‌ها را بدون پيامبر، يا كتابي آسماني، يا برهاني قاطع و يا راهي استوار رها نساخته است. 3
بنابراين فلسفة ارسال رسل و انزال كتب، بيان و ترسيم راه الهي همراه با حجت‌ها و برهان‌هاي قاطع و احكام روشن در هدايت انسان مي‌باشد.

امام(ع) دربارة دليل بعثت نبيّ اكرم و وجود ايشان، به تكميل دوران نبوّت اشاره نموده، مي‌فرمايند:
تا اينكه خداوند سبحان براي وفاي يه وعدة خود و كامل گردانيدن دوران نبوّت، حضرت محمد(ص) را مبعوث كرد. پيامبري كه از همة پيامبران پيمان پذيرش نبوّت او را گرفته بود و نشانه‌هايش شهرت داشت تولدش بر همه مبارك بود.4 در كتب آسماني قبل از پيامبر اكرم(ص) تمامي مشخصات آن حضرت ذكر شده بود. چنانچه در قرآن آمده است:
كساني كه به آنان كتاب (آسماني) داديم (يهود و نصاري) محمد(ص) را همانند فرزندان خود مي‌شناسند.5

ضرورت نصب امام

در تكميل مبحث هدايت، اميرالمؤمنين(ع) مسئلة ضرورت وجود امام پس از پيامبر را بدين شكل مطرح مي‌كنند:
رسول گرامي اسلام(ص) در ميان شما مردم جانشيناني برگزيد كه تمام پيامبران گذشته براي امت‌هاي خود برگزيدند، زيرا آنها هرگز انسان‌ها را سرگردان رها نكردند و بدون معرّفي راهي روشن و نشانه‌هاي استوار، از ميان مردم نرفتند.6

همه پيامبران و حجّت‌هاي الهي آمده‌اند تا اين شرايط براي انسان‌ فراهم شود. هر چند ايشان نهايت سعي خود را نموده‌اند امّا به دليل شرايط زماني و مكاني و دشمنان، هيچ‌كدام از آنها نتوانسته‌اند اين شرايط را به نحو كامل فراهم نمايند. البّته در پرتو نور الهي پيامبران و امامان(ع) افراد شايسته‌اي در هر دوره به درجات عالي انساني و ايماني رسيده‌اند كه بسيار محدود مي‌باشند، امّا همه آحاد جامعه نتوانسته‌اند از اين شرايط استفاده كنند و به كمال مطلوب برسند. زيرا اگر اين‌گونه نبود مي‌بايست در يك برهه از زمان هيچ فرد مشرك و ملحدي در جامعه وجود داشته باشد.

همه پيامبران انسان‌ها را وعده به آمدن نبيّ اكرم(ص) داده‌اند چنانكه در مطلب قبل آورديم مولا علي(ع) در مورد پيامبر گرامي اسلام فرمودند:

(خداوند) از همه پيامبران پيمان پذيرش نبوّت او را گرفته بود. 7
نبّي اكرم(ص) و ائمّه معصومين(ع) هم وعده به آمدن حضرت صاحب‌الامر(عج) داده‌اند و وعده نموده‌اند كه در زمان اين حجت الهي تمام شرايط براي رشد و كمال انساني فراهم مي‌گردد و همه انسان‌ها در اين زمان به كمال مي‌رسند.

اسباب كمال در حكومت مهدوي

عواملي كه حكومت حضرت مهدي(عج) را موجد شرايط كمال انساني مي‌سازند.ژ

1. مهم‌ترين عامل و مهيا كنندة تمام شرايط، «منوّر شدن زمين به نور الهي» است و خداوند با عنايت ويژه‌اي كه به آن حضرت دارد، خود، شرايط ظهور و تحقق آرمان‌هايشان را فراهم مي‌سازد. در روايات از اين موضوع،  تعبير به اشراق گرديده است از جمله مفضل بن عمر گويد از امام صادق(ع) شنيدم كه مي‌فرمودند:
همانا چون قائم(ع) قيام كند زمين به نور پروردگارش روشن مي‌شود.8

2. همچنانكه از اسم حضرت(مهدي) پيداست ايشان به همة امور، كاملاً هدايت شده‌اند و هيچ امر مخفي بر ايشان پوشيده نيست. بنا به فرمايش امام صادق(ع) كه مي‌فرمايند:
زيرا او بر امري پوشيده هدايت مي‌شود.9
در نتيجه ديگران را نيز از جمله به امور مخفي و پوشيده هدايت مي‌كند.

3.ايشان صاحب حكومت عدل‌اند. حضرت صاحب عدل مطلق، فراگير، جهان شمول و بدون قيد هستند، امام زين‌العابدين(ع) در اين باره مي‌فرمايند:
امام مهدي(ع) زمين را از قسط و عدل پر مي‌گرداند.10

بنابراين در آن نظام روحيّه التيام، خوگرفتن دل‌ها به يكديگر بر جان و روح حاكم مي‌گردد. اين‌همه دزدي، خيانت، جنايت و قانون گريزي كه در جوامع بشر ديده مي‌شود دليل عمده‌اش وجود جور و ستم در قوانين حاكم بر كشورها و يا جور و ستم در مقام تطبيق و اجراي قوانين است.

مولا علي(ع) نتيجة  رابطة عادلانه بين حاكم و مردم را چنين بيان مي‌نمايند:
آنگاه كه مردم حقّ رهبري را ادا كرده و زمامدار حقّ مردم را بپردازد، حقّ در آن جامعه عزّت مي‌يابد و راه‌هاي دين پديدار و نشانه‌هاي عدالت برقرار و سنّت پيامبر پايدار مي‌شود. پس روزگار اصلاح شده، مردم در تداوم حكومت اميدوار، و دشمن در آرزوهايش مأيوس مي‌گردد.11

آنچه مسلّم است اينكه فقط در زمان حضرت مهدي امام زمان(ع)، اين شرايط به وجود مي‌آيد، يعني هم والي حقّ رعيت و مردم را به كمال رعايت مي‌كند و هم مردم حقّ والي را. البته والياني چون مولا علي(ع) حقّ رعيّت را به تمامي و كمال آن ادا نموده‌اند امّا طرف ديگر يعني مردم اين استعداد و آمادگي را نداشتند كه حقّ والي خود يعني مولا علي(ع) را رعايت نمايند. نه تنها ايشان را همراهي نكردند بلكه در بسياري از موارد در مقابل ايشان ايستادند و حتّي جنگ‌ها بر عليه ايشان به راه انداختند و نهايتاً حضرت را به شهادت رساندند.

قابل توجه اينكه زماني يك حاكم، يا هيئت حاكمة يك كشور مي‌توانند عدالت را در جامعه گسترش دهند كه زمينة روحي پياده شدن عدل توسط مردم فراهم شده باشد. اگر عدل بودن دستوري ـ هرچه عادلانه و به حق ـ از سوي مردم درك نشود، هر چند حاكم يا حاكمان تلاش نمايند باز هم در مقام اجرا با مشكل روبرو مي‌شوند. براي مثال اگر بهترين قوانين راهنمايي و رانندگي در كشوري طرّاحي شده و خبره‌ترين افراد براي اجراي آن نظارت داشته باشند تا زماني كه مردم ضرورت آن‌را درك نكنند، ارتكاب تخلفات توسط گروهي از آنان امري بديهي است. قبض‌هاي سنگين جريمه در ارتباط با رانندگي گواهي روشن‌ بر اين مطلب است.

حال ببينيم در زمان حضرت صاحب‌الامر براي مردم چه اتّفاقي مي‌افتد و به زباني ديگر مردم زمان حكومت حضرت ولي‌عصر(ع) چه خصوصيّتي خواهند داشت كه آمادگي پذيرش قوانين عادلانه حضرت را به كمال دارند:

اول، علم در زمان حضرت به كمال مي‌‌رسد يعني حضرت ولي‌عصر(ع) پرده از تمامي علوم مقدور بشر برداشته، آن را به كمال در اختيار مردم قرار مي‌دهند. شاهد  اين موضوع كلام گهربار حضرت امام صادق(ع) است كه مي‌فرمايند:
علم و دانش بيست و هفت حرف (بيست و هفت شاخه و شعبه) است تمام آنچه پيامبران الهي براي مردم آوردند دو حرف بيش نبود و مردم تاكنون جز آن دو حرف را نشناخته‌اند. اما هنگامي كه قائم ما قيام كند، بيست و پنج حرف (بيست و پنج شاخه و شعبه) ديگر را آشكار و در ميان مردم منتشر مي‌سازد و دو حرف ديگر را به آن ضميمه مي‌كند تا بيست و هفت حرف آن منتشر گردد.12

دوم، شعور و احساس مردم بسيار بالا مي‌رود به حدّي كه مي‌توانند اين نظام عادلانه را تحمل و حتي خود، در اجراي آن نقش اساسي داشته باشند.
حضرت صادق(ع) مي‌فرمايند:
هنگامي كه قائم ما قيام كند خداوند آنچنان گوش و چشم شيعيان ما را تقويت مي‌كند كه ميان آنها و قائم (رهبر و پيشوايان) نامه‌رسان نخواهد بود. با آنها سخن مي‌گويد و سخنش را مي‌شنوند و او را مي‌بينند در حالي كه او در مكان خويش است (و آنها در نقاط ديگر جهان).13

سوم، به آنها حكمت داده مي‌شود كه مهم‌ترين عامل در ايجاد شرايط اجراي عدالت در جامعه است، زيرا نشانگر درك بالاي مردم آن زمان و انجام امور بر اساس عقل و خرد است و كسي كه حكيم باشد كار خلاف عقل انجام نمي‌دهد. امام باقر(ع) مي‌فرمايند:

 در زمان حضرت صاحب، به خلق، تا آنجا حكمت داده مي‌شود كه زن در خانة خود حكم مي‌كند به كتاب خداوند و سنت رسول خدا.14

اما رهبري و اجراي عدالت حضرت مهدي(عج) چه خصوصيّاتي را داراست و چگونه مي‌تواند عدالت، فضايل، مكارم اخلاقي و در يك كلام تمام خوبي‌ها را بر جهان حاكم نمايد.

اولاً: امام زمان(ع) بندگان خدا را براي خدا دوست دارد و براي او همه بندگان خدا يكسان و مساوي هستند، چه مرد و چه زن چه كوچك و چه بزرگ و هر نژاد و قوم كه باشند. البته اين سيرة همه اجداد طاهرين ايشان(ع) بوده است بر خلاف اكثر حاكمان كه مردم را براي خود و در جهت منافع خودشان مي‌خواهند. امام علي‌(ع) مي‌فرمايند:

مردم من شما را براي خدا مي‌خواهم و شما مرا براي خودتان.15

امام زمان(ع) نيز مردم را براي خدا مي‌خواهد و كسي كه مردم را براي خدا بخواهد تنها حكم خدا را بر ايشان جاري مي‌سازد.

ثانياً: دانش امام دانشي وسيع و گسترده است و احاطة كامل به همة ابعاد عدالت و فرودگاه‌هاي آن دارد. اميرالمؤمنين(ع) در اين‌باره مي‌فرمايند:

زره دانش بر تن دارد و با تمامي آداب و معرفت كامل آن را فرا گرفته است.16

ثالثاً: حكم و قضاوت ايشان است كه زمينة اجراي عدالت را فراهم مي‌نمايد. زيرا حضرت با علم الهي حكم نموده و براي حكم دادن نياز به بيّنه و دليل ندارد و خود، گناه‌كار و خاطي را با علم خدايي كاملاً مي‌شناسد. امام صادق(ع) فرمودند:
 دنيا به پايان نخواهد رسيد تا اينكه مردي ازما اهل بيت خروج نمايد. در حالي كه با حكم و داوري مي‌نمايد و از مردم بيّنه و دليل نمي‌خواهد.

4. زمين تمام ذخاير و ثروت‌هاي خود را در اختيار حضرت قرار مي‌دهد و امام آنها را در بين مردم تقسيم مي‌نمايند، مردم تا آنجا غني مي‌شوند كه هيچ فردي كه بتوان به او صدقه داد پيدا نمي‌شود. امام صادق(ع) مي‌فرمايند:

در زمان ظهور (حضرت مهدي(ع)) زمين گنج‌هاي خود را آشكار سازد، بدان سان كه مردم در روزي زمين گنج‌ها را ببينند و براي احسان كردن به كسي به وسيلة مال خود يا  دادن زكات به او جست وجو كنند، ولي هيچ كس را نيابند كه احسان يا زكات را بپذيرد و مردم به واسطة آنچه خداوند بدا‌ن‌ها روزي كرده همگي بي نياز و توانگر شوند.18
به همين دليل كسي نيازي نمي‌بيند كه به حقوق ديگران تجاوز نمايد و هر كس هر چه بخواهد در اختيار دارد. البته رشد عقلي، علمي و ايماني انسان‌ها اين امر را تقويت مي‌نمايد. امام باقر(ع) وجود امنيت و برادري در آن زمان را بدين‌گونه بيان مي‌نمايند:

به هنگام رستاخيز امام قائم(ع) آنچه هست دوستي و يگانگي است، تا آنجا كه هر كس هر چه نياز دارد از جيب  ديگري برمي‌دارد بدون هيچ ممانعتي.19

جمع‌بندي

از اين نوشتار اين نتيجه به دست مي‌آيد كه شرايط تحقق آرمان‌هاي انسان ـ چه به لحاظ مادّي و چه معنوي ـ تنها و تنها در زمان تشكيل حكومت حقّه حضرت مهدي(ع) ـ ارواحنا له الفداء ـ ايجاد مي‌گردد. از لحاظ مادي انسان اميد رفاه كامل در زندگي را دارد كه با توجه به تكامل علوم و بركت خداوند در زمين و فراواني ثروت، كامل‌ترين شرايط رفاه مادّي انسان به وجود مي‌آيد. آباداني، فراواني نعمت، رشد و توسعة تكنولوژي، ظهور بركات زمين و توسعه امنيت از جمله نتايج تشكيل آن حكومت است. از لحاظ معنوي نيز تمام شرايط رشد معنوي انساني در آن روزگار محقق مي‌شود. تكامل عقول، اشراق نور الهي بر زمين و بر دل و جان بندگان خدا، نابودي كامل دشمنان انسانيّت و استقرار دين الهي شرايط را براي رشد معنوي همة حق‌طلبان فراهم مي‌آورد
 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 18:12  توسط صفر مهاجری  | 
يكي از جهات غربت امام(ع)، از ناحية شيعيان و دوستان را مي‌توان عدم شناخت راستين شيعيان از حقيقت باطني و ولايت الهي ايشان دانست. متأسفانه بايد اعتراف نمود شناخت شيعيان از آن حضرت، غالباً در حدّ يك شناخت تاريخي و شناسنامه‌اي و آن هم به صورت ناقصِ آن.

دلايل غيبت امام زمان(ع) دو وجه دارد: وجه اول غيبت، غيبت جسماني و يا عنواني حضرت، و وجه دوم غيبت، غربت امام زمان (ع) است.
يك معناي غيبت اين است كه حضرت حق، سيزده معصوم را در اختيار عوام و خواص قرار داد، امّا معصوم چهاردهم را از چشم عموم پنهان نمود و امكان ديدار را تنها در اختيار كساني قرار داد كه توفيق رفع حجاب از ديدگان باطن خود را به دست آورند. لذا معناي نخست غيبت، حجابي است كه روي چشم‌هايي كشيده مي‌شود كه لياقت ديدن خوبي‌ها را ندارند:
گفتم كه روي خوبت از من چرا نهان است
گفتا تو خود حجابي ورنه رخم عيان است
گفتم فراق تا كي؟ گفتا كه تا تو هستي
گفتم كه نفس همين است، گفتا جواب همان است

اما غيبت متأسفانه وجه ديگري هم دارد و آن غربت امام عصر(ع) است. غربت در لغت به معناي دوري و بُعد مسافت و در عرف، به معناي ناخشنودي، و نارضايتي و عدم قرابت است.

  • اقسام غربت
گاهي اوقات، غربت در مكان رخ مي‌دهد؛ يعني مكان، مورد پسندِ امام(ع) نيست و آقا بقيّة‌الله(ع) در آن مكان، غريب هستند. همچنانكه خودِ آن حضرت، در فرازي از توقيع مباركشان به شيخ مفيد(ره) به غربت مكاني خود چنين اشاره فرموده‌اند:

اگرچه هم اكنون در مكاني دور از جايگاه ستمگران سكنا گزيده‌ام؛ كه خداوند صلاح ما و شيعيان مؤمن ما را تا وقتي كه حكومت دنيا به دست تبهكاران است، در دوري گزيدن به ما نمايانده است.1

گاهي از اوقات نيز غربت در زمان است. يعني زمان و زمانه در خور شأن آقا بقيّة‌الله(ع) نيست، همچنان‌كه در روايتي مي‌فرمايند:

زمانه از گذشته سخت‌تر و دشوارتر شده است.2

گاهي هم غربت حضرت در ارتباط با شيعيان و دوستان ايشان است. اين غربت از ناحية شيعيان و دوستان ايشان، خود داراي چند جهت است:

1. نشناختن راستين امام(ع)

يكي از جهات غربت امام(ع)، از ناحية شيعيان و دوستان را مي‌توان عدم شناخت راستين شيعيان از حقيقت باطني و ولايت الهي ايشان دانست.

متأسفانه بايد اعتراف نمود شناخت شيعيان از آن حضرت، غالباً در حدّ يك شناخت تاريخي و شناسنامه‌اي و آن هم به صورت ناقصِ آن كه البته اين جنبة شناخت از امام(ع) را مي‌توان وجه مشترك شناخت دشمنان امام(ع) با دوستان ايشان داشت، و چه بسا شناخت دشمنان امام(ع) بسيار كامل‌تر از شناخت دوستان ايشان از جنبة تاريخي و شناسنامه‌اي ايشان باشد. معروف است كه در سازمان‌هاي امنيتي غربي پرونده‌اي از امام زمان(ع) وجود دارد كه همة اطلاعات تاريخي و شناسنامه‌اي آن حضرت را شامل مي‌شود و تنها عكس آن حضرت ضميمة پرونده نيست. اصل اين داستان، اگر هم ساختگي باشد؛ چيزي از اصل اين ادعا كه اطلاعات دشمنان اسلام از امام زمان(ع) در خيلي از جهات كامل‌تر از اطلاعات ناقص بعضي از دوستان و شيعيان آن حضرت(ع) است، كم نمي‌كند. ممكن است برخي بپرسند چه حجتي براي اين سخن خود داريد؟ در پاسخ خواهيم گفت كه هر شيعة آشنا به تاريخ اسلام به خوبي مي‌داند كه حاكمان و خلفاي جور اموي و عباسي نيز  امامان عصر خويش را مي‌شناختند، اما اين شناخت، موجبات نجات آنها را فراهم نكرد، بلكه بر اساس روايت مشهور نبي(ص) كه اهل سنت و شيعه آن را نقل كرده‌اند:

من مات و لم يعرف إمام زمانه مات ميتةً جاهليّة؛3
كسي كه بميرد و امام زمان خويش را نشناسد، به مرگ جاهليّت مرده است4

بنابراين، همة اين جنايتكاران به مرگ جاهلي مرده‌اند. جالب است بدانيم منظور از جاهليّت در اين روايت، كفر و ضلالت قبل از اسلام است. بنابراين مطابق اين حديث، اگر مسلماني، يعني كسي كه توحيد و نبوّت و قرآن و قيامت و ديگر مباني دين را پذيرفته و به واجبات دين، اهتمام نموده است بميرد، ولي در آن حال، امام معصوم زمان خويش را نشناخته باشد، او نامسلمان مرده است و دين او همان كفر و ضلالتِ  مشركان قبل از اسلام تلقي خواهد شد و از اسلام، توحيد، نبوّت، تقوي و عبادت خود نفعي نخواهد برد. لفظ جاهليّت در اين نقل از حديث توصيف روشن‌تري يافته است. راوي مي‌گويد از امام صادق(ع) پرسيدم: آيا رسول خدا(ص) فرموده‌اند:

من مات و لا يعرف إمامه مات ميتةً جاهليّةً؟

فرمودند: آري. عرض كردم: اين جاهليّت به معني جاهليّت ايام ناداني قبل از اسلام است يا منظور، جاهليّتِ عدم آشنايي با امام مي‌باشد؟ به تعبير صريح‌تر، يعني آيا جاهليّت چنين كسي در همة زمينه‌ها، و مطلق بوده و يا در محدودة خاص امامت است و به ديگر محدوده‌هاي دين لطمه نمي‌زند؟

امام صادق (ع) فرمودند:
جاهليّة كفرٍ و نفاقٍ و ضلالٍ.4
جاهليّت او از سنخ جاهليّت كفار، منافقان و گمراهان است.

 يعني جاهليت چنين كسي، مطلق است و لذا گمراهي از امامت، مساوي با گمراهي در تمامي مباني دين خواهد بود.

علامة اميني(ره) صاحب كتاب گران‌سنگ الغدير مي‌فرمودند: «در سفري به سوريه، دانشمندان آن ديار، به ملاقات من آمدند. در مجلسي از بزرگان اهل سنّت آن منطقه، يكي از آنان به من رو كرد و گفت: آيا در اسلام جز ولايت و امامت، اصلي ديگر وجود ندارد كه تو فقط دربارة ولايت و غدير و مفاهيم مربوطه مي‌نويسي؟ آيا اسلام، توحيد ندارد، معاد ندارد، نبوّت، قرآن، اخلاق و احكام ندارد؟ من هر چه فكر كردم كه به اين فرد سنّي در مجمعي از اهل سنّت چه جوابي بدهم كه دندان‌شكن باشد، چيزي به ذهنم نيامد. قلباً به حضرت اميرالمؤمنين(ع) متوسّل شدم كه من در اين جمع، زبان شما اهل‌بيت‌ هستم، مرا ياري دهيد تا بتوانم از منطق شما دفاع كنم. به عنايت مولا به ذهنم رسيد كه به اين حديث شريف استناد كنم. لذا روايت: «من مات و لم يعرف إمام زمانه مات ميتّةً جاهليه را خواندم» مدارك آن را بيان كرده، معناي آن را توضيح دادم و گفتم: اين كار كه فقط از ولايت مي‌گويم و مي‌نويسم، سليقة من نيست، بلكه فرمايش رسول خدا(ص) در اين حديث است كه كسي كه ولايت ندارد، از توحيد، نبوت، معاد، قرآن و احكام بهره‌اي نمي‌برد. آنها در مقابل اين استدلال من ساكت شدند».5

فردي از امام صادق(ع) پرسيد: آيا كسي كه به ائمّة قبل، معرفت داشته باشد و فقط امام زمان خويش را نشناسد، مؤمن است؟ فرمودند: خير!6
و باز از امام صادق(ع) نقل شده كه فرمود:

 كسي كه به امامت پدران من اقرار نموده، امامت فرزندان معصوم مرا نيز بپذيرد، ولي مهدي را كه از فرزندان من خواهد بود انكار كند، مانند كسي است كه نبوت جميع انبيا را پذيرفته، نبوت پيامبر اكرم (ص) را انكار نمايد.7

رسول‌اكرم(ص) نيز فرمودند:
كسي كه در ايام غيبت مهدي از فرزندان من، او را انكار نمايد و بميرد، به مرگ جاهليت از دنيا رفته است. 8
اين در حالي است كه سفارش خداي سبحان به مؤمنان اين است كه مسلمان بميريد. لذا در آية 102 سورة مباركة آل عمران مي‌فرمايد:
يا أيّها الّذين ءآمنوا اتّقوالله حقّ تقاته، و لا تموتنّ إلّا و أنتم مسلمون.
اي كساني كه ايمان آورده‌ايد، از خدا آن گونه كه حقّ پروا كردن از اوست پروا كنيد؛ و زينهار جز مسلمان نميريد.

در آية 132 سورة مباركه بقره نيز مي‌فرمايد:
و وصّي بها إبراهيم بنيه و يعقوب يا بنيّ إنّ الله اصطفي لكم الدّين فلا تموتنّ إلاّ و أنتم مسلمون.
ابراهيم و يعقوب، فرزندانشان را به آئين الهي سفارش كردند و گفتند فرزندان من، خدا دين اسلام را براي شما برگزيد، پس تلاش كنيد مسلمان بميريد.

از آنجا كه مرگ، عصارة زندگي است و هركس آن‌گونه مي‌ميرد كه زندگي كرده است، لذا اگر مرگ كسي جاهلي باشد، معلوم مي‌شود زندگي او نيز جاهلانه بوده است. چون ممكن نيست كسي زندگي عاقلانه داشته باشد، ولي به مرگ جاهليّت بميرد. بنابراين اگر كسي امام زمانش را نشناسد، نه تنها مرگش جاهلي خواهد بود، بلكه حيات او نيز، حياتي جاهلانه خواهد است. اگر كسي امام زمانش را درست بشناسد، خواهد فهميد تمام كارها در دست او كه مظهر « هو قائمٌ علي كلّ نفسٍ بما كسبت؛ كسي كه بر هر شخصي بدانچه كرده است، مراقب است»9مي‌باشد. در نتيجه از زندگي و حيات جاهلي رهيده، به حيات معقول رسيده و منتظر واقعي آن حضرت مي‌گردد.

البته همان‌طور كه اشاره شد، منظور از شناخت امام زمان(ع)، تنها شناخت شناسنامه‌اي و تاريخي آن حضرت نيست كه انسان بداند نامش چيست، فرزند كيست، در چه عصري زندگي مي‌كرده و ... بلكه مراد از شناخت امامت، اعتقاد به ولايت و معرفت به شخصيت امام است و افزون بر اعتقاد و معرفت، اطاعت نيز لازم است.10 در غير اين صورت، همان‌طور كه اشاره شد، همة طاغوت‌هاي جنايتكاري كه امامان معصوم(ع) را مظلومانه به شهادت رساندند، بيش از هر كس ديگري امامان عصر خويش را مي‌شناختند.

طبق آيات قرآن كريم و روايات اسلامي، شناخت حقيقي امام زمان(عج) شرط قبولي ايمان، تهذيب اعمال و ضامن برخورداري از هدايت الهي و حيات معقول هر انسان مسلمان و مؤمن است. لذا يكي از وظايف شيعيان و عاشقان منتظر در عصر غيبت، خواندن دعاهايي است كه از طريق اهل بيت و ناحية مقدّسة آن حضرت وارد شده است. از جمله دعايي كه امام صادق(ع) آنرا به زراره تعليم نمودند. زراره مي‌گويد:

«شنيدم حضرت امام صادق(ع) مي‌فرمود: بر آن جوان پيش از قيامش غيبتي خواهد بود. گفتم: چرا؟ فرمود: مي‌ترسد ـ و به شكمش اشاره كرد (كنايه از كشته شدن) ـ پس امام فرمود: اي زراره! اوست منتظر و اوست كه در ولادتش شك مي‌كنند، بعضي مي‌گويند پدرش بدون بازمانده از دنيا رفت، بعضي از آنها مي‌گويند در حالي كه در شكم مادر بود، پدرش فوت كرد و بعضي مي‌گويند دو سال پيش از فوت پدرش متولد شد و اوست منتظر، مگر اينكه خداوند دوست دارد كه شيعه را امتحان كند. پس در آن هنگام است كه تشكيك و توهّم اهل باطل آغاز مي‌شود. اي زراره! اگر آن زمان را درك كردي، اين دعا را بخوان:

اللهّم عرّفني نفسك فإنّك إن لم تعرّفني نفسك لم أعرف نبيك، اللهّمّ عرّفني رسولك فإنّك ان لم تعرفني رسولك لم أعرف حجتّك، اللّهمّ عرّفني حجّتك فأنّك إن لم تعرّفني حجتّك ظللت عن ديني.11
بارخدايا! تو مرا به خود بشناسان، كه اگر خودت را به من نشناساني، پيغمبرت را نخواهم شناخت. بار خدايا! تو رسولت را به من بشناسان، كه اگر رسول خود را به من نشناساني، حجّتت را نخواهم شناخت، پروردگارا! حجّت خودت را به من بشناسان كه اگر حجّتت را به من نشناساني، از دين خود گمراه خواهم شد.11

مضمون اين دعاي شريف به خوبي نشان مي‌دهد كه، اولاً معرفت امام(ع) درطول معرفت پيامبر(ص) و معرفت خداي متعال است نه در عرض آن، لذا معرفت شايسته‌ امام(ع) بدون معرفت و درك درست از خداوند و پيامبر (ص) قابل حصول نخواهد بود.

ثانياً، اگر كسي حجت زمان خود را نشناسد، از دين خود گمراه خواهد شد، و جاهليّت او، جاهليّت كامل يعني جاهليّت قبل از ظهور اسلام خواهد بود هر چند اين شخص به توحيد و معاد ايمان داشته باشد. لذا ايمان به توحيد و نبوت اين شخص، زماني وي را از جاهليت خارج خواهد ساخت كه مقدمة ايمان به امام زمان خودش واقع گردد.

2. موالات بدون برائت

اما وجه ديگر غربت امام زمان(ع) در بين شيعيان و دوستانشان را مي‌توان «موالات بدون برائت» شيعيان برشمرد. يعني در عين اينكه، آنان امام زمان(ع) را دوست دارند، ولي نسبت به دشمنان ايشان ـ كفار، مشركان و مستكبران زمان خود ـ بغض و كينه‌اي ندارند. از نتايج اين موالات بدون برائت و تولّي بدون تبري يكي اين است كه از طرفي به مبارزات حق‌جويانة مردم مستضعف و مظلوم جهان از جمله مبارزات مسلمانان با نظام استكبار و صهيونيست جهاني بي‌تفاوت و بي موضع هستند و متأسفانه حتي در برخي اوقات، انتقاداتي هم در خصوص اصل اين مبارزات مي‌كنند كه اين بيانات ايشان در نهايت، منجر به شادي دشمن مشترك همة مسلمانان مي‌گردد يا از سوي ديگر شاهديم مسلمانان جذب فرهنگ، ادب و ارزش‌هاي كفار مي‌شوند، به طوري‌كه با تقليد از الگوهاي مبتني بر فرهنگ و مدنيت غربي، شكل مناسبات و معاملات و شيوة زندگي فردي و اجتماعي خود را متناسب با مظاهر فرهنگ و تمدن اومانيستي غرب سامان‌دهي مي‌كنند؛ در حالي كه مي‌دانيم فرهنگ و تمدن انسان مدار غرب كه مبتني بر انانيت و نفسانيت و تحول خود بنياد و جزئي بشر است مصداق بارز فرهنگ الحادي و كفر‌آميز مي‌باشد كه در تضاد با نوع نگرش
دين محور و ولايت مدار شيعي و اسلامي قرار دارد. به تعبير يكي از صاحب‌نظران:

«هر عالمي رنگ و بويي دارد كه اهلش آن را مي‌شناسند.» آنكه در عالم ديني سير مي‌كند، سير در عبوديت دارد و آنكه  در عالم غربي است سير در انانيت، چنان‌كه در مبادي آن، انسان با مراجعه به خود و روي‌گرداني از مبدأ آسماني، خودكامي پيشه ساخت، از اين‌رو در اين عالم همه چيز بوي انانيت دارد، چنان‌كه فرهنگ و ادب غرب و حاصل و محصول آن همين را فرياد مي‌كند. در اين ديار انسان مؤدب به ادب بندگي نيست، ادب عصيان دارد، ادبياتش هم، چون موسيقي و معماري‌اش اناالحق فرعوني سر مي‌دهد، كبر مي‌ورزد و با طغيان‌گري در برابر فرمان حق مي‌ايستد و هل‌من‌مبارز مي‌طلبد. در عالم ديني همه چيز رنگ و بوي عبوديت دارد. آنكه در عالم ديني سير مي‌كند خانه‌اش بي هيچ عبارت و جمله‌اي «عبد بودن» او را منعكس مي‌سازد. نيازي به جار زدن و اعلام رسانه‌اي و شعارنويسي ندارد. همة شهر و بازارش هم بوي «انا العبد» و «انت المولا» مي‌دهد.

دروازة ورود به عالم دين، «عبوديت» و دروازة ورود به عالم غربي «انانيت» است، خروج از عالم غربي هم ممكن نيست مگر آنكه مهاجر الي‌الله از دروازة «نفي خود» بگذرد، در حقيقت شيشة عمر اين غول «نفي خود» است.12

بنابراين ورود به عالم غربي با اثبات خود و ورود به عالم ديني، با نفي خود امكان‌پذير است و چون مهدويت بينش ولايت مداري است و  غرب به بينش انسان مداري، فلذا لازمة پذيرش الگوهاي فرنگي و مدني غرب، پذيرش ادب غربي است و ادب غربي كه مبتني بر اومانيسم و انسان مداري است، در تضاد با ادب الهي است. زيرا مي‌دانيم در فرهنگ و تمدن اومانيستي غرب، انسان نه نشانة خدا، بلكه آلترناتيو و رقيب خداوند است، در حالي كه در فرهنگ اسلامي،  قرآني و مهدوي، انسان نه رقيب خدا، بلكه آيت و نشانة عظماي خدا، خليفة الله و بقيّة‌الله است و چون ادب غربي مبتني بر نفي حق و اثبات خود مي‌باشد، بديهي است كه چنين ادبي در تضاد با ادب الهي است كه بر نفي خود و اثبات حق بنا شده است. بنابراين تخلّق مسلمان به اخلاق و ادب غربي منجر به شكشتن ادب ديني و غربت و يا ناخشنودي قلب نازنين آقا بقيّة‌الله‌اعظم(ع) مي‌گردد، زيرا امام(ع) در عصر كنوني، مظهر تامّة لطف خداوند و واسطة فيض‌الهي بر بندگانش است و به همين جهت، عدم رعايت ادب الهي منجر به محروميت از لطف حق يعني از وجود مقدس و پر بركت امام(ع) در عصر غيبت و همچنين منجر به استمرار غيبت آن بزرگوار مي‌گردد كه به قول مولوي:

از خدا جوييم توفيق ادب
بي‌ادب محرم ماند از لطف حق
بي‌ادب تنها نه خود را داشت بد
بلكه آتش بر همه آفاق زد13

ادامه دارد...


عباس علي پرچي زاده
ماهنامه موعود شماره 84

پي‌نوشت‌ها:

1. طبرسي، احتجاج، ج 2، ص 497؛ مجلسي، بحارالانوار، ج 53، ص 175.
2. صدوق، كمال‌الدين و تمام النعمة، ج 2، ص 487 و مجلسي، همان، ج 53 ص 186.
3. مجلسي، همان، ج 32، ص 321 و 331.
4. كليني، كافي، ج 1، ص 377، ح 3.
5. نقل از كتاب آثار اعتقاد به امام زمان(ع)، نوشتة دكتر هادي قندهاري، ص 62.
6. صدوق، همان، باب 39، ص 410، ح 3.
7. همان، ص 411، ح 5 و 6.
8. همان، ص 413، ح 12.
9. سورة رعد(13)، آية 33.
10. عصاره خلقت درباره امام زمان(ع)، برگرفته از آثار آيت‌الله جوادي آملي.
11. كليني، همان، ج 1، ص 337.
12. شفيعي سروستاني، اسماعيل، استراتژي انتظار، ج 3، ص 39 و 38.
13. مولوي، مثنوي معنوي، ج 1، ص 7.
 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 18:6  توسط صفر مهاجری  | 


مباني اعتقاد به امامت


شيخ صدوق (ره) پس از بيان ويژگي‌هاي دوازده‌گانه پيشوايان معصوم، چند موضوع مهم را كه در ارتباط ميان مردم و اين پيشوايان بايد مورد توجه قرار گيرد، يادآوري مي‌كند هر يك از اين موضوع‌ها، از اساس اعتقاد به امامت و ولايت به شمار آمده و بيان‌كنندة جايگاه امام معصوم(ع) در جامعه است.

در اينجا براي روشن‌تر شدن موضوع، ابتدا هر يك از موضوع‌هاي كليدي ياد شده را مطرح مي‌كنيم و آن‌گاه با استفاده از آيات قرآن و روايات معصومين(ع) به تبيين مباني و مستندات آنها مي‌پردازيم.

1. دوست داشتن امامان معصوم، ايمان و دشمن داشتن آنها كفر است


نخستين موضوعي كه شيخ صدوق(ره) در تبيين مباني اساسي امامت و ولايت شيعي به آن اشاره مي‌كند، ضرورت دوستي با امامان معصوم و ترك دشمني با آنها، به عنوان مرز ايمان و كفر است. ايشان دوستي با اهل‌بيت(ع) را عين ايمان و دشمني با آنها را عين كفر دانسته است و مي‌فرمايد:

واجب است معتقد باشد دوست داشتن آنها ايمان و دشمن داشتن آنها كفر است.1
از جمله در يكي از اين روايات مي‌خوانيم:

خداوند سبحان نگاهي به زمينيان كرد و مرا از ميان آنها برگزيد، آن‌گاه نگاهي ديگر كرد و علي را [به عنوان] برادر، ياور، وارث، وصي، جانشين من در امتم و سرپرست هر مؤمن پس از من برگزيد. هر كس او را به سرپرستي گيرد، خدا را به سرپرستي گرفته و هر كس با او به دشمني برخيزد، با خدا به دشمني برخاسته، هر كس او را دوست بدارد، [هم] او خدا را دوست مي‌دارد و هر كس با او  دشمني كند، خدا هم با او دشمني مي‌كند. او را دوست ندارد مگر مؤمن و او را دشمن ندارد مگر كافر.

آن حضرت در روايت ديگري خطاب به اميرمؤمنان علي(ع) مي‌فرمايد:
اي علي! تو را دوست ندارد مگر كسي كه از دامان پاكيزه‌اي به دنيا آمده و با تو كينه‌ورزي نمي‌كند، مگر كسي كه از دامن ناپاكي متولد شده است، و تو را به سرپرستي نمي‌گيرد مگر مؤمن و با تو دشمني نمي‌كند مگر كافر.
در اين ميان، عبدالله بن مسعود مي‌پرسد:

اي فرستادة خدا! نشانة انسان‌هاي ناپاك و كافر در زمان حياط خودتان را كينه‌ورزي نسبت به علي و دشمني با او بيان كردي، نشانة ناپاك و كافر پس از شما در حالي كه شخص با زبان اظهار اسلام مي‌كند، ولي آنچه را در دل دارد، پوشيده مي‌دارد، چيست؟

آن حضرت در پاسخ او، پس از معرفي جانشينان امام علي(ع) مي‌فرمايد:
تنها كساني كه از داماني پاك به دنيا آمده‌اند، آنها را دوست دارند و تنها كساني كه از داماني ناپاك متولد شده‌اند، با آنها كينه‌ورزي مي‌كنند. تنها مؤمنان سرپرستي آنها را مي‌پذيرند و تنها كافران، با آنها دشمني برمي‌خيزند.4
در بخشي از زيارت جامعة كبيره نيز در اين زمينه مي‌خوانيم:

هر كس به شما مهر ورزد، به درستي به خدا مهر ورزيده، و هر كس با شما دشمني كند، به درستي با خدا دشمني كرده است. 5

2. پيروي از امامان معصوم، پيروي از خدا و مخالفت با آنها مخالفت با خداست


امامان معصوم (ع) به دليل دارا بودن ويژگي‌هايي چون سرسپردگي و تسليم محض نسبت به اوامر و نواهي الهي، پاكي و پيراستگي از هر گونه خطا و اشتباه و فاني شدن در اراده و خواست خداوند به مقامي رسيده‌اند كه امر و نهي آنها عين امر و نهي الهي است. به همين دليل، كسي كه در برابر آنها پيروي كند، دقيقاً اين است كه از خدا پيروي كرده است.

واجب است معقتد باشد... دستور آنها، دستور خدا؛ نهي آنها نهي خدا؛ پيروي از آنها، پيروي از خدا،  مخالفات با آنها، مخالفت با خدا، دوست آنها دوست خدا و دشمن آنها، دشمن خداست.6

همة ويژگي‌هايي كه شيخ صدوق به آنها اشاره كرده، در روايات ذكر شده است كه در ادامه به برخي از آنها اشاره مي‌كنيم. پيش از بررسي روايات بايد توجه داشت كه اين ويژگي‌ها در فرمودة خداي متعال ريشه دارد آنجا كه مي‌فرمايد:

يا أيّها الذّين آمنوا أطيعواالله و أطيعوا الرّسول و اُولي الأمر منكم.7
اي كساني كه ايمان آورده‌ايد، خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياي امر خود را [نيز] اطاعت كنيد.

چنانكه در بررسي نخستين ويژگي امامان گفته شد، مراد از «اولي‌الامر» در آيه، امامان از آل محمّد(ع) هستند، بر اساس اين آيه همچنانكه اطاعت خدا و رسول واجب است، اطاعت امامان هم واجب است و ميان اطاعت از آنها و اطاعت از خدا هيچ تفاوتي وجود ندارد.

روايات فراواني از پيامبر اكرم(ص) و امامان معصوم (ع) نقل شده است كه از همة آنها برمي‌آيد اطاعت امامان هم‌سنگ اطاعت خداوند و مخالفت با آنها به منزلة مخالفت با خداست. در اين مجال، به دو مورد از اين روايات كه برجستگي ويژه‌اي دارند، اشاره مي‌كنيم.

در روايت مفصلي كه سليم بن قيس از امام علي(ع) نقل كرده است. كه حضرت در جريان نبرد صفين و در پاسخ به نامة معاويه، جريان غدير خم را يادآور مي‌شود و مردم را با ذكر سوگند به خدا گواه مي‌گيرد كه مگر رسول خدا در آخرين خطبة خود فرمود:

اي مردم! من در ميان شما دو چيز [گران سنگ] را به يادگار گذاشتم كه تا زماني به آنها تمسك مي‌جوييد، هرگز گمراه نمي‌شويد: كتاب خداي عزّ و جلّ و خاندانم؛ همانا [خداي] لطيف و خبر به من خبر داد و با من پيمان بست كه اين دو از يكديگر جدا نمي‌شوند تا زماني كه در كنار حوض [كوثر] بر من وارد شوند.

مردم در پاسخ گفتند: به خدا ما شهادت مي‌دهيم كه همة آنچه كه گفتي از رسول خدا (ص) بود. آنگاه دوازده نفر از ميان جماعت برخاستند و گفتند: ما شهادت مي‌دهيم پيامبر خدا در آخرين خطبه‌اي كه در روز وفاتش عنوان كردند، در پاسخ عمر بن خطاب كه پرسيد: «اي رسول خدا [آيا آنچه گفتي] همة اهل بيت تو را شامل مي‌شود؟» فرمود:

خير، [آنچه گفتم] براي اوصياي من است. يكي از آنها علي است كه برادرم، وزيرم، وارثم، خليفه‌ام در امتم و سرپرست هر مؤمن پس از من است. او نخستين آنها و برترين آنهاست. وصيّ پس از او اين پسرم ـ اشاره به حسن(ع) فرمود ـ سپس وصّي او اين پسرم ـ اشاره به حسين(ع) فرمود ـ سپس وصيّ او فرزندم و هم‌نام برادرم [علي] سپس وصيّ او هم‌نام من [محمد] و سپس هفت نفر از فرزندان او يكي پس از ديگري خواهند بود تا زماني كه در كنار حوض [كوثر] بر من وارد شوند. آنها گواهان خدا بر زمين و حجت‌هاي او بر آفريدگانش هستند. هر كس آنها را اطاعت كند، خدا را اطاعت كرده است و هر كس به ستيز با آنها برخيزد، به ستيز با خدا برخاسته است.

در اين هنگام، هفتاد نفر از مجاهدان بدر و مانند آنها از مهاجران برخاستند و گفتند: ما [آنچه گفتي] به ياد مي‌آوريم و هرگز فراموش نمي‌كنيم. گواهي مي‌دهيم كه ما اين سخنان را از رسول خدا (ص) شنيديم.8

عبدالعظيم بن عبدالله حسني نقل مي‌كند كه بر آقايم علي‌بن [هادي] (ع) وارد شدم و به ايشان گفتم: «مي‌خواهم دينم را بر شما عرضه كنم تا اگر پسنديده است، بر آن پايداري ورزم تا [روزي كه] خداي عزّوجلّ را ديدار كنم». آن حضرت فرمود: «دينت را عرض كن». پس گفتم: اقرار مي‌كنم و معتقدم كه:

همانا دوستدار آنها دوستدار خدا، دشمنان آنها دشمن خدا، پيروي از آنها پيروي از خدا، و مخالفت با آنها مخالفات با خداست...»

در اين هنگام، علي بن محمد (ع) فرمود:
اي اباالقاسم! به خدا سوگند، اين همان ديني است كه خداوند از بندگانش مي‌پذيرد. پس بر آن پايدار باش. خداوند اعتقاد تو را در دنيا و آخرت پايدار بدارد.

افزون بر روايات ياد شده، روايات فراواني از پيامبر اكرم(ص) و امامان معصوم (ع) نقل شده است كه همگي مفادّ اقراري را كه بر زبان عبدالعظيم حسني(ره) جاري شده است، تأييد مي‌كند.10

3. زمين هيچ‌گاه از حجت خدا بر مردم خدا نمي‌ماند


يكي ديگر از مباني اسامي امامت و ولايت، اعتقاد به ضرورت وجود حجت الهي در هر عصر است. بر اساس اين اعتقاد، خداوند از ابتداي آفرينش تا روز قيامت همواره انسان‌هاي برگزيده‌اي را به عنوان حجت‌هاي خود بر مردم برگزيده‌ است و انسان‌ها هيچگاه بي‌نياز از اين حجت‌‌ها نمي‌شوند. البته حجت‌هاي الهي همواره ظاهر و آشكار نيستند و چه بسا كه در برخي دوره‌ها، بر اساس مصالح و حكمت‌هايي، از ديدگاه مردم پنهان شوند.

شيخ صدوق(ره) در مورد اين مباني مهم اعتقادي مي‌نويسد:
و واجب است كه معتقد باشد كه زمين هيچ‌گاه از حجت خدا بر آفريدگانش خالي نمي‌ماند، خواه اين حجت آشكار و شناخه شده باشد، خواه ترسان و پنهان از ديده‌ها.11


الف ـ حجّت در لغت
«حجّت» در لغت به معني دليل، برهان و راهنما است. به عبارت ديگر «آنچه به آن دعوي يا مطلبي را ثابت كنند» حجّت گويند.
مرحوم راغب اصفهاني نيز حجّت را اين گونه معنا كرده است:
راهنمايي آشكار به راه مستقيم و آنچه كه به وسيله آن مي‌توان به درستي يكي از دو مخالف پي برد.12


ب ـ حجّت در قرآن و روايات
در آموزه‌هاي اسلامي موضوع «حجّت» از جايگاه و اهميت به‌سزايي برخوردار بوده و در آيات قرآن، روايات و ادعيه به جاي مانده از معصومان(ع) از زواياي مختلف به اين موضوع پرداخته شده است. به دليل جايگاه و اهميت اين موضوع برخي از مجموعه‌هاي روايي شيعه؛ از جمله الك